-
روز خوب کاری
دوشنبه 27 اسفند 1397 07:00
چهارشنبه ظهر بود که دیدم از دفتر شرکت بهم زنگ زدن.به همسرم گفتم و اونم در جریان نبود که کی زنگ زده.یک ساعت بعد همسرم زنگ زد و گفت جناب مهندس باهاش حرف زده و قراره فردا من برم بازرسی کپسول CNG ماشین های دوگانه.خیلی استرس گرفتم چون هیچ تجربه ایی توی این زمینه نداشتم. علاوه بر اون من تا حالا توی کارخونه ایی که بودم همیشه...
-
کنسرت دوست داشتنی رستاک حلاج
یکشنبه 19 اسفند 1397 13:51
همه ی ما یکسری صفاتی داریم که خیلی سخت میتونیم بهشون اعتراف کنیم ،یا حتی بهتر بگم یکسری نیازها... غالبا" اعتقاد داریم که کار خودمون رو میکنیم و نظر دیگران اصلا واسمون مهم نیست. ولی مدام منتظر بازخورد اطرافیان هستیم. و اگه تایید بشیم حالمون خوب میشه و اگر نه در حالت ایده آل یا میگیم اصلا مهم نیست و حداقل یکم از...
-
دندون لق رو باید کشید
دوشنبه 13 اسفند 1397 00:34
هفته ی پیش بعد از یک سال کابوس و فکر بالاخره رفتم و دندون عقل و اضافاتش رو کشیدم، خیلی ترس داشتم، چون دندون شماره ٩ هم داشتم که نزدیک سینوس ام بود و در صورت کوچک ترین اشتباهی توی جراحی ممکن بود حسابی دستم بند بشه، ولی دکتر من فوق العاده است و دوتا دندون پایین عقلم رو هم ٣ سال پیش همین دکتر جراحی کرد و خلاصه که خیلی...
-
ویروس لعنتی
شنبه 4 اسفند 1397 00:15
-
جاری ... جنس
سهشنبه 23 بهمن 1397 14:59
-
سوسک های کثیف
پنجشنبه 18 بهمن 1397 01:00
روی تختمون سوسکه، همسرم میاد سوسک رو میکشه و من والا رو همون جا میخوابونم و بعدش فقط گریه میکنم، گریه ... مستاصلم از این همه سوسک که هیچ راهی برای نابودی اشون پیدا نکردم
-
روزهای آرام و زیبا
یکشنبه 7 بهمن 1397 13:36
والا رو روی تخت میخوابونم، لباسهامو عوض میکنم، سوییچ رو به جاکلیدی آویزون میکنم، ساک ام رو خالی میکنم ، کتری رو آب میکنم و زیرش رو روشن میکنم، از باقی مونده آب کتری از قبل به گلدان هام آب میدم، ماشین ظرفشویی رو هم روشن میکنم و میام سراغ اینترنت ، اول اینستاگرام بعد تلگرام و درنهایت وب لاگم، همه ی این ها رو اونقدر سریع...
-
تنهایی کسل
دوشنبه 1 بهمن 1397 23:53
امروز صبح تا ظهر را خانه ی مادرم بودم ،صبح قبل از اینکه والا بیدار شود بیدار شدم و زبان میخواندم، مادرم هر از گاهی از زیر پتو که خودش را چسبانده بود به شوفاژ میگفت : "پاشو صبحانه ات را بخور تا پسرت بیدار نشده " و من باشه ی همیشگی ام را میگفتم و به زبان خواندن ادامه میدادم، بیشتر املا و معنی کلمات را کار...
-
خانه ی دوست
پنجشنبه 27 دی 1397 07:10
پریشب خونه ی دوستمون دعوت بودیم، یکی دیگه از همکارهامونم که خیلی پسرخوبیه بود، و یکی از فا میل های خودشون که زن و شوهر بودن و این دوستمون خیلی ازشون تعریف میکرد، هم بودن، وارد خونشون که شدیم خانمه بی حجاب بود، و این اولین باری بود واسه من که مقیدم با این صحنه مواجه میشدم، حتی اون دوستمون که آمریکا زندگی میکنه به خاطر...
