
25 آذر ماه
سروسامان دادن به کارهای اینترنتی یک ساعت زمان میبره و ساعت 4:30 صبح میشه. در نهایت هم در اکثرشون شکست میخورم، سامانه نورینو رو که پیدا نمیکنم ، چک میکنم میبینم معلم نوشته تا 12 شب روز دوشنبه فرصت دارید. سامانه ایرانخودرو هم که دچار مشکل شده و پیامک ارسال نمیکنه. هزینه ی پست رو پرداخت میکنم هرچند ته دلم با نارضایتیه. وقتی بسته به دستم رسید روی بسته هزینه ارسال رو 150 تومن زده بود به فروشنده پیام دادم و گفتم من 100 ریختم پس 50 بدهکار میشم بهت. گفت نه جعبه هم هزینه داره و 200 میشه. گفتم باشه. ولی وقتی جعبه رو بازکردم دیدم توی جعبه خط خطی شده ، میدونستم دختر کوچک داره. این نشون میداد جعبه از خونه است. شاید هم حق داشت بالاخره جعبه هم هزینه داره ولی من انتظار داشتم وقتی بالای 20 میلیون ازش خرید کردم و این همه ساله مشتری اش هستم دیگه برای جعبه ایی که حتی از پست هم نگرفته اینطور نگه . همیشه ته ذهنم عادت کردم به خودم بگم خواسته هام غیرمنطقیه و طرف مقابل حق داشته!
نسکافه درست میکنم تا نوشتن مقاله رو شروع کنم. با خودم فکر میکنم چقدر اتفاقات قشنگ افتاده این چند وقته و باید بنویسم. جایزه خودم گذاشتم بعد از نوشتن چند خط مقاله بنویسم.
از وقتی اومدیم اینجا تنها کتری ام رو گذاشتم همونجا موند تا مجبور بشم کتری جدید بخرم. همسایه هم گفت بده به من برای روی آتیش خوبه استفاده میکنم.بین کتری برقی و کتری های معمولی مونده بودم. قیمت قوری کتری برقی باهم از 6 تومن شروع میشد. کتری معمولی هم که دیگه زیر 1 میلیون نبود. اون چیزهایی که پسند من بود بالای 3 میلیون بود. این شد که پروژه ی خرید کتری مدام به تعویق می افتاد. حتی سرای ایرانی هم سر زدیم و اصلا نه ظاهر مطلوب بود نه کیفیت نه قیمت. به جاش دوتا لوستر خریدیم . فقط به خاطر شرایط قسطی اش. بعد هم واسمون پیام اومد که میتونید تا 150 تومن بدون پیش پرداخت خرید کنید که احتمالا این هفته بریم .
این شد که چند ماهی از کتری کوچک مسافرتی امون استفاده کردم تا اینکه مامانم بهم یه کتری برقی داد و ازم قول گرفت به خاطر برقی بودنش در موارد اضطرار استفاده کنم. گفتم مامان طبق چه تحقیقاتی شما میگین ضرر داره ؟ اصلا فرض کنید ضرر داشته باشه کشورهای اروپایی که مثل ما روی گاز نخوابیدن و همه چیزشون برقیه باید همه اشون سرطان داشته باشن. مامانم گفت اونها حداقل آب و هواشون سالمه و از اون لحاظ از سرطان ایمنن ! دیدم دلیل اش منطقیه :)) هر چند من چاره ایی ندارم جز استفاده ی مداوم از کتری برقی که در عرض 1-2 دقیقه آب رو به جوش میاره.
