صبح ساعت 5:30 بیدار میشم. هوا تقریبا روشنه. همسرم توی تاریکی حال روی مبل کنار شومینه نشسته و سرش توی گوشیشه. میگم چی داره مگه که شب با گوشی میخوابی صبح با گوشی بیدار میشی. میگه اخبار چک میکنم. چراغ های حال رو روشن میکنم و زیر کتری رو روشن میکنم. پنجره آشپزخونه رو باز میکنم . همه جا ساکت و آرومه. هوای خنک خیلی زود وارد میشه. یارا بیدار میشه و آب میخواد. واسش آب می برم. روی تخت ، سرجای من ، خوابش برده. لیوان رو میزارم روی پاتختی و میرم چایی دم کنم. با خودم قرار گذاشتم نذارم خونه بهم ریخته بشه که کارها روی هم تلنبار بشن. ساعت 6:30 والا رو بیدار میکنم که با همسرم برن. تا محل کارش 60 کیلومتر راهه ولی به خاطر ترافیک صبح یک ساعت و نیم طول میکشه. همسرم وسیله زیاد داشت برای همین با ماشین رفت ولی گفت از فردا با اتوبوس یا مترو میرم. والا رو رسوند مدرسه. یارا هم میخواست بره . بغلش کردم و گفتم دنبال ماشین بدویم. مردی که از سر کوچه نان تازه خریده بود و یک پلاستیک پنیر دستش بود ما رو متوقف کرد تا خانم وار برگردم خونه. همسایه طبقه پایین رفتن خونه ی مامان خانم . از روزی که اومدیم ندیدمش. فقط میدونم دوتا دوقلو داره که مامانشون داره تمام تلاششو میکنه که بچه ها انگلیسی حرف بزنن. صدای کارتون انگلیسی که هر روز صبح میومد و بچه هایی که میومدن توی حیاط و در حد کلمه باهم حرف میزدند ولی به انگلیسی ، گواه این موضوع بود.
با یارا بادکنک بازی کردیم ، ماشین بازی کردیم ، خونه رو مرتب کردیم ولی زمان نمیگذشت و خیلی طول کشید تا ساعت 1 شد.
خیلی برگشتن به درس و دانشگاه سخته.
با اسنپ رفتم دنبال یارا. یه پژو پارس سفید بود. یارا همه جا رو بررسی کرد بعد سوار شد. از راننده بابت تاخیر عذر خواهی کردم . خندید و گفت ماشالله خیلی حواسش جمع . معلومه باهوشه.
جلوی راهرو منتظر والا شدیم که بیاد. مامان دانیال رو دیدم. توی جلسه اولیا تنها مادری بود که من رو جذب کرد. با بقیه مامان ها اصلا نتونستم ارتباط بگیرم.یه خانم سفید و بور و به شدت ساده، برخلاف همه ی مامان ها بدون آرایش.سخت فارسی حرف میزد و حتی نتونست فرم رو پر کنه. چند روز بعد که دیدمش پرسیدم شما ایرانی نیستین؟ گفت نه من روس هستم.
امروز رفتم سمتش و باهم صحبت کردیم. همسرش تبریزی بود. احساس کردم همشهری هستیم :)) . خندیدم و گفتم پس باید سه زبانه باشی. گفت نتونستم ترکی رو یاد بگیرم ، خیلی سخته. فارسی هم هنوز خیلی خوب بلد نیستم. به جز دانیال یه دوقلو هم داشت که پیش دبستانی بودن. 9 سال بود که ایران بود. میگفت تابستون ها میریم روسیه. گفت صبح ها پیاده روی میکنم تا خونه. ذوق زده شدم ، چون دقیقا منم همین هدف رو داشتم . به همسرم گفتم صبح والا رو میبرم بعد پیاده برمیگردم حتی شاید با دوچرخه برگردم. ولی هنوز نشده بود. خونمون تا حدودی نزدیک بود. ما فاز 2 بودیم و اونها فاز 3 . گفتم کاری داشتی بهم بگو حتما تو اینجا غریبی خیلی سخته. خوشحال شد و به سختی تلاش کرد بهم بفهمونه چقدر از حرفم خوشحال شده.
پ.ن: قبلا توی هر جمعی که بودم کوچک ترینشون من بودم . ولی چند سالی هست که پذیرفتم توی اکثر جمع ها جزو بزرگ ها هستم که باید حواسم به کوچک تر ها باشه. برای من که کوچک ترین عضو خانواده بودم ، کوچک ترین عروس خانواده بودم پذیرفتن بزرگی کردن برای بقیه ، یکم زمان برد.
