30 بهمن
تقریبا یک هفته ایی هست با همسرم رژیم کالری شماری رو شروع کردیم. خواهر بزرگه میگه به این رژیم خیلی ایرادات وارده و رژیم های جدید تری هم هست. میگم فقط میخوام خوراکم رو تا حدی کنترل کنم وگرنه رژیم خاصی نیست. فکر میکنم 8 سال پیش بود که خیلی جدی این رژیم رو دنبال میکردم و خیلی خوب هم وزن کم کردم. ولی الان درسته کنترل وزن واسم مهمه ولی چیزی که مابینش به دست میارم واسم مهم تره. اینکه مثلا دیشب با بچه ها از فروشگاه میخواستم کیک برای خودم بخرم و وقتی دیدم چقدر کالری بالایی داره نخریدم و گذاشتم سرجاش. من که بعد از به دنیا اومدن یارا به شدت عطش شیرینی دارم . نمیدونم به خاطر دیابت بارداری بود یا 9 ماه مراعات کردن و نخوردن قندیجات این عطش رو توی وجودم انداخت. وقتی میبینم میزان غذای مصرفی از کالری مجازم بالاتر رفته میرم پیاده روی و حتی کمی میدوم. همه ی این ها خیلی حال روحی ام رو بهتر کرده.
داریم با بچه ها پیاده برمیگردیم خونه والا محو تماشای ستاره ها شده بهش میگم صورت فلکی شکارچی رو یادته بهت قبلا روی گوشی نشون داده بودم؟ و بعد توی آسمون سه تا ستاره ی درخشان که کمربند شکارچی هست رو نشونش میدم. ذوق زده میشه ولی نمیتونه تصور کنه چطور این ستاره ها میتونن شبیه یه شکارچی باشن. میگه مامان ما خیلی خوشبختیم. میپرسم چرا ؟ میگه چون زن باهوشی مثل تو مامان ماست. قند توی دلم آب میشه و قربون صدقه اش میرم. میگه مامان های دیگه اصلا بچه هاشون واسشون مهم نیست. واسشون کال آف و کانتر و ... دانلود میکنن و بچه های ما سر کلاس همه اش از این بازی ها حرف میزنن و من بدم میاد.
میدونم که وقتی اونها حرف میزنن والا هم چقدر دوست داشت که بتونه اون بازی ها رو انجام بده و این حرفش نه از روی منطق و احساسش فقط از روی هیجان اون لحظه اشه. ولی منم کنارش وایمیستم و سر تفکراتم سفت وامیستم حتی اگر بارها هم ازشون بشنوم که تو مامان بدی هستی که برای ما مایند کرفت دانلود نمیکنی.
صبح که بیدار شدم نمازم رو خوندم و نهار رو بار گذاشتم یه نسکافه واسه خودم ریختم و آماده شدم. همسرم که دیشب شیفت بود ساعت 7 اومد خونه و خسته و کلافه رفت یکم بخوابه. والا رو بیدار کردم که آماده بشه. گفت خوابم میاد. گفتم مامان شبها دیر میخوابی واسه همینه. میگه تقصیر توا که من رو دیر میخوابونی. یادش میارم که تا ساعت 10 داشت تکلیف های ریاضی رو می نوشت و بعد از اون زنگ زد به دخترخاله اش تولدشو تبریک بگه برای همین دیر شد. ما قبلا بچه ها قبل از ساعت 9 خواب بودن ولی چند وقتیه که سیستم خوابموم ریخته بهم و تقریبا ساعت ۱۰-۱۰/۵ میخوابن. یه انرژی میخوام برای مرتب کردن روتین خوابمون. البته الان وقت این کار نیست چون توی عید دوباره بهم میریزه و احتمالا اون عزم جزم شده رو بعد از تعطیلات خرج کنم.
یارا بیدار میشه و وقتی میبینه من لباس پوشیدم اخم هاش میره توی هم. یکم کنارش میخوابم و نازش میکنم و همه باهم آماده میشیم از خونه بزنیم بیرون . من اسنپ میگیرم که تا ایستگاه سرویس دانشگاه برم. و همسرم والا رو ببره مدرسه. راننده اسنپ میپرسه از ایستگاه کجا میرین ؟ میگم دانشگاه صنعتی. میگه فکر کردم از شاغلین بیمارستان هستین. نمیدونم تصور کنم فکر کرده مثلا من دکترم و خوشحال بشم یا از اینکه سنم به دانشجو ها نمیخوره ناراحت بشم. اینطور وقت ها همیشه یاد سالی که پشت کنکور بودم میافتم و حس بدی که قراره با بچه هایی که یک سال از من کوچک تر هستن وارد دانشگاه بشم. اون سال کلاس گسسته میرفتم. استادمون بهم حرفی زد که خیلی وقت ها یادش می افتم. بهم گفت وقتی سر کلاس دکتری بشینی اونجا دیگه هرکسی یه سنی داره. میبینی یه وقت با یکی که سی سالشه کنار هم نشستین و دیگه این یک سال هیچ معنی ایی نداره . و من اون روز بی خبر از این بودم که اون آدم سی و خورده ایی ساله که قراره سر کلاس دکتری کنار بقیه بشینه خوده منم .
