پشت میز نشستم و دارم عکس های گوشی بابام رو که امروز گرفته نگاه میکنم. صدای بارون شدیدی از پشت پنجره های دو جداره میاد. رو عکسی از خودم زوم میکنم ، چقدر چهره ام خسته و بی حوصله است. با خودم فکر میکنم از کی اینقدر بی احساس شدم ؟ یا شاید صبور شدم ؟ یا شاید خسته ؟
پدرم درمورد وامی که قرار بود واسمون بگیره صحبت میکنه و من گیج و گنگ ام و نمیدونم چی باید بگم. هر چی میگه ، میگم باشه بابا هر طور خودتون صلاح میدونید. توی ذهنم حساب میکنم ۴۰۰ ت برای ماشینی که ثبت نام کردیم کم داریم . یک دفعه ازش دور میشم. و تحویلش برام میشه یک رویا ! قرار نبود یکهو ۴۰۰ ت افزایش قیمت بخوره . همسرم در رو باز میکنه . با یه جعبه کوچیک شیرینی ، یه باکس آب معدنی . برای جلسه ی دفاع پروپزال. با اینکه کسی قرار نیست برای جلسه دفاعش بیاد و ماهم به جز کیک و آب میوه و اینها چیزی نخریدیم ولی حدود ۱ میلیون هزینه امون شد. این همه تجملات برای هر کاری واقعا آدم رو از زندگی خسته میکنه. توی اینترنت سرچ میکنم پذیرایی جلسه دفاع ، عکس هایی که میاره واقعا عجیبه ، حتی مجموعه هایی هستن که پذیرایی و طراحی جلسه دفاع رو انجام میدن.
از صبح که بیدار میشم معده درد دارم. بچه ها رو با مامان بابا میبرم دریا. والا اولش حسابی هیجان زده و خوشحاله ولی از اینکه باباش نیست تا باهم برن جلوتر بی حوصله میشه و غر میزنه. میگه بهم اصلا خوش نمیگذره . برگردیم با بابا بیایم . حوصله میکنم و علیرغم میل باطنی ام میرم تو آب کنارش ، تابالای زانو شلوارم خیس میشه و والا باوجود اینکه بهش گفتم مامان بهم آب نپاش لباس نیوردم باخودم، لحظه آخر کلی بهم آب می پاشه و علاوه بر شلوار مانتو هم خیس خیس میشه.
یارا اول ذوق زده به سمت آب میدوید ولی وقتی شلوارش خیس شد بدش اومد و با عصبانیت میگفت آبووو نکن. بلوزش رو در اوردم ، ولی راضی نشد. دوبار شلوارش رو عوض کردم و در نهایت نشست کنار دریا شن بازی کرد و وقتی موج دریا زد و دوباره شلوارش خیس پاشد رفت خودش به صورت خود مختار شلوار رو هم دراورد و بین جیغ و گریه هاش لباس ها رو تنش کردم.
