-
پیتزای کله پاچه
دوشنبه 15 خرداد 1402 19:28
با دکمه های کیبورد کلنجار میرم برای نوشتن روابط بین تنش و کرنش در نرم افزار میپل. اوضاع خوب پیش میره . با اینکه دیشب خوب خوابیدم و مثل هرشب ساعت 3 بیدار نشدم و تا صبح درس نخوندم ولی ذهنم متمرکز نیست. نیاز دارم بنویسم. باید یکم به افکار ذهنی ام سروسامان بدم. هندزفری هامو با زور توی گوشم می چپونم تا به جای قِرقِر صدای...
-
جشن فارغ التحصیلی
دوشنبه 1 خرداد 1402 09:14
۲۹ اردیبهشت صبح برخلاف همیشه که پسرها ساعت ۷ صبحانه خورده منتظر بیرون رفتن یا دیدن کارتون هستن ، یا حتی مشغول دعوا باهمدیگه هستن . هر دو تا ساعت ۸ خوابیدن . و من که هیچ لباس سفید مناسبی برای جشن امروز نتونسته بودم پیدا کنم منتظر بودم بچه ها بیدار بشن تا از باکس های زیر تخت لباس مناسبی پیدا کنم. دو روز بود همسرم پشت سر...
-
غنچه انار
پنجشنبه 28 اردیبهشت 1402 08:03
۱۳ اردیبهشت با اینکه به اندازه ی کافی شب رو خوابیدم ولی احساس میکنم از دیروز هنوز خسته ام . ماشین رو پشت یه شاسی بلند سفید دوبل پارک میکنم و با والا پیاده میشیم. یکی از بچه ها با ما میرسه ، یه سبد گل کوچیک دسته مامان مو بلونده . یادم میافته امروز ، روز معلمه . والا از پله ها بالا میره ، با ذوق دنبال ... میدوه و صداش...
-
بچه مدرسه ایی
چهارشنبه 6 اردیبهشت 1402 07:24
آخرهای کلاس بود و از پنجره های دودی کلاس نمیشد دید که هوای ابری، بارونی شده، کم کم جای رد بارون روی شیشه ها نشست ، یعنی بارون با باد . دوستم مدام شقیقه هاش رو ماساژ میداد. میگفت سر اینکه با ماشین بیاد دانشگاه با برادرش بحثش شده ، هر دوتاشون ماشین لازم داشتن ، ولی اونی که حرفش به کرسی نشسته دوستم بوده .پنجره کلاس...
-
اردیبهشت
جمعه 25 فروردین 1402 23:08
میگه مامان اون خانمه رو دیدی؟ از ذهنم میگذره که خدایا چی میخواد بگه ؟ چطوری یه جواب خوب بدم ؟ میگم کدوم خانمه؟ همون که ماسک صورتی داشت باخودم فکر میکنم خداروشکر ما، ماهواره نداریم میگم یادم نمیاد میگه همون که رفتیم لباس خریدیم یادم میاد میگم آهان خب؟ میگه شلوارش پاره بود یه لبخند احمقانه میزنم و میزارم جمله اش بدون...
-
از بچه ها
چهارشنبه 23 فروردین 1402 20:22
میخواد بره بیرون، اول بره دنبال دوستش و بعد باهم تو محوطه بازی کنن. میگه شلوارم خوبه ؟ شلوار آبی سه خط که زمان بچگی ماهم بود، فکر میکنم میره بیرون کثیف میشه پاره میشه ، پس همین خوبه . میگم خوبه فقط باید کاپشن بپوشی با جملاتی که سعی میکنه به هم ربط اشون بده بهم میفهمونه که با کاپشن سخته برای همین تصمیم میگیریم هودی...
-
خستگی بعد از تعطیلات
سهشنبه 8 فروردین 1402 23:18
موقع تحویل سال همسرم شیفت بود . کارهامو کردم . بچه ها خوابیده بودن. ساعت ۱۲:۳۰ بود که برق ها رو خاموش کردم که بخوابم. سر گوشی بودم که همسرم زنگ زد . گفت نخواب دارم میام. تا اون برسه من هم سفره هفت سین که همه چیزش رو آماده توی یخچال داشتم چیدم و همسرم رسید. سال خیلی آروم تحویل شد . گریه کردم . از تنهایی ؟ نمیدونم ....
