یادداشت های یک مادر دانشجو

افکار و روزنوشت های یک خانم مهندسِ مادر

یادداشت های یک مادر دانشجو

افکار و روزنوشت های یک خانم مهندسِ مادر

وقت خوش خود به سنگ محنت سودن

فکر کنم چهار روزی میشد که از حرفی که همسرم بهم زده بود دلشکسته بودم. شب ها حدود 2-3 بیدار میشدم و با اینکه خودم رو به مقاله خوندن مشغول میکردم ولی به خودم میومدم که های های دارم گریه میکنم. گه گاهی از زندگی شاعرهایی که شعر هاشون رو دوست داشتم میخوندم و میدیدم چقدر ذات زندگی درد داره. با چشم های پف کرده و حال غم زده صبح رو شب میکردم و وقتی بچه ها میگفتن مامان چی شده چشمهات اشکی شده ؟ پیاز و خواب و خمیازه و گرد وخاک هوا رو بهونه میکردم.

درست مثل آخرین اسباب کشی رابطه ام داشت با والا بهم می ریخت. اذیت میکرد و من دعواش میکردم. تهدید و فریاد.... خنده های عصبی و استرسی اون ... درست عین خودم بود. سی سال طول کشید تا یاد گرفتم وقتی ناراحتم ، وقتی دل شکسته و عصبی ام ، وقتی استرس دارم ، نباید بخندم...

کارهای انتقالی همسرم به شدت گره افتاده. همسرم میگه فکرش رو نمیکردم به این جا که رسید کار نشه. یادم میافته توی اون 12 روز کذایی که خونه ی مامانم بودیم و همسرم جلوی همه با هام تند حرف زد، اومدم توی اتاق گریه کردم و گفتم خدایا گره توی کاراش بنداز از جایی که فکرش نمیکنه ، انتقالی اش جور نشه . دعا کردم چون زندگی ام توی این شهر آروم بود. چون توی این چهار سال هرچند سختی و غربت و تنهایی و مریضی زیاد کشیدم ولی زندگی کردم... نمیخواستم با نزدیک شدن دوباره به خانواده هامون اون آرامش رو از دست بدم! 

دیشب بارون میومد. هوا سرد بود. بچه ها هر کدوم دوتا لباس پوشیده بودن ولی هربار که یارا میومد بوسم کنه دستهاشو روی صورتم میذاشت ، دست هاش یخ بود. زیر انداز انداختم و توی تراس نماز خوندم. سوز سرد پاییز صورتم رو تیغ میکشید. وسط نماز همسرم اومد و کاپشنش رو روم انداخت . گریه کردم ، یا شاید زجه میزدم .... نمیدونم .... ولی بعد از نماز آروم شدم. با خدا معامله کردم. بخشیدم... حالم بهتر بود... آروم تر بودم. با حوصله تر بودم... بعضی زخم ها خوب نمیشن... کهنه میشن... شاید ببخشی ولی دیگه تو اون آدم سرحال و سالم سابق نیستی. یه آدم جدید شدی پر از زخم که با بخشیدن فقط تلاش میکنی سرپا وایسی....

+ دیشب دعا کردم ، خدایا به خاطر آرامش بچه ها ، به خاطر استیصال همسرم و به خاطر قلب خودم .

چشمم به این شعر خیام افتاد:

نتوان دل شاد را به غم فرسودن                       وقت خوش خود به سنگ محنت سودن

کس غیب چه داند که چه خواهد بودن            می باید و معشوق و به کام آسودن

++نوشتنی زیاد برای انتشار دارم که همگی توی چرکنویس ذخیره شدند.

از مردادی که گذشت

2 مرداد :

