-
من در سایه
جمعه 14 آذر 1404 18:34
دوره ی زبانی که شرکت کرده بودم، همایش برگزار کرده بود و من جزو مهمانان آنلاین بودم. یه مسابقه برگزار شد که جایزه نفر اول یک سکه طلا بود . میگفت ببینیم نابغه ی این دوره چه کسی است ؟ و من باور داشتم که من نیستم ! چقدر به اون سکه احتیاج داشتم. سوالات پرسیده شد و من همه ی سوالات رو پاسخ درست دادم فقط از شدت اضطراب یک...
-
پسر نانوا
یکشنبه 25 آبان 1404 05:44
میگه : اگه بگی روی تخت نمی خوابم منم روی زمین میخوابم. میگم: بخواب روی تختت من واست داستان بخونم. چی بخونم ؟ میگه: نه تق نه توق و فرانکلین. نه تق نه توق رو میخونم به وسط هاش که میرسم حس میکنم نفسش سنگین شده. صدای همسرم خیلی برای سکوت خونمون بلنده. داره به والا علوم توضیح میده. میدونم به هیچ کدوم از توضیحاتش گوش نمیکنه...
-
اسپاسم یا هایپر کالمی
سهشنبه 20 آبان 1404 20:55
مثل هر روز گوشیم ساعت 3 صبح زنگ خورد و خاموشش کردم. از این پهلو به اون پهلو شدم و خوابیدم. بیشتر از یک هفته بود که شونه ی سمت راستم درد میکرد ولی کم کم آروم شده بود. ساعت 3:30 سریع آلارم رو خاموش کردم و بلند شدم. مثل همه ی شب هایی که روی زمین کنار تخت بچه ها می خوابم کل کمرم خشک شده بود و درد میکرد. دست یارا از تخت در...
-
روتین روزهای جدید
سهشنبه 15 مهر 1404 15:16
صبح ساعت 5:30 بیدار میشم. هوا تقریبا روشنه. همسرم توی تاریکی حال روی مبل کنار شومینه نشسته و سرش توی گوشیشه. میگم چی داره مگه که شب با گوشی میخوابی صبح با گوشی بیدار میشی. میگه اخبار چک میکنم. چراغ های حال رو روشن میکنم و زیر کتری رو روشن میکنم. پنجره آشپزخونه رو باز میکنم . همه جا ساکت و آرومه. هوای خنک خیلی زود وارد...
-
از شهریوری که گذشت
دوشنبه 14 مهر 1404 20:21
5 شهریور: چقدر بوی پاییز میاد. باد خنک شدیدی که صبح وقتی پاشدم گلوم رو اذیت کرده بود. یاد روزهای پاییز که از دانشگاه میومدم و ماشین رو توی سر پایینی پارک میکردم و از فروشگاه همیشگی ویفر هوش بش میخریدم و شب تا دیر وقت بیدار می موندم و درس میخوندم و ویفرهای توت فرنگی رو با چایی میخوردم. همه چیز بوی نویی میداد مانتو...
-
بوی ماه مهر
دوشنبه 14 مهر 1404 18:48
سرم رو از توی گوشی بیرون کشیدم . با خودم فکر کردم بطالت توی اینستاگرام کافیه. لپ تاپ رو باز کردم تا مقاله ایی که هفته ی پیش استادم فرستاده بود دانلود کنم و دوباره به کارهای دانشگاه برگردم. صفحه وب لاگم باز بود. مثل یک کار نیمه تمام باید می نوشتم. از همه ی این روزهای سخت اسباب کشی. از اون شب که ساعت 10 شب بالاخره در...
-
وقت خوش خود به سنگ محنت سودن
دوشنبه 31 شهریور 1404 10:00
فکر کنم چهار روزی میشد که از حرفی که همسرم بهم زده بود دلشکسته بودم. شب ها حدود 2-3 بیدار میشدم و با اینکه خودم رو به مقاله خوندن مشغول میکردم ولی به خودم میومدم که های های دارم گریه میکنم. گه گاهی از زندگی شاعرهایی که شعر هاشون رو دوست داشتم میخوندم و میدیدم چقدر ذات زندگی درد داره. با چشم های پف کرده و حال غم زده...