-
افکار پاک شده
یکشنبه 28 اسفند 1401 10:00
یارا رو بغل میکنم ، به خاطر داروهایی که واسه عفونتش میخوره خوابش زیاد شده. میزارمش روی صندلی ماشین که بیدار میشه و گریه می افته. سیب زمینی هایی که پختم رو بهش میدم باهاش حرف میزنم ، ولی فقط اشک از چشم هاش میریزه و صدای گریه ایی که برای کلافه کردن یک مادر حتی شاد کافیه . ماشین رو روشن میکنم و آهنگ میزارم. آروم میشه ،...
-
از خیلی روزها
شنبه 29 بهمن 1401 07:35
۲۹ بهمن ۱۴۰۱ مامانم بعد از یک ماه و نیم ۲۲ بهمن بلیط گرفتن و برگشتن. این بار هم مصمم تر از قبل شدم که دلم نمیخواد برگردم شهری که خانواده هامون اونجان . با اینکه مامانم واقعا توی زندگیمون دخالت نمیکرد و خیلی حرمت نگه میداشت و سعی میکرد بهم کمک کنه ولی هم اخلاق همسرم هم رفتار بچه ها خیلی عوض شده بود. والا که انگار راه...
-
خانه سازمانی ۳
پنجشنبه 27 بهمن 1401 12:16
از طرف اداره قرار بود پنجره های همه ی خونه ها رو عوض کنن و با پیگیری های همسرم ما اولین خونه بودیم. من رفته بودم دوش بگیرم که اومدن. و درحالی اومدم بیرون که یکی از نصاب ها، یکی از همون شیشه شکسته ها افتاده بود روی دستش و حسابی آسیب دیده بود. یه تیکه از پارچه ی ملحفه های تازه شسته شده رو بریدم و دادم بهش تا دستش رو...
-
خانه سازمانی ۲
دوشنبه 24 بهمن 1401 17:51
به چندتا نقاش زنگ زدیم برای نقاشی خونه و قرار شد یکی از اونها فردا بیاد. همسرم فرداش خونه رو نشونش داد و نقاش گفت خیلی کار داره ، دو سه روزه جمع نمیشه . خیلی زیر سازی میخواد. قرار شد سقف رو هم رنگ بزنه چون اگه نمیزد وصله ناجور بود. همسرم به صاحب خونه هم زنگ زد و گفت ۱۰ روز دیرتر خونه رو تحویل میدیم. اون هم که هنوز...
-
خانه سازمانی ۱
شنبه 22 بهمن 1401 23:46
۲۶ دی یک ساعت زودتر راه میافتم سمت دانشگاه. توی خونه نمیشه درس خوند. میرم که یک ساعت آخر رو توی کتابخونه جمع بندی کنم. مسیر شلوغه و با سرعت کم باید رانندگی کنم برای اولین بار پشت فرمون درس میخونم. یاد روزهای دبیرستان میافتم که وقتی امتحان داشتم بابام من رو می رسوند و تا مدرسه بازم وقت داشتم درس بخونم . دقیقا همون...
-
روزهای آخر
جمعه 23 دی 1401 10:26
روز آخر دانشگاه درخواست دادیم که امتحان روز ۲۸ به ۵ بهمن موکول بشه. چون ۲۶، ۲۸دی و ۱ بهمن واقعا برنامه ی امتحانی فشرده و سختی بود. امضای بچه ها رو گرفتیم و نامه رو تحویل معاونت دادیم. تقریبا همه چیز حل شده بود و با خیال اینکه ۲۸ امتحان ندارم امتحان ۲۶ ام رو خوب میخوندم. البته خوندن منظورم نهایتا ۴ ساعت در روزه ، با...
-
برفی که آب شد
سهشنبه 20 دی 1401 21:24
۶ دی اکثرا خونه ی ما قبل از خواب یکم شلوغ بازی به پا میشه. یارا کلافه و خواب آلود ، گریه میکنه و والا خسته و خوابآلود مقاومت میکنه به خوابیدن. برای همین تا جمع و جور کردن همه چیز یکم من حرص میخورم یکم یارا گریه میکنه و ... وقتی خوابیدن با همسرم بیدار میشیم و درس میخونیم ، بازار شام یهو میشه کتابخونه با بوی قهوه ،...
-
حی علی فلاح
سهشنبه 6 دی 1401 11:30
۱ دی ماه دیروز امیروالا بعد ازیک ماه رفت پیش دبستانی . میگفت با من میخواد بره چون بابا دیر میره دنبالش. بهش قول دادم که بابا زود میره و اگه دیر شد خودم میرم دنبالش. تاکیدش این بود که زودتر از مامان ملیسا (مهیسا) بریم دنبالش. امیروالا و همسرم رفتن. همسرم یکسری کار داشت برای تحویل خونه برای همین باید میرفت شرکت .باهم...