میریم مهمانسرا ، همسرم در گیر لپ تاپ شده که سوکت شارژ اش به لطف بچه ها شکسته و توی بحرانی ترین زمان شارژ نمیشه. بدون نهار کنار یارا میخوابم. خواب و بیدارم. معده درد شدید و یکم سردمه. یارا بیدار میشه و من لرز میکنم. بالا میارم و یکم حالم بهتر میشه ... کمتر از یک ساعت دیگه دوباره . توی اینترنت سرچ میکنم چند تا بیمارستان پیدا میکنم که نوشتن اگه میخواین بمیرید برید اونجا . میریم بیمارستان قائم مسافتی نیست ولی ترافیک کلافه کننده است و نیم ساعت حداقل توی راهیم. وارد اورژانس میشم. میگه برو تریاژ مسئول تریاژ نیست ، از توی اورژانس پیداش میکنم میارمش . حالا مسئول پذیرش هم نیست. یکم صبر میکنم میاد ، فیش میده بهم برم صندوق ، کسی نیست میگه بشین الان میاد . چند دقیقه بعد خانم با لیوان چایی میاد. میرم اتاق پزشک نیست . میگه تو اورژانسه. یک ربع صبر میکنم نمیاد. میرم اورژانس میگه الان میاد. ۱۰ دقیقه صبر میکنم نمیاد . به مسئول پذیرش میگم میگه گفتم بیاد الان میاد. صبر میکنم. بالاخره میاد. یه دختر جون که شاید هم سن من باشه. میرم داروخانه میگه سرم و پنتاپروزاول رو نداریم. میگم به چه دردی میخوره پس! میگه برو بیرون بخر و بده واست بزنن. میریم. نیم ساعت دیگه توی راهیم تا برگردیم از جایی دارو ها رو میگیریم . کلی طول میکشه تا همسرم بیاد ، میگن سیستم قطعه. میریم بیمارستان نزدیک مهمانسرا . میگه تزریقات انجام نمیدیم. برمیگردیم یه درمانگاه دیگه. خانمه میگه دیگه فیش نمیدم. تخت خالی نیست و موقع شیفت چنجه، میگم یه کاریش بکن بچه ام توی ماشینه. همکارش میگه تخت کودک خالیه. میگه نمیتونی پاهاتو دراز کنی ها. میگمباشه بزن. میاد بالای سرم میگم برای یه سرم توی شهرتون خیلی اذیت شدیم. میگه زودتر میگفتی غریبی! سرم رو با بالاترین سرعت بهم تزریق میکنه.
سفر تموم شد و برگشتیم. سفر سختی بود ، ولی خیلی چیزا یاد گرفتم. مدام به خودم یاد آوری میکردم تمام این اتفاقات شاید دوباره تکرار بشه ولی این سن و این لحظه از بچه ها نه ! برای همین وقتی رفتیم رستوران به جای اینکه غر بزنم بچه یه ذره بشین میخوام استراحت کنم. پا به پای یارا کل رستوران و حتی بیرون از رستوران رو دور زدیم . موقع نهار هم سعی کردم با غذا دادن به گربه ی تو حیاط چند دقیقه ایی پیش خودم بشونمش . و یا اون روز که دریا رفتیم ، کل وقتی که اونجا بودیم کنارشون بودم در حالی که دوست داشتم چند دقیقه ایی یا لیوان چایی بشینم و فقط به آب نگاه کنم.
این روزها تمام تلاشم حذف گوشی از زندگی بچه هاست ، تا حدودی خودمون خوب مدیریتش کردیم ولی با اومدن کسی به خونمون یا رفتن ما به خونه هاشون این قضیه خراب میشه . نزدیک های تبریز کلی باهم دست زدیم و شعر خوندیم در حالی که چند دقیقه قبلش از گرسنگی و خستگی والا قهر بود و یک بند با چشم های بعض آلود غر میزد و یارا هم کلافه مدام خودشو پرت میکرد که پیاده بشیم. صبر کردم و فهمیدم چی میخوان ، نیاز گرسنگی اشون رو برطرف کردم یکم کنار جاده وایسادیم و یارا راه رفت، والا رو صندوق نشست و بعد که سوار شدیم بازی کردیم و شعر خوندیم .... این شد که به جای گریه های بی وقفه یارا و عصبانیت و فریاد های والا که در نهایت به دعوای بینشون میرسید آخر سفر خوبی رو داشتیم.
