-
از همه
چهارشنبه 30 آبان 1403 06:14
+ والا با کلی ذوق کتابشو اورده و میگه با گوشی این رو بگیری قصه میخونه. QR Code رو اسکن میکنم و واسش میزارم. وقتی تموم شد با دلخوری گفت اییی همین بود ؟ گفتم آره گفت اینقدر بد خوند اصلا نفهمیدم چی گفت. + بعد از مدت ها لاک زدم و یارا اولین نفریه که متوجه میشه با ذوق و هیجان میگه مامان چقدر چنگال هات قشنگ و مرتب شدن. + به...
-
زیبا ، غزل بدون تو نمی آید
چهارشنبه 9 آبان 1403 10:56
به همسرم میگم تا حالا دیده بودی من در طول روز چایی نخورم ؟ الان سه روزه که چایی نخوردم. دیشب ساعت ۱۲ از صدای سرفه های والا از خواب بیدار شدم، قطره ایی مه دکتر داد بود رو ریختم توی چشمم. قفسه سینه ام درد میکرد، میخواست خفه ام کنه. چشمم از عفونت درد میکرد . از روتین شب بیداری و درس خوندن خبری نبود . خوابم نمی برد. فکر...
-
خروس شپش دارد
یکشنبه 6 آبان 1403 05:28
یارا نمیزاره پماد چشمی واسش بزنم. برخلاف هرشب که با حوصله واسش توضیح میدادم و بعد از نیم ساعت حرف زدن و اجازه ندادن بالاخره راضی میشد و در آرامش دستش رو می انداخت دور گردنم و میخوابیدیم، دست و پاش رو گرفتم و به زور ریختم توی چشمش . خیلی گریه کرد و مجبور شدم دوباره بریزم. دفعه دوم دیگه مقاومت نکرد و گریه هم نکرد وای...
-
جودی ابوت
پنجشنبه 3 آبان 1403 03:53
با تنگی نفس بیدار میشم؛ یارا رو روی تختش میخوابونم. ساعت رو نگاه میکنم و گوشی رو میزنم تو شارژ. ساعت ۲:۲۵ دقیقه است. مشغول پخت حلیم و جمع کردن ظرفهای شام میشم. چند روزیه به جای چایی دمنوش سرماخوردگی دم میکنم. نمیدونم تاثیر داشته یا نه ولی حال جسمی ام طوریه که میلم به چایی نمی کشه. باید مقاله بخونم ، تمرین های درس سخت...
-
زندگی من است و بس
شنبه 21 مهر 1403 07:35
با گریه های یارا بیدار میشم. با دست و پاهای کوچولو و قوی اش هلم میده و گریه میکنه. نفهمیدم کی از روی تخت اش اومده پیش من خوابیده. هنوز خوابالوده ام و منظورش رو نمی فهمم. یکم که میگذره و شدت گریه هاش بیشتر میشه احساس میکنم که باید برم. بلند میشم و از اتاق میرم بیرون. آروم میشه. دوباره میرم تو اتاق و بهش میگم آب میخوای؟...
-
پاییز
شنبه 7 مهر 1403 20:36
استادم گفت درس اجزا محدود غیرخطی رو بردار. یکم استادش سخت گیره ولی ارزش داره. رفتم دانشکده عمران . پله ها ی عریض با نرده های سبز و دسته های چوبی، من رو برد به اولین دانشگاهی که درس خوندم. از پله ها بالا میرفتی و در دانشکده رو که باز میکردی دقیقا روبه روت پله های پهنی بود که بعد از ۱۰-۱۵ تا پله به پاگرد پهنی میرسیدی که...
-
یک خانم مهندس پرتلاش
جمعه 6 مهر 1403 01:00
منتظر نشستم تا نوبتم بشه. از اینکه میام آرایشگاه حس خوبی پیدا میکنم. برای من که حتی برای اصلاح ابرو هم نمیرم آرایشگاه دیدن خانم هایی که حسابی به ظاهرشون میرسن جالبه. اینکه به چی فکر میکنن و روزانه هاشون چطور میگذره واسم جذابه. از اینکه فکر میکنم من روزهامو چطور شب میکنم و دغدغه این خانم ها چی میتونه باشه.بعضی وقت ها...