-
سوال مهم
یکشنبه 27 آذر 1401 18:53
دو روزی اومدیم شمال. اینجا به نسبت شهر خودمون خانم های بدون روسری خیلی بیشتر هستن. از بندر انزلی وارد شمال که میشیم والا میگه : خانمه خجالت نمیکشه روسری نپوشیده؟ فکر میکنم چی بگم که خودش دوباره میگه : حتما اگه منو ببینه روسری می پوشه . میدونی چرا ؟ میپرسم چرا. میگه : آخه من نوپو *ام ، اگه روسری نپوشه جریمه اش میکنم ....
-
پراکنده نوشت
یکشنبه 20 آذر 1401 20:55
نوشت اول : دیروز که از دانشگاه بر میگشتم با خودم فکر میکردم چقدر زندگی میتونه راحت باشه . من نزدیک ۱ میلیون کتاب از کتابخونه امانت گرفتم، با ۴ هزار تومن جوجه کباب و یه سوپ خیلی خوشمزه خوردم ، خب همه ی این ها باعث رفاه و حس خوب به آدم میده. تا اینکه من بخوام بگردم کتاب بخرم ، کلی هزینه کنم . نوشت دوم :تنها چیزی که خیلی...
-
بوی کتاب
چهارشنبه 16 آذر 1401 11:58
یک شنبه چایی میریزم و به هوای دو روز پیش که توی تراس چایی ام رو میخوردم تا گرمای چایی توی هوای سرد بیشتر بهم بچسبه ، چایی و رولت خامه ایی رو میبرم توی تراس . هوا خیلی سرده . زیر نور چراغ کوچه چند تا دونه ی ریز سفید میبینم... یعنی هنوز یک ماه مونده به دی، زمستان شروع شده. شاید ۱۰ ثانیه هم نمی تونم بمونم و برمیگردم توی...
-
روزهای تب دار
شنبه 12 آذر 1401 16:45
چایی دم میکنم . هوس هل و زعفرون میکنم و چندتا غنچه گل محمدی هم توی چایی ام میریزم. هوا ابری و منتظر بارونم. چراغ های خونه رو روشن میکنم و انتظار ندارم که تازه ساعت ۳ باشه. والا خوابیده. از صبح حالش خوب نبود و بی حال بود . دودل بودم برای بردنش به پیش دبستانی . از طرفی با خودم فکر می کردم اگه امروز هم بعد از دو روز...
-
فصل امتحانات
شنبه 5 آذر 1401 08:07
وقتی کم مینویسم یعنی زندگی روی مود پایینه واسم. شاید حالم خوب باشه ولی دارم تلاش میکنم که خوب باشم ذاتا حالم مثبت نیست. برای همین اصلا دستم به نوشتن نمیره. بیشتر از یک ماهه درگیر بیماری هستیم و این موضوع خودش به قدری سخت بود که واقعا خسته امون کنه. الان با گذشت بیشتر از یک ماه از مریضی هنوز سرفه های خشن و زیاد و...
-
شهر شناسی:)
جمعه 13 آبان 1401 10:09
رادیو آوا روشنه و آهنگ های شادی که پخش میکنه ناخواسته حال آدم رو خوب میکنه. چایی ریختم و روبروی آیفون نشستم تا هر وقت همسرم و بچه ها اومدن بفهمم. آیفونمون چند وقتی هست به لطف یارا با سیم های آویزون شده خراب شده . به همسرم میگم مردم حق دارن خونه به آدم بچه دار ندن . البته منتظر فرصت هستیم که همسرم آیفون رو درست کنه ....
-
خوابزدگی
چهارشنبه 4 آبان 1401 09:12
۳۰ مهر با صدای بارون از خواب بیدار شدم . دست کشیدم روی میز پاتختی و گوشیم رو پیدا کردم . ساعت ۴ صبح بود . نگران بودم بارون بیاد روی وسایل انباری. فکر میکردم صبر کنم تا ۷/۵ همسرم بیاد و پوشش نورگیر رو بزاره . یارا گریه افتاد. فکر میکردم و از صدای بارون لذت میبردم. چند روز پیش همسرم به خاطر سرد بودن اتاق ها پوشش...
