| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | ||||
| 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
| 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
| 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
| 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |

واقعیتش اینه که از یک جایی به بعد بزرگ شدن و بالا رفتن سن و آرزوها و بلند پروازی هات باهم جور در نمیاد. یکسری ویژگی های مثبت و منفی توی وجودت شکل میگیره که نمی تونی بپذیری. خیلی وقت ها مامانم از خانواده ی پدری وقتی حرف میزد تمام کلامش این بود که اصلا اون ها رو قابل نمیدونه و حساب نمیاره ، هر چند ظاهر کلامش این بود که همه آدم هستیم و من از همه بدتر و بقیه بهتر از من. وقتی نگاه میکردم میدیدم کارهایی که اون ها پیشنهاد کردن و مامانم قبول نداشته داره امتحان میکنه و تجربه میکنه. فهمیدم... گذر سن عادت ها و اخلاق هایی توی وجود آدم ها می سازه که دوستشون نداره.
حسادت و چشم و هم چشمی اخلاقی بود که اصلا نداشتم و آدم هایی که درگیرش بودن رو اصلا درک نمیکردم. شاید هم هنوز ندارم ، شاید هم مثل مامانم مقابله میکنم و دارم. واقعیتش اصلا نمیدونم. ولی میدونم از اینکه توی یک خونه 60 متری با یه خواب زندگی کردم خجالت کشیدم و حتی این جا هم نخواستم ازش بگم. دعا دعا میکردم کسی خونه ی من نیاد مخصوص فامیل خودم! حتی اون دوستم که 7 سال از من کوچکتره و با هم خیلی ارتباط راحتی داریم. نخواستم بیاد اینجا و خونه ی 20-30 سال ساخت کوچیکمون رو ببینه وقتی خودشون در شرف خرید خونه ی 200 متری هستن و از خیلی قبل ترش داشت لباس و کیف های مختلف میخرید برای کلوزت روم اش.
وقتی با دوست های قدیمی قرار گذاشتیم و بعد از 5 سال دیدمشون ، نگفتم وقتی برگردیم باز هم به همون شهر حاشیه ایی تهران برمیگردیم. وقتی دوست معمارم میگفت پروژه ایی که داشت خونه ی بزرگی نبود 130-140 متر بیشتر نداشت ، فکر کردم خونه ی 60 متری ما چی پس؟
تا قبل از 30 سالگی هیچ کدوم از این ها واسم اهمیتی نداشت. وقتی هفته ایی 2 بار والا رو می بردم شهرک غرب کلاس زبان و مامان هایی که از دور و اطراف همون منطقه اومده بودن میفهمیدن من چقدر مسیرم دوره خیلی راحت نگاهشون میکردم و حس بدی نداشتم. حتی آرزو هم نمیکردم کاش جای اون ها بودم ، به این اصلا فکر نمیکردم که اسم یکی از خیابون های همون اطراف رو بگم و تا راحت بشم از حرف هایی که وای این همه راه میای فقط برای یک کلاس؟!
دیشب یه کلیپ کوتاه دیدم ، از یه خانم چشم بادامی که احتمالا ملیت کشور کره را داشت. از اینکه چطور آنالیز و مدیریت کرده تا اینکه به جایی رسیده که چند سالی هست هیچ لباسی نخریده! از اینکه به خاطر اهمیت به محیط زیست این تصمیم رو گرفته!
صبح که بیدار شدم ، ساعت 5 بود . هوا گرگ و میش بود. فایل های استاندارد رو که دکتر "ب" گفته بود سرچ کردم و اطلاعات خوبی دستگیرم شد. واسش فرستادم که اگر درست دارم میرم جلو جمع بندی کنم. کارم که تموم شد رفتم پشت پنجره. درخت مو که پیج خورده بود و از پشت بام انباری بالا رفته بود و خوشه های بزرگ انگور ازش آویزون بود. آسمون آبی با ابرهای طلایی و نسیم خنکی که به واقعیت بوسه به صورتم میزد. صدای خش خش بازی بچه گربه ها توی حیاط... خندیدم. دست زیر چانه گذاشتم و لبخند زدم. خوشبخت بودم. خیلی. خوشبخت بودنم همون لحظه ایی بود که تونستم زیبایی ها رو ببینم و لمس کنم.
فکر کردم، به زندگی مدرن و مصرف گرایی که برای خودمون ساختیم و خیلی راحت پزش رو میدیم و افتخار میکنیم. فکر کردم که چقدر این سبک زندگی برای 50 سال پیش تجمل گرایی و افراطی بوده. فکر کردم که خانم همسایه 30 سال پیش توی همین خونه ی یک خواب بزرگ شد و بهترین خاطراتش رو اینجا ساخت.
با خودم گفتم باید سبک زندگی کرد تا بشه سبک از این دنیا رفت. شاید بدون اغراق به اندازه یک وانت کتاب دانشگاهی و اسباب بازی و لباس بخشیدم و رفت. باید مصرف گرایی رو اول توی خودم کنترل کنم و بعد به بچه ها آموزش بدم .
حالم توی این صبح خنک تابستونی خیلی خوبه:)
پ.ن: یارا از خواب بیدار میشه و بستنی میخواد. نداریم. گریه میکنه. میگه بریم بخریم. میگم ولی هنوز قلب هات به پنج تا نرسیده. گریه میکنه. یکم طولانی ولی دوباره میخوابه. تا شب تلاش میکنه برای قلب گرفتن و تعدادشون شده 4 تا . میگه جارو بیار آشپزخونه رو جارو بزنم. میخندم میگم ممنون مامان جون لازم نیست. عصبانی میشه که من میخوام جارو بزنم. میگم میتونی سفره رو بندازی و اون با قد و قامت کوچولوش تمام تلاشش رو میکنه برای گرفتن آخرین قلبی که فردا به بستنی برسه.
میگن سیستم جریمه و پاداش غلطه! مشاور مدرسه اشون میگفت درسته. من میگم برای هر کسی متفاوته. هیچ چیز مطلق نیست. یارای 4 ساله با این سیستم داره یاد میگیره برای رسیدن به خواسته هاش تلاش کنه. داره یاد میگیره کار بد ضرب در(✕) داره و اون رو از خواسته اش دور میکنه. یاد میگیره که هر وقت رفت فروشگاه هر چی خواست نمیتونه بخره باید به جیبش (قلب هاش) نگاه کنه. ولی خب این سیستم برای والا حتی زمان بچگی اش جواب نمیداد.
پ.ن 2 : حس خوبی دارم از اینکه اینجا میتونم اینقدر راحت خودم باشم. چه خود افسرده و گلایه مند ، چه خود منتقد و چه خود خوشحالم :)
عکس نوشت: ایشون یکی از گربه های به دنیا اومده توی حیاط خانه هستن . بچه ها اسمش رو گذاشتن جری . مدتی که خونه نبودیم خیلی دل تنگ و نگرانشون بودم.