-
این روزها
دوشنبه 13 دی 1395 23:37
یک عالمه فکر و کار و روزهایی که کوتاه اند.چند آهنگ از حامد همایون میگذارم و جوگیر میشوم و بیشتر از همیشه ورزش میکنم البته نهایتاً همان ٢٠ دقیقه ولی کامل. به هن هن می افتم و روی تخت درحالی که عرق های صورتم را پاک میکنم ولو میشوم. به آرزوهایم فکر میکنم، میخواهم تجسم کنم و از خدا بخواهم تا بشود . چند روز پیش درحالی که...
-
آسمان شب
پنجشنبه 9 دی 1395 23:35
امروز خدا را شکر روز مفیدی برایم بود و از آن روزهایی بود که پایانش برایم لذت بخش بود ,و در اوج خستگی یک لبخند گوشه ی لبم جا خوش می کند. از کارهای خانه شستن گاز و آشپزخانه که عموماً وقت گیر و خسته کننده است تمام شد و از کارهای خودم کار کردن انگلیسی به حد رضایت بخشی انجام شد و طلسم فرانسه هم شکسته شد و بالاخره هرچند...
-
خونه ی مادر بزرگه
پنجشنبه 9 دی 1395 10:10
یکی دو شب پیش خواننده ی گروه پالت را در خندوانه دیدم. آهنگ های گروه پالت را عموماً دوست داشتم، اما آهنگی را که نشنیده بودم و درخندوانه شنیدم و حسابی سرشوقم آورد، آهنگ خونه ی مادربزرگه بود. نمیدانم چرا آن خاطرات دوران کودکی که آنقدر شیرین بود گذرشان اینقدر غمگین است که هر قطعه ی خاطره انگیزی بعد از یک لبخند شیرین...
-
افسردگی فصلی
سهشنبه 7 دی 1395 13:33
برداشت اول : چند وقت پیش مطلبی می خواندم مبنی بر اینکه در آمریکا درصد زیادی از مردم دچار افسردگی فصلی میشوند.این اصلاً برای من به معنا نبود که مردم امریکا افسرده اند یا نه ، بلکه باعث شد بیاد بیاورم یکی از دلایل پیشرفت کشورهایی مثل امریکا پذیرفتن مشکلات است . اول باید دلیل شکست هایت را بفهمی ، بعد بپذیری ، فکر چاره...
-
خاطره بازی
یکشنبه 5 دی 1395 16:10
صبح خواب برف میبینم، خواب میبینم کل شهر سفید پوش شده و حداقل ٢٠ سانتی برف روی زمین نشسته، کلیه مداراس و ادارات و کارخانه جات هم تعطیل شده اند، البته این فقط یک خواب بود که ١٠ سال پیش حقیقت روزهای زمستانی شهر کوچکمان بود ، وقتی بیدار شدم و پشت پنجره رفتم از کل برف های خوابم فقط کمی بارانش باریده بود و هوا مه آلود بود،...
-
برای بار دوم خانم مهندس آیا ؟!
شنبه 4 دی 1395 10:44
مگر میشود دختر بود و عاشق لاک زدن نبود ؟ وقتی لاک می زنم اصلاً عشق میکنم و حال خوبم عالی میشود ☺️ پریشب بعد از مدت ها پدر و مادرم و خواهرم و همسرش و دختر کوچولوی فوق العاده دوست داشتنی ام خانه مهمان ما بودند و دیروز عصر رفتند، و خیلی بهمان خوش گذشت ، با اینکه سر درد عجیبی داشتم اما قرص میخوردم که باهم بودنمان را خراب...
-
اولین روز زمستان
چهارشنبه 1 دی 1395 22:50
دیروز آنقدر حس و حال نوشتن داشتم که خدا می داند، برف می آمد و بوی کیک درخانه ام پیچیده بود و بساط آماده سازی کادو وسط خانه پخش بود از آن طرف هم حین شکستن گردو یا دون کردن انار مشغول دیدن برنامه آبان (آزاده نامداری) بودم، حدود سه قسمت اش را دیدم ، برنامه ی خوب اما خامی است ، مهمان ها خیلی خوب انتخاب میشوند اما سوالات...
