برداشت اول:
تو حمومه و آب بازه. میگم
مامان جون آب رو ببند اسرافه
میگه
باشه ۲ دقیقه الارم بذار آب بازی کنم بعد می بندم
دو دقیقه وقت میگیرم صداش میکنم جواب میده میگم دو دقیقه تموم شد میگه نمی شنوم چی میگی. تکرار میکنم. باز میگه نمیشنوم. اینبار بلند تر میگم میگه اصلا من کر هستم هیچی نمی شنوم که چی میگی
برداشت دوم:
سرکارهستم و زنگ میزنم به گوشی همسرم. یارا جواب میده میگه مامان من دیشب لباستو سفت گرفته بودم که نتونی ازپیشم بری.
وقتی برمیگردم خونه یقه ی لباسم رو با دستهای کوچیکش محکم میگیره و میگه
امشب لباستو اینطوری میگیرم که پیشم بمونی
برداشت سوم
به همسرم میگم بیا شب زود بخوابیم بچه ها که خوابیدن برو خوراکی بخر بشینیم با هم فوتبال ببینیم.
میگه آخه بابچه هابیشتر حال میده
میگم حالا که اینطوریه الهی برق بره
ساعت ۹ میخوابم یارا هم میاد کنارم میخوابه. والا تکلیف های خوشنویسی اش رو می نویسه. نمیدونم چرا وقتی برق میره هر دومون همزمان بیدارمیشیم. یه حشره ایی هم همزمان هر دومون رو میگزه.و پا خاران میریم تو حال.والا ترسیده . تنهاست. همسرم رفته خوراکی بخره.وقتی میرسه میگه الان آخه چرا باید برق بره؟
میگم چون من دعا کردم
میخنده و میگه دیگه واقعا ازت میترسم
با گوشی داریم داستان های قبل فوتبال رو میبنیم و هنوز فوتبال شروع نشده همه ی خوراکی هامون تموم میشه.
دوست دارم اسپانیا ببره. درسته موضع سیاسی اشون در مورد ایران خیلی روی این خواسته ی قلبی ام تاثیر داره ولی دلیل اصلی ام مسی إ. هیچ وقت اون جام جهانی که دوم شدن و طرفدارهاش داشتن خودشو واسش میکشتن و اون با چهره ی عبوس از باختشون فقط به روبرو نگاه میکرد و حتی با عصبانیت هم با طرفدارهاش برخورد میکرد رو یادم نمیره. بماند که هرچی هم از رفتارهاش دیدم خیلی جالب نبود. هرچند من خیلی فوتبالی نیستم و اطللاعات کاملی ندارم. خلاصه که با قلبی سرشار از انرژی برای برد اسپانیا میرم بخوابم که فردا سر کار از شدت خمیازه هایی که قراره بکشم دیونه نشم.
از تهران پادکست برنامه سعدی رو میزارم تا با صداش خوابم ببره. چند شبه با همه ی خستگی ام خوابم نمیبره ولی سعدی که شعر میگه با شراب شرب الهی اش منم مست میشم و می خوابم 
۲۲ تیر
نا امیدی و نارضایتی مصریه! وقتی برای شرکت های مختلف رزومه میفرستادم با خودم فکر میکردم من توانایی استخدام توی یک شرکت رو ندارم. از پس کارهاشون بر نمیام و بلد نیستم چی کار کنم.
ولی وقتی اومدم اینجا دیدم خیلی چیزها رو از خیلی هاشون بیشتر میدونم فقط چون سابقه ی کارم خیلی کمه و ۱۰ سالی ازکار دور بودم مدارک و فرایند و نحوه کار با اتوماسیون و این داستان ها رو بلد نیستم.
این شد که کم کم اعتماد به نفسم برگشت. با همکارها که صحبت میکنیم همه دچار درد لاعلاج کمال گرایی و در نتیجه نا امیدی هستن. پگاه از کار توی شرکت خیلی راضی نیست. ۷ سال از من کوچیکتره و اولین سابقه ی کارشه. ۱ ساله اینجاست. میگه دوست داشتم توی رشته ی خودم کار کنم. اینجا کار بعد از یه مدت تکراری میشه. چقدر تست بگیری و گزارش بزنی!
