| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | |||||
| 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 |
| 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 |
| 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 |
| 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
| 31 |

این مدت که بلاگ اسکای بسته بود جایی دیگر چند خطی نوشتم .
23 اردیبهشت 1405-
همین که رفتند به یاد روزهای بی دغدغه موسیقی بی کلام گذاشتم و هوس نوشتن کردم. ولی وب لاگی نبود. هیچ شبکه ی اجتماعی ای هم نبود. facebook که سال هاست برای ما درش تخته شد. به اینستاگرام و فضای مسموش عادت کردیم که آن هم قبل از بسته شدن همه چیز، خودم بستمش! مانده بود همین وب لاگ نویسی که نمیدانم چند روز است که جا ماندم از نوشتن. آخرین پستم را با کلی حرص و بغض و گریه نوشتم و با خودم عهد بستم تا پایان جنگ نظرات را نخوانم. بر عهد خود ماندم ولی نه از روی اختیار بلکه از سر جبر.
و اما امروز که هوا بین بهار و تابستان گیج شده وقتی کتاب مقرارت ملی ساختمان را برداشتم و صدای جیغ و بازی بچه ها از کوچه پشتی می آمد، به جای آن که در دلم سودای خواندن پدافند غیرعامل باشند، نوشتن چند خطی روزانه بود. آخرین تلاشم را برای دیدن وب لاگ قبلی ام کردم و خیر... بلاگ اسکای هنوز بسته بود. و پس از چله نشی برای از دست دادنش تن به خیانت دادم و با خودم عهد بستم تا روز باز شدن دوباره اش اینجا بنویسم.
عکس نوشت: باید هوس نوشتن و عکاسی رو یک جا پاسخ می گفتم.

29 اردیبهشت 1405
چند روز پیش :
یه پیام واسم میفرسته که برای آمادگی در آزمون نظام دوره های ما را شرکت کنید. سریع می پرم پشت سیستم و متوجه میشم ثبت نام شروع که شده تموم هم شده! ولی تمدید کردن. دفترچه را دانلود میکنم. سه سال سنوات کار حرفه ایی برای کارشناسی؟! آخرین چیزی که یادمه استادم که توی نظام بود میگفت سه سال که از مدرکتون بگذره میتونید آزمون رو شرکت کنید. هیچ کس نگفت این سال باید با سابقه کار بگذره! برای ارشد دو سال و برای دکتری یک سال! سابقه کار دست و پا شکسته ایی هم که دارم مربوط به لیسانس غیر مرتبط است. بعد از این لیسانس و فوق لیسانس مرتبط من یک روز هم سابقه ندارم.دلگیر و نا امید و خسته از این درهای بسته به نوشتن مقاله ادامه میدم. شوهرخاله، پیر نظام مهندسی است. یادم می آید برای دختر دایی هم کارش را ردیف کرد. در جریان نیستم که سابقه ایی داشت یا نه . ولی حالت حرف زدنش هنوز یادمه وقتی توی اتاق روبه حیاطشان کنار تخت قدیمی چوبی ایستاده بود و میگفت که دوستم میگوید وای راضی تو واقعا نابغه ایی دفعه اول آزمون نظام را قبول شدی!
دست دست میکنم به خاله زنگ بزنم تا از شوهر خاله بپرسد یا اصلا گوشی را بدهد خودم بپرسم. آن قدر دست دست میکنم که وقت می گذرد.با بررسی اجمالی میرسم به اینکه سابقه کار فرمالیته است... و اما من هنوز ثبت نام نکردم....
+ از اینکه پیس پیس اسپری رو به در و دیوار بپاشه لذت می بره. و بعد وقتی آب اسپری شره میکشه به پایین هیجان زده میگه لشکریانشون دارن جمع میشن. هجمه افکار مخرب که ای بابا تو مادر نیستی اسپری شیمیایی دادی دست بچه ات و کیف هم میکنی؟! دستمال بنفش رو سفت تر به در کمد می کشم تا جای چسب هایی که والا برای زدن برنامه ی مدرسه اش روی در کمد خالی کرده بود، پاک بشه. دستم را کنار پریز جایی که وقتی والا درس میخونه شروع میکنه به نوشتن و خط و خطی کردن میکشم تا اسپری بزنه. میگه اگه اینجا crack نداشت خیلی shiny میشد.
+عکس نوشت : هوس چیز کیک میکنم و سریع آماده میکنم. به والا میگم میری خامه ی شکلاتی بخری ؟ دم غروبه ! هیجان زده میشه و با ذوق قبول میکنه. سویشرت قرمز می پوشه و میره. بین در وایمیسه مامان خداحافظ. مامان خدا پشت و پناهت . مامان خدا حافظت باشه. خنده ام میگیره. از بچگی هر چی بهش گفتم حالا پشت سر هم دار درس پس میده. در رو که میبنده صدای زنگ آیفون میاد. از پنجره آشپزخانه صداش میکنم.زمین خیسه. کلاهش رو روی سرش می کشه و میگه میخواستم ببینم آیفون زنگ میخوره!؟ استرس داره. تا حالا تنهایی از فروشگاه خرید نکرده. یکی دوبار نوانوایی خرید کرده ولی اینکه توی فروشگاه خودش بچرخه و کارت بده و حساب کنه دفعه ی اولشه .
می خوام یه عکس شیک و پیک هنری بگیرم ولی بیشتر دلم میخواهد واقعی باشد.
هرکسی به اندازه خودش یا بیشتر روزهای سختی رو گذروند...
و شاید این روزهای بی جنگ به همون اندازه ی بمب باران ها برای من سخت باشه...
فکر میکنم آه آدم های بی پناهی که سپر بلای ما شدن خیلی زود دامن ما رو میگیره...
توی این دنیای پر فریب که هر کس تفسیر به رای داره و انحرافات مغزی خودش رو وارد تاریخ میکنه هیچ چیز رو نمیشه باور کرد ....
فقط میتونم برای همه ی مردم دنیا ، روزهای بدون جنگ آرزو کنم !
پ.ن: همیشه محتاطانه از عقایدم نوشتم ولی تصمیم دارم خاطرات روزهای جنگ و سمتی که ایستاده بودم رو یک روز مفصل بدون احتیاط بنویسم.