5 شهریور:
چقدر بوی پاییز میاد. باد خنک شدیدی که صبح وقتی پاشدم گلوم رو اذیت کرده بود.
یاد روزهای پاییز که از دانشگاه میومدم و ماشین رو توی سر پایینی پارک میکردم و از فروشگاه همیشگی ویفر هوش بش میخریدم و شب تا دیر وقت بیدار می موندم و درس میخوندم و ویفرهای توت فرنگی رو با چایی میخوردم. همه چیز بوی نویی میداد مانتو شلوار و دفترهام .نظم پاییز عالیه. وقتی بچه ها زود میخواین که فردا برن مدرسه. بوی ساعت ۷ بعد از ظهر و جودی ابوت از شبکه دو میاد.
15 شهریور:
اولین باره که هرجای شهر رو میبینم اشک توی چشمهام جمع میشه. اولین باره که دل کندن از یه شهر فقط خوده شهر واسم سخته. اولین باره که دلم نمیخواد از شهری که توی کوچه خیابون هاش دوست و آشنایی ندارم ولی قد کل روزهای زندگی ام خاطره دارم. اولین باره ک هاین شهر سرد و برفی رو اینقدر دوست دارم. نمیدونم به خاطر آرامشی بود که اینجا تجربه اش کردم یا به خاطر برگشتن به شهری که اونجا همشهری شدن با فامیلی هست که دوستش ندارم. یاشاید به خاطر اینکه فکر میکنم شرایط سختی در انتظارمه یا .... نمیدونم.
همسرم دنبال انتقالی اش بود با برادرش. درست مثل همون سالی که همسرم توی استرس قبول شدن و نشدن بود. هر چی تصمیم بود با برادرش میگرفت. حالش بد بود و بین زمین و اسمون بود. قبول شد و اومدیم اینجا. حس خاصی نداشتم از رفتن از شهری که خاطرات تنهایی توش زیاد داشتم. حس خاصی هم نداشتم به رفتن به شهری که حتی موقع خالی کردن وسایل برف بی وقفه می بارید و صبح که توی مهمانسرا بیدار شدیم نیم متر برف روی زمین نشسته بود و چایی چقدر چسبید.
ولی اینبار برگشتنم به اون شهر واسم برگشت به عقبه. درسته اینبار خونه ی خودمه.هر چند همه اش نه. برای اولین بار توی خونه ایی میخوام برم که مال خودمه. بعد از ۱۱ سال زندگی ... ولی خوشحال نیستم. از اینکه والا مدرسه ی به اون خوبی رو از دست میده غمگینم. از اینکه بچه ها ۱۵۰ متر حیاط رو از دست میدن غمگینم. از اینکه بچه ها محوطه ی امن و پر هیاهوی اینجا رو از دست میدن غمگینم. از دست دادن زمین چمن و پارک پشت خونمون. از دست دادن شب خوابیدن زیر پشه بند. بی بهونه آتیش درست کنیم و نم بارون بزنه و چایی آتیشی بخوریم. صبح هایی که خروس همسایه اول بال هاشو به هم بزنه و بعد قوقولی قو قو بگه ساعت ۴ صبحه. از خانم های همسایه که لب جدول بشینن و ترکی حرف بزنن و من نفهمم. اتوبان صاف و کوهستانی که با سرعت و آهنگ بلند خودم رو به دانشگاه برسونم.....
21 شهریور :
هوا خیلی خنک شده. همه ی پنجره ها را می بندم. پتو را زیر گلو بالا می کشم و حس خوبی دارم. فکر کارهایی که دارم بلندم میکنه که خواب بسه. ساعت 4:10 صبحه. چایی دم میکنم و میام سراغ لپ تاپ تا مقاله بخونم. خروس مثل هر روز میخونه. تقریباً خونه امون شبیه سوییتی شده که هیچ وسیله ایی به جز مبلمان نداره. نگاهم به ترول ماگ ام می افته. خنکی هوا... چقدر دلم همون روزهای اول اومدنمون به اینجا رو میخواد. همون سرما که روی مژه هام از سرما یخ می زد.دانشگاه و درس خوندن.... آخرین درس ها هم پاس شد و فقط رساله مونده.