-
ماه مهر
چهارشنبه 4 مهر 1403 08:05
با چشمهای نگران میگه مامان دیرم شده؟ میگم نمیدونم کی میرسی میگه بگو دیر شده یانه ؟ میگم زودتر برو که به موقع برسی بدو بدو میره. کفش های طوسی با لژ سفید و شلوار جین. یه ترکیب قشنگ و شیک برای یه پسر. نگاهش میکنم و با اینکه ۷ سالشه ولی برای من خیلی بزرگ شد یک دفعه . در رو که می بیندم آرامش خونه حالم رو جا میاره. زنگ...
-
گل نخودی
چهارشنبه 31 مرداد 1403 23:43
برداشت اول : از روزی که کتاب عادت میکنیم زویا پیرزاد رو خوندم دلم میخواست خونه ایی داشته باشم که آشپزخونه اش هره داشته باشه، (هر چند هیچ وقت نفهمیدم هره دقیقا چیه) اونوقت روی هره گلدان گلهای نخودی که تا به حال ندیده بودم بزارم . نمیدونم چندسال طول کشید تا آشپزخونه ی قدیمی اینجا با طاقچه های پهنی که حسابی میشد روشون...
-
مامان زورگو
سهشنبه 30 مرداد 1403 23:23
مشاورم رو عوض کردم.خانم امروز پخته تر و منطقی تر بود. خیلی جاها درک کرد و راهکار ساده که به جونم می نشست گفت. خیلی تشویق ام کرد و خیلی خوب من رو فهمید. بهم گفت مثل یه معلم یا ناظم تو خونه ایی. راست میگفت ، خودمم خوب میدونستم . همسرم شیفته،یارا هم خوابیده ، میگم مادر پسری چی کار کنیم ؟ میگه نیم ساعت بازی و نیم ساعت...
-
موفقیت های عادی
دوشنبه 29 مرداد 1403 19:46
بعد از کلی حرف زدن با مامانم میگم راستی نتایج دکتری اومد.خیلی خونسرد میگه واسه خودت یا همسرت؟ فکر میکنم همسرم برای چی؟ میگم دکتری قبول شدم. خیلی سرد میگه به سلامتی.میگم چقدر خوشحال شدین و بلند بلند میخندم. خنده اش میگیره و میگه دلم برای بچه هات می سوزه. اونها واجب ترن. مادر من دبیر ریاضی بازنشته است که بیش تر از ریاضی...
-
دکتری
یکشنبه 28 مرداد 1403 23:05
به محض اینکه می نشینم پشت سیستم به خودم میگم این آخرین باره که سایت سنجش رو چک میکنم. خودم جواب میدم این حرف رو از صبح تا حالا ده بار زدی.نیمه ی اول شهریور اعلام میکنن دیگه. چک نکن. چشم هام رو ریز میکنم و در حالی که دارم صفحه سازمان سنجش رو باز میکنم میگم آخریش! نتایج نهایی آزمون دوره دکتری سال 1403 به همسرم که مشغول...
-
روزمره اول
شنبه 27 مرداد 1403 21:48
از صبح که بیدار شدم نوشتن یه گوشه ایی از مغزم رو درگیر کرده و یک چیزی در وجودم میگفت وظیفه ایی که نداری فردا صبح با ادبیات بهتر و زیباتر بنویس. والا بعد از خوردن شام میگه : مامان خیلی خوشمزه بود دستت درد نکنه یارا بغلم میکنه و میگه : مامان خیلی خوشمزه بود دستت درد نکنه والا میگه : مامان ما خیلی خوشبختی ایم که تو رو...
-
اولین قدم
جمعه 26 مرداد 1403 07:39
اوضاع هنوز اونقدر خوب نشده که بنویسم. چی شد که به اینجا رسیدم؟! حس نا امیدی، خستگی و تنهایی ... یه حسی شبیه به وقتی کتاب تماما مخصوص عباس معروفی رو میخونی یا تاریکی ِ کتاب بوف کور! شاید از روزی که ننوشتم حال روحی ام بدتر هم شده باشه و هر روز نگاهم به تقویمه که روز بعدی مشاوره ام کیه. مامان بد اخلاقی شدم که حتما روزی...
