-
اولین غذا
سهشنبه 22 اسفند 1396 22:25
امروز رفتم خونه ی خواهربزرگه کمکش کنم برای سفر بیش رو ١٢٠٠ کیلومتر آنطرفتر در جوار خانواده ی شوهر ، به مناسبت چهلم پدرشوهرش.عصر به خاطر چهارشنبه سوری زود برگشتم که خطری نباشه اما از قضا یه سنگ خورد به شیشه ی ماشینم و چنان ترکی برداشت که انگار یه پاره آجر زدن به شیشه.چهارشنبه سوریمان هم به یمن حضور مبارک پسرم در خانه...
-
بی قانونی
جمعه 18 اسفند 1396 11:31
این چند روز به خاطر کارهای بیمه مرخصی زایمان تهران بودم. قرار بود چهارشنبه تهران باشیم ولی همسرم گفت سه شنبه بریم که اگه کارمون گیر کرد چهارشنبه بقیه اشو انجام بدیم. توی دلم گفتم چه گیری وقتی همه ی مدارکم آماده است. صبح سه شنبه پسرمو گذاشتم پیش جاری ام و رفتیم به سوی بیمه . همسرم رفت شرکتمون و من بیمه. نوبت گرفتم و...
-
ما ایرانی های نژاد پرست
یکشنبه 13 اسفند 1396 11:47
امروز وقتم خیلی آزاد تر از همه ی روزهای قبل است. و چقدر به این آرامش و استراحت نیاز داشتم. از صبح مشغول کارهای خانه شدم و الان واقعاً خانه ام هیچ کاری برای انجام ندارد. میخواهم امروز با فراغ بال زبان بخوانم و توی سایت دانشگاه های خارجکی بگردم ببینم اوضاع از چه قراره. فکرمون کمی داره منسجم تر میشه برای رفتن از ایران. و...
-
تو بزرگ میشوی
سهشنبه 8 اسفند 1396 00:32
امروز که توی تاکسی تو را در آغوش گرفته بودم، با خودم گفتم ای کاش میشد همیشه کوچک میماندی تا هرکجا که میرفتم تو همراهم بود ، در آغوشم بودی ، همسفر و همراهم بودی ، کل راه تو از پنجره بیرون را نگاه میکردی و من غرق تماشای تو ، صورتت را آرام بوس میکردم و دست های کوچولو و تپل ات را در دستم میگرفتم و سکسه های تو سکوت ماشین...
-
روزهای سخت مریضی
سهشنبه 1 اسفند 1396 13:40
حال پسرم به جای بهبودی بد تر میشد برای همین شنبه بردمش پیش دکتر خودش. شوهرم رفته بود فرودگاه دنبال مامان بابا و خواهرم. برای همین خودم تنها رفتم دکتر. بدو بدو شام که قرمه سبزی بود رو خونه ی مامانم بار گذاشتم و برنج رو دم کردم و رفتم دکتر . دکتر با دقت معاینه کرد و گفت برونشیت شده و دارو و اسپری داد. و علایم خطر رو بهم...
-
یک عاشقانه
جمعه 27 بهمن 1396 00:50
دیشب همسرم و شوهر خواهرم رفتن مشهد، برای مراسم پدر شوهر خواهر بزرگه ، برای همین من و پسرم رفتیم خونه ی خواهرم و شب خوابیدیم، پسرم از صبح کمی بیقرار بود و بی خواب ، شب هم تا صبح چندبار حالش بهم خورد و احساس خفگی بهش دست میداد. برای اولین بار دیشب توی خواب پسرم دمر شد و از حدود ساعت ٤ تا صبح روی شکم خوابید.البته بیشتر...
-
دلم یک کافه ی دنج میخواهد
دوشنبه 23 بهمن 1396 16:48
شدید دل تنگم ، هوا ابریه و بغض از نمیدانم چه چیزی راه گلویم را بسته و فقط میخواهم گریه کنم . دلم میخواست همسرم سرکار نبود و باهم سینما میرفتم و قدم و میزدیم و خوراکی های داغ میخریدیم و به فروشگاه ها و کتابفروشی ها سرک میکشیدیم، دلم میخواست پسرم قد می کشید و باهم میرفتیم کافه ی سر کوچه که هر بار که میبینمش میگویم یک...
