یادداشت های یک مادر دانشجو

افکار و روزنوشت های یک خانم مهندسِ مادر

یادداشت های یک مادر دانشجو

افکار و روزنوشت های یک خانم مهندسِ مادر

گر به من مهری نداری میدهی از چه نویدم

19 مرداد 

بر خلاف خیلی از روزها که بین 5-6 صبح بیدار میشوم، از خستگی کارهای خانه و بیدار ماندن برای کار کردن روی مقاله همسرم ساعت 8 به زور چشمهامو باز میکنم و فکر میکنم چقدر اتاق خواب پر نوره. عین یه چوب خشک از روی زمین بلند میشم. باز هم تنبلی کردم و برای خودم تشک ننداختم. شاید انتظار داشتم تا صبح بیدار بشم و برم روی تخت خودم بخوابم. کل کمرم گز گز میکند. به نظر علایم خوبی نیست ولی من بی خیال در دل میگویم برای همان دو دیسک بیرون زده است. 

صدای یک آهنگ غمگین یا نوحه ... نمی تونم تشخیص بدم و صدای شیون و گریه ی خانم همسایه. اون موقع صبح حتما اتفاقی افتاده که اینطور گریه میکند. همسرش با موهای یک دست سفید و بدن یک دست خالکوبی شده اش جلوی چشمم می آید. جوانتر از آن است که بخواهم به سوگ نشتن همسرش را تصور کنم. ولی این روزها چی سرجای خودش هست که مرگ سن و سال بشناسد. 

بعد از ظهر که میرویم کلاس خوش نویسی دنبال پارچه ی سیاهی یا چیزی شبیه آن جلوی در خانه یشان میگردم ولی نیست. خیالم راحت میشود ولی برخلاف خیلی از روزها خبری از مرد همسایه درحالی که با پیرهن اتو کرده سفید در حال آب گرفتن روی دنای نوک مدادی همیشه برق انداخته اش است، نیست. از فرم لباس هایش احتمال میدادم کارمند فرودگاه باشد ولی هیچ وقت همسرم نپرسید. فقط وقتی بهش گفتم بالاخره همسایه است و بزرگتره هر وقت دیدی اش سلام کن و همسرم در جواب گفتم بدم میاد ازشون از خودش که با اون سر و وضع میاد توی تراس و دخترش که ... و من حرفش را قطع می کنم و میگویم یه سلام که این همه داستان نداره و وقتی برای اولین بار با مرد همسایه سلام علیک میکنه با خوش رویی جوابش رو میده و میگه برو روی پشت بام چک کن دینام کولرت رو ندزدیده باشن. واسه ما و اکثر همسایه ها را که دزدیده اند و همسرم همان شب با برادرش میرود روی پشت بام و مرد همسایه را دعا میکند که 10-15 میلیون هزینه از روی دستمان برداشت.

20 مرداد 

صبح ساعت 5 بیدار میشوم. ایمیل ام را چک میکنم و فایل نهایی مقاله همسرم را ادیت میکنم. به گل های تراس آب می دهم و مابقی آب را کف تراس میریزم تا خنکی اش حالم را جا بیاورد. بر خلاف هر روز که حوالی ساعت 6 صدای فندک دختر همسایه می آمد و بوی سیگار در کل خانه یمان می پیچید فقط صدای سرت سرت دمپایی های پیرمرد همسایه از طبقه پایین می آید که میرود تا به درخت هایش آب بدهد.برای کبوتر ها برنج میریزم و  چشمم میخورد به لباس های یک دست مشکی روی بند خانه ی همسایه!