-
انرژی مثبت
یکشنبه 28 آذر 1395 22:33
از نوشته ی صبحم کاملاً حال نا خوشم مشخص بود و از این نوشته حال و احوال نیکویم. :)) از صبح که وسایل را جا گیر میکردم و نهار می پختم و خانه را مرتب می کردم ته ذهنم درگیر بود که چرا حالم خوب نیست . چرا از این روزهایم آن طور که می خواهم لذت نمی برم و آرامش ندارم. با اینکه شرایط زندگی ام نسبت به همیشه بهتر است. صبح تا بعد...
-
قرمه سبزی
یکشنبه 28 آذر 1395 12:52
امروز در مسیر برگشت به خانه از کنار شهرک سلامت که با نظارت پرفسور سمیعی در حال ساخت است رد شدیم و یاد بیمارستان نیمه ساز دانشگاه خودمان افتادیم . یک حساب سر انگشتی در مورد درآمد دانشگاه آزاد میکردیم که مبلغی حدود هزار میلیارد برای یک ترم یک دانشکده دستگیرمان شد ، حالا این درآمد مربوط به یک دانشکده از یک دانشگاه آزاد...
-
خانه داری ؟!
سهشنبه 23 آذر 1395 23:47
یک صفحه ی بسیار پرطرفدار توی اینستاگرام به نام elly_sia هست که یک خانم بسیار پر انرژی و دوست داشتنی با چهار فرزند خوشگل هست ، و من همیشه از دنبال کردن صفحه اش لذت میبرم ، اما اون چیزی که در موردش واسم غیر قابل پذیر است وجود یک همسر پزشک متخصص و خانه دار بودن این خانم به نظر من در یک اقلیم نگنجد، راستش من اصلاً نمی...
-
ارتشی های عجیب غریب
یکشنبه 21 آذر 1395 17:10
چند وقت پیش حلیم پخته بودم و برای خانم صاحبخانه هم بردم.تنها بود و اصرار کرد بمانم. دلش از شوهرش شدیداً پربود و از دعواهای اخیرشان گفت. و مدام حرص میخورد و از بحث های بینشان که از نظر من خنده دار بودن میگفت ، ولی بین گلایه هایش یکی از درد دل هایش واقعاً غیر قابل درک بود. میگفت به خاطر اینکه پارسال بخاری دیوار را خراب...
-
باید بتوانم
دوشنبه 15 آذر 1395 11:19
پارسال وقتی از شهر بزرگ محل زندگی ام که عاشقانه محله و خانه ام را دوست داشتم دل کندم و به شهر خیلی کوچک و خانه و محلی ایی که هیچ تعلق خاطری نداشتم برای زندگی سفر کردیم خیلی دلگیر بودم و یک جور هایی هم تا یک ماه با افسردگی مقابله کردم بدون اینکه حتی کسی به جز همسرم بفهمد. قرص هایی که آن اوایل میخوردم گواه حال بدم بود....
-
فرهنگ درست بسازیم
شنبه 6 آذر 1395 19:46
امروز صبح برنامه ی آقای رشید پور را حین دانلود کردن براش های فتوشاپ نگاه می کردم. بعد از فاجعه ی ناراحت کننده ی برخورد قطار سمنان و تبریز (که هنوز هم به خاطرش بغض دارم) به خبر دیگری که برایم تاسف بار بود رسید. اینکه ایران در طول یک روز به اندازه ی کل اتحادیه ی اروپا گاز مصرف میکند. خوب این واقعاً فاجعه است و نشان...
-
برف یعنی شکوفه در راه است
پنجشنبه 4 آذر 1395 08:56
صبح ساعت 6 از یک خواب ترسناک بیدار میشوم.صدای اذان و درِ خانه ی همسایه و صدای های نامفهوم خوابم همه با هم قاطی می شود. تنها حس ام بعد از خواب ترس از مردن است و فکر به برق گرفتگی که من را تا یک قدمی مرگ برد. 5 دقیقه ایی کل بدنم کرخت است.صدای ماشین لباس شویی مثل کابوس در سرم می چرخد. صدایش که قطع می شود حال من هم بهتر...
-
مهربانان
سهشنبه 2 آذر 1395 11:19
پروژه ی مسابقه ی من با پخش مرحله ی نیمه ی نهایی دیشب به پایان رسید . با وجود اینکه به موفقیتی که از خودم انتظار داشتم نرسیدم اما تجربه ی فوق العاده ایی بود و مهم تر از همه ی این ها بازخورد فوق العاده ایی بود که از مهربانانی که من را می شناختند و نمی شناختن دریافت کردم. امروز صبح خانمی با من تماس گرفت و خودش را یکی از...