این رو بگم که من خیلی رفتارهای اشتباه با بچه ها داشتم ، به شدت هم عذاب وجدان دارم برای همین این روزها بیشتر از همیشه سعی میکنم که به نیاز هاشون توجه کنم که این عذاب وجدان چند برابر نشه.همه چیز به این قشنگی که مینویسم نیست گاهی هنوز هم از کوره در میرم .... ولی تعدادش و حرارتش نسبت به قبل کم شده ، وگرنه وقتی میبینم والا سر کلاس آنلاین دوربین رو خاموش میکنه و میره روی تخت ماشین بازی میکنه ، یا مثلا میبینم داداشش رو داره میزنه ، یا وقتی کل خونه رو جارو زدم و اون یه کیک رو درحالی که داره میخوره تو کل خونه پخش کرده و هزاران مثال که همه ی مامان ها تجربه کردن.... وحتی یارا ، وقتی غذا نمیخوره ، وقتی تا گوشی من زنگ میخوره تمام تلاشش رو برای خورد کردن اعصاب ما انجام میده و درنهایت اگه جواب ندیم یا جواب بدیم و بهش ندیم چنان گریه و قهر میکنه که تا ساعت ها انرژی رو از آدم میگیره ، و یا مثل دیشب وقتی از حموم نمیومد بیرون و بعد که با گریه اومد لباس نمی پوشید و وقتی پوشید اونقدر گریه کرد و تلاش کرد تا خودش همه ی لباس هاشو در اورد و توی خنکای دیشب تبریز پسر تازه از حموم در اومده بدون لباس خودشو رو به دیوار می چسبوند و من باید تحمل میکردم و قانع اش میکردم یا حواسش رو پرت میکردم (که معمولا در مورد یارا جواب نمیده) که لباس بپوشه وگرنه سرما میخوره. من هم عصبانی میشم و گاهی یادم میره برخورد درست چیه ! ولی تمام تلاشم کم کردن اشتباهاته.
در کل از وقتی از رشت برگشتیم آرامش خوبی دارم و بیشتر از همیشه تبریز و خونه ام رو دوست دارم:)
عکس نوشت: مربوط به اون موقع ایی هست که یارا از آب اومده بیرون و والا مشغول غر زدن بود که بهش خوش نمیگذره.
برق ها رفته ان. من و مامانم خونه ایم. آرامش عجیبی همه جا رو گرفته. ستاره هایی که به خاطر تاریکی کم کم دارن پیدا میشن . مشغول پختن سوپ شیر میشم. صدای درنا شریفی و دوره ی پدر و مادر حرفه ایی با نور چراغ قوه، و صدای تق تق خورد کردن پیاز روی تخته ی صورتی رنگ ام که دیگه عمرش به سر اومده. حرکت سایه ها توی آشپزخونه و سکوتی که با صدای جلیز ولیز سرخ شدن پیاز سکر آور تر میشه و من که حس میکنم چقدر ذهنم آرومه و از شنیدن صحبت هایی که دارم تک تک اشون رو پیاده میکنم چقدر حالم بهتره . از اینکه دارم آگاه تر میشم به فرزند پروری و چقدر بی سواد بودم و چقدر اشتباه کردم.
دیشب یارا سر شب خوابید و این وقت ها بهترین زمان برای خلوت دوتایی با والا ست . والا بیرونه ، همسرم شیفته و به لطف حضور پدر و مادرم یارا رو که خوابیده میزارم روی تخت و میرم پیش والا . میگه میخوای چی کار کنی ؟ میگم یک قدم بزنیم. میگه بریم پارک . میگم اول قدم بزنیم باشه ؟ میگه نه اول پارک میگم باشه . یکم فکر میکنه و میگه نه اول خانم ها ! اول حرف تو رو گوش میدم. میریم قدم میزنیم. توی آسمون بهش سه تا ستاره نشون میدم میگم اینها چه شکلی ساختن ؟ میگه تراینگل میگم آفرین بهش میگن مثلث تابستان. باهم از ستاره ها میگیم و میریم سمت پارک . روی نیمکت میشینم.پسر نوجونی که خیلی خوب میشناسمش با دوتا دختر همسن خودش رو تاب نشستن و حرف میزنن. میگه سلام خاله و من به همه اشون سلام میکنم. یکم به ترکی حرف میزنن و من حس میکنم که چقدر حضورم بین خلوتشون سنگینه ، خیلی زود میرن . یکی از بچه ها که یک سال از والا بزرگ تره به والا میگه کریس رونالدو میاد. اگه بیاد من میرم باهاش عکس میگیرم. دوتا از بچه ها روی تاب نشستن و دارن بازی میکنن. والا هم روبروشون روی تاب میشینه . صدام میکنه . میرم پیشش. آروم در گوشم میگه تابم بده . صحنه ایی که یکی از بچه ها والا رو مسخره میکرد که نمیتونه خودش خودش رو تاب بده میاد تو ذهنم. نفس عمیقی میکشم تا ناراحتی ام رو فرو بدم. میگم خودت از پسش برمیای. و بهش برای بار چندم بعد از اون اتفاق میگم کی پاهاش رو صاف کنه و کی ببنده ، چطوری یکم به خودش قوس بده که سرعت بگیره و باز هم والا موفق نیست . ترجیح میده زنجیر تاب رو به هم ببافه و بچرخه ! بچه ها میرن ، ما توی پارک تنهاییم . هواپیمایی با سر وصدای زیاد لندینگ میکنه ، والا میگه هواپیمای کریس رونالدو ا.