پ.ن : توی سرویس برای من که نمیتونم بخوابم فرصت خوبیه برای نوشتن .
30 بهمن - 4 بعد از ظهر
سوار پراید سفید رنگ میشم، شیشه های کثیف و بوی گاز و سیگار که داره خفه ام میکنه ، با یه آهنگ ترکی ۶-۸ بلند، افتضاح ترین ترکیب برای من که خسته و گرسنه فقط نیاز به آرامش دارم.
از پنجره کثیف سعی میکنم بیرون رو نگاه کنم و از اینکه نمیتونم اعتراض کنم ناراحتم. اخم هام اونقدر بهم گره خورده که میتونم تصور کنم بیشتر شبیه کسی ام که میخواد گریه کنه . خدا رو شکر میکنم مسیر کوتاهه و من ترکی بلد نیستم.
توی زیراکس دانشگاه منتظر ایستادم، پسر پشت سرم میگه یه جوری میخوام برم که خارج رفتنی کسی نفهمه از کدوم کشور اومدم. دختره میگه شاید نفهمن از کدوم کشور اومدی ولی می فهمن از کدوم شهر اومدی:))
1 اسفند
سوار اسنپ که یه پراید سبز رنگه داغونه میشم. از پشت شیشیه با بچه ها خداحافظی میکنم و عین یه بچه ی دوساله تند تند دستم رو تکون میدم و پشت سرم رو نگاه میکنم. کسی دنبال ماشین نمیدوه. بچه که بودیم وقتی دایی ام میومد خونه ی ما تا نصف کوچه رو دنبال ماشینشون میدوییم و دختر دایی ام از پشت شیشه عقب با ذوق برای ما دست تکون میداد.
از اینکه رانندگی نمیکنم و فرصت دارم بیرون رو با دقت نگاه کنم حس خوبی دارم. از اینکه هر روز میتونم سوله آبی که روی سقفش پر از کلاغ هست رو ببینم. همسرم از بچه داری خسته شده سه روز در هفته کلاس دارم و سه روز صبح تا بعد از ظهر تنها بودن با یارا خسته اش کرده.
سرویس های دانشگاه از جاده قدیم میرن دانشگاه. پر ترافیک و چرک. چرک به نظرم بهترین توصیفه برای این محدوده کارگاهی که شیک ترین کارخونه اش تراکتور سازیه!
قرار بود این هفته ماشین رو بهمون تحویل بدن ولی هنوز خبری نشده و احتمالا خبری هم نشه و من که خیلی دلتنگ خوانواده بودم خیلی دوست داشتم این هفته به این بهونه میرفتیم ولی نشد.
دیشب دخترخاله همسر زنگ زد برای عروسی دخترش دعوت کرد و باورم نمیشد یک روزی از شنیدن صدای دخترخاله همسرم که یک روزی از شنیدن لهجه ی شهرشون حتی حالم بد میشد خوشحال بشم. مثل عروسی پسر دایی ام که نتونستیم بریم احتمالا این عروسی هم نمی تونیم بریم. این دختر پزشکی دانشگاه آزاد قبول شد و با وجود اینکه وضع مالی اشون تقریبا هم خوب هست گفتن ما پول دانشگاه آزاد نداریم و دختر رفت دبیری دانشگاه فرهنگیان. و یه پیج توی اینستاگرام زد و تدریس میکرد و برای شغلش خیلی تلاش میکرد. یک جایی میخوندم نوشته بود ما توی این دوران به پدر و مادرهای تنبل احتیاج داریم تا بچه های مسئولیت پذیر تربیت کنن. و چقدر درست بود . قطعا اگر ما جای این خانواده بودیم هر طور بود پول جور میکردیم که بچه امون پزشکی بخونه . این طور وقت ها واقعا نمیشه گفت درست و غلط چیه و چیزی که خیلی از نسل جدید اذیتم میکنه بی مسیولیته. در قبال همه چیز. در برابر درس خوندن ، کار کردن ، احساسات همدیگه ، انرژی ، طبیعت و ....