چند روز پیش نمره ی امتحانی که بالای 17 روش حساب میکردم رو زدن. 15 شده بودم. حالم خراب بود. خیلی گریه کردم. صبح زود رفتم دانشگاه. اول آزمایشگاه و درست کردن نمونه. حدیث کسا خوندم و رفتم پیش استاد مربوطه. حرف یکی بود. من توی نمره دست نمی برم. گفتم هم گروهی ام خراب کرد سمینار رو تکلیف هم که 0 تا 100 من تحویل دادم چرا باید نمره هامون از سمینار و تکلیف یکی باشه؟گفت اواسط ترم میگفتی کار نمیکنه من جداش میکردم. گفتم فکر کردم شاید کار درستی نباشه و شاید یه کمکی باشه که درس رو پاس کنه. گفت که آخرشم حذف کرد. برگه ام رو گرفتم یه سوال 4 نمره ایی رو به خاطر اشتباه نوشتن یک رابطه 3 نمره کم کرده بود. میگفت خیلی زشته که دانشجوی دکتری این رابطه رو ندونه ! یک سوال دیگه ام که تعریف و نوشتن رابطه و اثبات بود رو که من توضیحات و رابطه ی اولیه و نهایی رو نوشته بودم از 3 نمره فقط 2 نمره داده بود. رفتم پیش استادم با حال افتضاح. اونم سرزنشم کرد و گفت ما تورک ها یه مثل داریم (که یادم نیست چی بود ولی ترجمه اش اینه :) اگه رحم کنی خودت باید دنبال ترحم بیافتی. از این می سوختم که درس سنگین المان محدود پیشرفته با سخت گیر ترین استاد دانشگاه رو 16 شدم بعد این درس ساده ی پلیمری (هرچند با سخت گیرترین استاد پلیمری ها ) رو باید 15 می شدم. نمی دونم چی شد که یهو جلوی استادم زدم زیر گریه.... از اتاقش رفتم بیرون توی سرویس بهداشتی یه دل سیر گریه کردم. فقط غصه ام درس نبود ترس از رفتن بود... نشستم روی صندلی های جلوی آسانسور تا قرمزی بینی ام بره و دوباره رفتم پیش استادم. دلداری ام داد و عذر خواهی کردم گفت خانم منم همین طوره گفتم من اصلا این مدلی نیستم ببخشید این طور شد. گفت آره برای همین تعجب کردم.گفت درست میشه نگران نباش و دنبال مقاله دادن با دکتر "ی" باش.
رفتم آزمایشگاه و نمونه ام رو بردارم که برق رفت. 2 ساعت نشستم تا برق بیاد و نیم ساعت نهایی انجام بشه و نمونه ام رو بردارم. دانشجوی دکتر "ی" اونجا بود. خیلی هم خوشحال بود که بعد از کلی التماس از خانم دکترکه پلاسیسیته ارائه میده، تونسته بود 18/5 بگیره و اینطوری دیگه دغدغه ی امتحان جامع رو نداشت.
اومدم خونه . فرداش دیدم استادم نمره ام رو زده 18/25 . قاطی کردم و با خودم گفتم اینا چه اشونه واقعا!! بهش پیام دادم که نمره نهاییه؟ گفت چند شدی؟ گفت با دکتر فلانی همون استاد پلیمر هم صحبت کردم قرار شد بهت 16 بده....خندیدم. و باز هم حدیث کسا جواب داد.
26 شهریور :
صبح والا خواب بود و من داشتم آماده میشدم که برم دانشگاه که یارا بیدار شد. همسرم شیفت بود. صبحانه یارا رو آماده کردم و بهش گفتم میرم دانشگاه . روی تشک روبروی تلویزیون خوابید و برای خودش کارتون مورد علاقه اش رو گذاشت. ازش خداحافظی کردم. اومد پشت فنس ها . رفتم بوسش کردم و گفتم برو خونه . رفت و من راه افتادم.
وقتی برگشتم دیدم تی شرت هام کف خونه افتاده . یارا گفت دلم برات تنگ شده . لباسهاتو برداشتم بوس کردم بغل کردم. بوهه تو رو میداد .