والا و یارا دعواشون شده. بین دعوا والا با ناله میگه سردمه و میره زیر پتو. شروع میکنه به غر زدن و ناله کردن که سردمه. و مدام من رو که دارم با مامانم در مورد بابام  بحث مهمی میکنیم رو صدا میزنه. میرم پیشش میگم مسخره بازی درنیار. میگم باشه پس بریم دکتر. گیج میشه و میخواد آماده بشه. میگم واقعا مریض شدی ؟ میخنده و من یقین پیدا میکنم سر کارم گذاشته. دوباره می ناله که سردمه. عصبی میشم و دعواش میکنم . یارا برام شکلات میاره و میخنده. این یعنی آروم باش. والا میخوابه و من عذاب وجدان میگیرم که واقعا بچه مریض باشه و من باورش نکرده باشم چی؟ نهار الویه درست کردم. یارا حتی امتحان نمیکنه و از صبح هیچی نخورده. مامانم میگه بهش بده. میگم مامان 4 سالشه دیگه تا کی بدوم دنبالش که آیا یک لقمه بخوره یا نه؟ نهار تموم میشه خونه رو جمع و جور میکنم. چشم هام به شدت می سوزن. میرم روی تخت دراز میکشم یارا میاد پیشم یکم بازی میکنیم و میگم بخوابیم خیلی مقاومت میکنه ولی بالاخره میخوابه. نیم ساعت میگذره که گوشی ام زنگ میزنه و بیدار میشم. همون نیم ساعت خواب میشه یه معجزه ی عجیب و من به شدت حالم خوب و سرحالم ، چایی میخورم و عجیب می چسبه. تازه می فهمم چقدر بی خوابی داشتم.(این مدت معمولا بین ساعت 11-12 خوابیدم و صبح بین 4-5 بیدار شدم)

تند تند دارم سمینار درسم رو آماده میکنم و دلم میخواد همه ی کارهای دنیا رو بکنم :)) ولی دوست داشتم حال خوبم رو اینجا بنویسم. یه حالی شبیه ترکیب کولر و نسکافه و آهنگ Jolene)

5 مرداد :

دیروز تولد دوست امیروالا بود. تولد توی رستوران خودشون بود. توی یک مجموعه رستوران. دوتا تولد قبلی بچه ها رو گذاشته بودم و با همسرم دوتایی رفته بودیم کافه. این تولد مامان بابام خونه ی ما بودن و نمیشد دوتایی رفت کافه ، این شد که خودم هم موندم پیش بچه ها و منت هم سرشون گذاشتم که به خاطر دفعه های قبلی که میگفتین من نمیام این دفعه پیش شما موندم . اینجاست که میگن رفیق بی کلک مادر :))

با مامان الوین پیش هم بودیم و حرف زدیم . خیلی از باهم بودنمون کیف میکنم و یکی از دوست های خیلی خوبیه که پیدا کردم. یکی از چیزهای که توی تورک ها خیلی دوست دارم. خوش بودنشونه ، بخور بودنشونه ، شاد بودنشونه . تولد دیروز مفصل بود و همه ی مامان ها به جز من رقصیدن. (عکس مربوط به محوطه است)

19 مرداد :

دیروز بعد از چند روز گشتن و وقت گذاشتن توی اینترنت و هوش مصنوعی پیش یک روانشناس وقت گرفتم. ساعت 4 بعد از ظهر. در بی پول ترین شرایط ممکن. کل پولی که داشتیم 670 تومن و یک جلسه 45 دقیقه 620 تومن میشد.قرار بود همسرم بچه ها رو ببره شهربازی از هفته قبل قول داده بودیم و چون به ته دیگ رسیده بودیم همسرم گفت از برادرش قرض میگیره. سر نهار بودیم یارا گفت دندونم درد میکنه. دندونی که چند روزی بود دیده بودم خراب شده و بر خلاف تلاش های من خودش همکاری برای مسواک نزدن نمیکرد ، حسابی پوسیده بود و حتی شکسته بود. زنگ زدم دکتر و اتفاقی برای  همون روز ساعت 5 بهم نوبت داد. 

همسرم من رو دم یک ساختمان قدیمی پیاده کرد و با بچه ها رفتن. گفتم من میرم دکتر . یارا دوست داشت با هم باشیم و فکر میکرد برای دندون اون دارم میرم. گفت مامان دندونم دیگه خوب شده، درد نمیکنه.

برق رفته بود و ساختمون تاریک و گرم بود. خانم مو فرفری روی صندلی انتظار نشسته بود و با یکی از کتاب های روی میز کلافه خودش رو باد میزد. دختر دلنشینی که آرایش ملایمی داشت با گرمی بهم سلام کرد و وقتی پرسید دفعه ی اوله که مراجعه میکنم یه برگه بهم داد تا مشخصاتم رو بنویسم. 