-
به وقت زبان
چهارشنبه 18 بهمن 1396 13:08
میخواستم نوشته ام رو با این جمله شروع کنم :" این چند وقته خیلی درگیر بودم" ولی دیدم خیلی این جمله تکراری شده و زندگی هر لحظه اش درگیر کاری بودنه ! گاهی درس ، گاهی کار ، گاهی بچه و ... و گاهی مثل این روزهای من مهمونی و تمیز کاری. (غیر مستقیم آخرش حرفمو زدم :)) ) زبان خوندنمون کمی کند پیش میره اما بالاخره شروع...
-
کاش ببارد برفی
یکشنبه 8 بهمن 1396 14:04
روزهایی بود که برایمان زمستان یعنی باریدن برف.تعطیلی مدرسه و راه بندان. صبح بیدار میشیدیم و همه جا یک دست سفید پوش بود.همه جا آرام بود سکوت برف حاکم بود.میرفتم دم در و دلم میخواست اولین رد پا مال من باشه.اما همیشه قبل از من یک جفت رد پا از جلوی خانه یمان رد شده بود . اگر حجم برف کم بود باید ماشین بابا را تا وسط های...
-
روزمرگی های زیبا
جمعه 29 دی 1396 10:06
صبح ساعت 7:56 همسرم بیدارم میکند که :"دیدی قرارمان را بردم،من بیدار شدم" و بلافاصله میخوابد :)) قضیه از این قرار است که همسرم دیشب قبل از خواب میگفت باید صبح زود بلند شویم زبان بخوانیم. میگویم تو که بیدار نمیشوی الکی من را هم بد خواب نکن. برای اینکه حرف کداممان درست است جایزه میگذاریم و نتیجه اش میشود این که...
-
آرامش
سهشنبه 26 دی 1396 00:08
وقتی پسرم در حال غرولنده و کم کم ناله های تنهایی اش میشه گریه و من بدو بدو دستهامو میشورم و میرم توی اتاق و بغلش میکنم و پسرکم دو دست تپل و کوچولوش رو باز میکنه و خودشو توی آغوشم جا میکنه و سرش رو روی شونه ام میزاره و آروم میگیره ، دلم میخواد کل دنیا متوقف بشه و تا ابد پسرمو توی آغوشم نگه دارم و از آرامشش لبریز بشم.و...
-
درست خریدانه
یکشنبه 24 دی 1396 13:44
مجرد که بودم خرید رفتن اتفاق مضخرفی بود که از نظرم باید خیلی علاف باشم که با خرید حالم خوب شود. ولی این روزها اصلاً وقتی خرید نمیروم حالم بد میشود. مدام دلم میخواهد بروم هایپرمارکت های بزرگ و برای خانه خرید کنم . یا فروشگاه های بزرگ و بچرخم و لذت ببرم.یک جوری شده که به نظرم دو لذت وصف نشدنی در دنیا هست یکی خوردن و...
-
آسمانی که آبی میشود
سهشنبه 12 دی 1396 10:55
امروز شکر خدا هوا عالی است، طوری که آدم دلش می خواهد بی هدف بزند بیرون و راه برود و حالش خوب شود. امسال نه پاییزش پاییز بود ، نه زمستانش زمستان ، هوا آنقدر خوب است که مثل دم دم های عید است. نه بارانی بارید و نه برفی ، حتی هوا سرد هم نشده ... آلودگی هوا هم که ... دیروز برای امضای پایان نامه ی همسرم راهی دانشگاهی شدم که...
-
محصولات بد کیفیت پگاه
پنجشنبه 7 دی 1396 19:44
مسابقه هوش برتر تموم شد . ولی اینبار برخلاف دفعات قبل از انرژی مثبت و حال خوب خبری نبود. دلیل اصلی اش هم پسرم بود. به خاطر اینکه شب قبل از مسابقه خانه معلم خوابیدیم و پسرکم خیلی اذیت شد و تا ساعت 1 نصفه شب گریه های بدی داشت. روز مسابقه هم هوا شدیداً آلوده بود ، به حد وحشتناکی . و من از اینکه در این هوا پسرم را با خودم...
-
خواب دریای مکزیک
چهارشنبه 22 آذر 1396 11:23
صبح با صدای پاهای پسرم که به تاج تخت میزند بیدار میشوم، نگاهش میکنم، طبق معمول ٩٠ درجه چرخیده ، کلاهش رو که تا بینی اش پایین اومده بالا میدهم و چشمهای مثل گربه اش پیدا میشه ، غرق در خوشبختی میشم .باهم خوش و بش میکنیم، کارهایش را انجام میدهم و پسرم که فکر کنم یک ساعتی هست بیدار شده دوباره میخوابد . و من مشغول روزمره ی...