-
از مردادی که گذشت
جمعه 21 شهریور 1404 05:30
2 مرداد : والا و یارا دعواشون شده. بین دعوا والا با ناله میگه سردمه و میره زیر پتو. شروع میکنه به غر زدن و ناله کردن که سردمه. و مدام من رو که دارم با مامانم در مورد بابام بحث مهمی میکنیم رو صدا میزنه. میرم پیشش میگم مسخره بازی درنیار. میگم باشه پس بریم دکتر. گیج میشه و میخواد آماده بشه. میگم واقعا مریض شدی ؟ میخنده و...
-
باید خودم باشم
چهارشنبه 1 مرداد 1404 07:43
واقعیتش اینه که از یک جایی به بعد بزرگ شدن و بالا رفتن سن و آرزوها و بلند پروازی هات باهم جور در نمیاد. یکسری ویژگی های مثبت و منفی توی وجودت شکل میگیره که نمی تونی بپذیری. خیلی وقت ها مامانم از خانواده ی پدری وقتی حرف میزد تمام کلامش این بود که اصلا اون ها رو قابل نمیدونه و حساب نمیاره ، هر چند ظاهر کلامش این بود که...
-
باز باید رخت بست ؟
سهشنبه 31 تیر 1404 20:08
23 تیر: ساعت 10 دقیقه به 10 بود که با والا از خونه زدیم بیرون. خیلی وقت بود نرسونده بودمش مدرسه. تابستون کلاس ریاضی و تنیس و زبان میره. دوست نداشتم کلاس درسی بره ولی از جایی که هیچ کدوم از کلاس های مدرسه تشکیل نشد به جای قصه وتئاتر ، سفالگری ، باشگاه مغز و کانگورو که تشکیل نشد کلاس ریاضی ثبت نام کردیم. ولی الان راضی...
-
اردیبهشتی که گذشت
یکشنبه 8 تیر 1404 17:12
30 فروردین : تشک کوچیک سفید که برای نوزادی یارا دوخته بودم روی صندلی میز توالت میزارم و می نشینم تا مشغول درس خواندن شوم. توی آینه به خودم نگاه میکنم ، یه چیز لابه لای موهامه ، در میارم. هسته آلوچه ! به جای اینکه حرص بخورم که هر چی به والا میگم توی سطل آشغال... باز یه خوراکی که میخوره کل خونه میشه آشغال !!! با لبخند...
-
برگردیم
دوشنبه 2 تیر 1404 23:58
-
ایران
یکشنبه 1 تیر 1404 07:30
-
رمز
شنبه 31 خرداد 1404 17:42
شاید مدتی بر خلاف میلم رمز دار بنویسم...
-
خانه
جمعه 30 خرداد 1404 21:51
-
یک کمالگرای بالاخره راضی
جمعه 12 اردیبهشت 1404 10:45
صبح با صدای الارم همسرم بیدارشدم. داشت مسواک میزد. شیر و تخم مرغ رو توی یه ظرف ریختم و بهم زدم. رفتم توی حیاط، جاکفشی رو بیرون کشیدم و توی در ظرف بستنی نصف اش رو ریختم و گذاشتم جلوی ستاره . اون هم تند تند شروع به خوردن کردن. جاکفشی رو سر جاش برگردوندم و لباس ها رو از روی بند جمع کردم. بعد از مدت ها دیروز حتی یک جوراب...
-
خروس زری پیرهن پری
پنجشنبه 2 اسفند 1403 16:17
30 بهمن تقریبا یک هفته ایی هست با همسرم رژیم کالری شماری رو شروع کردیم. خواهر بزرگه میگه به این رژیم خیلی ایرادات وارده و رژیم های جدید تری هم هست. میگم فقط میخوام خوراکم رو تا حدی کنترل کنم وگرنه رژیم خاصی نیست. فکر میکنم 8 سال پیش بود که خیلی جدی این رژیم رو دنبال میکردم و خیلی خوب هم وزن کم کردم. ولی الان درسته...