خیلی زودتر از انتظارم والا با رفتن به خونه موافقت میکنه شاید چون کسی بیرون نیست و شهرک به خاطر فوتبال تراکتور خلوته. والا تا آمده شدن شام تکلیف های زبانش رو انجام میده ولی به نصفه که میرسه میگه بازی کنیم. میگم تکلیف ها تموم بشه ، شام بخوریم بعد . گرسنه و خسته است. گریه میکنه و قهر میکنه . حوصله میکنم ، صبر و سکوت ، سر حرفم میمونم. راضی میشه تکلیف هاشو تا حدودی تموم میکنه . شام میخوریم و باهم بازی میکنیم.
مسواک و دستشویی و خواب. بهش میگم میخوام واست کتاب بخونم. کنارش میخوابم و یکی از کتاب های فرانکلین رو میارم. از امروز می پرسم که با کی بازی کرده و... میگه مامان یه بازی هست به اسم نهنگ آبی ! ... دلم بهم می پیچیه. میگه دختره دستشو زخمی میکنه و خونی میشه. میگم از کجا دیدی؟ میگه مهدیار داشت میخواست به صدرا نشون بده به من گفت تو نبین واسه سن تو مناسب نیست. صدرا هم میگفت دورغه... بهش میگم که هم بازیشو میشناسم هم فیلمش رو دیدم ، توضیح میدم بهش که چرا مناسب نیست ، حرفهای خوبی باهم میزنیم و بعد از خوندن کتاب میخوابه.
ولی من بی خواب و فکری پر از ترس از آینده ی بچه ها فقط فکر میکنم. به واکنش ها یا اینکه چقدر زود والا داره وارد دنیای زشت آدم بزرگ ها میشه .... به اینکه چقدر همه چیز سخته ....
صبح والا میگه مامان رمز کارتت چنده؟ میگم برای چی ؟ میگه مثل حسین و صدرا میخوام برم نون بخرم. به بزرگ شدنش احترام میزارم. میدونم همسرم چون تازه از شیفت اومده دوباره حال و حوصله ی بیرون رفتن نداره برای همین حتی مطرح هم نمیکنم. لباس می پوشم و با یارا سوار ماشین میشیم. والا هم با دوچرخه اش. وسط راه میگه دوچرخه ام سفته ، سخته ، اذیت شدم. بهش پیشنهاد میدم که واینسه و ایستاده پدال نزنه تا کمتر اذیت بشه . با این حال فکر کنم زنجیرش سفت شده و اذیتش میکنه.تا میرسیم نوانوایی کلی غر میزنه و از دست دوچرخه اش عصبانی میشه ، به والا میگم مراقب دوچرخه اتم برو نون بخر. بعد از والا یه خانم با لباس های فرم آژانس هواپیمایی وارد نانوایی میشه و بعد یه اقا با لباس خدمات... یکم میگذره خانم میاد بیرون ، آقا میاد بیرون ، آقایی با پیرهن سفید میاد بیرون . عصبانی میشم که حتما چون بچه بوده ندیده گرفتنش.میرم داخل. میبینم پسر جوون ن
انوا داره از والا سوال میپرسه و اون سرش رو انداخته پایین و زیر لب چیزی میگه که پسر نمی فهمه و میخنده. میرم جلو یه نون میخرم و میایم بیرون. میگم مامان چرا چیزی نمی گفتی ؟ میگه آخه من ترکی بلد نیستم!
