یادداشت های یک مادر دانشجو

افکار و روزنوشت های یک خانم مهندسِ مادر

یادداشت های یک مادر دانشجو

افکار و روزنوشت های یک خانم مهندسِ مادر

شریف

دیروز برای چند دقیقه ایی اینترنت وصل شد و من بمب انرژی بودم. کل خونه رو به یک چشم به هم زدن مرتب کردم تا شام بچه ها رو بدم و مثل گذشته ها زود بخوابونمشون و بخوابیم و بعد ساعت 1-2 بیدار بشم و در آرامش نیمه شب  از چایی و تنقلات و پیش بردن کارهام حسابی کیفور بشم. ولی خیلی زود تر از انتظارم همه چیز دوباره قطع شد و من به امید اینکه نصفه شب دوباره همه چیز روبه راه بشه خوابیدم...

تصمیم گرفتم تذکر دادن برای درس به والا رو به حداقل برسونم. دیروز فقط بهش گفتم چه کارهایی باید انجام بده و خبر دادم که شب بشه میخوابیم . تا دم غروب هیچ کاری به جز فوتبال دیدن نکرد.و در نهایت هم به نقل از والا، سیستان بلوچستان برد (منظورش فجر سپاسی بود البته) . دوش گرفت و در حالی که با حوله نشسته بود جلوی تلویزیون و بادام زمینی می شکست تا بخوره طاقت طاق شد و سیل تذکراتم شروع شد. و باز دوباره خودم رو کنترل کردم و سکوت. دوتا شعری که قبلا باید حفظ میکردن ( و دست و پا شکسته کرده بودند ) رو فردا امتحان داشتند. همین طور کل لغات درس هایی که از اول سال خوندن.تقریبا 2/3 اشون رومرور کردیم ولی مابقی رو هم من هم خودش اینقدر خمیازه کشیدیم که بی خیال شدم. گوشی ام رو بهش دادم تا سوالات ریاضی رو بنویسه. برای یارا داستان خوندم و هر دومون خوابمون برد. موبایلم زنگ زد و از خواب پریدم. خانم همسایه بود (قبلی) جواب ندادم و باز تذکر به والایی که هنوز سوال  های ریاضی اش رو ننوشته بود. بیدار موندم تا بنویسه و گوشیم رو بگیرم و بخوابم.  مطمئن بودم کتاب زیبا بنویسیم رو نمی نویسه اونقدر مهم نبود که باز بخوابم تذکر بدم . برای همین خودم رو کنترل کردم تا بیش از این سعی نکنم همه چیز رو کنترل کنم!

 همسرم واسم فراخون جذب مدیر فرستاده.بررسی میکنم . چندتا زمینه هست که رشته من رو هم بخواد و جالبه که برای اولین بار می بینم خانم ها سهمیه دارن. یکسری شرایط داره من الجمله سابقه کار که در صورت قبولی و نداشتنش میذارنت قسمت کارشناسی نه مدیریتی! و در نهایت مبلغ دریافتی برای آزمون یک میلیون تومان. همین یک دلیل کافیه برای انصراف از آزمون

آلفرد فیلم هایی که از دانشگاه شریف گرفته بود رو نشونم میده ، وقتی از امکاناتش حرف میزنه چشم هاش قلبی میشه و من آرزو میکردم که ای کاش میشد الان 17 ساله بودم و عقل درست حسابی داشتم و میخوندم تا شریف قبول بشم. یکی از قسمت های به نظرم شیک دانشگاه استراحتگاه دختران بود. که یه سالن تقریبا بزرگ با تخت های مرتب و شیک و پتو های تمیز برای استراحت بچه ها در نظر گرفته بودند.علاوه بر اون سالن مطالعه ایی هم داشت که یه دانشجو به درستی از وقتش استفاده کنه.از این که سطح رفاهی دانشگاه ها در حال ارتقا باشه واقعا آدم لذت میبره. یکی از شغل هایی که عاشقشم دانشجوییه  تا آخر عمرم دوست دارم دانشجو باشم . 

+ به خواهرم میگم کی اینقدر بزرگ شدیم که یکی از بچه های فامیل بیاد خونه ام بمونه ؟ همیشه خودمون اون دختر دانشجویی بودیم که بعد از دانشگاه میرفتیم خونه ی دایی و خاله می موندیم!

27 دی 

سکانس اول :

والا: یه شرطی داره

بابا : خوراکی میخوای؟

والا : نه . خودت حدس بزن." پ" و" م" داره.

بابا : پنگوئن

یارا : پنگوئن که "پن" داره.