30 شهریور:
به دکتر "ج" گفته بودم که قراره از این شهر بریم. اولش توی دلش قند آب شد که استاد راهنمام روی هوا می مونه . گفتم من با اجازه ی ایشون این تصمیم رو گرفتم . سریع لبخندش رو جمع کرد و گفت ان شالله هرجا هستی موفق باشی. قرار شد کل هفته رو هر روز ماده بزنم که تا آخر هفته کارهام جمع بشه و بتونیم جمعه اسباب کشی کنیم. یک شنبه بود که با کارلوس(یکی از بچه های آزمایشگاه که البته اسمش چیز دیگه اییه ولی توی همین مایه است :دی) صحبت کردم و گفت فقط تست هاش مونده و با دستگاه ها کار نداره. رفتم دانشگاه که هم ماده بزنم هم تست بگیرم."ج" هم اومد و گفت نه من میزنم امروز. گفتم من این هفته بیشتر نیستم و باید کارهام جمع بشه. گفت نمیشه که هر وقت بخوای بیای و هر وقت نخوای نیای. گفتم من این مدت با کارلوس هماهنگ بودم شما اصلا نبودی. گفت باید با من هماهنگ کنی.دیروز شما نمونه زدی امروز من. عصبی شدم و بحث رو ادامه ندادم. ماده ام رو نصفه گذاشتم و قالب ها رو برای تست آماده کردم. دکتر "ی " اومد مثل خیلی وقت ها بی حوصله و گیر.این دفعه علاوه بر تکیه کلام "خدا لعنتت کنه" همیشگی اش مدام به کارلوس میگفت : ای خدا نفله ات کنه. با خودم فکر کردم من چطور 3 سال با این استاد کار کردم. البته همیشه با من با احترام برخورد میکرد به جز همون روز که پرش من رو هم گرفت. و حسابی ناراحت شدم وکل مدت رو ساکت بودم و به محض تموم شدن تست هام رفتم.فردای اون روز دوباره رفتم دانشگاه نمونه بزنم. قرار شد صبح زود برم تا غروب. بچه ها خواب بودن که رفتم . داشتم نمونه میزدم که "ج" اومد . سلام کرد و گفت چقدر کار دارین با دستگاه ؟ گفتم تا شب . گفت یکی از بچه ها میخواد نمونه بزنه کی بیاد ؟ گفتم چقدر کار داره ؟ گفت ده دقیقه گفتم 1 ساعت دیگه بین کارهای من بیاد بزنه بره . چون تا شب دستگاه گیره. رفت یک ساعت بعدش با یه خانمی اومد. 10 دقیقه گذشت و گفت ما یک ساعت دیگه میایم نمونه رو برمیداریم. چیزی نگفتم و پیش خودم فکر کردم من که قرار بود نیم ساعت بین کارم با اون یکی دستگاه کار کنم حالا نیم ساعت بیشتر صبر میکنم که کار اون ها راه بیافته. یک ساعت بعد اومدن و گفتن خب بریم یک ساعت دیگه میایم! گفتم آقای ج بردار نمونه رو من کار دارم. گفت تو که نمونه نزدی یک ساعت صبر کن بعد. گفتم شما گفتی ده دقیقه که گفتم بیا. دختره گفت نیم ساعت دیگه میایم... ج با پرویی گفت شما میخوای نمونه بزنی ماهم میخوایم بزنیم. گفتم این نمونه کار این آزمایشگاه نیست. گفت تموم شد میام برمیدارم. عصبی شده بودم . زنگ زدم به دکتر "ج" گفتم اینطوریه داستان. عصبانی شد و گفت برو بهش بگو بیاد ماده اش رو برداره و گرنه یه کاری میکنم که دیگه آزمایشگاه راهش ندن. زنگ زدم بهش جواب نداد. رفتم توی راهرو که ببینم اگه هست بهش بگم که دیدم خودش داره میاد. گفتم دکتر ج گفت نمونه اتون رو بردارین. شروع کرد داد زدن که این بچه بازی ها چیه من که گفتم نیم ساعت دیگه میام. همه ی بچه های آزمایشگاه داشتن نگاه میکردن. دیدم نمیشه باهاش بحث کرد رفتم توی اتاق آزمایشگاه و گوشی ام رو برداشتم به دکتر ج دوباره زنگ زدم. اونم عصبانی اومد نمونه اش رو برداشت و رفت....
روز آخر بعد از تست هایی که گرفتیم رفتم از دکتر "ی " خداحافظی کنم، حالش خیلی خوب بود. از مسابقات اختراع ترکیه برگشته و مدال گرفته بود. گفتم خیلی با خودم کلنجار رفتم و ترجیح دادم یه موضوعی رو بهتون بگم . و اتفاقی که اون روز توی آزمایشگاه افتاده بود رو واسش تعریف کردم. عصبی و عصبی تر شد. در نهایت چند بار از من تشکر کرد و از اینکه "ج"بی اجازه میومده از وسایل آزمایشگاه استفاده میکرده و کارهای دکتر "ی" رو انجام نمیداده عصبانی بود و گفت "ج" هنوز نفهمیده باکی طرف شده اگه کسی منو بپیچونه ، جلوی در دانشگاه آتیشش میزنم .(چی کار کنم نقل قوله :دی)، گفت این پسر مغرور، متکبر ، از خود راضی ، بی سواد رو یک جوری ادب کنم که بفهمه برای کی داره کار میکنه .