برای پروژه دانشگاهم یه بخشی از کارم ساخت قالب با پرینتر سه بعدی بود. با اینکه توی دانشگاه استادم توی اتاقش دستگاهش رو داشت و چندتا قالب هم واسم زد ولی در نهایت به این نتیجه رسیدیم که بدیم بیرون بزنن . چون استادم سرش خیلی شلوغ بود و قطعه ایی هم که میزد دقت لازم رو نداشت. یه شرکت پیدا کردم و بهش سفارش دادم. اونقدر برخورد و مشتری مداری اش عالی بود که باورم نمیشد توی این شهر اینطور آدم ها هم باشن. کیفیت و قیمت هم عالی. یه پکیج همه چیز تموم از ارائه محصول. وقتی هم قالب رو فرستاد با لیبل QC و بسته بندی و خلاصه خیلی شیک عرضه کرد. بعد از چند ماه دوباره بهش چند روز پیش سفارش دادم. حتی گفتم یه بخشی از طراحی رو تغییر بده که در قبالش هزینه ایی نگرفت. باهاش هماهنگ کردم همسرم قطعه رو بگیره که گفت 4 به بعد هستم و تا آخر شب هم هستم. همسرم گفت حتما این شغل دومش هست. همسرم دیشب رفت قطعه رو تحویل بگیره. و وقتی برگشت گفت اونجا خونه اش بود. توی پارکینگ خونه اش یکی دوتا دستگاه گذاشته و کار میکنه. توی ذهنم تحسین اش کردم طوری کار رو ارائه میداد که فکر میکردی یه شرکت با کلی دم و تشکیلاته . چقدر آدم های اینطوری که به کار خودشون و بقیه و مهم تر از همه به خودشون اینطور احترام میذارن حس خوب و امید به آدم میدن.
همسرم چندتا تست توی آزمایشگاه ما انجام داد و استادم گفت به حساب شخصی اش هزینه رو بریزیم. گفت با حساب دانشگاه کار نمیکنه. این یعنی اینکه با تجهیزات دانشگاه برای جیب خودش کار میکنه و این اصلا کار درستی نیست. پای حرفشون هم بشینی میگن حقمه اصلا حق من بیشتر از این حرفهاست 20 سال با این حقوق پایین برای این مجموعه کار کردم. کل این آزمایشگاه رو خودم تجهییز کردم پس حقمه ! جالبه که این استادم از اون آدم هایی است که به شدت نا امیدی بهت تزریق میکنه. چندین بار با من حرف زد که دکتری به چه دردی میخوره بچسب به زندگی ات. توی این مملکت چیزی که فایده نداره درسه برو پول دربیار فقط ! وقتی دلار گرون میشد با عصبانیت میومد سر کلاس و یک ربعی ناله میکرد و بعد با بی حوصلگی درس میداد. موقع انتخابات که شد گفت باید برین به اینی که من میگم رای بدین وگرنه بدبخت میشیم. وقتی گفتم من رای نمیدم گفت از برگه رای ات عکس میگیری و واسم میفرستی وگرنه توی آزمایشگاه اذیتت میکنم. درسته اونی که اونا میخواستن شد ولی بازم شاکی ان !
1 اسفند ساعت 10 شب
اتفاقی که برای اتوبوس دانش آموزان کرمان افتاد یا دانشجوی دانشگاه تهران....هر بار از شنیدنش اونقدر غصه دار میشم که با یاد آوری اش اشک توی چشمهام جمع میشه و تمام بدنم می لرزه. فکر اینکه با این همه رنج و زحمت بچه اتو به یه جایی برسونی که بتونی یه کنار وایسی و قد کشیدنش رو در کنار موفقیت هاش ببینی و بعد .... چی تو دل خانواده هاشون میگذره؟
برای والا قصه خروس زری پیرهن پری رو دانلود میکنم. دقیقا اولین باری که کاست این داستان رو گوش کردم کلاس دوم دبستان بودم. درست هم سن الان والا. کل مدت بغض و اشک داشتم. از یادآوری خاطرات و حس بچگی خودم. از اینکه ما با چه آثار فاخری بزرگ شدیم...
16 بهمن
از آزمایشگاه که میام بیرون باد سرد میزنه توی صورتم و من به سختی در حالی که دوتا کتاب کلفت رو بغل کردم کلاهم رو می پوشم و تا روی چشمهام می کشم پایین. از اون روزی که سر درد تا ۱۰ شب از پا درم اورد دیگه کلاه اولین چیزیه که باخودم برمیدارم. همیشه یاد حرف مامانم می افتم که میگفت سرما فیس(فیس و افاده) نداره. روی سنگ فرشها قدم برمیدارم و حس روزهای ۲۰ سالگی رو دارم که از اعتماد به نفس چونه ام رو میدادم بالا و به قول بابام حس میکردم زمین زیر پام می لرزه. و با خودم اون شعری رو زمزمه میکردم که می گفت تو ای خدای من شنو نوای من ، زمین تو می لرزد به زیر پای من ...