-
هدیه فوق لیسانس
سهشنبه 25 دی 1397 23:13
تصمیم داشتم کیک درست کنم و با هدیه همسرم رو سرپرایز کنم اما از جایی که هم من، هم همسرم دلمون طاقت نمیاره و سریع لو میدیم شب قبلش بهش گفتم فردا میخوام سورپرایزت کنم :)) صبح والا رو گذاشتم خونه ی مامانم و خودم اومدم خونمون کیک درست کردم و هدیه ی همسرمو کادو کردم و برایش یادداشت نوشتم، کیک ام خراب شد ، برای همین همه ی...
-
جشن فارغ التحصیلی
شنبه 15 دی 1397 14:28
با همسرم داریم از سرکار بر میگردیم، من پشت فرمونم ، همکارهامونم باهامون اومدن ، اوایل شاید حس بدی بهم دست میداد از اینکه چهار تا پسر توی ماشین نشسته باشن و من رانندگی کنم ولی کم کم دیدم چرا تعریف اشتباه از اتفاقات خوب داشته باشم، من از رانندگی لذت میبرم ، حالا دید و یا تعریف بقیه هر چی میخواد باشه چه اهمیتی داره ؟ از...
-
پرقدرت تر از همیشه
شنبه 8 دی 1397 13:23
این چند روز کلاس داشتم و حسابی سرم شلوغ بود در این حد که دیشب ساعت ١١/٥ رسیدم خونه، البته دیشب اولین باری بود که میرفتم خونه ی شاگردم و همیشه اونها میومدن، مامانم میگفت نترسیدی این موقع شب راه افتادی ؟ راستش اولش ترس که نه اما یکم احتیاط میکردم چون توی خیابونهای خلوت زمستان و اونوقت شب باید محتاط بود به خصوص که من با...
-
خدا گر زحکمت ببندد دری... به رحمت گشاید درهای دیگری
سهشنبه 4 دی 1397 22:02
زندگی همیشه پر از اتفاقاتی است که فکرش را هم نمیکنیم، بعد از آخرین پستی که نوشتم وشدیداً هم حالم خراب بود همه ی اتفاقات یک جور دیگر شد. یک نفر به گوشی من زنگ زد که کلاس خصوصی برای فیزیک و ریاضی بازدهم میخواست. همسرم با یکی از مدیرهایمان حرف زد و توانست وقت بگیرد و ما سه نفر یک ماه دیگر هم سر کار میرویم.و من این روزها...
-
بیکاری
دوشنبه 26 آذر 1397 21:37
شنبه بود ، پشت سیستم توی دفتر نشسته بودم، صدای دستگاه های پرس ها ،که این روزها به خاطر شرایط وخیم کار نصف بیشترشان خاموش مانده اند ، خیلی کمتر از قبل بود ، همکارهایمان که سرشان توی گوشی پشت میز نشسته بودند و باهم حرف میزدند ، همسرم برگه تمدید قرار داد تا پایان سال را جلویم گذاشت و گفت : بفرمایید خانم مهندس ، امضا ،...
-
عشق قدیمی
دوشنبه 19 آذر 1397 15:19
گاهی دلم میخواهد آنقدر وقت داشتم تا هر روز روزانه هایم را ثبت کنم ، از افکارم بنویسم یا حتی بیشتر کتاب بخوانم و فیلم ببینم و حتی موسیقی گوش کنم ، برقصم ، عکاسی کنم و ... و من چقدر دلم میخواهد وقت بیشتری برای همه ی اینکارها داشتم. آدمی هستم که شدیداً عاشق موسیقی هستم و اول یا دوم راهنمایی بودم که یک cd man خریدم و چون...
-
پاییز امسال
یکشنبه 18 آذر 1397 16:52
جمعه طبق هماهنگی های صورت گرفته ساعت 10 عزم رفتن کردیم که به کنسرت برسیم.دم رفتن مادر شوهر گیر داد شوهرش بره نوار قلب بگیره چون گویا قرص هاشو نخورده بود و یکم حالش خوب نبود. پدر شوهر هم میخواست شهر خودمون نوار قلب بگیره اما خب بالاخره مادرشوهر موفق شد و رفتن درمانگاه . شوهرم هم بعد از پدرش نوار گرفته بود و مادر شوهر...
