یادداشت های یک مادر دانشجو

افکار و روزنوشت های یک خانم مهندسِ مادر

یادداشت های یک مادر دانشجو

افکار و روزنوشت های یک خانم مهندسِ مادر

باز باید رخت بست ؟

23 تیر:

ساعت 10 دقیقه به 10 بود که با والا از خونه زدیم بیرون. خیلی وقت بود نرسونده بودمش مدرسه. تابستون کلاس ریاضی و تنیس و زبان میره. دوست نداشتم کلاس درسی بره ولی از جایی که هیچ کدوم از کلاس های مدرسه تشکیل نشد به جای  قصه وتئاتر ،  سفالگری ، باشگاه مغز و کانگورو که تشکیل نشد کلاس ریاضی ثبت نام کردیم. ولی الان راضی ام . از اینکه بالاخره یکم ذهنش درگیر حل مسئله بشه . هر جلسه هم میگه که چقدر معلم راضیه و دوستش داره. 

سر خوش و پر از انرژی راهی دانشگاه شدم. شاید بعد از بیش از یک ماه. یه نمونه آماده کرده بودم و از جایی که دکتر "ی" کار من رو انجام نمیداد و میفرستاد سراغ دکتر"ج" همون یه دونه تست موند. نمونه با پیشنهاد خودم بود ، همه ایرادهای کار رو در اورده بودم و بعد از دو سال امید داشتم اتفاقی بیافته. وقتی رسیدم آزمایشگاه همه از روز حادثه گفتن ... داشتن نمونه های دیگه ایی رو تست میگرفتن 20 تا نمونه بود! رفتم کتابخونه و کتاب هایی که از خونه اورده بودم و تحویل دادم. گفت به ازای کتاب هایی که تحویل دادی به مسئول کتابخونه بگو بدهی ات رو تسویه کنه. با خودم فکر کردم که من که بدهی ندارم ... رفتم و پرسیدم گفت 490 ت بدهی داری :))

برگشتم آزمایشگاه هنوز 17 نمونه تست مونده بود. زنگ زدم به همسرم گفتم نمیرسم برم دنبال والا قاطی کرد که ولش کن یک روز دیگه برو دانشگاه. توضیح دادم بهش و با غرولند قبول کرد بره دنبال والا.

کلافه شده بودم رفتم توی اتاق و درس خوندم. یک ساعت طول کشید که تست ها تموم شد و نوبت نمونه من شد.دکتر"ی" فیکسچر رو باز کرد و نمونه من رو بست . بالاخره تست انجام شد و جواب داد... 

همه خوشحال بودن ، بیشتر از خودم . ولی من فقط به این فکر کردم که چقدر انرژی داشتم دوسال پای این کار وایسادم و زحمت کشیدم. بعید هم نیست دیسک بین L3 و L4 که بیرون زده نتیجه ساعت ها سرپا ایستادنم پای نمونه ها باشه... مثل مریم که چند ماه پیش نمونه هاش جواب داد و برای همیشه از آزمایشگاه رفت ذوق زده نیستم. 


31 تیر ماه

مامانم دست هاشو گذاشته پشت کمرش و دور حیاط داره پیاده روی میکنه، با گوشی اش سخنرانی آقای شجاعی گذاشته و احتمالا داره فکر میکنه آخرین بار چادرش کجا بوده که هر چی میگرده پیداش نمیکنه.

بابام توی ماشین لابه لای لباس ها و اسباب بازی هایی که جمع کردم و بهشون دادم تا ببرن خیریه ، داره دنبال چادر مامانم میگرده.

یارا و والا توی محوطه دارن بازی میکنن ، چند دقیقه پیش یارا اومد و واسه والا آب برد. گفت مامان باد گلو دادم و دهنم رو بستم واسم قلب بذار. خودکار قرمز رو برمیدارم و واسش قلب میکشم . میگه نه با رنگ دخترونه . با رنگ صورتی واسش قلب رو رنگ میکنم . میگه والا به من میگه بهم بگو داداش نگو والا ولی من بهش میگم والا و اون عصبانی میشه.

آهنگ های زیر خاکی انگلیسی گوش میکنم و از 1001 آهنگی که نوشته حتما یک بار قبل از مرگ گوش کنید تقریبا 9 تا از 10 تاش را پاک میکنم. سر دردم یکم آروم شده. فهمیدم واسه کولره. چون درد تا پای چشم و بینی می کشید.