نگاهم دنبال سرویس های دانشگاه بود که ببینم رسیده یا نه . تند تند قدم برمیداشتم. دلم برای خونه و همسرم و بچه ها تنگ شده بود. از لابه لای شلوغی بچه ها رد شدم و همون لحظه سرویس درب و داغون دانشگاه رسید. صندلی های بنفش با روکش های لت و پار . همون ردیف اول نشستم تا اولین نفری باشم که پیاده میشم. صدای خنده های دختری که چند ردیف عقب تر از من نشسته گه گاهی بلند می شود و به ترکی حرف هایی میزند و باز می خندد. روزهای اولی که به این شهر آمده بودم همیشه سرم به آسمان بلند بود و آسمان آبی اش زمین پر برفش و صدای کلاغی که کمتر شنیده میشد صحنه های کتاب الدوز و کلاغ ها ، سمفونی مردگان را برایم تداعی میکرد. آن روزها نمیدانستم یاشار یعنی چی و حتی نمی دانستن اسم ترکی است چه برسد به اینکه یک روزی گوشم به شنیدن یاشار ، ساقول عادت کرده باشد. این مدت این شهر درست مثل کتاب الدوز و کلاغ ها بود برایم، به مرور عمق سردی اش در وجودم نفوذ کرد و از تکبر و سردی مردمش حال کسی را دارم که برای روز ملاقات روزهای تقویم اش را خط میزند. خیلی فرق است که دور روزهایی که گذشت را دایره بکشی یا قرمز خط بکشی.
21 بهمن
استادم داره حرف میزنه و محو تماشای محوطه میشم. برف های ریزی که سرگردان در هوا دور خودشون می چرخن . امسال برف درست حسابی اینجا نبارید. اون یکی دوبار هم که بارید نیمه شب بود و صبح فقط زمین سفید پوش رو دیدیم که به ظهر نکشیده همه برف ها آب شد. از دانشکده میام بیرون. عین دختر ۱۴ ساله سبک و پر انرژی ام. برف شدید تر میشه و من سعی میکنم دونه های برف رو توی هوا بگیرم. میرسم به آزمایشگاه. کسی نیست. ماگ ام رو چایی میکنم و با یه شکلات میام بیرون تا زیر برف چایی ام رو سر بکشم. هیچ کس بیرون نیست و همه به پناهی خزیدن. برمیگردم آزمایشگاه از پشت شیشیه سکوریت بیرون را نگاه میکنم زمین سفید شده. یک دفعه لبخندم خشک میشه و کل لذتم میشه ترس. دنبال خورشید میگردم. هوا شناسی رو چک میکنم همه جا زده آفتابی و ابری . پس این چه وقته برف بود ؟ چطوری برگردم خونه ؟ تا حالا توی این حجم از برف رانندگی نکردم. یاد کلیپی که چند وقت پیش از یکی از کوچه های اینجا دیدم و ماشین هایی که عین سورتمه روی برف لیز میخوردن و تا به ماشینی که کنار جدول بود نمیخوردن واینمیستادن، می افتم. برمیگردم توی آزمایشگاه همه ی نگاهم به سقف و دونه های برفه. چرا بند نمیاد ؟
زنگ میزنم به همسرم میگه اونجا آفتابه ! چند دقیقه یک بار میرم بیرون . برف خوبی می باره و دل من که مثل سیر و سرکه می جوشه. و مدام توی ذهنم استادم رو سرزنش میکنم. اگه همون ۱۱ میومد تا الان کارم تموم شده بود. با خودم میگم شاید هم بهتر بود بمونم تا اون موقع حتما برف بند میاد و خورشید میزنه و برف ها آب میشن. ولی واقعا نمیدونم قراره چی بشه. یاد ۱۲-۱۳ سال پیش می افتم . فردای یک روز برفی که همه جا یخ زده بود و من از کوچه پشتی میخواستم مسیرم رو کوتاه کنم و سر بالایی رو که رفتم ماشین روی یخ ها لیز خورد و تق خورد به ۲۰۶ ایی که کنار کوچه پارک بود.