اولین روزی که اومدم اینجا از تجهییزات آزمایشگاهش به وجد اومدم تک تک دستگاه هایی که استادم اجازه نمیداد بهشون دست بذارم اینجا زیر دست خودم بود و هر تستی میخواستم و هر وقت میخواستم میتونستم بگیرم.
این شرکت ازروز اول بیمه رد میکنه. نهار و سرویس هم داره. هر از گاهی ارزاق هم میده. به بچه های با یک سال سابقه وام هم میده.برای بچه های با سابقه ی بالاتر خونه هم داره میسازه و یکسری از واحد هاش تقریبا آماده ی تحویله ! اواسط ماه مساعده میده. تفکیک زباله به نحو درستی انجام میشه و ظروف یک بار مصرف اصلا استفاده نمیشه. به واسطه ی اینکه اکثر کارمند ها خانوم هستن محیط آروم تره و از داد بیداد های کارخونه های صنعتی اینجا کمتر دیده میشه.دستگاه های بزرگ و پر سر و صدا نداره و بعد از ظهر با سر درد برنمیگردی خونه. به محض ورود بهم سیستم دادن و کارم شروع شد.
ولی خب ایراداتی هم داره، تعطیلات تابستانه و عید رو از مرخصی کم میکنه.پنج شنبه ها یک هفته درمیون و گاهی با صلاح دید خودشون هر هفته اضافه کار اجباریه. حقوق از رنج متعارف کمی پایین تره.
وقتی پگاه اونطور میگفت اولش فکر کردم که راست میگه اینجا کوچیکه جای پیشرفت نداره و توی ناخودآگاهم نا امیدی ریزی داشت جونه میزد که چی !
ولی دیگه بعد از سی و اند سال یاد گرفتم که واقع بین باشم. خوبی های شرکت رو برای خودم ردیف کردم به علاوه برای من نزدیکی محل کار به خونه ام هم اضافه میشد . از اینکه مجبور نبودم برای اینکه ساعت ۷ سر کار باشم ۵/۵ از خونه بزنم بیرون و یک ساعت توی ترافیک کلاچ بگیرم و خسته و خواب آلود برسم سر کار !
وقتی خوبی هاشو لیست کردم دیدم شاید این جا بتونه منتهای آرزوی خیلی هاحتی خودم باشه پس چرا باید نا امید و ناراحت باشم. باید یاد بگیریم از داشته هامون لذت ببریم. چرا کوفت خودمون میکنیم ؟
ساعت ۸ تا ۸:۱۵ تایم صبحانه است. معمولا یادم میره صبحانه بیارم. امروز که رفتم چایی بریزم یکی ازبچه ها از توی یخچال پنیر و مخلفات در اورد و بعد چایی شیرین اش رو برداشت رفت. با خودم فکر کردم با دوتا از بچه ها پنیر و ... بخریم بذاریم توی یخچال صبحانه ها داشته باشیم.
تقریبا دو هفته میشه که کارم رو شروع کردم و به نظرم اینجا همه چیز اونطوری که باید باشه هست.
یک شنبه با اینکه تعطیل رسمی اعلام کردن ما اومدیم سر کار. موقع نهار دیدم مدیر کارخونه تو صف غذا ایستاده و سینی به دست اومد کنار بچه ها نشست غذاشو خورد.
دیدن این صحنه برای بچه ها عادی بود ولی برای من واقعا عجیب و ستودنی بود. اینکه روز تعطیل خودش کنار بچه ها اومده سرکار کافی بود ولی نهار رو کنار بقیه نشستن بدون هیچ تکبر و غروری واقعا قشنگ بود.
امروز هم آزمایش های بدو استخدام رو انجام دادم.
صبح یارا بیدارم کردبا اینکه هوا گرم بود و باد گرمی از پنجره به صورتم میخورد ولی هنوز دوست داشتم بخوابم.
-مامان بیدار شو، زندگی کنیم.
هرچقدر سعی کردم به چیزهای مختلف مشغولش کنم تا برای خودم زمان بخرم، نشد. بالاخره بیدار شدیم. ماشین لباسشویی رو روشن کردم و ظرفهای دیشب را شستم. صبحانه را آماده کردم و دوتایی مشغول خوردن شدیم. یارا حرف میزد و من گوش میکردم ولی فکرم جاهای دیگه بود. بیشتر همان جایی که صبح بعد از نماز صبح باعث شد با گریه بخوابم. همان جایی که چند سالی است تیر ماه روز قبل از تولدم بغض می شود و کسل و بی حوصله ام میکند. چند سالی هست که تولدم را کسی جشن نگرفته!!