داریم وسایلمون رو جمع  و جور میکنیم. وسط این همه کار و درس فکر اسباب کشی داره کلافه ام میکنه. همسرم میگه همه ی کارها رو خودم میکنم تو به درس هات برس. ولی نمیشه. نمی تونه. وسایل انباری تقریبا همه بسته بندی شده. 

معاون مدرسه می پرسه تکلیفتون مشخص شد ؟ میگم نه هنوز. میگه ما دعا میکنیم همین جا بمونید  و از این جا نرین. تازه امسال دوتا از همسایه هاتون هم اومدن ثبت نام کردن گفتم مشکل سرویس هم حل شد واستون.

سکوت میکنم و نمیگم اصلا دلم نمیخواد کارمون جور بشه و بریم. دلم نمیخواد یک دنیا هزینه به دوش بکشم برای جابه جایی و تعمییرات و جسم و روحی که هی از اسباب کشی خسته تر میشه. وسایلی که کهنه و شکسته تر میشن. 

چون میدونم این هم موقته و باید دوباره اسباب ببندم و دوباره... 

مامانم میگه توی این 42 سال من 3 بار اسباب کشی کردم. و من میشمرم توی این 11 سال 5 بار اسباب کشی کردم که 4 بارش از یک شهر به شهر دیگه بود و این بار هم میشه دفعه ششم ... 

با خودم میگم کاش نیومده بودیم به این شهر. ولی هر چی فکر میکنم میبینم کفه ی خوبی هاش خیلی سنگینه. آرامش و امنیتی که این 4 سال اینجا تجربه کردم سال ها بود ندیده بود. هوا و آسمون اینجا شبیه قصه ی هایدی بود. ارشدم رو گرفتم ، دانشجوی دکتری شدم. همسرم یک عالمه کارهای فنی یاد گرفت و خیلی از لحاظ اخلاقی رشد کردیم. و شاید برای همین دوست دارم فعلا اینجا باشم حداقل 2 سال دیگه ...

 

پ.ن : تولد امسال نه من برای همسرم جشن گرفتم و نه اون. و به جز خواهر بزرگه که ژل ابرو بهم هدیه داد حتی از کسی هم هدیه نگرفتم. طبیعی بود وسط بحبوحه ی جنگ کی یادش بود؟ 

یه دلخوری بزرگ بین من و همسرم پیش اومد . خیلی طولانی تر از همیشه. به قیمت خرید یه ادکلن 6 میلیونی برای خودم. که یادم بمونه خودم رو چقدر دوست دارم و همسرم یادش بمونه جبران بعضی چیزها خیلی غیر منطقی گرونه!

عکس نوشت: یارا بهم میگه بهم مشق بگو بنویسم و با عشق و حوصله شروع میکنه پر رنگ کردن خطوطی که واسش کشیدم

اردیبهشتی که گذشت

30 فروردین :

تشک کوچیک سفید که برای نوزادی یارا دوخته بودم روی صندلی میز توالت میزارم و می نشینم تا مشغول درس خواندن شوم. توی آینه به خودم نگاه میکنم ، یه چیز لابه لای موهامه ، در میارم. هسته آلوچه ! به جای اینکه حرص بخورم که هر چی به والا میگم توی سطل آشغال... باز یه خوراکی که میخوره کل خونه میشه آشغال !!! با لبخند هسته رو توی سطل می اندازم و توی دلم میگم کی بزرگ میشی تو پسر !

یارا داره کارتون میبینه و تا اومدن همسرم از شیفت فرصت دارم چند دقیقه ایی درس بخوانم . زودتر از اونی که فکر کنم آهنگ تموم شدن کارتون پخش میشه و خیلی زود یارا کنار من ظاهر میشه

مامان بغلم می چومچی؟میای متر بازی؟

و من باید خودکارها روی جزوه بندازم و مشغول متر بازی بشم.


2 اردیبهشت:

چند تا آگهی خونه میبینم. جایی که از نوجونی آرزو داشتم اونجا زندگی کنم متری ۲۵۰ میلیونه! یکی دوتا آگهی با متراژ پایین نگاه میکنم. به خودم میگم وقتی نمیتونی بخری وقتت رو تلف نکن. از ذهنم میگذره با برادر شوهر شریکی بخریم ولی وقتی به کرایه که حداقل ۱۰-۱۵ میلیون سهم اون میشه فکر میکنم ، تمام آگهی ها رو میبینم. 