سال قبل تر از اون هم یک روز برفی بود که از خونه زدم بیرون . تازه گواهی نامه گرفته بودم. اتوبوس واحد توی ایستگاه ایستاد و من ترمز کردم ولی ماشین لیز خورد و زدم پشت اتوبوس . من با این فکرهای در سرم و برفی که بند نمیاد. جاده ایی که به شدت کوهستانیه و حتی وقتی اینجا آفتابه اونجا بارندگیه درگیر بودم و آشفته.
26 بهمن
4 شنبه بود بعد از کلاسم رفتم آزمایشگاه دکتر "ی" و یکی از پسرها (ج) و "م" اونجان. بلند سلام میکنم و همه جواب میدن. "م " نمیدانم چرا حالت قهر دارد و جالب که من هم بی خیال دوست بودن باهاش شدم. کل مدت زمانی که آزمایشگاهم دکتر ی و (ج) مشغول کمک کردن به "م" هستن تا تست هایش را بگیرد . دکتر ی میگوید همین چیزهاست که دیگر نمیخواهم دانشجوی خانم بگیرم. من کی تا حالا تو آزمایشگاه این کارها را کردم. و من نگاهش میکنم میگوید: "چیه؟" میگم والا برای منم هیچ کاری نکردید همه ی کارها را خودم کردم حالا اینکه چی شده دارید کمک میکنید نمیدانم! چیزی نمیگوید و به کارش ادامه میدهد.
دوستم یک پست توی اینستاگرام فرستاده که نظر سنجی است از اینکه بدترین شهری که سفر کردید کدام شهر است ؟ و همه عجیب غریب این شهر را نوشته اند. دوستم میگوید دلم برایت سوخت که آن جا زندگی می کنی. شاید پارسال اگر این پست را میدیدم میگفتم نه اینقدر ها هم بد نیست من که دوستش دارم. ولی دیگر نمیخواهم خودم را گول بزنم سرمای این شهر و مردمانش ، بی معرفتی هایی که از تک تکشان دیدم از دوست و همسایه و استادمن را به یک فراری از این شهر تبدیل کرده و تمام فکرم تمام کردن دکتری در کوتاه ترین زمان ممکن و رخت بستن از این شهر است.
4 شنبه چند تا از مامان های کلاس والا قرار میزارن بچه ها رو ببرن شهربازی و من که به شدت به هم صحبت احتیاج دارم با خیال اینکه از یک جمع غیر هم زبان می توانم همزبانی پیدا کنم بچه ها را می برم. یکم که بازی میکنند می گویند برویم فود کورت. والا میگوید پیتزا و من که پولم کافی نیست یک پیتزا برای والا و یارا سفارش می دهم و در جواب مامان شیرازی که می گوید خودت چرا چیزی سفارش ندادی میگویم رژیم هستم! البته که راستش را گفتم درست از 4 شنبه با همسرم رژیم کالری شماری را شروع کردیم . به جز مامان شیرازی که به شدت گرم و مهربان است و مامان علی و رسا با مابقی فقط سلام علیک کردم. وقتی بین دوتا از مامان هایی که نه خودشان نه پسرهاشان را نمی شناسم نشسته ام مادر شیرازی می گوید بیا اینجا پیش خودم بشین غریب افتادی. و چقدر کیف میکردم از شنیدن یک لهجه شیرازی .
وقتی برگشتم خانه حس خیلی بدی داشتم و عصبی بودم. از بودن در جمعی که بهشان تعلق نداشتم . یک سری خانم شیک و پیک با کلی عمل و آرایش و به شدت پولدار و در عین حال بی خبر از یکسری آداب اولیه حتی!
سه شنبه برای خرید رفته بودیم هایپر و درست لحظه ایی که رسیدیم برق ها رفت. زنگ زدم به همسایه و گفتم شما خانه یتان پکیج است و با بچه کوچیک سرد می شود بیاید خانه ما گفت بهت خبر میدم. تند تند خانه را مرتب کردم و زیر کتری را روشن کردم. والا گفت من نماز میخوانم و می سپرم به خدا که بیایند خانه ی ما. خبری نشد و خودم زنگ زدم جواب نداد. والا مدام میگفت بازم زنگ بزن و من دیگر زنگ نزدم. فردایش وقتی با مامان الوین حرف میزدم پشت خطی ام شد و وقتی قطع کردم و بهش زنگ زدم پشت خطی اش شدم و تمام! میدانم همسایه خانم بدی نیست .ولی خب این اتفاقات باعث میشود من هم حد و مرزم را بیشتر کنترل کنم .