بعد از دو روز طوفانی امروز خیلی حال و هوام بهتر بود. نوشتن از تغییرات هورمونی برای من که با روش های سنتی و مذهبی بزرگ شدم و بعد از ازدواج هم همسرم صحبت از این مسایل رو در مقابل نامحرم ها ، خط قرمزی میدونست بین حیا و بی عفتی ! ولی کتمان این موضوع به نظرم خیلی آسیب زننده است.
چند شب پیش برنامه ایی از شبکه 2 میگذاشت که هر شب خانمی به این برنامه دعوت میشه و قصه ی بچه دار شدنش رو که ممکنه عجیب غریب باشه رو تعریف میکرد! خانمی که مهمان برنامه اشون بود با لحن آروم و سراسر آرامش و لبخند دایمی از روزهای سخت درس خواندن ، کار کردن و بچه داری و بچه دار شدن میگفت. عصبی شدم و به همسرم گفتم : همه ی این ها چرنده! همسرم که با دقت داشت گوش میکرد و حسابی هم متاثر بود با تعجب پرسیدچرا ؟ گفتم چرا همه اش روی مثبت و خوب رو میگن ؟ چرا نمیگه چه شب هایی کلی گریه کرده که دیگه نمیخوام ! چرا نمیگه چقدر خسته شده چقدر مریض شده !! جلوی چند نفر وایساده که پای تصمیمش وایسه ! چند نفر بهش کنایه و سرکوفت زدن ؟ چند بار همسرش گفته ولش کن خودتو انقدر اذیت نکن همین بزرگ کردن بچه ها خودش کلی کاره ! که چی میاد با این لبخند و آرامش از این همه کار سخت طوری حرف میزنه که یعنی همه میتونن! خودش میشه سرکوفتی که ببین چه راحت تونسته همه ی این کارها رو انجام بده ! پس دیگه یه بچه داری ساده این همه آه و ناله نداره!!
همسرم سکوت میکنه و به حرف هام فکر میکنه. برای من که درس خوندن و خونه داری و بچه داری رو باهم دارم انجام میدم ، میدونم که یه زن حداقل ماهی یک بار کم میاره ، عصبی میشه ، بی دلیل و با دلیل گریه میکنه ، دل تنگ میشه ، سردرد و دل درد میگیره ، حوصله ی هیچ کس رو نداره ، عزیزترین های زندگی اش رو بی جهت دعوا میکنه ! حالا هر چی بار مسئولیت بیشتر بشه ممکنه این یک بار تبدیل بشه به بارها !!! و انکار این حس و حق ندادن به خودت وقتی حالت بد میشه ، ظلم بزرگیه در حق خودمون !
هوووف ... بگذریم!
بعد از دو روز طوفانی که بی حوصله و عصبی بودم و سر درد کلافه ام کرد به حدی که کل صورتم و دندان هام از شدت در بی حس شده بود ، امروز با لبخند و یکم سر درد از خواب بیدار شدم. همسرم رفته بود! امیرحافظ غر میزد و به محض دیدن من که بیدار شدم با چشم های گرد خیره شد بهم و خندید. بغلش کردم و رفتیم توی حال. امیروالا هنوز خواب بود. کارهای مربوط به امیرحافظ رو انجام دادم.لاک قرمز رو برداشتم و لاک زدم. زیر کتری رو روشن کردم و مشغول مرتب کردن آشپزخانه شدم. دیشب به خاطر سر درد شدید حتی فراموش کرده بودم ظرف سس رو توی یخچال بذارم و مجبور شدم همه رو توی سطل زباله خالی کنم. ظرف ها رو شستم. کتری جوشید و چایی رو دم کردم. امیروالا بیدار شد. کارتون میخواست. و طبق قرار اول دستشویی ، دست و صورت شستن و مسواک.... که البته از روزی که از تهران برگشتیم مسواک ها گم شده ! و امروز باید بخرم. صبحانه رو آماده کردم.