3 دی ماه
برادر همسرم سه تا ماشین داشتن. یکی اش که اولین ماشینش بود L90 رو میخواستن بفروشن ولی دلشون نمیومد و میگفتن حیفه! میگفت اگه همسر من بخواد فقط میفروشه. از وقتی اومدیم اینجا همسرم چون با تاکسی و مترو میرفت سر کار تقریبا برای هر شیفت 5-6 ساعت توی راه بود و هر بار خسته و گله مند از شرایط تلفن رو برمیداشت و برای پدر و مادرش ذکر مصیبت میکرد. برادر همسرم گفت یکم پول دست و پا کن و حداقل با پول دو دنگ ماشین بیا ماشین رو بهت بدم! و ما که هیچ پس اندازی برای خرید ماشین نداشتیم. کمتر از 3 ماهه که 500 میلیون وام گرفتیم ولی همه اش خرج خونه و بدهی هامون شد. 100 تومن موند که توی صندوق طلا ، طلا خریدیم تا حداقل ارزش پولمون حفظ بشه و از اون پول هرماه اقساطمون رو بدیم . چون اقساطمون 10 میلیون بالاتر از حقوق هرماهه است و خب نمیشه به اون 100 تومن دست زد ... تا اینکه گفتن هر کس بیشتر از دوتا کارت سئخت داره کارتش می سوزه و این شد که برادر همسرم بدون هیچی خودش از شهرشون با ماشین اومد اینجا و ماشین رو به اسم من زد و رفت ... حتی بدون یک ریال پول .... تازه پول فک پلاک که با ما بود رو هم اون داد...قرار شد به قیمیت روز و تقریبا بالاترین قیمت ممکن تا آخر دی ماه پول حداقل 2 دنگ ماشین رو پرداخت کنیم.
تقریبا دو هفته ی پیش بود با دوستمون رفتیم شمال . برخلاف دفعه ی قبلی که با خواهرشوهر رفتیم هوا عالی بود. دفعه ی قبلی تا مدت ها توی شوک بودم که چطور هوای اینجا هم اینقدر آلوده است. ولی این دفعه هوا عالی بود. مدام بارون میومد و همه چیز بی نظیر بود. سفر هم به همسفرش قشنگه. روزی که راه افتادیم سمت شمال جاده چالوس تا 12 ظهر بسته بود. هوا بارونی بود شدید ، همسرم شیفت بود و من و بچه ها راه افتادیم سمت محل کارش. قرار بود بیاد مترو ایرانخودرو ولی خواب مونده بود . من رفتم دنبالش و بارون بی وقفه می بارید. وقتی رسیدیم عوارضی گفتن جاده بسته است. به دوستم زنگ زدم و قرار شد بریم ایران مال خرید کنیم و برگردیم. تقریبا یک ساعتی توی ترافیک موندیم تا جاده باز بشه. به همسرم میگفتم همیشه وقتی از اینجا رد میشدم و میدیدم مردم توی ترافیک موندن میگفتم خوبه آدم عقل داشته باشه . نمیدونستم یه روز هم خودم جزوشون میشم. ولی خب یک ساعت توی ترافیک موندن بهتر بود تا رفتن از جاده هراز. اول جاده یارا همسرم اجازه نداد همسرم پشت فرمون بشینه . دلیل اش هم رانندگی دفعه قبل همسرم بود که بچه ها ترسیده بودن. جاده مه و بارون بود .یک جا کنار جاده وایسادیم و توی بارون چایی خوردیم و یکی از دلچسب ترین چایی ها بود .

چقدر حس بهتری دارم که آهنگ های بی کلام گوش میکنم. احساس میکنم مغزم پر شده از حرف ... نیاز دارم کمی سکوت بشنوم...