7 بهمن:
۲۰ دقیقه زودتر رسیدم دم مدرسه. یاد پارسال می افتم که همیشه باید حداقل ۲۰ دقیقه زودتر میرسیدم . چون تا جای پارک پیدا کنم و سربالایی مدرسه رو پیاده برم بالا دقیقا لحظه تعطیل شدنشون میرسیدم و والا که هنوز اضطراب ندیدن ما رو داشت با دلهره دنبال ما میگشت و وقتی من رو میدید خیالش راحت میشد و کیفش رو کنار دیوار پرت میکرد و با عطا وامیرعلی دنبال هم می دوییدن و از نظر اونها باهم بازی میکردن و تو ذهن من باهم دعوا میکردن. ۵ دقیقه ایی صبر میکردم که بازی کنن و وقتی می دیدم خانم مدیر با عصبانیت داره میره سمت بچه ها کیف والا روبر میداشتم و صداش میکردم . و والا در حالی که ضربه آخر رو میزد دست من رو میگرفت و از مدرسه خارج میشدیم. یا باید از راننده ایی که با دوبل پارک کردنم راهش رو بسته بودم عذر خواهی میکردم یا باید صبر میکردم راننده ایی که دوبل پارک کرده برسه و من بتونم برم. عاشق این بودم که ازش والا بپرسم چه خبر؟ و اون بگه هیچ خبری!
امسال اما برخلاف پارسال اکثرا همسرم میره دنبال والا و خیلی کم پیش میاد من برم دنبالش. حتی روزهایی که شیفته هم به مدیر اطلاع میده و میره دنبال والا. صبح ها یک مدت با سرویس میرفت ولی چون هم سرویسی هاش بچه های دبیرستان بودن و تقریبا ۴۵ دقیقه زودتر میرفتن ، با اینکه والا اعتراضی نکرد ولی خودمون دلمون سوخت وقتی هوا هنوز خیلی تاریکه بچه بره مدرسه برای همین تصمیم گرفتیم ادامه ندیم و اگه شد بعد از عید دوباره با سرویس بره که حداقل ساعت ۷ هوا روشن باشه.
امروز صبح توی خونه مشغول بازی با یارا بودم که دیدم استادم پیام داده و گفته موضوع رساله شما این دوتاست و درس فلان رو که خودش ارایه میده و سمینار رو بگیر و اینکه چه درس دیگه ایی هست ؟
یه لحظه به خودم اومدم و یادم افتاد امروز انتخاب واحده ، یاد انتخاب واحد کارشناسی دانشگاه آزاد افتادم. کلی باید سناریو و نقشه جایگزین طراحی میکردی که کلاس گیرت بیاد و حالا خیلی بی خبر و ریلکس وارد سامانه شدم درس رو گرفتم ، و الان تنها نگرانی ام اینه که مثل دو ترم پیش که تنها دانشجوی دکتری اش شاگرد اون کلاس بود این ترم برای من همین طور باشه ، دیگه اینقدر کلاس خصوصی باشه سخته.
قرار بود شنبه دوستم بیاد خونمون، ۱ بهمن تولدش بود و من که یادم رفته بود واسش هدیه بخرم گفتم دعوتش میکنم بیاد هم واسش تولد میگرم هم کادو رومیدم. از صبح جمعه مشغول بشور بساب شدیم و کلی کارهای عقب افتاده رو انجام دادیم مثل شستن حیاط پشتی که خیلی اوضاع بدی داشت. کیک رو هم پختم و در حالی که از پا درد نمیتونستم راه برم نشستم تا گوشی ام رو چک کنم و دیدم پیام داده که سرما خوردم فردا نمیام. بهش زنگ زدم ، صداش حسابی گرفته بود و گفت دیروز رفتم بیمارستان سرم زدم .و اینطور شد که مهمونی کنسل شد.