پاهام از خستگی ذوق ذوق میکنه و سرم درد میکنه. چندتا وب لاگ میخونم ولی دستم به نظر گذاشتن نمیره و میبندم.  یارا با دست میزنه روی صفحه گوشی و جابه جا میشه تا خوابش عمیق تر بشه. خانم همسایه داره با دخترش دعوا میکنه. ماشین ظرفشویی با سر و صدا مثل یک خانمی که داره توی آشپزخونه کار میکنه و دیده نمیشه ، سعی میکنه زحماتش رو به رخ بکشه. چندتا رعد و برق.و چند قطره درشت باران کل سهم بارندگی از پیش بینی هوای بارونی این منطقه بود.


7اردیبهشت :

گوشی ام آلارم میداد . دستم را بالای تخت کشیدم و الارمش رو خاموش کردم. همسرم پتو را روم کشید. گوشی ام از روی میز اذان میداد. اذان تموم شده بود که تونستم بلند شم. برق آشپزخونه رو خاموش کردم و مسواکم را برداشتم. بارون میومد. خیلی خواب آلود بودم. چراغ کم نور زرد آشپرخانه رو روشن کردم. زیر کتری رو روشن کردم و مرغ ها را توی قابلمه انداختم و برنج رو خیس کردم . کتری می جوشید نسکافه آماده کردم و برگه هام رو روی دراور اتاق خواب پخش کردم. چراغ مطالعه رو روشن کردم ساعت نزدیک 5 بود. 


14 اردیبهشت

میگه مامان تراختور نوشتنش با ک هست؟

میگم بله

میبینم لگو باشگاه تراکتور رو کشیده و نوشته اشق تراکتور

میگم مامان با ع مینویسن

دوباره میبینم نوشته اشغ تراکتور


15 اردیبهشت

از صبح کم و بیش بارون میومد ، از ماشین پیاده که شدم سوز سردی به پیشونیم زد و باخودم گفتم فکر نمیکردم توی این وقت سال نیاز به کلاه و هد بند باشه، بچه ها یکی یکی از مدرسه بیرون میومدن و پایین چشم هر کدوم با قرمز واسشون ردی از تیم محبوبشون کشیده بودن، وارد حیاط مدرسه که شدم انگار وارد استادیوم شده بودم، صدای  وو ووزلا و بچه هایی که لباس تراکتور پوشیده و پرچم به دست توی حیاط مدرسه بودن. میرم دم کلاسشون، برعکس مدرسه پارسال که در رو میبستن و اولیا رو حتی توی حیاط مدرسه هم راه نمیدادن اینجا خیلی وقت ها اجازه میدن تا دم در کلاس بری . معلمشون داشت بچه ها رو به صف میکرد که از کلاس بیان بیرون. گفت من دیدم شما تمرین ریاضی بهش دادین دیگه چیزی واسش ننوشتم، همون ها رو حل کنه کافیه. و بعد با حالت چهره اش بهم فهموند که خیلی زیاد تکلیف بهش دادی و گفت حالا اینقدر ها هم مهم نیست یاد میگیره. 

نمیدونم تاثیر مدرسه پارساله ، یا اینکه وقتی همین جا پارسال آزمون ورودی داد و گفتن ریاضی یکی دوتا غلط داشت برای همین ثبت نام نمیکنن. یا حرف مامان هایی که جدیدا میگفتن اینجا بچه ها اصلا تکلیف ندارن و تعهدشون به درس خوندن از بین میره  و یا حتی خانم حرف خانم معلم که توی جلسه گفتن بچه ها خیلی خوبن و نیازی به تمرین توی خونه ندارن به جز یکی دوتا که خودم با مامان هاشون در ارتباطم باعث شده بود که اینقدر به والا تکلیف بگم یا اینکه حتی دوست داشتم پسرم درس رو یاد بگیره جلوی معلمش اعتماد به نفس داشته باشه. نمیدونم هر چی که بود واکنش معلمش دوباره من رو توی دوگانگی کار اشتباه و درست انداخت.