سکانس دوم :

داریم باهم گوشت چرخ میکنیم که یارا میگه : you are naughty messy mommy 

و من واسم جالبه که بدون کمترین وقتی برای آموزش زبان بهش خودش خود جوش داره درست یاد میگیره. با والا شعر حفظ میکنه ، دیکته می نویسه و الان داریم ضرب ها رو میخونیم باهم .

پ.ن : در مورد اسکای روم هم ، برای یک ماه رایگان امکان پخش دوتا ویدیو همزمان و آپلود فایل تا 500  مگ و تعداد شرکت کننده ها تا 5 نفر را به صورت رایگان داره.یه اتاق با اکانتی که ساخته شده ایجاد میشه کرد و بعد از اون برگزاری جلسات.

با استادم دیروز صحبت کردم گفت توی سامانه خود دانشگاه میخوام بهت دسترسی بدم جلسات رو اونجا برگزار کنیم. من هم قرار شد اسکای روم رو راه بندازم و بهش خبر بدم. امروز دوباره زنگ میزنم تا صبر کنه اینترنت رو به راه بشه و توی همون گوگل میت جلسات رو داشته باشیم.علاوه بر اون من واقعا این مدت کاری نکردم که بخوام گزارش بدم!

little dampaee

16 دی ماه

یارا رفته توی تراس تا لباس ها رو از روی بند جمع کنه. بهش دمپایی میدم که بپوشه . میگه: 

نو ... نو... لیتل دیمپایی (little)

والا از مدرسه اومده میگه مامان هر روز که آب انار میبرم هانی میگه چرا سرابی میخوری؟

+هیچ وقت فکر نمیکردم 8 سالگی باید شراب رو واسش توضیح بدم.

و ما، مامان های این نسل خیلی گناه داریم.

18 دی ماه 

صبح با ماشین قدیمی (اسم ماشینی که از برادر همسرم خریدیم رو  میزارم ماشین قدیمی که راحت قابل  تفکیک باشه :دی) والا رو می رسونم . والا میگه چرا با این ماشین دیگه بهش عادت کردی؟ منظورش رو نمی فهمم ولی همین طوری که ذهنم می چرخه و بعد از اینکه یارا میگه : دیگه میتونی باهاش تند بری ؟ می فهمم که منظورش چی بوده . روز اولی که با این ماشین رسوندمش عین یه خانم مسن که تازه گواهینامه گرفته گوشه ی خیابون رو گرفته بودم و نهایت سرعتم 50 تا بود. دو دستی فرمون رو می چرخوندم و صندلی تا حدی که سرم توی شیشه بود، جلو بود. تقریبا جلوی نصف ماشین های دور میدون پیچیدم ، چون هیچ کدوم رو توی آینه نمی دیدم.

وقتی رسیدیم خونه عود روشن کردم و تمرین 20 دقیقه ایی یوگا رو شروع کردم. یارا حسابی با عود سرگرم شد و از دیدن دودها و خاکستری که می ریخت هیجان زده میشد. در نهایت هم عود رو گذاشت کنارش و روبروی  من مشغول یوگا شد.

گلدون هایی که توی پله ها گذاشته بودم از سرما خشک شده بودن. اوردم توی خونه و دونه دونه ساقه هاشو چیدم و توی آب گذاشتم پشت پنجره آشپزخانه. توی گلدون هم ریحان و جعفری کاشتم. 

با یارا کارتون دیدیم. پوکوبو ، پپا پیگ ، توولیوو و....

نهار ماکارونی درست کردم و خونه رو مرتب کردم. بدون هیچ قدمی برای کارهای دانشگاه ظهر شد و رفتم دنبال والا. فردا امتحان دیکته داشت.

20 دی ماه 

سه روز پیش بود . میخواستیم صبحانه بخوریم. والا گفت من این نون ها رو دوست ندارم. گفتم میتونی خودت بری نون بخری . باور نمیکرد که جدی گفته باشم. رفت لباس هاشو پوشید و راه افتاد. نانوایی سر کوچه امونه فقط اون طرف خیابون. گفت شما هم  میاین ؟ گفتم تو برو ماهم بهت میرسیم. وقتی رفت با یارا لباس پوشیدیم و رفتیم دنبالش. وقتی رسیدیم سر کوچه نون خریده بود و داشت از خیابون برمیگشت. بهش گفتم که خیلی بهش افتخار کردم که اینقدر بزرگ و با مسئولیت شده. گفت اولش خیلی می ترسیدم ولی وقتی نون رو خریدم دیدم ترسی نداره. 