9 بهمن:
همیشه قبل از رفتنشون کلی از انرژی ام گرفته میشه . یارا در حالی که اصرار داره برچسب های طرح سنگی که به پایین دیوار زدم رو بکنه گریه میکنه و میگه خودت رنگ دیوار رو کندی . میگم من نکندم . گریه اش بیشتر میشه و با حرص بیشتری برای کندن برچسب تلاش میکنه. والا با بعض و ترس میاد پیشم. با چشم های پر از اشک نگاهم میکنه و میگه مامان رمز ساعتم رو یادم رفته. آروم نگاهش میکنم و یاد بچگی خودم می افتم. اونجاهایی که احساس میکردم دنیا به آخر رسیده. میگم نگران نباش مامان یکم فکر کن یادت میاد. میگه نه یادم نیست. چند روز پیش رمز ساعتش رو عوض کرد و گفت به هیچ کدومتون نمیگم. و من مخالفتی نکردم و سعی کردم درک کنم پسر کوچولو من داره بزرگ میشه. دلش طاقت نیورده بود و به باباش گفته بود و تاکید کرده بود به مامان نگو . 1-2 روز بعدش دوباره رمز رو عوض کرد و اینم بار به هیچ کس نگفت. و خب یادش رفته بود. گفتم مامان نگران نباش نهایتا ریست میکنیم درست میشه. گفت خب ریست کن. گفتم من بلد نیستم باید بدیم ساعت سازی ها! کلافه دور خودش می چرخید. همسرم از توی ماشین اومد و گفت کارت پول من رو ندیدی؟ گفتم نه صبح رفتی نون خریدی کجا گذاشتی؟ والا گفت مامان یادم نمیاد حالا چی کار کنم؟ کم کم میخواست بزنه زیر گریه. یارا با عصبانیت اومد توی آشپزخونه و گفت مامان خیلی بدی خودت رنگ دیوار رو کندی. به والا گفتم تو آماده شو ساعتت درست میشه نگران نباش. همه اعداد رو تکراری زدم و بالاخره با رمز 8888 ساعت باز شد. گفت رمز رو بزار 0000 دیگه هم عوضش نمیکنم. گفتم هیچ کاری اون قدر بزرگ نیست که مامان و والا از پسش برنیان. دیالوگ همیشگی کارتون سگ های نگهبان . همسرم عصبانی صدا زد من رفتم . دیر شد. یارا در حالی که یک لنگه کفشش رو تا به تا پوشیده بود داشت دنبال لنگه ی دیگه اش میگشت. همسرم گفت اینا رو نپوش اون لنگه اش که نیست. اصلاً من رفتم!! یارا عصبانی شد میخواست دوباره گریه کنه گفت تو گمش کردی مامان. از ته جا کفشی لنگه ی کفشش رو اوردم پاش کردم. سرم رو بوسید گفت خیلی دوستت دارم مامان.
عکس نوشت: شاید تنها دلیل دووم اوردنم توی این شهر آسمونش باشه. 2-3 هفته ایی که هوا آلوده بود تحمل بودن توی این شهر برام سخت شده بود و دوباره حتی فکر مهاجرت به سرم افتاده بودو دوباره وقتی ابرها و آسمون آبی از پشت آلودگی ها سر درآوردن حس کردم چقدر این شهر رو دوست دارم.
آخرین روز دی ، آخرین امتحان من بود. درسته کلاً دوتا درس بود ولی یکی از درس ها کاری با من کرد که کل سیستم آموزش پروش در طول 12 سالی که درس خوندیم نتونست بکنه ، و حتی 6-7 سالی که درگیر کارشناسی و بعدش ارشد بودم. (20 ساله دارم درس میخونم ؟!) و این زشت ترین قورباغه ایی بود که در طول عمرم قورت دادم. امروز یه خانمی برای یکی از دوره هایی که تابستان میخواستم ثبت نام کنم و به خاطر هزینه نکردم بهم زنگ زد تا متقاعدم کنه چقدر این دوره روانشناسی میتونه واسم مفید باشه . وقتی بهش گفتم تقریبا مشکلاتی که از تابستون داشتم تا الان خیلی هاش برطرف شده ، ازم خواست اگه دوست دارم با جزییات واسش توضیح بدم و من که منتظر یک فارس زبان ، گرم و مهربون برای هم صحبتی بودم ، از چالشی که پشت سر گذاشتم واسش گفتم! و اون خوب گوش کرد و گفت : تو باید خیلی به خودت افتخار کنی . این موفقیت هایی که به دست اوردی رو بنویس. لیست کن . بزن به در یخچال تا هر روز به مغزت یادآوری کنی چقدر قوی و فوق العاده ایی!!
و من به جرات برای اولین بار در طول این 33 سال به خودم افتحار کردم. با تمام وجود:)
دیروز نمره اون درس سخت که آوازه ی استاد از سخت گیری همه جا پیچیده رو زدن. بعضی اساتید وزنه یک دانشگاه هستن و دانشجوی اونها بودن مثل یه نمره 20 توی کارنامه اته! یادمه اول ترم استادم گفت یا این درس رو بگیر یا یه درس دیگه با مهندسی پلیمر! که بعد در نهایت گفت اون درس پلیمر به درد نمیخوره و دنبالش باش این رو بگیری. این درس هم توی دانشکده عمران ارائه میشد . و من شاید اگر این رشته رو انتخاب نمیکردم قطعا معماری یا عمران انتخابم بود! بررسی کردم دیدم درس پلیمر گلابیه و میشه نمره خوب گرفت ولی این یکی که عمران ارائه میشه باید هفت روز دخیل ببندی تا شاید پاس بشی! کلا سطح پلیمر توی دانشگاه ما پایین تره! بقیه دانشگاه ها رو اطلاعی ندارم(اصلا هم ربطی به خصومت شخصی نداره:)) )
فشاری که این یک ماه تحمل کردم حتی خیلی بیشتر از دو سالی بود که ارشد رو گرفتم. شب ها ساعت 2-3 بیدار میشدم و درس میخوندم.و این آخری ها دلم میخواست گریه کنم و وقتی گوشی الارم میداد میگفتم نمیخوام پاشم. میخوام بخوابم ، ولم کنید. و بعد در حالی که چشم هام می سوخت پتو رو کنار میزدم و همین پتو کنار زدن، برای پریدن کل خواب کافی بود. از بس خونه ی ما سرده. سیستم کاملاً اروپاییه اینجا:))
دیروز وقتی نمره ام رو دیدم اونقدر جیغ زدم و بالا پایین پریدم که بچه ها هم به وجد اومدن و با من جیغ میزدن و خوشحالی میکردن.