-
پاییزی و چترت کنار هم ... یعنی چقدر رستاک می چسبه
شنبه 10 آذر 1397 12:37
این پست من رو یادتونه؟( نسکافه )بله این آرزوی دیرینه من محقق شد. و قراره آخر این هفته بریم کنسرت رستاک ، و من بی نهایت سرشار از شوق ام. روزی که توی اینستاگرام دیدم قراره کنسرت بذاره قلبم شروع به زدن کرد و من خیلی وقت بود که از شنیدن هیچ اتفاقی اینطوری سر ذوق نیومده بودم. خب کمی حالم گرفته شد که دیر فهمیده بودم و تمام...
-
ذهن آزاد
چهارشنبه 30 آبان 1397 01:08
به نظر من یکی از حس های شدید خوشبختی وقتی ِکه تغییرات بچه ات را در راستای بزرگ شدن ببینی و واقعاً مادرهای شاغلی که از این نعمت دورهستن خیلی حس مادری واسشون کمرنگ میشه، ای کاش میشد همه جای دنیا به همه مامان های شاغل تا ٢ سال مرخصی داد که هم بچه حس آرامش مادر رو بگیره هم مادر حس ناب مادر بودن رو ! خیلی از روزها وقتی...
-
کاش فقط هوا آلوده نبود
شنبه 26 آبان 1397 10:35
اگه یه صبح پاییزی سرد و آلوده یه مادر و پسر رو توی خیابون دیدید که حسابی خودشون رو پوشوندن و مادر در حال خوندن لغات زبان و پسر توی کالسکه نشسته و داره لقمه نون پنیرشو میخوره ، پیش خودتون هیچ فکری نکنید. پسر از ساعت 7:30 بیداره و از رفتن پدرش سرکار بی حوصله است و از پشت در تکون نمیخوره و گریه میکنه و صبحانه نمی خوره....
-
باید رفت
جمعه 25 آبان 1397 09:39
یه صبح پاییزی با عطر بارونی که تا صبح باریده ، یه چایی تلخ و سنگین و پنجره ایی که رو به کوه مه گرفته باز میشه !همه ی عزمم جزم رفتنه و با خودم میگم کاش کشورم جایی برای ماندن داشت یا حداقل هوایی برای زیستن ! خیلی پرانگیزه ام و تلاشم خیلی بیشتر شده برای خودم هدف گذاشتم تا ٦ ماه اول سال آینده حتماً آیلتسم رو بگیرم و برای...
-
این سوسک های لعنتی
چهارشنبه 23 آبان 1397 23:41
همه ی ما زندگی های پر از فراز و فرود داریم ، روزهای تعطیلات هفته ی پیش روز های خوبی واسم بود ، با اینکه رفته بودیم شهر همسرم و سه روز اونجا بودیم و بازهم قضایای تکراری و ناراحت کننده ی خانواده اش به خصوص مادر شوهر ولی با این حال بهم خوش گذشت چون به پسرم خیلی خوش گذشت ، با پسر عموهاش مدام در حال بازی و خنده بود و این...
-
اسلام در امریکا
چهارشنبه 2 آبان 1397 11:04
دیشب خانه ی پدر شوهرم بودیم، همسرم به دوستش گفت برای دیدن فوتبال به خانه یشان میرویم ، اما شام خوردن و ظرف شستن به قدری طول کشید که فقط وقت اضافه را توانستیم خانه ی آنها ببینیم، با خانم آمریکایی* اش صحبت از اعتقاداتمان شد، به ذات به اسلام ایمان داشت ولی محیطی که در آن بزرگ شده بود باعث شده بود فقط یک باور قلبی در...
-
مهمان امریکایی
دوشنبه 30 مهر 1397 23:50
برای اولین بار توی چند ماه اخیر خیلی ریلکس و بی دغدغه نشستم روی مبل ، چایی و رولت خامه ایی که خودم دیشب درست کردم ، میخورم .امشب مهمان داریم، همکارمون و خانمش که از آمریکا اومده و به طرز معجزه آسایی کار همکارمون هم درست شده و آبان وقت سفارت بهش دادن که ایشالله بره.همه ی کارهامو کردم ، حتی میز شام رو هم چیدم، فقط مونده...