خانم موفرفری رفت داخل اتاق پشت سر من. 10 دقیقه نشد که با دختر نوجوانی برگشتن و من وارد اتاق شدم.مشاور خانم مسنی بود که از گرما کلافه شده بود. پنجره اتاقش رو باز کرد و روسری رو در اورد و در حالی که خیلی سعی میکرد خونسرد باشه به حرف هام گوش کرد.10 دقیقه نگذشته بود که گفت دختر خوب چرا تو اومدی ؟ باید همسرت میومد. توضیح دادم و 45 دقیقه را از نگرانی هام گفتم . مدام حواسم به ساعت بود که از 45 دقیقه بیشتر نشه. بهم کتاب نمیگذارم کسی اعصاب من را بهم بریزد معرفی کن. گفت اول این کتاب رو همسرت مطالعه کنه و تمرین هاشو دقیق انجام بده اگه نتیجه نگرفت بیاد پیش من.

تموم شد و برق اومد. پیاده رفتم مطب دندون پزشکی . همسرم هنوز شهربازی بودن. برق رفته بود. گفتم زودتر بیاین . گفت اگه دیر رسیدیم خودت دندونت رو درست کن. دلواپس یارا و درد دندونش بودم. اینکه دوباره همه چیز تعطیل بشه و بچه با دندون درد بمونه. وقتی رسیدیم نوبت کس دیگه ایی بود . منشی گفت 20 دقیقه ایی طول میکشه. کتاب شعر فروغ فرخزاد رو برداشتم. چقدر شاعر بوده این زن به حقیقت. تمرکز نداشتم و نمی تونستم بفهمم. چند بار کتاب رو گذاشتم روی میز و دوباره برداشتم ولی نمی تونستم . نگران بودم. بالاخره همسرم زنگ زد و بدو بدو رفتم پایین و یارا رو که خواب بود بغل کردم. بیدار شد و هاج و واج. بهش گفتم بریم پیش دکتر. گفت شهربازی بازم دندونم درد گرفت. به محض اینکه وارد مطب شدیم خانمی از اتاق دکتر بیرون اومد و من رفتم داخل. معاینه کرد و پوسیدگی به قدری زیاد بود که عصب کشی لازم داشت.

بعد از دندون پزشکی هم بچه ها رو بردیم بستنی خریدن. اینجا برخلاف شهرهای دیگه اکثر بستنی فروشی ها بستنی قیفی به اون شکلی که ما دیدیم از دستگاه داغه داغ بریزن ندارن. اسکوپی توی یخچال آماده دارن.نه اینکه نباشه ها خیلی کم هستن فروشگاه های این مدلی.

برگشتیم خونه و من به همسرم گفتم میرم پیاده روی. چند روزیه بعد از ظهر ها 2 کیلومتر پیاده روی میکنم. هوا خنک و دل نشین بود. به خواهرم زنگ زدم. از روزم واسش گفتم . گفتم چند روزه صبح ها بعد از نماز یوگا میکنم و بعد از ظهر ها پیاده روی . خیلی حالم رو خوب کرده. گفت مشخصه خیلی انرژی داری!

شب پشه بند زدیم و برای اولین بار توی تراس خوابیدیم. شب ها بدون کولر خیلی سخت میشه توی خونه خوابید. ولی توی تراس با پتو خوابیدیم. حس خوبی داشتم از اینکه در مصرف انرژی صرفه جویی کردم .D:

20 مرداد :

شلم املته. توی تراس میخوریم‌ ‌. همسرم شیفته. هوا خنکه. برق ها قطع شدن. اما توی تراس پر نور و خنکه. والا لقمه ی آخر رو میخوره و میره بیرون . یارا بهش میگه . خدا پناهت (چون وقتی والا میره همیشه بهش میگم خدا پشت و پناهت)

لباس میپوشم و با یارا میریم بیرون . ۷-۸ تا پسربچه هرکدوم یه تیکه شاخه ی بزگ خشک شده دارن با خودشون میکشن. روبروی خونه ی ما همه اشون جمع میشن و آتیش روشن میکنن. من پیاده میروم و تلفن هایی که باید بکنم و یکی یکی انجام میدم از بعضی ها انرژی خوب و از بعضی ها انرژی منفی میگیرم. 

خانم همسایه که دیشب خونه ی همسایه دیدمش با چراغ قوه ی گوشی اش از خونه میاد بیرون. سلام علیک کوتاهی میکنم و به پیاده روی ام ادامه میدم. فعلا هدف روزی ۲ کلیومتره تا ان شالله بیشتر بشه. 

۲ کیلومتر که تموم میشه میرم پیششون. کمی از هر دری حرف میزنیم و یارا بهونه میگیره. خداحافظی میکنم. همسایه بغلی جلو در نشسته. صدام میکنه و یه لیوان چایی آتیشی دستم میده.