و من یادم هست شب امتحان وقتی همسرم شیفت بود و میخواستم بچه ها رو بخوابونم تا ساعت 2 بیدار بشم و درس بخونم، والا گفت : خدایا کمک کن به مامانم امتحانش رو 20 بشه. خدا مامانم خیلی مهربونه خیلی کمکش کن.
و هنوز وقتی یادم می افته از اوج خوشبختی ام بغض میکنم. برای من که چالش های زیادی رو با والا پشت سر گذاشتم ، این که محبوب قلبش شدم ، بزرگترین دستاورد زندگیمه.
نوشته ی زیر رو 14 دی نوشتم و الان فرصت کردم ویرایش کنم
ساعت ۶ صبح صدای آلارم گوشی رو میشنوم و خیلی سریع خاموشش میکنم. چشمهام می سوزه، همسرم و والا روی زمین خوابیدن. یارا کنارم جابه جا میشه. دوباره میخوابم. نمیدونم دیشب تا کی بیدار بودم و درس میخوندم ولی از سوزش چشمهام این رو میدونم که زمان زیادی نیست که خوابیدم. تازه چشمهام گرم شده بود که دوباره ساعت گوشیم آلارم کیده. ساعت ۷ شده، خیلی زودتر از انتظارم. پتو رو کنار میزنم و خیلی آروم روی یارا پتو می اندازم ، ولی اون خیلی سریع پتو رو پرت میکنه. یواش و با احتیاط فقط روی پاهاش می انذازم ولی اون با شدت پاهاش رو تکون میذه وپتو رورد میکنه. لبه ی پتو رو روی کمرش می اندازم و با لبخند کجی که روی صورتم می نشینه این پیروزی رو توی ذهنم جشن میگیرم. آبی به دست و صورتم نمی تونم بزنم چون به قدر کافی سرویس خونمون سرده که نشه دست به آب زد. در عوضش زیر کتری رو روشن میکنم. مشغول چک کردن سریع سوشال مدیاها میشم که در اتاق باز میشه! اولین چیزی که به ذهنم میرسه حیف تلاشی که برای پتو انداختن کردم. برخلاف هر روز که بی حوصله و با ناله های پس زمینه خودشو سمت من پرت میکرد با لبخند میاد توی اتاق. بغلش میکنم .
خیلی طول نمی کشه که والا هم بیدار میشه ولی اون با غرغر و ناله سراغ گوشی رو میگیره. دیروز جریمه شده بود. قانون گوشی تو خونه ی ما فقط ۵شنبه جمعه ۴۰ دقیقه است. و دیروز به والا به خاطر کار خطرناکی که کرده بود امروز جریمه بود. ناله های والا به یارا هم منتقل میشه و دوتایی غرولند کنان حوصله ام روسر می برن. یارا میگه بابا رو بیدار کن. تقریبا ساعت ۸ شده و همسرم رو بیدار میکنم که نون بخره. یارا هم میخواد بره و چالش همیشگی لباس . بالاخره با کلی بالا پایین کردن اینوبپوشماونو نپوشم، کاپشن پاره ی بچگی والا رو می پوشه و همراه همسرم میره. والا از زیر پتو کنار بخاری میگه. مامان میشه بخندی؟ میگم اول صبح غرغرهای شما دوتا کلافه ام کرده نمیتونم بخندم. میگه چی کار کنم خوشحال بشی؟ میگم با بابا نون بخر . سریع آماده میشه و میره.
از اینکه لبخند من واسش اینقدر مهمه ، به وجد میام و تمام تلاشم رو میکنم حتی در حالت عادی هم گوشه ی لبهام رو بدم بالا.