-
شروع دوباره
دوشنبه 6 آذر 1396 23:42
با خودم قرار گذاشتم به حال و هوای وب لاگ نویسی برگردم با یک عالمه انرژی. امروز رفتم برای گلاب به رویتان دستشویی یمان یکسری خرید در راستای خوشگلیزاسیون انجام دادم، همسرم همراهی کرد و اقدام به نصبشان نمود اما طبق معمول همیشه کار به دلیل نقص فنی نیمه ماند (کمبود امکانات) و الان ما یک دستشویی داریم که همه چیزش نصفه نصب...
-
زلزله غمبار کرمانشاه
سهشنبه 23 آبان 1396 11:07
پریشب روی مبل نشسته بودم و طبق عادت هر شب هوش برتر میدیدم ، پسرم بغلم بود و خمار خواب بود ، که یک دفعه همونجور که نشسته بودم ٥-٦ ثانیه تکون خوردم، خیلی ترسیدم، روی مبل خشکم زده بود و فقط امیر و سفت تر بغل کردم، که همسرم از توی اتاق صدام کرد، دویدم سمت اتاق ، گفتم توام فهمیدی ؟ گفت آره تخت داشت تکون میخورد . به مامانم...
-
واکسن دوماهگی
چهارشنبه 17 آبان 1396 22:12
امروزصبح واکسن دوماهگی پسرم رو زدم، تا ظهرش حالش خوب بود و از ظهر دردش شروع شد و نا آروم بود، اونقدر اذیت بود که حتی رنگش هم از درد سفید شده بود، به تجویز دکتر چهار ساعت یک بار بهش استامنوفین میدم. امروز برای اولین بار پسرم چرخید تا دمر بخوابد . پشت در واکسیناسیون که نشسته بودم ، نوبت یک پسر یک سال و نیمه شد برای...
-
یک مادر کمی خسته
یکشنبه 14 آبان 1396 10:21
بعد از زایمان زندگی ناخواسته در یک شیب سرازیری می افتد که کمی کنترل کردنش سخت میشود، به یک باره فرشته ایی وارد زندگی می شود و باید ٧٠-٨٠ ٪ زمان خواب و بیداری را بهش اختصاص داد ، و وقتی استراحت کم میشود کلافگی و خستگی به آدم چیره میشود ، خیلی باید مقاوم بود که این برهه با عشق و خوشی بگذرد. و بیشترین کسی که میتواند...
-
روزهایی که گل گلی میشوند
یکشنبه 23 مهر 1396 15:45
با پسرم صحبت کرده ام که مامان چان اجازه بده وب لاگم را آپ دیت کنم بعد بیدار شو و پسرم فعلاً خواب است :)) دو روز پیش یک بساط دوست داشتنی برای خودم راه انداختم و عزمم را برای شروع دوباره زندگی جزم کردم. بعد از زایمان توی خانه ماندن و تکرار شیر دادن و آروغ گرفتن و پوشک عوض کردن و خواباندن نوزاد و در کنارش به هم ریختن کل...
-
پاییز محرم
جمعه 7 مهر 1396 18:38
عاشق پاییز و دو هوا بودنش ، همیشه بودم . مهر که می شد همیشه دوست داشتم درس خواندن را شروع کنم، لوازم التحریر بخرم و کتاب و دفتر جلد کنم، یا حتی خواندن یک چیزی را شروع کنم، مثل زبان . امسال هم خیلی تلاش میکنم همان حال و هوا را داشته باشم ، اما بعد از زایمانم اصلاً گرم و سرد شدن هوا را نمی فهمم، فقط گاهی گر میگیرم و...
-
مثل من ؟!
یکشنبه 2 مهر 1396 20:46
یکی از لذت بخش ترین کار این روزهایم ساعت هایی است که کنار پسرم میخوابم و فقط نگاهش میکنم، بو میکنمش و می بوسمش، سر و صورتش را نوازش میکنم و عشق همان چیزی است که کل وجودم را پر میکند. پنج شنبه من و پسرم به خانه برگشتیم و چقدر احساس آرامش داشتم در خانه ام، به خصوص که اینبار تنها نبودم . به نظرم روی اعصاب ترین جملاتی که...
-
تب
شنبه 25 شهریور 1396 02:16
بعد از ظهر احساس کردم پسرم خیلی بی حاله. حتی وقتی هم بیدار شد اصلا گریه نکرد.از صدای بلند جیغ هاش خبری نبود. بهش شیر دادم. توی بغلم احساس کردم میخواد بالا بیاره. بدنش گرم بود. به مامانم گفتم. مامانم اولش میگفت نه چیزی نیست. یه ذره آب اورد و با قاشق بهش میداد. اما پسرم نا نداشت قورت بده. همه رو پس میداد. مامانمم...