-
چک لیست اهداف
دوشنبه 24 اردیبهشت 1403 07:15
سلام دوست های مهربونم و همیشگی دیشب جلسه دوم دوره ی والد۳۶۰ درجه ی درنا شریفی بود. از دیشب ذهنم بیشتر از همیشه درگیر شده و حال بد این روزهام رو پیدا کردم. چیزی که گفت این بود که همه ی ما اثر انگشتی داریم که ما رو منحصر به فرد میکنه و اگر اون اثر انگشت رو پیدا کنیم حالمون خوب میشه. از دیشب دارم به اینوه اثر انگشت من چی...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 29 فروردین 1403 05:43
سلام دوستهای خوبم تصمیم دارم چند وقتی ننویسم شاید یک جورهایی دارم پوست می اندازم و باید برای مرحله ی جدیدی از زندگی آماده شوم امیدوارم به زودی یارای نوشتنم باشه از بودن همیشگی اتون ممنونم
-
خلبان آرزوها
دوشنبه 27 فروردین 1403 09:37
-
نون و پنیر
دوشنبه 27 فروردین 1403 06:12
-
شازده کوچولوی گمشده
جمعه 17 فروردین 1403 21:41
صدای شکستن تخمه و مجری که هیجان زده یا ناراحت ، نمیدانم ، خطاب به یکی از داورها می گوید : محسن .... بازهم به اشتباه انداختی اش! قوری را برمیدارم و برای خودم چایی میریزم. نگاه نمیکنم که "م" و والا کنار هم روبروی تلویزیون دراز کشیده اند و تخمه شکنان مسابقه خوانندگی که وقتی اولین بار دیدم درست شبیه آقای شرکت...
-
کنکور
جمعه 4 اسفند 1402 22:49
خداحافظی میکنم و کفش هایم را می پوشم. گربه ی سفید همیشگی همراهم میاد ، همسرم میگه اگه من بودم فرار میکرد. با انگشت سرش را ناز میکنم و گربه خودش را لوس میکند. آهسته میگویم تو برایم دعا کن قبول شوم. توی گوگل مپ میزنم دانشکده فیزیک ، وسط های راه یادم می افتد که نباید به گوگل اعتماد کنم و شاید این در که روی نقشه نشان...
-
چای وررسن
یکشنبه 8 بهمن 1402 12:00
به ترکی به هم میگویند که برویم چایی،بخوریم و من که خودم رو سرگرم گوشی نشان میدهم به این فکر میکنم تا ساعت ۵ چطور اینجا بمونم و چقدر دلم چایی میخواهد. فن اتاق با صدای بلندی روشن میشود و کمی از بوی مواد شیمیایی که پیچیده بود رو با خودش می برد. فکر کنم اسمش نازلی بود ، دختر مو خرمایی که موهای بلندش را با کش آبی بسته بود....
-
دستم بنده
پنجشنبه 7 دی 1402 18:50
صبح که بیدار میشم گلو درد و بدن درد نوید سرماخوردگی جدید رو میده. همیشه این زنجیره توی خونه ی ماهست. اول والا مریض میشه ،بعد یارا و من . همسرم شیفته و یه روز تعطیل رو باید طوری بگذرونیم که خیلی سخت نباشه. یارا بی حوصله است و چشمهاش به شدت عفونت کرده.همون اول صبح به خاطر مریضی بی حوصله ام ، گریه های یارا هم به خاطر...
-
دهه ۸۰
چهارشنبه 6 دی 1402 13:34
ساعت ۷ بود ولی هوا خیلی تاریک بود .سوز سرما و نم بارون باهم صورتمو می سوزند ولی هوا اونقدر تمیز بود که دلچسب بود.والا دنبال گربه ها می گشت و میگفت چه هوایه خوبیه. سوار ماشین شدم ، چراغ ها رو روشن کردم و راه افتادیم. تا مدرسه باهم حرف زدیم. توی حرفهام از مراقبت از حریم خصوصی اش گفتم. از اینکه بازی ،بد نیست ولی آسیب زدن...