+خیلی دوست داشتم بهتر و با جزییات بیشتر می نوشتم ولی نشد....

سرم رو از توی گوشی بیرون کشیدم . با خودم فکر کردم بطالت توی اینستاگرام کافیه. لپ تاپ رو باز کردم تا مقاله ایی که هفته ی پیش استادم فرستاده بود دانلود کنم و دوباره به کارهای دانشگاه برگردم. صفحه وب لاگم باز بود. مثل یک کار نیمه تمام باید می نوشتم. از همه ی این روزهای سخت اسباب کشی. از اون شب که ساعت 10 شب بالاخره در خونه رو برای آخرین بار بستیم. همسایه ها رو دیدم. تک تک بغل کردیم و گریه کردیم. سمیه خانم یک عالمه میوه و کیک و آبمیوه داد. سهیلا خانم ترشی آلبالو و لواشک داد. آقای خوش یک سبد انگور داد . مامان مهدیار میگفت این مدت افتخار کردیم که تو همسایه امون بودی. مثل هر شب همه ی بچه ها مشغول بازی بودند و چندتا مامان روی جدول نشسته بودند. مامان نازنین دیشب اومد دم درگفت واقعا دارین میرین ؟ چقدر خانم بودی. دلم تنگ میشه واست. سمیه خانم میگفت دارین میرین و من خیلی دلم گرفته. میدونم بعدش عذاب وجدان میگیرم که غریب بودی و من اینجا هواتو نداشتم. ... از کنار پارک برای آخرین بار رد شدیم و من اشک هامو پاک کردم.
اولین بار دلم برای همسایه ها ، برای شهر و خیابون هاش ، برای شیرینی فروشی و فروشگاه هاش ، برای خونه و محله و .... دلم تنگ میشد و دلم نمیخواست برم.
امروز بالاخره کارهامون تموم شد و خونه سر و شکل زندگی به خودش گرفت. دلسردی و ناراحتی هام این روزها زیاد بود. خیلی وقت ها توی اینترنت دنبال مشاور گشتم تا سر فرصت بریم.
به همسرم گفتم برگشتی اگه کارت درست شده بود از شیرین منش شیرینی بگیر بیار. ظهر با اسنپ رفتم دنبال والا . زندگی به جریان افتاده بود. راننده وانت خرمالو میفروخت. صداش خیلی آشنا بود. شاید مجیک بود. (همون فروشنده ی میوه ایی با وانت توی کوچه ها می چرخید و اسمش مجید بود. که والا وقتی 4 سالش بود و هر صدایی از بیرون می شنید میگفت مامان بدو مجیک اومده) 4 سال پیش از این شهر رفتم. دوتا کوچه بالاتر خونه ی برادر شوهرم بودیم. امسال اما توی خونه ی خودمون ، صاحب خونه ایم.نوبت تکلیف نوشتن میشه. عصبی میشم ، داد میزنم. خودم رو آروم میکنم ، سعی میکنم تکرار نکنم. ولی وقتی وسط درس میدوه میره تفنگ بازی و در جواب ملایم صدا زدن من حتی جواب هم نمیده ، باز عصبی جیغ و فریاد میکنم. وسط دوتا سوال ریاضی یک دنیا خمیازه میکشه و در و دیوار رو نگاه میکنه و تا میتونه پرت و پلا جواب میده. یارا جلوی تلویزیون خوابش میره. کارهای خونه رو میکنم تا بتونم امشب به مقاله خوندن و نوشتن بگذرونم. همسرم میرسه با دو تا جعبه شیرینی. ولی این شیرینی کجا و شیرینی های قنادی پاک و رکس و باقلوای یارات کجا ... اصلا تبریز و شیرینی هاش ذائقه امون رو عوض کرده. نمیشه هیچ جایی شیرینی خورد انگار.
+ یارا با باباش رفتن بادکنک بخرن. والا سر کلاس زبانه. در اتاقش رو میبیندم و تا صدای مربی زبانش رو که با دهن پر داره با بچه ها حرف میزنه نشنوم.
+آخرین عکس از آسمون حیاطمون