امیروالا میگه مامان چه لاک قشنگی زدی :) امیرحافظ گریه افتاد . نیم ساعتی کلنجار رفتیم تا بالاخره خوابید. خواهرم زنگ زد. گوشی ام داشت خاموش میشد در حد احوالپرسی ... خاموش شد. آشپزخانه رو کامل مرتب کردم. زیر کتری رو روشن کردم تا چایی رو دوباره گرم کنم. به امیروالا میگم نهار چی بخوریم ؟ میگه تخم مرغ ! و خیلی سریع مشغول هم زدن تخم مرغ هایی که دیروز توی ظرف شکسته بود میشه. و من خوشحال از نهار راحت امروز به خواهر بزرگه پیام دادم برای به دست اوردن اطلاعات از خواستگار دختر خواهر شوهر. (چون خواهرم به اطلاعات منابع انسانی شرکتی که این آقا گفتن شاغله دسترسی داره !) گفت کسی با این مشخصات اینجا مشغول به کار نیست! پیام رو برای همسرم فورارد کردم. یکسری حرف ها از خانواده ی همسر یادم میومد که آزار دهنده بود. همه ی تلاشم فکر نکردن به این حرف ها بود! چایی میریزم. مینویسم. امیرحافظ خوابه ، امیروالا نقاشی میکشه . آهنگ از رضا یزدانی میزارم. و امیروالا اولین کسی ِ که وقتی میشنونه میگه این آهنگ قشنگه :)
یک شنبه ی هفته ی پیش امیرحافظ دندون دراورد. دوتا با هم . از جشن دندونی و اینها هیچ وقت خوشم نیومده! ولی هوس میکنم یه کیک و جشن کوچولو واسه خودمون چهارتا راه بندازم و عکس های خوبی بگیرم، حالا که تمرین های توربوماشین رو تحویل دادم و کامپوزیت هم کاری برای انجام ندارم و فقط میمونه پروژه که کلی کار واسش دارم و لی تمرکزم روی آزمون ارشد ، هرچند زمان خیلی خیلی کمی واسش دارم!
دیروز رفتم دانشگاه. برای کارآموزی و صحبت با استادم که نمیتونم کلاسش رو برم. وارد خیابان دانشگاه که شدیم غلغله بود و از جلو و عقب ماشینمون دختر و پسرها با تیپ های عجیب غریب رد میشدن. پارک روبرو دانشگاه که همیشه به جز دوتا پسر که روی نیمکت نشسته بودن و سیگار میکشیدن کسی نبود مثل یه حراجی بزرگ پر از دختر و پسر بودکه فرصت نمیشد حتی یا یه نگاه از بین همه اشون عبور کرد. دم در اصلی پیاده شدم. امیرحافظ و امیروالا توی ماشین خواب بودن.
تفاوت دخترهای بیرون و داخل دانشگاه مقنعه ایی گل و گشادی بود که پوشیده بودن. یاد حراست دانشگاه دوران جوانی ام افتادم. اون روزها من چادر میپوشیدم. یک بار که از دم حراست رد شدم خانمی صدام کرد. رفتم داخل. گفت رنگ کفش هات زننده است. نگاهی به کفشهای صورتی ام انداختم و ترسیدم. گفت دیگه اینها رو واسه دانشگاه نپوش . چشم گفتم و اومدم بیرون. گفت چون موردی نداشتی تا حالا این دفعه اشکالی نداره ولی تکرار نشه !
یاد اون مرد جوان که با ریش های یک دست مشکی که توی دانشگاه می چرخید و اگه دختر و پسری رو که بافاصله ایستاده بودن و حرف میزدن رو میدید سریع موتور رو نگه میداشت و با بیسیم ایی که از کمر باز میکرد و دست میگرفت میرفت سمتشون. ولی دیروز توی دانشگاه وقتی میدیدم دختر غمگینی روی پله های دانشگاه نشسته و پسری که زیر بغل پیرهن چهارخونه اییش خیس عرق بود و دست انداخته بود دور گردن دختر برای دلجویی . و دختر و پسرهایی که خیلی رسمی وقتی به همدیگه میرسیدن ،دست میدادن... مقایسه تصویر من از دانشگاه با چیزی که الان میدیدم خیلی فرق داشت.