والا هم بیدار میشود و با هم صبحانه میخوریم. برایشان روی فلش کارتون میریزم که ببینند. یکی از کارتون ها اسمش Still water هست و خیلی مفاهیم قشنگی را آموزش میده. اسم این قسمت One drop makes an ocean بود.
دیروز لپ تاپم را بردم سر کار تا یکی از بچه های IT واسم Solid works رو نصب کنه. دوبار نصب کردم و پاکش کردم و وقتی می خواستم بازش کنم error میداد که لایسنس اشتباهه! وقتی لپ تاپ رو دید عینک اش را هل داد بالاتر و گفت. چه لپ تاپ خفنی! نسل چنده ؟ گفتم آخریش :)) گفت یعنی 13؟ و من تایید کردم. دقیقا همه ی کارهایی که خودم انجام داده بودم را انجام داد فقط کل درایو c حتی فایل ها ی hidden رو گشت و هرچی solid works مونده بود پاک کرد و تمام. و من که دو روز چند ساعت وقتم رو برای نصب ساده از دست دادم حسابی کیفم کوک شد.
شماره پسر دایی رو از مامانم گرفتم تا ازش بپرسم دانشگاه اونها میتونم کارهامو انجام بدم و استاد راهنمای دومم از اونجا باشه؟ گفت واسم می پرسه و هفته آینده که کلا تعطیله هیچی دو هفته دیگه ازش پیگیری کنم. گفتم با استاد خرمیشاد میخوام کار کنم. حسابی ازش تعریف کرد که چقدر انسان فوق العاده ایی هست. پسر دایی ام همونجا استاده ولی رشته اش برق هست.
یک ماه پیش عروسی اش دعوت بودیم و در آستانه 40 سالگی ازدواج کرد. خیلی دوست دارم یکم ظاهر وسایل خونه رو سروسامون بدم و دعوتشون کنم. 1-2 ماه پیش خیلی تلاش کردیم مبل هامونو عوض کنیم ولی نشد. حداقل 200 تومن پول میخواست. مبل با نهار خوری هم که تقریبا 500 تومنی لازم داشت. برای همین حتی از فکر خرید قسطی اش هم منصرف شدیم. هر کسی خونمون میومد اولین چیزی که میگفت این بود که ان شالله پول دستتون بیاد مبل هاتونو عوض کنید. اوایل ناراحت میشدم ولی کم کم چشم هام روی حقیقت باز شد وقتی پایه های صندلی نهار خوری تک تک شکستن.
چقدر به امروز برای استراحت احتیاج داشتم. حتی بعد از نهار هم خوابیدم. کی باورش میشه من که معمولا بیشترین میزان خوابم 6 ساعت بود ساعت 10 شب خوابیده باشم و صبح 8 بیدار بشم و یک ساعت هم بعد از نهار بخوابم :/
هرچند میدونم کم کم بدنم به این شرایط هم عادت میکنه.
با فکر به کارهای دانشگاه که داشت هر روز عقب میافتاد و نرم افزاری که نصب نمیشد ساعت ۹/۵ رفتم خوابیدم که صبح زود بیدار بشم و کارهامو پیش ببرم. توی عالم خواب حس کردم یارا اومد کنارم دستشو انداخت دور گردنم. والا در اتاق رو باز کرد و گفت بیا بریم فوتبال بازی کنیم. یارا گفت باشه صبر کن مامان رو بوس کنم میام.
بوس کرد و رفت . دوباره خوابیدم . نمیدونم چقدر طول کشید که دوباره برگشت و بغلم کرد.
-مامان فردا صبح بازم میری؟
-بله مامان
-یعنی صبح که من بیدار بشم پیشم نیستی؟
-نه عزیزم
-واسم کیک خریدی بذاری کنار بالشتم؟
(این دو روز صبح ها که بیدار میشدن یه خوراکی کنار تختشون بود)
-نه مامان جون. ببخشید
-اشکالی نداره. بعدا بخر
والا: بیا باهم بازی کنیم
-میخوام پیش مامان بخوابم
-بیا دیگه
-بعدا میام
و بعد بوسم کرد و توی بغلم خوابید .