-
گوییمت چرا فسرده ام
جمعه 26 بهمن 1403 16:39
16 بهمن از آزمایشگاه که میام بیرون باد سرد میزنه توی صورتم و من به سختی در حالی که دوتا کتاب کلفت رو بغل کردم کلاهم رو می پوشم و تا روی چشمهام می کشم پایین. از اون روزی که سر درد تا ۱۰ شب از پا درم اورد دیگه کلاه اولین چیزیه که باخودم برمیدارم. همیشه یاد حرف مامانم می افتم که میگفت سرما فیس(فیس و افاده) نداره. روی سنگ...
-
حالم مثل سربازه.... دل تنگ لب مرزه :)
سهشنبه 9 بهمن 1403 12:35
7 بهمن: ۲۰ دقیقه زودتر رسیدم دم مدرسه. یاد پارسال می افتم که همیشه باید حداقل ۲۰ دقیقه زودتر میرسیدم . چون تا جای پارک پیدا کنم و سربالایی مدرسه رو پیاده برم بالا دقیقا لحظه تعطیل شدنشون میرسیدم و والا که هنوز اضطراب ندیدن ما رو داشت با دلهره دنبال ما میگشت و وقتی من رو میدید خیالش راحت میشد و کیفش رو کنار دیوار پرت...
-
2 بهمن روز به یادماندنی :)
چهارشنبه 3 بهمن 1403 15:04
آخرین روز دی ، آخرین امتحان من بود. درسته کلاً دوتا درس بود ولی یکی از درس ها کاری با من کرد که کل سیستم آموزش پروش در طول 12 سالی که درس خوندیم نتونست بکنه ، و حتی 6-7 سالی که درگیر کارشناسی و بعدش ارشد بودم. (20 ساله دارم درس میخونم ؟!) و این زشت ترین قورباغه ایی بود که در طول عمرم قورت دادم. امروز یه خانمی برای یکی...
-
یک کمالگرای ناکافی
چهارشنبه 21 آذر 1403 11:23
دیروز زنگ زدم به دوستم ، باهاش صحبت کردم و عذر خواهی کردم که برای جلسه دفاع اش نمی تونم برم. .والا آبله مرغان گرفته اون هم خیلی شدید و سخت ، یارا هم سرماخورده و مریض بی حوصله است. همسرم هم شیفت بود. واسش کلی آرزو موفقیت کردم و گفتم که چقدر دوست داشتم کنارش باشم. اون هم گفت از تو همیشه به من رسیده و ممنون جلسه ام...
-
پسردایی مغرور
پنجشنبه 15 آذر 1403 22:52
به مامانم زنگ میزنم و احوال پرسی های همیشگی. ظهر رفته بودن روضه خونه دختر خاله ام. اونجا فهمیده بودن که پسردایی ام اومده شبکه ۴ توی برنامه باهاش مصاحبه کردن. استاد دانشگاهه . ۳-۴ سال از من بزرگتره. برنامه رو از اینترنت نگاه میکنم . هنوز هم تکبر پشت نگاهش موج میزنه . خاطرات کودکی جلو چشمم رژه میرن. اون روزی که به من...
-
از همه
چهارشنبه 30 آبان 1403 06:14
+ والا با کلی ذوق کتابشو اورده و میگه با گوشی این رو بگیری قصه میخونه. QR Code رو اسکن میکنم و واسش میزارم. وقتی تموم شد با دلخوری گفت اییی همین بود ؟ گفتم آره گفت اینقدر بد خوند اصلا نفهمیدم چی گفت. + بعد از مدت ها لاک زدم و یارا اولین نفریه که متوجه میشه با ذوق و هیجان میگه مامان چقدر چنگال هات قشنگ و مرتب شدن. + به...
