-
گر به من مهری نداری میدهی از چه نویدم
سهشنبه 20 مرداد 1405 07:41
19 مرداد بر خلاف خیلی از روزها که بین 5-6 صبح بیدار میشوم، از خستگی کارهای خانه و بیدار ماندن برای کار کردن روی مقاله همسرم ساعت 8 به زور چشمهامو باز میکنم و فکر میکنم چقدر اتاق خواب پر نوره. عین یه چوب خشک از روی زمین بلند میشم. باز هم تنبلی کردم و برای خودم تشک ننداختم. شاید انتظار داشتم تا صبح بیدار بشم و برم روی...
-
شومینه بی برف
دوشنبه 19 مرداد 1405 20:28
10 مرداد 1405 امروز حقوق ام رو ریختن. اولین حقوق. از صبح خیلی منتظر بودم و هیجان داشتم. ولی وقتی فیش ام رو دیدم خیلی سر خورده شدم. حق اولاد ، مسکن، تاهل و ... رو به نسبت روزهایی که نبودم کم کرده بود که تاجایی که من میدونم قانونی نیست. روزهای تعطیل که رفته بودیم رو اضافه کار حساب نکرده بود و روز عادی زده بود. حقوقم بهم...
-
R&D
پنجشنبه 8 مرداد 1405 06:59
وقتی رفتم مصاحبه مهندس(مدیر عامل شرکت) گفت ما نیرو برای واحد QC میخوایم و باتوجه به سابقه شما دعوت به همکاری شدید. ولی ۳-۴ ماه توی R&D باشید بعد از اینکه قطعات رو یاد گرفتید برید QC. قبول کردم ! خانم ب (سرپرست قسمتی که من به طور موقت بودم)میگفت تو حیفی برای QC قبول نکن بری اونجا همین جا پیش ما بمون. یه روز دیگه...
-
مهربونی کاشت
دوشنبه 5 مرداد 1405 19:28
والا ویروس گرفته و جمعه از صبح تا شب هیچ چیزی نخورد و خیلی بد حال بود. شنبه رفتم سر کار و از صبح برق ها قطع شد. وقتی برق قطع میشه اینترنت که کلا قطع میشه آنتن هم نصفه نیمه میره در حدی که تماس هم نمیشه گرفت فقط گاهی پیام میره و میاد. به همسرم پیام دادم که والا چطوره گفت بهتره و صبحانه اش رو خورد دیدم با گوشی همسرم واسم...
-
اسپانیا قهرمان می شود
یکشنبه 28 تیر 1405 23:21
برداشت اول: تو حمومه و آب بازه. میگم مامان جون آب رو ببند اسرافه میگه باشه ۲ دقیقه الارم بذار آب بازی کنم بعد می بندم دو دقیقه وقت میگیرم صداش میکنم جواب میده میگم دو دقیقه تموم شد میگه نمی شنوم چی میگی. تکرار میکنم. باز میگه نمیشنوم. اینبار بلند تر میگم میگه اصلا من کر هستم هیچی نمی شنوم که چی میگی برداشت دوم:...
-
رضایت
شنبه 27 تیر 1405 08:14
۲۲ تیر نا امیدی و نارضایتی مصریه! وقتی برای شرکت های مختلف رزومه میفرستادم با خودم فکر میکردم من توانایی استخدام توی یک شرکت رو ندارم. از پس کارهاشون بر نمیام و بلد نیستم چی کار کنم. ولی وقتی اومدم اینجا دیدم خیلی چیزها رو از خیلی هاشون بیشتر میدونم فقط چون سابقه ی کارم خیلی کمه و ۱۰ سالی ازکار دور بودم مدارک و فرایند...
-
مدیریت
چهارشنبه 17 تیر 1405 08:15
ساعت ۸ تا ۸:۱۵ تایم صبحانه است. معمولا یادم میره صبحانه بیارم. امروز که رفتم چایی بریزم یکی ازبچه ها از توی یخچال پنیر و مخلفات در اورد و بعد چایی شیرین اش رو برداشت رفت. با خودم فکر کردم با دوتا از بچه ها پنیر و ... بخریم بذاریم توی یخچال صبحانه ها داشته باشیم. تقریبا دو هفته میشه که کارم رو شروع کردم و به نظرم اینجا...