-
سرِ سبز
دوشنبه 24 آبان 1395 16:13
بعضی روزها هستند با وجود یک عالمه کار اصلاً حال و حوصله ی هیچ کاری آدم ندارد و یک جور عجیبی روزش به بطالت می گذرد.امروز هم برای من از همان روزها بود، هر چند اتاق کارمان اجمالاً مرتب شد و یک سری کارهای نظافتی و رنگ یکی از کارهای هنری ام از جمله کارهای امروزم بود ولی خوب زمان بیشتری را به استراحت و چرخیدن در اینترنت...
-
خانم مهندس؟!
شنبه 22 آبان 1395 11:11
بعد از دو سه ماه خانه ام شدیداً یک تکاندن اساسی نیاز داشت . آخر هفته عمه ام خانه ی مادرم مهمان بود ،مادرم خیلی اصرار کرد که بمانم ، اما آنقدر کار برای انجام داشتم که ماندنم فقط اعصابم را خورد می کرد و همسرم بازهم از انجام پایان نامه اش دور می ماند و خلاصه به جای خوش گذرانی میشد یک استرس که اعصابم را بهم میریخت . برای...
-
نوستالژی
دوشنبه 17 آبان 1395 06:45
یادم می آید حدود ١٢-١٣ سال پیش که تازه اینترنت وارد خانه ی ما شده بود برای من دنیای کشف نشده ایی بود که خیلی دوست داشتم ازش سر در بیاورم، وجود خواهر بزرگتر از طرفی من را برای استفاده از اینترنت محدود و از طرفی حریص میکرد. آن زمان اینترنت دایال آپ بود و باید از یک شرکت اینترنتی کارت میخردی و یوزر و پسورد داشت . معمولاً...
-
جامعه ی دردمند
یکشنبه 16 آبان 1395 20:36
امشب عزمم را جزم کرده بودم تا قسط های عقب افتاده ی وام وزارت علوم دانشگاه خودم و همسرم را بدهم که هر چقدر تلاش کردم موفق نشدم ، خودشان نخواستند بعد از مدت ها ما خوش حساب باشیم . موضوع اول : در ادامه پست قبل باید عرض کنم اصلاً فکر نمی کردم کار با آقایون سخت تر از خانم ها باشد . شرکت در این مسابقات دید ملموس تری از...
-
آبان
یکشنبه 16 آبان 1395 15:57
آبان به نیمه اش میرسد و باران بالاخره می بارد ، اما حیف که من فقط باید از پشت شیشه نگاه کنم و تصور کنم که خیابان ها الآن چه شکلی شده اند و چقدر عکاسی در این هوا می چسبد . اینقدر هوا وسوسه انگیز بود که برای چند دقیقه ایی قید آب ریزش و سرفه و لرز را زدم و گفتم میروم بیرون اما کمی بعدش که عقل بر احساسم غلبه کرد به بعدش...
-
شب بارانی
پنجشنبه 13 آبان 1395 17:59
امروز با همه ی سختی ها و خستگی هایش به پایان رسید ، پایانی که ته دلم شاید اصلاً رضایتی از روزم را با خودش نداشت . خیلی سخت است که بعد از یک شکست به نکات مثبت فکر کنى و از شکست راضی باشی ، اما باید هر چه اتفاق افتاد را بپذیرم و تمام خودم را بررسی کنم و ته دلم بگویم خدا را هزار بار شکر برای هر آنچه که شد و انشالله مصلحت...
-
گلچهره مپرس
شنبه 8 آبان 1395 16:01
وقتی حجم کار و استرس زیاد می شود خیلی بتوانم به خودم حالی بدهم ، نهایتش می شود گوش کردن به یک آهنگ آن هم با صدای بلند و با هدفون و بستن چشمهایم و همراهی کردن خواننده و تصور اینکه اگر هدفون را هم بردارم به همین قشنگی خواننده حتماً می خوانم دیگر فرصت قرتی بازی نمی ماند که شکلات را در ظرفی برای خودم بچینم و کافه را در...
-
بهترین خودم هستم
پنجشنبه 6 آبان 1395 12:32
دیروز ، روز موعد بود و بالاخره بعد از چند ماه رسید . شب قبلش با پدر و مادرم هتل بودیم و خب من اصلاً خوابم نبرد و ساعت 3 به زور خوابیدم و ساعت 6 بیدار شدم . آن هم چه خوابی 10 دقیقه به 10 دقیقه بیدار میشدم. ساعت 11 رسیدم بوستان ولایت و هوا و محیط عالی بود برای داشتن حس های خوب . از کنار استودیو مدرسه ی موش ها هم رد شدم...