-
زیبا ، غزل بدون تو نمی آید
چهارشنبه 9 آبان 1403 10:56
به همسرم میگم تا حالا دیده بودی من در طول روز چایی نخورم ؟ الان سه روزه که چایی نخوردم. دیشب ساعت ۱۲ از صدای سرفه های والا از خواب بیدار شدم، قطره ایی مه دکتر داد بود رو ریختم توی چشمم. قفسه سینه ام درد میکرد، میخواست خفه ام کنه. چشمم از عفونت درد میکرد . از روتین شب بیداری و درس خوندن خبری نبود . خوابم نمی برد. فکر...
-
خروس شپش دارد
یکشنبه 6 آبان 1403 05:28
یارا نمیزاره پماد چشمی واسش بزنم. برخلاف هرشب که با حوصله واسش توضیح میدادم و بعد از نیم ساعت حرف زدن و اجازه ندادن بالاخره راضی میشد و در آرامش دستش رو می انداخت دور گردنم و میخوابیدیم، دست و پاش رو گرفتم و به زور ریختم توی چشمش . خیلی گریه کرد و مجبور شدم دوباره بریزم. دفعه دوم دیگه مقاومت نکرد و گریه هم نکرد وای...
-
جودی ابوت
پنجشنبه 3 آبان 1403 03:53
با تنگی نفس بیدار میشم؛ یارا رو روی تختش میخوابونم. ساعت رو نگاه میکنم و گوشی رو میزنم تو شارژ. ساعت ۲:۲۵ دقیقه است. مشغول پخت حلیم و جمع کردن ظرفهای شام میشم. چند روزیه به جای چایی دمنوش سرماخوردگی دم میکنم. نمیدونم تاثیر داشته یا نه ولی حال جسمی ام طوریه که میلم به چایی نمی کشه. باید مقاله بخونم ، تمرین های درس سخت...
-
زندگی من است و بس
شنبه 21 مهر 1403 07:35
با گریه های یارا بیدار میشم. با دست و پاهای کوچولو و قوی اش هلم میده و گریه میکنه. نفهمیدم کی از روی تخت اش اومده پیش من خوابیده. هنوز خوابالوده ام و منظورش رو نمی فهمم. یکم که میگذره و شدت گریه هاش بیشتر میشه احساس میکنم که باید برم. بلند میشم و از اتاق میرم بیرون. آروم میشه. دوباره میرم تو اتاق و بهش میگم آب میخوای؟...
-
پاییز
شنبه 7 مهر 1403 20:36
استادم گفت درس اجزا محدود غیرخطی رو بردار. یکم استادش سخت گیره ولی ارزش داره. رفتم دانشکده عمران . پله ها ی عریض با نرده های سبز و دسته های چوبی، من رو برد به اولین دانشگاهی که درس خوندم. از پله ها بالا میرفتی و در دانشکده رو که باز میکردی دقیقا روبه روت پله های پهنی بود که بعد از ۱۰-۱۵ تا پله به پاگرد پهنی میرسیدی که...
-
یک خانم مهندس پرتلاش
جمعه 6 مهر 1403 01:00
منتظر نشستم تا نوبتم بشه. از اینکه میام آرایشگاه حس خوبی پیدا میکنم. برای من که حتی برای اصلاح ابرو هم نمیرم آرایشگاه دیدن خانم هایی که حسابی به ظاهرشون میرسن جالبه. اینکه به چی فکر میکنن و روزانه هاشون چطور میگذره واسم جذابه. از اینکه فکر میکنم من روزهامو چطور شب میکنم و دغدغه این خانم ها چی میتونه باشه.بعضی وقت ها...
-
ماه مهر
چهارشنبه 4 مهر 1403 08:05
با چشمهای نگران میگه مامان دیرم شده؟ میگم نمیدونم کی میرسی میگه بگو دیر شده یانه ؟ میگم زودتر برو که به موقع برسی بدو بدو میره. کفش های طوسی با لژ سفید و شلوار جین. یه ترکیب قشنگ و شیک برای یه پسر. نگاهش میکنم و با اینکه ۷ سالشه ولی برای من خیلی بزرگ شد یک دفعه . در رو که می بیندم آرامش خونه حالم رو جا میاره. زنگ...