-
One drop makes an ocean
جمعه 12 تیر 1405 15:00
صبح یارا بیدارم کردبا اینکه هوا گرم بود و باد گرمی از پنجره به صورتم میخورد ولی هنوز دوست داشتم بخوابم. -مامان بیدار شو، زندگی کنیم. هرچقدر سعی کردم به چیزهای مختلف مشغولش کنم تا برای خودم زمان بخرم، نشد. بالاخره بیدار شدیم. ماشین لباسشویی رو روشن کردم و ظرفهای دیشب را شستم. صبحانه را آماده کردم و دوتایی مشغول خوردن...
-
قلب مچاله
چهارشنبه 10 تیر 1405 04:03
با فکر به کارهای دانشگاه که داشت هر روز عقب میافتاد و نرم افزاری که نصب نمیشد ساعت ۹/۵ رفتم خوابیدم که صبح زود بیدار بشم و کارهامو پیش ببرم. توی عالم خواب حس کردم یارا اومد کنارم دستشو انداخت دور گردنم. والا در اتاق رو باز کرد و گفت بیا بریم فوتبال بازی کنیم. یارا گفت باشه صبر کن مامان رو بوس کنم میام. بوس کرد و رفت ....
-
سرزمین ونزوئلا
یکشنبه 7 تیر 1405 12:08
کشته شدگان زلزله ونزوئلا الان بیش از ۱۴۰۰ نفر بوده و ساختمان ها طوری ویران شدن که انگار بمب های چند تنی روی سرشان ریخته اند. با خودم فکرمیکنم اگر در زمان های قدیم بود و تبدیل به قصه شده بودند این طور میخوندیم که در زمان های قدیم سرزمینی وجود داشت که بدون اعتراض و تلاشی برای مقابله با ظالم بی خیال حاکمان آن سرزمین شدند...
-
تجربه اولین
شنبه 6 تیر 1405 22:51
نزدیک یک ماه بود که از طریق سایت های کاریابی برای شرکت ها و کارخونه های مختلف رزومه می فرستادم.رزومه ام رو یه سری شرکت های خیلی بزرگ و مطرح در اولویت قرار داده بودند ولی خبری از دعوت به مصاحبه نبود. یه شرکت هم به دلیل فراتر از حد انتظار بودن (Over qualified)، رزومه ام رو انتخاب نکرد، صادقانه بهم حس خوبی داد. یادم اورد...
-
Whispering Cherry Blossoms
یکشنبه 31 خرداد 1405 07:13
این مدت که بلاگ اسکای بسته بود جایی دیگر چند خطی نوشتم . 23 اردیبهشت 1405- همین که رفتند به یاد روزهای بی دغدغه موسیقی بی کلام گذاشتم و هوس نوشتن کردم. ولی وب لاگی نبود. هیچ شبکه ی اجتماعی ای هم نبود. facebook که سال هاست برای ما درش تخته شد. به اینستاگرام و فضای مسموش عادت کردیم که آن هم قبل از بسته شدن همه چیز، خودم...
-
آرامش دنیا
شنبه 30 خرداد 1405 00:32
هرکسی به اندازه خودش یا بیشتر روزهای سختی رو گذروند... و شاید این روزهای بی جنگ به همون اندازه ی بمب باران ها برای من سخت باشه... فکر میکنم آه آدم های بی پناهی که سپر بلای ما شدن خیلی زود دامن ما رو میگیره... توی این دنیای پر فریب که هر کس تفسیر به رای داره و انحرافات مغزی خودش رو وارد تاریخ میکنه هیچ چیز رو نمیشه...
-
خدا بس است بنده را
جمعه 22 اسفند 1404 20:53
خیلی با خودم کلنجارمیرم.خیلی فکر میکنم. اما این روزها راستش کمتر.چون احساس میکنم مغزم خسته شده. همیشه سعی کردم جانب دو طرف را مراعات کنم. قضاوت نکنم. ولی این روزها شاید نتونستم. گاهی خشمگین شدم گاهی آروم بودم. دانشجو که بودم کلاس های معارف معمولا بحث بین دانشجوها بود. بعد از هر سوالی میومدم و سرچ میکردم چون اطلاعاتم...
-
نسل بعد از ما
چهارشنبه 20 اسفند 1404 21:20
توی پادکست جافکری یه قسمت بود در مورد تعصب حرف میزد. میگفت وقتی درگیر تعصب میشیم اون قسمت از مغزمون که مربوط استدلاله به کل از کار میافته. و من این حقیقت رو امشب خیلی خوب دیدم و حتی بهش گفتم و جواب داد آره دوست ندارم دیگه در مورد این هافکر و استدلال کنم. میخوام متنفر بمونم تا نابودی اشون ! و من منتظرم برگردم خونه تا...