با کلی استرس که دیر شده و کلی معلومات از شرکت کارآموزی رفتم دفتر استاد مورد نظر، چند دقیقه ایی منتظر موندم تا اومد. بدون هیچ سوالی دوتا فرم رو گرفت سریع امضا کرد و گفت به سلامت.
نفس راحتی کشیدم و رفتم جایی که به اصطلاح دفتر ارتباط با صنعت بود ولی کتابخانه بود. خانم مسئول در حال دراوردن قابلمه ی غذا بود گفت کارت چیه . گفتم . گفت وایسا الان میام. منتظر شدم تجهیزات نهارش رو آماده کنه و بیاد . گفتی سی دی هم اوردی ؟ گفتم نه . باید میرفتم انتشارات و ۴۰ هزار تومن برای ریختن اسکن فرم روی سی دی هزینه میدادم و برمیگشتم. وقتی برگشتم خانم مسئول در حال نهار خوردن بود. نمیدونم کلا بی حوصله بود یا از اینکه من وسط کارهای نهارش مدام ازش سوال میکردمبی حوصله شده بود.
بعد از اون رفتم دم در کلاسی که استادم قرار بود بیاد . وقتی شرایطم رو گفت انگار که همه چیز خیلی عادیه گفت باشه دوهفته یه بار کلاس ها رو بیا ، دوباره شرایطم رو توضیح دادم شاید متوجه بشه دوهفته یه بار با دوتا بچه از تبریز به تهران اومدن خیلی راحت نیست. ولی تاثیری نداشت. گفتم باهاش قبلا کلاس داشتم ۱۸ شدم و روند کلاس رو میدونم و ... بالاخره راضی شد و گفت هر هفته جزوه از بچه ها بگیر و خلاصه ی کلاس رو با ویس بفرست اگه قابل قبول بود نیا .
+ دیشب برگشتیم خونه. همسرم رفت شیفت . شام نودالیت خوردیم و رفتیم بخوابیم. امیرحافظ رو خوابوندم . با امیروالا رفتیم روی تخت اش . واسش کتاب خوندم ولی هنوز خوابش نمیومد. چون 2 ساعتی توی مسیر خوابیده بود. گفتم حالا تو واسم قصه بگو. وسط قصه گفتنش داشت خوابم می برد. از طرفی هم فکرم پیش امیرحافظ بود که نکنه اینجا خوابم ببره و اون گریه بیافته و من نفهمم. به امیروالا گفتم من میرم تو اتاق مامان بابا بخوابم. گف منم میام. شب هایی که همسرم شیفته اصراری به تنهایی توی اتاق خودش خوابیدن ندارم. اومد پیشم. به قصه گفتنش ادامه داد و مثل من که هر شب نوازشش میکردم. با دست های کوچیکش صورتم و دست هام رو نوازش میکرد. و من سرشار از عشق میشدم و به این فکر میکردم چقدر رفتارهای کوچیک و بزرگ ما تا عمق وجود بچه ها نفوذ میکنه!
عکس نوشت : از تهران که برمیگشتیم با اصرار های من و علیرغم میل باطنی همسرم (چون اعتقاد داشت دیر میشه بریم ) رفتیم باراجین (قزوین) . صبحانه خوردیم و دوباره راه افتادیم. هوا خیلی خنک و دلچسب و گرد و خاک هم خیلی خیلی کم بود . ولی تصور من از باراجین خیلی سر سبز تر بود. ولی آرامش عجیبی داشت . وسط های صبحانه به همسرم گفتم حواسمون نبود ماه رمضونه ! (خودمون مسافر بودیم و خب روزه نبودیم ) همسرم گفت نگران نباش هیچ کس اینجا روزه نیست! و خب راست میگفت وقتی از پارک می اومدیم بیرون توی مسیر بودن خیلی ها که مشغول صبحانه خوردن بودن.