چند روز بود توی خونه بودم. دیروز هم که اینترنت کامل قطع شده بود هیچ کاری ازم بر نمیومد کل خونه رو مرتب کردم و جارو کشیدم. از والا کل کلمات فارسی رو پرسیدم. همسرم شیفت بود . زنگ زد که بچه ها تا آخر هفته تعطیل شدن. خبر پر از غم بود.

ظهر رفتیم بیرون. سمت مرکز شهر . قیافه ی همه مردم عصبی و درهم بود. هیچ کس سرش توی گوشی نبود. روی دیوار ها شعار و فحش نوشته شده بود. وقتی رسیدم خونه سیر بودم. باید خودم رو مشغول کد نویسی و تحلیل داده ها میکردم.

26 دی ماه

زنگ زدم به مربی زبان والا. میدونم توی دوتا جبهه کاملا مخالف هستیم.یک هفته است کلاس زبانشون تعطیل شده . بهش اسکای روم رو پیشنهاد دادم. گفت حتما بررسی میکنم. میگفت دارم به سختی شرایط رو آنالیز میکنم بلند شدن دوباره خیلی سخته ولی میدونم که در قبال زبان آموزهام مسئولم و به فکرشون هستم. گفت همیشه هر وقت باهاتون حرف میزنم خیلی حالم خوب میشه. و من کیفور جمله اش شدم. از اینکه باهم صد مخالفیم ولی فقط توی ایرانی بودنمون توافق داریم باز کنار هم حالمون بهتره. 

پ.ن : هر هوش مصنوعی یا برنامه کاربردی پیدا کنم توی پست قبلی باهاتون به اشتراک میذارم.

من ادامه میدم

هر روز بی انگیزه و عصبی بیدار میشدم. امروز هم ساعت 5:30 بیدار شدم . میخواستم روزه بگیرم ولی تشنه بودم . دیشب با سوسیس های دست ساز خودم بندری درست کرده بودم. دیدم نمیشه امروز رو با تشنگی سر کرد. همسرم رفت شیفت. و من زیر پتو خزیدم  اخبار رو چک کردم و گرما ی پتو خمار خوابم کرد. یک عالمه خواب دیدم و درست جایی که توی خوابم یارا سرم تزریقی مسهل رو داشت به صورت خوراکی میخورد موبایلم زنگ زد . آلفرد بود(اسم مستعاره ، یه رمزی هست بین من و خواهرم . درسته آلفرد پسره ولی آلفرد قصه ی ما دختره :) ). گفت از خوابگاه زدم بیرون بیام سمت شما. 

از مهمونی دیشب فنجون های چایی رو جمع و جور کردم و خدا رو شکر بر خلاف همیشه که وقتی برادرم شوهرم میرفتن خونه در حال ترکیدن بود اینبار همه چیز مرتب بود. انرژی ام بی نهایت پایین بود. نسکافه درست کردم تا دوباره شروع کنم. نمیشه اینطور موند و معلوم نیست این وضعیت معلق بودنمون تا کی ادامه داره پس باید با شرایط فعلی ادامه داد، هر چند خیلی سخته ...

پ.ن : فعلا از این هوش مصنوعی(https://chat.smartbytes.ir/ ) و https://hooshang.ai/ که تعداد محدود برای پاسخ دهی داره و کمی دقیق تره رو با همه ی باگ ها و ایراداتش دارم استفاده میکنم.

غار تنهایی

همه امون این روزها یک سکانس از رمان اتاق رو داریم بازی میکنیم.

نیمه ی دی

از پارگی برچسب مات کن شیشه به ماشین نگاه میکنم. بچه ها همون روزهای اول برچسب رو تا حدودی کندن تا بتونن از آشپزخونه کوچه رو دید بزنن. کمربندش رو میبنده. پنجره رو باز میکنم. باد سرد به پیشونی ام میزنه. صبر میکنم راه بیافته و طبق معمول همیشه زمان حرکت کردنش فراتر از انتظار منه. پنجره رو می بندم و می شینم پشت میز. چایی با شکلات میخورم. سرد شده بود . اینکه میگن چایی باید لب سوز باید لب سوز باشه پر بی راه نمیگن. یه چایی دیگه میریزم.  الان وقت نوشتن نیست کلی کار عقب افتاده دارم. ساعت رو نگاه میکنم 6:30 و باید نیم ساعت دیگه والا رو بیدار کنم تا آماده ی مدرسه بشه.توی نیم ساعت کار خاصی نمیشه کرد، به جز دست و پا زدن توی یکسری مقالات که به محض پاشدنم همه اش می پره.