از مدرسه اومدیم و رفتیم مطب دکتری که خیلی وقت بود واسه یارا میخواستم نوبت بگیرم و به خاطر بازخورد هایی که یک دست میگفتن دکتر بداخلاقیه پشت گوش انداختم ولی چون دوباره یک هفته ایی هست که شاید در کل روز فقط صبحانه میخوره ، دیدم چاره ایی نیست و باید برم پیشش، نمیشه اینجا باشی و دکترت تهران. ساختمان قدیمی و کثیف که مطب دکتر طبقه دوم بود به جای اینکه منتظر آسانسور بمونم از پله ها بالا رفتم، بوی بدی توی فضا بود .خانم منشی بهم واسم ٢٢ اردیبهشت نوبت داد ، گفتم شما چرا جواب تلفن نمیدین ؟ گفت ٧ به بعد. و برگه ی کوچیکی رو دستم داد که نوشته بود ٢٢ اردیبهشت ساعت ٤/٥ تا ٧ !

اومدم بیرون ، بارون داشت نم نم میبارید، دست فروش ها روی وسایلشون پلاستیک میکشیدن و خودشون زیر سقف ساختمان ها می ایستادن، لبو فروش کنار گاری اش همون که سیگار گوشه لبه اش بود داشت پیکنیک اش رو گاز میکرد. دوتا مردی که از کنارشون رد شدم تازه بهم رسیده بودن:

نه خبر ؟ هاردا سن ؟

با خودم فکر کردم چقدر این شهر و طبیعتش قشنگن، از پله های پل هوایی بالا رفتم که همه ی زیبایی و آرامش بارون شد ترق و تروق صدای تگرگ، با شدت و سرعت به همه جا ضربه میزد، نگران همسرم بودم که حالا داره حرص ماشین رو میخوره، زنگ زدم بش گفتم شما برید یه جا که از بابت ماشین خیالتون راحت باشه، گفت جایی نیست بیا باهم بریم، گفتم باشه و بدو بدو رفتم سمت ماشین. نبودن. زیر سقف یه مغازه ایستادم و دوباره زنگ زدم، گفت اونجا نمیشد وایساد اومدیم زیر گذر ایستادیم. قرار شد تا تگرگ بند بیاد من همونجا بمونم و بعد پیاده برم پیششون چون یک طرفه بود و نمیتونستن برگردن. 

تگرگ که بند اومد راه افتادم سمتشون، همسرم زنگ زد ما از زیر گذر اومدیم بالا ، تصادف شد اونجا. یه پراید از ترس تگرگ زیر پل ایستاده بود و بی خبر یکی از پشت بهش زد و ماشینش تا شیشه جمع شده بود. اینطوریه که ما آدمها فکر میکنیم همه چیز دست خودمونه و در حالی که هیچی دست ما نیست!

والا سرکلاس زبان نشسته و مربی اشون داره کلمات رو املا میگه. میبینم نوشته cow  و مربی رو صدا میزنه که ببین، تعجب میکنم که چطور نوشته چون مطمئنم املا کلمات رو بلد نیست. مربی میگه house و والا تند تند از روی کتابش می نویسه و هیجان زده نشون میده که مثلا نفر اول هم باشه:))


16 اردیبهشت:

نشستم کنار آتیش و از همه ی قشنگی طبیعت و سبزی درختها و شکل ابرا به دیوار خیره شدم و نمیدونم فکرم کجا میچرخه. بارون شروع میشه و صدای افتادن قطره هاش روی آتیش که بخار میشن و با دود قاطی میشن. صدای جوشیدن آب کتری روی آتیش و صدای والا که از دور داد میزنه سییییی…(خوشحالی رونالدو وقتی گل میزنه)

22 اردیبهشت:

صبح همسرم بیدارم میکنه. با حال خیلی بد از تخت پایین میام. میگه برای چی الارم گذاشتی تو که دیروز امتحان رو دادی؟

میگم برای والا نهار بپزم ببره مدرسه

به زور خودم رو میکشونم تا نماز بخونم. هر کار میکنم نمیتونم غذا بپزم و یادم میافته که والا دیروز میگفت میشه واسم نهار نذاری؟ میخوام تایم نهار با دوستهام بازی کنم. 

بدون عذاب وجدان میرم میخوابم. یارا ساعت ۵:۳۰ بیدار میشه و میگه میشه با من ماشین بازی کنی؟

میگم باشه اولش یکم بخوابیم بعد بازی کنیم.