-
بازم به اون نصفه جهان برگردم
دوشنبه 18 اسفند 1404 23:11
دلم شکست برای اصفهان برای چهل ستون برای اون سکوت و آرامش برای اون تخت هایی که روبه نمای چهل ستون بود و می نشستی و چایی ات رو سر میکشیدی و غرق در اصالت و قدمت میشدی امروز چه مهیب جانیان جنگ همه ی این اصالت و آرامش را درهم کوبیدند و دنیایی که هیچ صدایی در آن شنیده نشد و مهیب تر از همه صدای زدن سنگ به سینه ی این اجانب که...
-
وطن یعنی باید طاقت بیاری
جمعه 15 اسفند 1404 23:27
یه جا خوندم نوشته بود خیلی وقته نظرات مخالفم رو نمی خونم. اول با خودم فکر کردم چه کار خوبی ! ولی بعد که عمیق تر فکر کردم دیدم همین میشه که در دنیای کوچک خودمون با تمام اشتباهاتمون غرق میشیم و فقط دنیایی رو میبینیم که ما و افکار درست و غلطمون رو تایید و تحسین می کنن ! واسم عجیبه که چطور تاریخ تکرار میشه و هر کسی تفسیر...
-
مدرسه میناب
سهشنبه 12 اسفند 1404 11:17
چطور میشه توی هوایی نفس کشید که راحت و آسوده یک جا ۱۶۸ تا دختر با مقنعه های سفید و مانتو های یک شکل روی نیمکت نشسته بودند و منتظر زنگ تفریح بودند تا خوراکی بخورند و صدای جیغ و هیجانشون از بازی و بدو بدو شون توی هوایی که بوی عید میداد بپیچه رو قتل عام کردند !! وقتی با عجله با نهایت سرعت میرفتم دنبال والا و نفهیمدم اون...
-
انسانیتم آروزست....
دوشنبه 4 اسفند 1404 11:37
4 اسفند دو روز کامل بی حال و تب دار از این پهلو به اون پهلو میشدم. به زور خودم رو می کشوندم برای بچه ها نهار می پختم و دوباره میخوابیدم. تب به جونم افتاده بود و می سوختم. همسرم گفت دکتر نمیری ؟ بوی مطب و انتظار بین مریض ها بدتر حالم رو بد میکرد. بهش میگم : اینقدر مریض شدم که میدونم چی باید بخورم ! بویایی که از کار...
-
ماهی خسته من
شنبه 2 اسفند 1404 09:11
30 بهمن هوا بیش از حد بوی عید میده. یا بهتر بگم خیلی زود بوی عید توی هوا پیچیده. آسمان آبی و ابرهای در هم تنیده درست حال و هوای آن سال عید را دارد که خواهر بزرگه با وسواس و دقت طرح میریخت برای سفره هفت سین و ما هم پابه پایش کار میکردیم. کیسه هایی که مدام از خرید پر میشد و خانه ایی که تا لحظه ی آخر مشغول برق انداختنش...
-
دنیا جای بهتری می شود
پنجشنبه 23 بهمن 1404 06:38
20 بهمن : پاییز یا زمستون بود دقیق یادم نیست. ولی هوا سرد بود شاید هم نه به سردی زمستان، چون برفی کنار خیابان ها نبود. پیاده از مدرسه به سمت خانه دایی راه افتادم. نیمه شعبان بود و همه جمع می شدند آنجا. ۱۱-۱۲ سالم بود . پسر دایی که به دنیا آمد اسمش را مهدی گذاشتند و از آن سال نذر دایی شد شیر کاکائو گرم به رهگذران. کم...
-
طاغوت
شنبه 11 بهمن 1404 17:54
6 بهمن : سکانس اول : Everybody ready ? Then let’s go -momy , can we speak English every night ? این جمله رو همون والایی میگه که هر وقت باهاش انگلیسی حرف میزدم میگفت خوشم نمیاد فارسی بگو. شاید از یمن حضور فرفری هاست که اینقدر جذاب انگلیسی حرف میزنن. یک بار که والا میخواست بره دم در اون ها هم دم خونشون بودن. یکیشون گفته...