یاد اولین روزهای وب لاگ نویسی ام افتادم.... اول دبیرستان بودم...میشه سال.... اممم....84 بود یا 85 .... یادم نیست... 20 سال گذشت یعنی ؟ آفتابگردونی ها بود اسم وب لاگم... پرشین بلاگ می نوشتم.... بلاگ اسکای بود اون روزها اصلا ؟
زمستان یا پاییز بود.... شاید دی ماه .... هوا سرد بود اون روزها.... باران می بارید و برف هم می بارید.... آلودگی ؟ نه نبود.... دما -30 درجه بود و باز مدرسه تعطیل نبود.... برف می بارید و ما از در مدرسه کوچه ی سرپایینی و طولانی را به سمت میدویدیم اتوبوس ایران پیمای قدیمی تا برگردیم خونه.... روی مژه هامون برف و یخ با هم می نشست..... بخاری تا آخرین شعله می سوخت و ما باز با بافتنی و جوراب و کلاه توی خونه بودیم.... وب لاگ پسر نویسنده ایی رو می خوندم که چه خوب می نوشت... داستان هایش.... فیلم نامه هایش.... فرزان و فرهنگ دو برادر بودند.... یکی وکیل و دیگری نویسنده.... چقدر از نویسندگی اش یاد گرفتم.... چه اعتباری داشت دنیای وب لاگ نوشی و جوجه هایش ... اون موقع ها توی شهر کوچک سردی زندگی میکردم که منتهای آرزوم اومدن به پایتخت بود ....الهام رو هم خیلی خوب یادمه فامیلش دلربا بود یا همینطور دنباله ی ایمیلش بود رو نمیدونم.... کانادا بود یا آمریکا یادم نیست.... داروسازی میخوند.... ازش یاد گرفتم که تا ساعت 1 شب میشه درس خوندو نفهمید چطور زمان گذشته.... بهش ایمیل زدم باهم در ارتباط بودیم.... یهو گمش کردم.... حسرتش موند به دلم....برای میلاد مسیح از تلویزیون از اون آقای مهربون یاد گرفتم باکس هدیه درست کنم... توی حباب لامپ رو کاغذ رنگی خورد کردم و ریختم.... هدیه رو گذاشتم داخلش و کریسمس رو با هدیه دادن به خواهرم جشن گرفتم.... به من ربطی نداشت.... ولی مناسبت ها رو دوست داشتم.... سپندارمذگان رو دوست داشتم.....
قرار نبود بنویسم .... فقط می خواستم دو خط اول رو بنویسم....
پ.ن: والا روی مبل نشسته.... صدای ملچ و ملوچ میاد... بعد از کلی گشتن و غر زدن که چی داریم بخورم.... میپرسم چی میخوری؟
میگه زرشک ... :)))
و واقعا داره زرشک میخوره.
پ.ن 2 : کتاب فاطمه فاطمه است دکتر شریعتی رو میخونم.... درد هایی که فکر میکنیم مال این روزها و دنیای امروز است... از قبل هم بوده ... از بدو تولد انسانیت ... فقط ما اون موقع نبودیم و الان این ما هستیم که داریم تجربه اش میکنیم و فکر میکنیم آخرالزمان شده دیگه !
چطور یه نفر این قدر میتونه دقیق و ادبی و رگباری صفات و توصیفات رو پشت سر هم بنویسه و اونقدر بنویسه که هر چی بخونی نفهمی ....
پ.ن3 : ببخشید اگه میخونمتون و کامنت نمیذارم.... بالاخره توی دنیای مجازی دوستی امون به تک تک اتون عذر خواهی بدهکار بودم....

دوره ی زبانی که شرکت کرده بودم، همایش برگزار کرده بود و من جزو مهمانان آنلاین بودم. یه مسابقه برگزار شد که جایزه نفر اول یک سکه طلا بود . میگفت ببینیم نابغه ی این دوره چه کسی است ؟ و من باور داشتم که من نیستم ! چقدر به اون سکه احتیاج داشتم. سوالات پرسیده شد و من همه ی سوالات رو پاسخ درست دادم فقط از شدت اضطراب یک گزینه رو اشتباه دیدم و اشتباه زدم. اسمم توی لیست برندگان نبود. حالم گرفته شد. وارد گروه کلاس شدم و دیدم بین افرادی که ستاره گرفتن من 3 ستاره دارم. اعتراض کردم که من به 4 تمرین پاسخ دادم چرا 3 ستاره ؟
با خودم فکر کردم همیشه از بس باور کردم من در حد اینجا نیستم هیچ وقت هم نشد. درسته همیشه هم کم تلاش کردم نه به اندازه اول بودن.
همیشه سایه ی خواهری که از من خیلی بهتر بود بالای سرم بود و من همیشه نباید اول میشدم. کلاس سوم دبستان بودم. خواهرم برای مسابقات انتخاب شد رفت اردو . بدون هیچ تمرین و تلاشی. سال بعد تلاش کردم مدت ها در خانه تمرین کردم ولی انتخاب نشدم... اولین باری بود که شکست خوردم.