-
فوبیای جامعه
یکشنبه 29 مهر 1397 11:08
صحنه اول: جلسه قرآن بودیم که یکی از خانم ها اومد کنارم نشست. میزبان واسش چایی اورد ولی وقتی به همه شیرینی تعارف کرد این خانم را از قلم انداخت. یاد جلسه 2 هفته ی پیش افتادم که میزبان من رو برای شیرینی تعارف کردن جا انداخت و چقدر من دلم از اون شیرینی های خامه ایی میخواست. کلی با خودم کلنجار رفتم که به میزبان بگم برای...
-
بازهم من
دوشنبه 23 مهر 1397 08:32
دیشب بعد از کلی تلاش موفق شدم پسرم رو ساعت 10 شب بخوابونم، خب این کار من تبعاتی هم داشت . از جمله بیدار شدنش ساعت 6 صبح . در حالی که شروع می کرد به حرف زدن با دست به من میزد و میخندید این یعنی تلاش برای خواب کردنش بی نتیجه است. با هم بیدار شدیم و من کارهای صبحانه را میکردم و اون هم طبقه های فلزی استند کنار گازم رو در...
-
آویشن جان ؟!
یکشنبه 15 مهر 1397 08:21
باخودم فکر میکنم چی واقعاً باعث میشه که من از گذر عمرم راضی باشم ؟ درس خوندن، کار کردن، خونه ی مرتب ، ظاهر آراسته، همسر خوب بودن ، مادر خوب بودن ... همه ی این ها مسلماً هست ولی واقعاً اون چیزی که باعث میشه از خودم راضی باشم یه تربیت درسته، این که پسر من یک فرد موثر و موفق و بافرهنگ باشه، این واقعاً منتهای آرزوی منه......
-
پرواز
جمعه 6 مهر 1397 11:42
پاییز که میاد اصلاً حال من یک جور عجیبی خوب میشه و دنیای من مثل پاییز پر از رنگ میشه.به کارهام و برنامه هام میرسم و کلی حال خوب پیدا میکنم. تقریباً 3 -4 روز در هفته رو به یک ساعت یوگا اختصاص میدم و همین باعث شده بازهم وزنم کم بشه و 1 کیلو کم کردن وزن برای من عالیه چون آمال و آرزوی من کم کردن6 کیلو وزن ِ! با وجود...
-
بی کفایتی شاهان ایران
چهارشنبه 4 مهر 1397 09:58
یادتون هست توی تاریخ وقتی به سوالات زمان قاجار به خصوص احمدشاه میرسیدیم جواب همه اشون میشد بی کفایتی شاهان قاجار ؟ حالا درست وارد همون برهه از تاریخ شدیم که توی کتاب بچه هامون وقتی ازش سوال میاد جواب همه اشون میشه بی کفایتی دولتمردان ایران. این روزها دغدغه ی همه شده دلار و طلا . درسته که توی همه ی سال های زندگی ام...
-
بوی مهر
سهشنبه 20 شهریور 1397 11:29
پاییز بهترین و دوست داشتنی فصل زندگی من....عید برای من پاییز است. اصلاً از هوایش یک جوری سر شوق می آیم و عاشق میشوم که هیچ اتفاقی نمی تواند حالم را خراب کند یا شاید هم همه ی اتفاقات آنقدر خوب میشوند که حال من خوبتر می ماند.دلم میخواهد به همه ی کافه های شهرسر بزنم و در محله سنگفرش شده ی ارمنی ها قدم بزنم. با وجود اینکه...
-
ویرانه ایی به نام ایران
سهشنبه 13 شهریور 1397 11:36
خیلی سخته توی این روزها که همه از زندگی هاشون نا امید شدن بخواهی کماکان امیدوار و خوشحال به زندگی ادامه بدی. به خصوص که وضع اقتصادی خودمون هم تعریف چندانی نداره. ولی چاره چیه ؟ آهنگ شاد میذارم و توی گرما چایی دم میکنم و لبخند میزنم و تا می تونم میخندم ... تنها کاری که میشه کرد.دیروز خونه خواهر بزرگه بودیم. صبح من و...