-
پرده ی توری
دوشنبه 6 بهمن 1404 07:25
امثال من که ماهواره ندارن و با آدم های کمتری در ارتباط هستند و بواسطه شرایط مثل من خونه نشین شدن مصداق واقعی بی خبری و خوش خبری هستن. ولی همین آدم خوش خبر که از برف پشت شیشه با چایی عکس و فیلم میگیره شب وقتی بچه ها میخوابن استرس این رو داره که فردایی هست ؟ اگه هست چه رنگیه ؟ خاکستری یا رنگی ؟ دو روز پیش وقتی یارا از...
-
شریف
دوشنبه 29 دی 1404 03:18
دیروز برای چند دقیقه ایی اینترنت وصل شد و من بمب انرژی بودم. کل خونه رو به یک چشم به هم زدن مرتب کردم تا شام بچه ها رو بدم و مثل گذشته ها زود بخوابونمشون و بخوابیم و بعد ساعت 1-2 بیدار بشم و در آرامش نیمه شب از چایی و تنقلات و پیش بردن کارهام حسابی کیفور بشم. ولی خیلی زود تر از انتظارم همه چیز دوباره قطع شد و من به...
-
little dampaee
شنبه 27 دی 1404 10:11
16 دی ماه یارا رفته توی تراس تا لباس ها رو از روی بند جمع کنه. بهش دمپایی میدم که بپوشه . میگه: نو ... نو... لیتل دیمپایی (little) والا از مدرسه اومده میگه مامان هر روز که آب انار میبرم هانی میگه چرا سرابی میخوری؟ +هیچ وقت فکر نمیکردم 8 سالگی باید شراب رو واسش توضیح بدم. و ما، مامان های این نسل خیلی گناه داریم. 18 دی...
-
من ادامه میدم
جمعه 26 دی 1404 08:35
هر روز بی انگیزه و عصبی بیدار میشدم. امروز هم ساعت 5:30 بیدار شدم . میخواستم روزه بگیرم ولی تشنه بودم . دیشب با سوسیس های دست ساز خودم بندری درست کرده بودم. دیدم نمیشه امروز رو با تشنگی سر کرد. همسرم رفت شیفت. و من زیر پتو خزیدم اخبار رو چک کردم و گرما ی پتو خمار خوابم کرد. یک عالمه خواب دیدم و درست جایی که توی خوابم...
-
غار تنهایی
یکشنبه 21 دی 1404 19:39
همه امون این روزها یک سکانس از رمان اتاق رو داریم بازی میکنیم.
-
نیمه ی دی
سهشنبه 16 دی 1404 07:04
از پارگی برچسب مات کن شیشه به ماشین نگاه میکنم. بچه ها همون روزهای اول برچسب رو تا حدودی کندن تا بتونن از آشپزخونه کوچه رو دید بزنن. کمربندش رو میبنده. پنجره رو باز میکنم. باد سرد به پیشونی ام میزنه. صبر میکنم راه بیافته و طبق معمول همیشه زمان حرکت کردنش فراتر از انتظار منه. پنجره رو می بندم و می شینم پشت میز. چایی با...
-
هوا ابری ...
سهشنبه 25 آذر 1404 04:47
25 آذر ماه سروسامان دادن به کارهای اینترنتی یک ساعت زمان میبره و ساعت 4:30 صبح میشه. در نهایت هم در اکثرشون شکست میخورم، سامانه نورینو رو که پیدا نمیکنم ، چک میکنم میبینم معلم نوشته تا 12 شب روز دوشنبه فرصت دارید. سامانه ایرانخودرو هم که دچار مشکل شده و پیامک ارسال نمیکنه. هزینه ی پست رو پرداخت میکنم هرچند ته دلم با...
-
روزی دوباره سبز می شویم
یکشنبه 16 آذر 1404 20:55
چقدر حس بهتری دارم که آهنگ های بی کلام گوش میکنم. احساس میکنم مغزم پر شده از حرف ... نیاز دارم کمی سکوت بشنوم... یاد اولین روزهای وب لاگ نویسی ام افتادم.... اول دبیرستان بودم...میشه سال.... اممم....84 بود یا 85 .... یادم نیست... 20 سال گذشت یعنی ؟ آفتابگردونی ها بود اسم وب لاگم... پرشین بلاگ می نوشتم.... بلاگ اسکای...