درحالی که مقاومت میکنه که اول بازی کنیم خوابش میبره. تا به خودم میام ساعت ۶:۵۰ شده با هول والا رو بیدار میکنم که آماده بشه. به همسرم گفتم واقعا حالم بده صبحانه با تو 

اون هم در حالی که غر میزنه هیچی نداریم چی آماده کنم ؟ پنیر و چایی آماده میکنه. والا آماده میشه ولی هنوز سرویس نیومده. همسرم برای ستاره غذا میریزه و خیلی گرسنه است. والا میره سوار یکی از وسایل ورزشی روبروی خونه میشه؛ یارا هم دنبالش. تلاش میکنن دوتایی سوار بشن. هوای خنک و ابری ، نسیم دلنشین بهار و صدای هوهو کبوتر و جیک جیک گنجشک ها و هر از گاهی چهچه مرغ مینا. بیشتر شبیه ساحل محمدود آباده تا محوطه ی سازمانی با خونه های ۲۰-۳۰ سال ساخت. از فکرم میگذره کاش زندگی همینقدر آروم و دلنشین بود و لازم نبود والا رو به خاطر اینکه به زور چیزی رو از برادرش میگیره ،وقتی اون گریه میکنه یکی هم بزنه توی سرش دعوا کنم . 

پسر همسایه که با والا هم سرویسی هستن از خونه میاد بیرون و آروم آروم با چشمهای پف کرده میاد سمت والا و منتظره والا بهش سلام کنه. ولی والا فقط از وسیله میاد پایین و نگاهش میکنه. کلاس هشتمه. با خودم فکر میکنم چرا سیستم های تربیتی نوین جواب نداد و بچه های من هیچ کدوم اهل سلام کردن نیستن!

میام توی حیاط، بوته رز قرمز و بوته ی گل محمدی پر از گل شده، با خودم فکر میکنم من که توی این حیاط خیلی نمیام پس قیچی رو برمیدارم و چند شاخه گل می چینم.توی گلدان بلور با نقش خورشید میذارم و زیر شیر آب میگیرم. حال خوبی ندارم. به زور چند لقمه صبحانه میخورم و روی تخت ولو میشم. یه قرص سرماخوردگی و خوابم میبره. قرار بود یارا رو من نگه دارم تا همسرم به کارهای دانشگاهش برسه. دو روز پیش استادش پیام داده بود که اگه هنوز انصراف ندادی حضوری بیا گزارش بده. 

نمیفهمم کی ساعت ۲ میشه، آماده میشیم که بریم دنبال والا و از اونطرف یارا رو ببریم پیش دکتری که دو هفته پیش واسش نوبت گرفته بودم. میخواستم والا رو هم ویزیت کنه ولی وقتی دیدم ویزیت شده ۵۰۰ هزار تومن ترجیح دادم فقط یارا رو ببینه. منشی کارت رو گرفت . به روبرو نگاهی انداخت و با تشر به ترکی گفت که بچه هاتون رو ساکت کنید. دورتا دور اتاق انتظار پدر و مادرهایی با بچه به بغل نشسته بودن. بعضی ها نا آروم و بعضی ها خسته و کلافه ! نفر چهارمم میگه خانم دکتر نیومده نیم ساعت ۴۰ دقیقه دیگه اینجا باش. میرم توی ماشین. لرز دارم و حالم خوب نیست. یه قرص میخورم و روی صندلی عقب دراز میکشم. یک ساعت که میگذره دوباره با یارا میریم مطب دکتر. تو فرمش نوشته بود میزان تحصیلات پدر و مادر و من هر دو رو نوشتم دکتری. و اولین سوالی که خانم دکتر پرسید این بود که دکتری چی؟

طبق نظراتی که خونده بودم دکتر بد اخلاق و جدی بود. چندبار هم به یارا تشر رفت و گفت خیلی شلوغه! آزمایش خون نوشت و دارو یه معرفی نامه هم داد برای دکتر آلرژی. همسرم زنگ زد که زودتر بیا والا خیلی خسته شده. برگشتیم خونه. باهمون لباس ها نمازم رو خوندم و بعد وقتی هنوز غروب نشده بود خوابیدم. از شدت ضعف و بی حالی بیشتر میشه گفت بیهوش شدم تا خواب. فقط یک بار صدای همسرم شنیدم که بچه ها گفت کی املت تنتنایی میخواد ؟ و بعد صدای تند بارون . از شدت تب و بدن درد از خواب بیدار شدم . همه خواب بودن و من توی اتاق تنها بودم . گوشی ام رو روی میز آشپزخونه پیدا کردم . ساعت ۱۰:۴۵ بود. بیشتر شبیه نیمه شب بود. حیاط از بارون خیس بود. قرص برداشتم و داستان صوتی بامداد خمار رو پخش کردم و خوابم برد. ساعت ۴ بیدار شدم دوباره. تمام فکرم توی کلاس صبح بود. تهش به خودم گفتم نمیرم. از سلامتی ام که واجب تر نیست . ساعت ۶:۳۰ بود که خواب میدیدم والا از سرویس جامونده و همه خوابن و من درحال حرص خوردنم که من یک بار مریض شدم ...والا داشت آماده میشد و همسرم براش صبحانه میذاشت. از روی تخت صدا زدم و گفتم فلوت رو بردار . گفت باشه ولی برنداشت. 