-
اولین مشق
پنجشنبه 28 مهر 1401 23:37
یک شنبه مربی والا زود نیومد و من مجبور شدم تا ۸:۴۵ اونجا بمونم. از والا خداحافظی کردم و رفتم و اون هم تا لحظه ی آخر سفارش میکرد که به بابا بگو زود بیاد دنبالم . ۹:۳۰ رسیدم سر کلاس . این تاخیر من اصلا به مذاق استاد خوش نیومد. اوضاع وقتی بدتر شد که چند نفر هم بعد از من اومدن و استاد مدام غر زد . دوشنبه به مربی والا...
-
طبابت این روزها
شنبه 23 مهر 1401 09:59
سکانس اول روی نیمکت پارک نشستم و سعی میکنم به هیچ چیزی فکر نکنم تا ذهنم کمی آرامش بگیره. مردی که تیشرت آبی داره روی نیمکت دراز کشیده و داره با گوشیش کار میکنه . به این فکر میکنم که چقدر این کار در جایگاه یک مادر میتونه زشت باشه. و بلافاصله یک چرا ؟ که دختر بچه ی گریون به سمت مرد میدونه. چیپس میخواد و مرد میگه که کارت...
-
دریا در خانه
جمعه 22 مهر 1401 08:56
دیروز ، روز خیلی سختی رو پشت سر گذاشتم. شاید خیلی قابل درک نباشه. داستان از پریشب شروع شد که ما برای تاییدیه پزشک معتمد رفتیم چشم پزشکی تا واسه گرفتن بخشی از پول عینک از بیمه ، عینک هامون رو تایید کنن . به اصرار مکرر امیروالا بعد از چشم پزشکی رفتیم ایل گلی . اونقدر هوا سرد بود که واقعا بیش از ۵ دقیقه نمیشد موند....
-
سکانس زندگی
شنبه 16 مهر 1401 05:59
کتاب قصه رو می بندم و ماشین آبی پایین تخت رو برمیدارم و میزارم توی قفسه ی ماشین ها. گهواره یارا رو آروم هل میدم و از اتاق میام بیرون. همسرم جلوی تلویزیون دراز کشیده و فوتبال میبینه. زیر چایی رو خاموش میکنم و دوتا فنجان چایی میریزم.... البته که من هم آرزو دارم سکانس بالا یک سکانس واقعی باشه ولی دیشب قبل از خواب فقط...
-
دانشگاه و بی خبری
چهارشنبه 13 مهر 1401 19:28
سه شنبه روز دوم دانشگاه بود. صبح زودتر بیدار شدم و آماده شدم. والا رو ساعت ۷ بیدار کردم. آماده اش کردم و رفتیم پیش دبستانی. پر از بغض بود و میگفت نرو. بهش قول دادم بدون اینکه بهش بگم هیچ جا نمیرم. ساعت ۸ شده بود و من هنوز توی پیش دبستانی بودم. داشت دیرم میشد. والا خیلی مظلومانه پشت یکی از سرسره ها ایستاده بود. یاد...
-
روز اول دانشگاه
دوشنبه 11 مهر 1401 17:52
دیروز اولین روز دانشگاهم بود. ساعت ۶ صبح بیدار شدم و برای قیمه ایی که آخر شب بار گذاشته بودم برنج دم کنم. میوه و شیر و خوراکی والا رو آماده کردم. لباسهای پسرها رو هم آماده گذاشتم روی میز. ساعت ۷/۵ بود که همسرم رسید . همه کارها رو کرده بودم . قرار شد یک ساعت دیگه همسرم والا رو ببره پیش دبستانی. راه افتادم. اتوبان...
-
اندروید جان
جمعه 8 مهر 1401 07:39
25 شهریور مثل عادت همیشگی بر میگردم سراغ خاطرات این ماه از سال، شهریور ٦ سال پیش عزم رفتن به دانشگاه و خرید یک گوشی داشتم . و چه عجیب که قصه با کمی تغییرات ٦ سال بعد در همان ماه و روزها تکرارمیشود. درست بعد از ٦ سال دوباره به همدان میروم اما اینبار نه برای تحصیل برای انصراف و گرفتن مدراک برای ثبت نام در دانشگاهی که به...
-
٢٣ ام مبارک
پنجشنبه 24 شهریور 1401 21:13
صبر من زیاده و همه میگن صبوری ام مثل مامانمه ، ولی بعضی وقت ها شرایط به حدی مهیا میشه که اگه ناله نکنی نمیشه. زندگی همینه، یه روز بالا یه روز پایین… امروز با همسرم حرف زدم در حد چند جمله ، مشکل اصلی همسر من طرحواره هایی هست که توی ذهنش شکل گرفته. چند سال اول باهم بودنمان ، تا قبل از به دنیا اومدن امیروالا من ماهگرد...