چقدر آهنگ هایی که می نوازه قشنگه ، İntiqam Kazımov و چقدر عجیب که اسم یک نفر باید انتقام باشه. با این آهنگ تصور کردم توی پیچ و وا پیچ های جاده چالوس پر از برف دارم چایی میخوردم و البته اگه معلم والا جواب داده بود شاید تو مسیرجاده ی رشت این آهنگ رو با چایی سرد شده گوش میکردم. شاید هم سرم رو گرفته بودم که بچه ها بسه دیگه آروم تر ، به خدا سرم درد گرفته اینقدر سر و صدا کردید. دیشب به معلمشون پیام دادم که اگه امکانش هست والا امتحان دیکته رو به جای 4شنبه هفته ی آینده بده که ما همراه همسرم بشیم توی این شرایط قمر در عقرب. تا ساعت 11 بارها آنلاین شد و پیام من رو نخوند. با خودم فکر کردم من زیادی روی بعضی ها حساب میکنم. خیلی معلمشون رو قبول داشتم در حدی که وقتی باهاش مشورت کردم که سال دیگه مدرسه والا رو عوض کنم یا نه تک تک حرفهاش رو به خاطر سپردم تا بهشون عمل کنم . احساس میکردم یه مادر فوق العاده است ، یه معلم عالی با کمترین مشکلات اخلاقی ، صبور و آروم . ولی وقتی شب یلدا دوستم اومد خونمون و من عکس یلدای بچه ها رو نشونش دادم گفت خانمشون فامیل ماست... تعریف کرد که چند سال پیش تا پای طلاق با همسرش رفت ولی خدا رو شکر به جدایی منجر نشد ولی از اون سال تا الان با خانواده همسرش قطع رابطه ان. 

وقتی روز جشن گفتم مدیریت خیلی ضعیفه چند بار تاکیید کرد معلم ها خوب هستن ولی درسته مدیریت ضعیفه و فقط به خاطر اینکه مدیر باید رسمی آموزش پروش باشه ایشون اینجان! و چند روز پیش که امیروالا به محض نشستن توی ماشین بدترین حرف ممکنی که انتظار شنیدنش رو داشتم گفت و گفت یکی از بچه ها روی تخته نوشته! عصبانی شدم و رفتم دفتر مدرسه. معلمشون هم پیش آقای مدیر بود.عصبانی بودم و برای اولین بار در عمرم حرفهایی که توی خلوت برای خودم تمرین میکنم و در مقابل شخص ثالث همه رو فراموش میکنم و غالبا سکوت میشه سهم من از بحث و تایید شخص ثالث ، بدون هیج تمرینی و فکر قاطع و راحت همه ی حرفهام رو زدم. و برای اولین بار در این سی و اندی سال فهمیدم من هر وقت عصبانی هستم باید حرف بزنم! به مدیر گفتم شما خیلی کوتاهی میکنید ، بچه ها هر کار میخوان میکنن و شما هیچ کاری نمی کنید و خانم معلم چندین بار از آقای مدیر دفاع کرد که من خودم دیدم ایشون چقدر پیگیر هستند !! گفتم بوفه مدرسه رو از اول سال به شما گفتم و کاری نکردید و خودم از آموزش پروش پیگیری کردم این مسائل رو هم اگه شما پیگیری نکنید خودم از شعبه ی اصلی تهران پیگیری میکنم. 

دقیقا از همون روز والا گفت بوفه امون بسته است و من امیدوارم پیگیری من از آموزش پروش باعثش باشه! چندباری عذاب وجدان داشتم که چرا بنده ی خدا رو از نون خوردن انداختم. ولی وقتی فکر میکنم که اون بنده ی خدا فقط به فکر منفعت خودش برای بچه ها نوشابه و پیتزا و ناگت و .... می اورد و در جواب تذکرات که نوشابه و ... نیاره هم میگفت سود من توی فروش این چیزهاست ، مگه تو سود من رو میدی ؟ فکر میکردم که کار خوبی کردم.


14 دی

همسایه ی در خونه رو محکم میبنده. از جا می پرم. به خودم میگم اینجا دیگه فرودگاه نیست. جایی که هستی شهرک مهمی نیست. پس قرار نیست اینجا اتفاقی بیافته. 

صدای انفجار توی سرم می پیچه و لحظه ایی که منتظر بودم یه بمب بخوره وسط خونه ام یادم میافته. به همسایه هامون فکر میکنم که چقدر الان دل نگرانن . شاید هم خونه هاشون رو تخلیه کردن تا حالا.

فردا حتما بهشون زنگ میزنم. به سهیلا خانم که موقع خداحافظی گریه کرد و بهم سبد لواشک و آلبالو داد. باردار بود . پسر بود بچه اش. ولی یک ماه پیش فهمیدم سقط شد....