شبیه جان کندن بود بیدار شدنم ولی شدم. حالم بهتر بود . ساعت نزدیک ۸ که شد در خودم رفتن به دانشگاه را دیدم. لباس پوشیدم و راهی شدم. از مسیر جدید رفتم. مسیر قبلی در عرض کمتر از ۲ ماه نزدیک ۸۰۰ هزار تومن جریمه ام کرده بود. من میگفتم اونجا ۸۰ تا میروم چرا جریمه شدم؟ همسرم میگفت چون سرعت ۶۰ تاست اونجا. قبلا ۸۰-۹۰ تا میرفتم و جریمه ایی در کنار نبود . گویی ماشین جدید را نشان کرده اند.


25 اردیبهشت:

از صدای بارون و رعد بیدار میشم. برای اولین بار در این سی و سه سال از بارون خسته شدم. از ذهنم میگذره که غر بزنم ولی با خودم میگم ناشکری نکن دو روز دیگه که هوا آفتاب شد و دما رفت بالای 30 میگی کاش هنوز بارون میومد.به لباس ها و ملحفه های شسته روی بند نگاه میکنم که آب بارون داره ازشون میچکه و فکر میکنم هم اپل هم گوگل چقدر تخمین آب و هواشون اشتباهه! اموکسی کلاو رو میخورم و با اینکه خوابم نمیاد ولی می خوابم .


26 اردیبهشت:

صدای وو ووزه لا و بوق ماشین و اتوبوس که هنوز از قهرمانی تراکتور شادی می کنند. کیک ایی که پختم رو داغ داغ تند تند میخورم تا به چایی برسم. دوباره دندون درد دارم. اما خیلی کم. فکرش رو کرده بودم و هفته ی پیش نوبت گرفتم. برای هفته آینده نوبت داد. ته باغچه تاریکه نه به تاریکی خونه آقاجون. آخه حیاط ما نصف حیاط اونها هم نیست. البته مهتابی بزرگ ما خیلی پر نور تر از اون لامپ کوچیک زرد وسط بالکنه. این آرامش ، این خنکای هوا ... درست شبیه شب های تابستون خونه ی آقاجونه . که بابا و آقاجون با هم حرف میزدن و من خواهر وسطیه بی صدا به هم می پیچیدیم و ته حیاط رو در جست و جوی کشف ترسهامون نگاه میکردیم. بوی تاپاله ی گاوها هر از گاهی بلند میشد و من از سوسک ها می ترسیدم. هی ریز ریز به مامان غر میزدم که شب نخوابیم اینجا. مامان هم ابروهای قیطونی و نازکش را بالا میداد که نمیشود. میگفتم سوسک داره. اخم میکرد و میگفت کدوم سوسک؟  

خوابیدیم توی اتاق کنار آشپزخانه. نمیدانم ساعت چند بود ولی از حرکت سوسک روی دستم از خواب پریدم. عصبی و کلافه دنبال سوییچ گشتم و تا صبح کنار آخور گوسفندها در ماشین خوابیدم.

قراره امشب جام قهرمانی رو بدن. والا از توی پنجره فریاد میزنه دو دورو دو دو سپاهان. فکر میکنم چه جسارتی داره. شاید هم چیزی نمیداند. و حتما که در دنیا بچگی اش چیزی نمیداند. یارا میخواند تیرختور منه جاندی هر زمان گهرمان دی . 

پ.ن: خیلی وقت توی آرشیوم مونده بود. بالاخره امروز سروسامون دادم و مرتب اشون کردم.

عکس: دلبرانگی های غروب از پنجره آشپزخانه

برگردیم

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

ایران

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.