-
بیشعوری؟!
جمعه 24 شهریور 1396 19:16
امروز خانواده ی همسرم اومدند دیدن نوه اشون. برادر شوهرم ۳۰۰-۴۰۰ کیلومتر راه به خاطر دیدن پسرمون اومده بود. من توی اتاق بودم چون لباس مناسبی نداشتم. مادر شوهرم از بدو ورود شدیدا سرسنگین بود و من اصلا دلیل اش رو نمیدونستم. از همون اول هم مدام تلفن زنگ میخورد و همه فامیل نمیدونم چرا توی همین نیم ساعت یاد تبریک افتاده...
-
روزهای مادارانگی
چهارشنبه 22 شهریور 1396 23:57
پنج روز است که لقب سنگین و پر مسؤلیت مادر شدن را به دوش میکشم. مادر که میشوی یک دفعه همه چیز تغییر میکند و به جای گوشی تبلت شیشه ی شیر و پوشک دست میگیری. شب بارها بیدار میشوی می بینی و میشنوی که یک فرشته پاک آسمانی کنارت خوابیده و تند تند نفس میکشد و دستهای کوچکش در هم قلاب شده و گاهی هم چنان جیغ میزند مستأصل فقط...
-
شهریور دوست داشتنی
چهارشنبه 8 شهریور 1396 14:35
بالاخره شهریوری که انتظارش را می کشیدم رسید و خیلی زود دارد روزهایش خط می خورد . بین هجوم کارها لحظه ایی سراغ لپ تاپ می آیم تا کمی استراحت کنم. به سرم می زند بیایم سراغ وب لاگم و ببینم پارسال این روزها در چه حالی بودم. یک عالمه انرژی مثبت میگیرم از حال خوب روزهای سال گذشته و این چند خط یادم می اندازد که آری چقدر...
-
روزهای گرم و کشدار تابستان
دوشنبه 30 مرداد 1396 23:05
دیروز از صبح بسکوییت ترد میخوردم و به دستهای ورم کرده ام که مدام گز گز میکرد، نگاه میکردم و عذاب وجدان میگرفتم، ولی کمی که این گزگزها خوب میشد دوباره سراغ بسکویت ترد هایی که یک زمانی اصلاً دوستشان نداشتم، میرفتم و از خوردشان کیفور میشدم. این روزها شدیداً دلتنگ مامان و بابام شده ام و یقین پیدا کرده ام که هیچ کس نمی...
-
خداحافظ شهر کوچک
چهارشنبه 18 مرداد 1396 20:31
خیلی دوست دارم از لحظه لحظه روزهایم بنویسم . اما صبح تا بعد از ظهر سرکارم و بعدش هم آشپزی و لابه لایش جمع وجور کردن وسایل برای اسباب کشی . شب ها هم زودتر از 11:30 نمی توانم بخوابم . البته باز هم میدانم لابه لای کار هایم فرصت نوشتن دارم اما لپ تاپ همیشه مشغول است و همسرم شدیداً درگیر پایان نامه اش است و باید تا شهریور...
-
شمارش روزها
پنجشنبه 5 مرداد 1396 13:16
این روزها تعداد مرخصی هایم زیاد شده ، چون واقعاً کار بی وقفه و دکتر رفتن و مدام از خانه یمان تا شهر در رفت و آمد بودن سخت است. برای همین وقتی سه شنبه بعد از ظهر بعد از کار با همسرم به شهر میایم و من 4 شنبه میروم دنبال سونوگرافی و دکتر و ماما و پنج شنبه هم مراسم شوهر خاله ام است و جمعه هم باز دعوتیم نمی توانم بروم و...
-
مسابقه ایی در راه است
دوشنبه 26 تیر 1396 22:32
جمعه آزمون مرحله سوم هوش برتر بود، و من با کمی حساب کتاب دیدم ضبط برنامه انشالله بعد از زایمان من خواهد بود پس میتونم توی مسابقه شرکت کنم، برای همین آزمون مرحله ی آخر رو که حضوری بود باید میدادم، آزمون توی دبیرستان البرز برگزار میشد.پنج شنبه بعد از ظهر راه افتادیم و توی راه کلی کیف کردیم، یک جایی کنار جاده نشستیم و...