به سمیه خانم با اون چهره ی مهربون و همیشه خندونش. چقدر شب آخر اصرار کرد بمونیم.با یه پاکت خوراکی راهیمون کرد.

هفته ی پیش بود مامان بابام اومدن خونمون. یکی دو روز بعد از اومدنشون استاد همسرم بهش پیام داد که دیگه نه به من زنگ بزن نه پیام بده. یک شنبه هم بیا استادت رو عوض کن. ۱-۲ ماهی بود فشار اورده بود که همسرم مقاله اش رو بنویسه. و این دیگه تیر خلاص بود  . این شد که ۳-۴ روز دوتایی  شبانه روز بیدار موندیم و مقاله رو جمع کردیم. دیروز برای یکی از اساتید فرستاد تا نظرش رو بگه و اگر تاییدیه نهایی داد بفرسته برای استادش که اون هم تایید کنه و بفرسته برای داوری.

همسرم شیفت بود. مامان بابا میخواستن برن. قرار بود باهم بریم قم. بارون میومد. دیشب قم به هم ریخته بود مامان بابا میگفتن نیا. والا گریه کرد که قول دادین. یارا غمگین گفت قرار بود بریم مسافرت. تند تند تاجایی که میشد فایل همسرم رو درست کردم و واسش فرستادم. لپ تاپ رو هم برداشتم و گفتم کاری بود بگو. رفتیم. با دوتا ماشین . که مامان بابا از اون طرف برگردن خونه و ماهم برگردیم . رفتیم رستوران. یه خانه ی تاریخی بود. نهار خوردیم و رفتیم حرم. شاید ۱۰ سالی بود نیومده بودم. والا دوست داشت بمونه. سرد بود و ترس شب شدن نمیذاشت بیشتر بمونیم.والا دست بچه ها توپ دیده بود گفت واسش بخرم. فکر اینکه این توپ سفت و کوچولو رو بیارن خونه و مدام بزنن روی زمین و من حرص طبقه پایین رو بخورم باعث شد مخالفت کنم. نتیجه اش شد قهر و غرولند های والا. مامانم مدام میگفت جوابشو نده . باهاش بحث نکن...

از مامان بابا خداحافظی کردیم و اون ها رفتن. مهر و ماه نگه داشتم قهوه بخرم. خسته بودم . شبش ۳ ساعت خوابیده بودم. برای بچه ها خوراکی خریدم و وقتی اجازه دادم هرکدوم دوتا خوراکی بخرن شدم بهترین مامان دنیا و سفرمون شد بعترین سفر کل عمرشون.کنار ماشین ایستادم و قهوه ام رو توی خنکی هوا خوردم  و بچه ها دنبال هم می دویدن و می خندیدن.  کل مسیر بارون میومد. بارونی که گاهی چنان شدید میشد که رانندگی غیرممکن میشد. ترافیک شد و سرعت به حداقل رسیده بود. بچه ها کل مسیر رو بیدار بودن و از شدت بارون به هیجان اومده بودن و با خوراکی هاشون مشغول بودن. با هم حرف میزدن و بازی میکردن.

15 دی ماه 

توی  این لحظه از زندگی ام دلم میخواست تنها دغدغه ام درست کردن چیز کیک برای  نمیدونم چندمین ماهگردمون باشه . اینکه برای فردای والا لقمه خوشگل بگیرم و آراسته و مرتب بفرستمش مدرسه و بعد خونه رو برق بندازم و مشغول پخت و پز بشم و بعد دست یارا رو بگیرم وقدم زنان بریم خانه ی بازی و از دیدن بزرگ شدنش کیف کنم. 

ولی باید سردرد هایی رو بپذیرم که دلیل اش گم شدن توی هجوم افکاریه که حتی نمیتونم بفهمم کدومش مهم تره ، اوضاع  مدرسه ، درسهای نخونده ی والا و چالش برای به کار کشیدن خودش برای درس خوندن ، مشکلات همسرم و استادش ، مقاله ننوشته ی خودم ، سمینارننوشته ی خودم ، اوضاع کشورم و شاید بی اهمیت ترینشون قسط و وام ها و وضعیت اسف بار حقوقمون باشه ….

ولی باید بخوابم و ساعت رو‌برای سه کوک کنم که کمی کارهای عقب افتاده ام‌رو جلو بندازم . سر درد دارم و احساس میکنم یه ژنراتور توی گوش هام روشنه ، دنبال یه پادکست میگردم که با صداش خوابم ببره...