-
پرواز
دوشنبه 3 آبان 1395 12:20
نمیدانم گاهی چطور میشود که حس و حال نویسندگی ازم دور می شود و حتی پاییز با همه ی ابرهایش هم نمی تواند کاری کند. اما صدای رستاک اصلاً طوفان پاییز است ... و طوفانی به پا می کند که انگار همین الان دست معشوق ات را گرفتی و در یک شب پاییزی زیر باران میدوی و از مردم شهر میگریزی. پ.ن: کمی دلگیرم ، چون شاید مجبور شوم از...
-
روزهای آبی ِ پاییزی
چهارشنبه 28 مهر 1395 08:36
این روزها شدیداً درگیر تمرین مسابقه هستم و گاهی نا امید ِ نا امید می شوم و گاهی امیدوار... به هیچ چیزی به جز موفقیت فکر نمی کنم. تلاشم هنوز به اندازه ی دلخواهم نرسیده باوجود اینکه روزی حداقل 6-7 ساعت در حال تمرین هستم. فقط یک هفته فرصت دارم . دیروز سوالی در ذهنم پیش آمد ، خانم های خانه دار واقعاً چه طور حوصله یشان در...
-
ایرانی بمانیم
شنبه 24 مهر 1395 18:37
بعضی آهنگ ها هستند که در ذهن آدم یک دنیا خاطره و احساسات ناب همراه یک لبخند می سازند و خدا بیامرزدش زنده یاد محمد نوری را ، آهنگ جان مریم اش برای من همیشه همین حس را داشت اصلاً انگار یک جورهایی این آهنگ برای من و نسل من خوانده شده بود ، امروز خیلی اتفاقی وقتی لپ تاپ مادرم را بالا و پایین می کزدم رسیدم به کلیپ کنسرت...
-
روزهای پاییزی
پنجشنبه 15 مهر 1395 11:06
اویل تابستان که خودم را برای مسابقه آماده می کردم هیچ وقت فکر نمی کردم اویل پاییز با این همه کش و قوس دوباره برگردم و برای مسابقه آماده شوم. دانشگاه در حال حاضر فعلاً منتفی شده و من منتظر آمدن جواب کمیسیون هستم . این دو هفته هم درگیر دکتر و بیمارستان بودم که خدا رو شکر کار به بیهوشی و جراحی نکشید و با مشورت چند دکتر...
-
روزهای کشدار
سهشنبه 6 مهر 1395 17:23
امروز چون زمان زیادی از روز را در خوابگاه بودم برایم بسیار کسل کننده بود و سر کله زدن با درس سخت دیروز که استادش هم به قدر کافی ته دلم را خالی کرده بود کسالت آور ترش میکرد. مدام به زندگی روزمره ی آرامم فکر میکردم به مسابقه ایی که هر روز ، کم کم خودم را برایش آماده میکردم ، به کارهای هنری ام ، به تمیزکاری های خانه ، به...
-
اولین روز درسی
دوشنبه 5 مهر 1395 17:23
صبح ساعت ١٠ برای رفتن به اولین کلاسم که سومین جلسه اش بود راهی دانشکده شدم، مبحث درسی خیلی شبیه تصور من نبود و کمی دوست داشتنی تر بود ، تمام تلاشم را برای تفهیم درس کردم اما گاهی اصلاً موفق نبودم ولی در کل برایم کلاس رضایت بخشی بود بعد از کلاس پیش استاد رفتم تا برای اینکه بتوانم این درس را متوجه شوم راهنمایی بگیرم بر...
-
دوباره زندگی
یکشنبه 4 مهر 1395 18:23
امروز یکی از عجیب ترین و باور نکردنی ترین روزهای زندگی ام بود. صبح ساعت ٧ بیدار شدم و آماده ی رفتن به کلاس شدم ، از هم اتاقی ام خواستم اوتویش را بهم بدهد تا روسری نخی ام را که چروک شده بود اتو کنم، در حال اتو کشیدن بودم که نمی دونم یک دفعه چی شد و برق من را گرفت، تمام بدنم به شدت می لرزید و چند ثانیه ایی فقط از شدت...