-
روزهای بی قراری
دوشنبه 6 آذر 1402 08:38
تابستون بود که مثل هر روز والا رفت توی محوطه دوچرخه سواری. خورد زمین و زانو سمت چپش زخم شد. از اون به بعد میگفت پام درد میکنه و بد راه میرفت. منتظر بودیم خوب بشه ولی راه رفتنش بدتر میشد که بهتر نمیشد. تا اینکه رفتیم ارتوپد ،رادیوگرافی انجام دادیم و گفت مشکلی نداره ولی اگه این رویه طولانی شده ۲ هفته آسپرین بهش بدین و...
-
استئو استوما
شنبه 4 آذر 1402 09:02
ساعت ۶:۱۵ با صدای آلارم گوشی بیدار میشم. هنوز اتاق سرده و یارا که همیشه اولین کارش موقع خواب رد کردن پتو بود، پتو رو تا صورتش بالا کشیده بود. هوا تاریک بود. بلند شدم و چشمهام که به زور باز شده بود رو شستم . پلیور پوشیدم و رفتم کنار بخاری نمازم رو خوندم. یه یادداشت برای خانم معلم نوشتم که من کتاب کانگورو رو فراموش کردم...
-
تظاهر
سهشنبه 23 آبان 1402 00:07
پیج های اینستاگرام رو بالا و پایین میکنم و کلیپ های خنده داری که به زندگی روزمره امون نزدیکه رو به همسرم نشون میدم و باهم میخندیم. کتاب مکانیک ضربه زیر دستم بازه . همسرم میره تخمه میاره تا با برنامه ی فوتبالی اش ببینه. هر دومون طوری رفتار میکنیم که انگار هیچ اتفاقی نیافتده. یارا بیدار میشه ، هنوز اسهال استفراغ داره،...
-
نمانده در دلم دگر توان دوری چه سود از این سکوت و آه از این صبوری
سهشنبه 2 آبان 1402 04:55
برداشت اول موبایلم زنگ میخوره. پشت خط آقاییه که به ترکی حرف میزنه و من فقط "بسته" رو متوجه میشوم و میگم بله شما کجا هستین؟ ترکی حرف میزنه و من ازش میخوام فارسی حرف بزنه تا متوجه بشم. آدرس دقیق رو بهش میدم و خیلی سریع مانتو و شال ام رو می پوشم. در رو که باز میکنم یارادنبالم میاد و میگه منم میام. میگم بارون...
-
پاییز
پنجشنبه 27 مهر 1402 15:08
هوای ابری گه گاهی با یه آفتاب نیمه جون آفتابی میشه و باد بی وقفه به درخت ها میزنه ولی برگ های سبز روی درختها هنوز مقاومت میکنن. هوا درست عین یک بعد از ظهر جمعه ی پاییزیه که فرداش باید بری مدرسه و کلی مشق ننوشته داری و شاید امتحان جبر و احتمال. در حالی که یارا بد خواب شده رو بغل میکنم و توی خونه راه میرم به والا که...
-
ماه مهر
شنبه 25 شهریور 1402 06:28
۹ شهریور صبح ساعت ۶:۳۰ بیدار میشم. بدون هیچ الارم و زنگی. همسرم رو بیدار میکنم که نون بخره و بره سر کار. چشم هام از کم خوابی می سوزه ولی اصرار دارم که بیدار بمونم. دوست دارم یکم توی فضای مجازی باشم ، ولی بعد از ۱۵ دقیقه حس خوبی ندارم. خسته میشم از این همه پول و زیبایی های مصنوعی . از هیکل های تراشیده و زندگی های منظم...
-
من از راه رشت اومدم
چهارشنبه 8 شهریور 1402 08:08
پشت میز نشستم و دارم عکس های گوشی بابام رو که امروز گرفته نگاه میکنم. صدای بارون شدیدی از پشت پنجره های دو جداره میاد. رو عکسی از خودم زوم میکنم ، چقدر چهره ام خسته و بی حوصله است. با خودم فکر میکنم از کی اینقدر بی احساس شدم ؟ یا شاید صبور شدم ؟ یا شاید خسته ؟ پدرم درمورد وامی که قرار بود واسمون بگیره صحبت میکنه و من...