مسابقات نویسندگی و روزنامه دیواری بود. برای گفت و گو تمدن ها . نوشتم خواهرم گرفت و از نو نوشت. باور کردم که نمیتوانم و او همیشه بهتر است. و حالا حتما برنده میشم. ولی نشدم.
روزنامه دیواری که خودم درست کرده بودم مقام اورد.
یه داستان نوشتم ، یادم نیست برای کجا ولی فرستادم. برگشت خورد. نفهمیدم آدرس اشتباه بود یا داستانم خوب نبود.
توی مجله ی هوافضا مقاله علمی نوشتم در مورد ستاره های دوتایی. نوشتند دانشجوی کارشناسی فیزیک . ولی من دانش آموز سوم دبیرستان فیزیک بودم.
توی مسابقات وب لاگ نویسی علمی ایران اول شدم ولی به نظرم ارزشی نداشت.
من سی و پنج ساله پرم از دویدن ها و نرسیدن ها ، شاید بدتر از اون ندیدن ها...
سریال آبان رو دیدم. سناریو برای نوجوانان تا نهایتا 22-23 سال مناسب بود . ولی همیشه آرزو داشتم شخصیت محکم و با اعتماد به نفس مثل آبان داشته باشم. روزهایی که سینه سپر میکردم برم دانشگاه و محکم و با اعتماد به نفس در برابر استادم حرف بزنم صدام از ته چاه در می اومد و تهش میرسیدم به اینکه نمیدونم... میرم بیشتر مطالعه میکنم....
چقدر گیج و گنگ شده این سی سالگی... دلم میخواست الان دوتا مقاله Q1 چاپ کرده بودم و می نشستم می نوشتم. اولین داستانم رو ....
25 آبان 1404
در زمینه ایی که کار میکنم هفته چندتا مثاله میخونم و مجازی با استادم جلسه دارم و ارایه میدم. از هر 5 مقاله ایی که میخونم حداقل یکی اش نویسنده اش ایرانیه و قسمت تاریک ماجرا اونجاست که خیلی از این نویسنده های ایرانی از دانشگاه های غیر ایرانی هستن. بهشون حق میدم که مهاجرت کردن برای زندگی بهتر. ولی قلبم درد میگیره از این حجم استعداد هایی که نداریم. ته تهش هرکاری کنم یه ریشه های ناسیونالیستی دارم که دلم میخواد کشورم از همه بالاتر باشه.شاید هم به خاطر همون بعد کمال گرایی باشه.
10 آذر 1404
لپ تاپ رو باز میکنم. یکی از مقاله هایی که خوندم رو باز میکنم. میرم از لابه لای دفتر و کتاب های والا دفتر 40 برگ پاره پوره ایی که خلاصه مقالاتی که خونده ام رو میارم. به مقاله نگاه میکنم. احساس میکنم مغزم داره باد میکنه. هوا ابریه. بلند میشم. نگاهی به سیتی سنتر انتهای ساختمون های مسکونی می اندازم. لابه لای دود غرق شده. میگم خدا میشه بارون بیاد ؟ با خودم میگم فقط با دعای توی یه نفر ؟ سریال هزار و یک شب رو پخش میکنم ببینم. یارا توی حال خوابیده. از دیروز تب داره. روی دور تند میبنم سریال رو . حس و حال پاییزه فیلمش.صدای بارون... باورم نمیشه. میرم پشت پنجره چه صدای قشنگی . بوی رطوبت از خود بی خودم میکنه. ساختمون بد قواره ی جلوم پر از رد بارون شده. چشم هام رو میبندم به دیوار تکیه میدم. صدا و بوی بارون رو نفس میکشم. ظهره پاییزه. داره بارون میاد. شیشه های آشپرخونه بخار گرفته. بوی گوشت توی آشپرخونه پر شده. بابا باگت خریده.البته اون روزها اسمش نون ساندویچی بود ! ساندویچ زبون داریم. هنوز عین همون سی سال پیش طعم اش زیر زبونمه.
عکس نوشت : دوتایی دارن دیکته می نویسن:)