-
بافرهنگ باشیم
پنجشنبه 27 اردیبهشت 1397 12:22
برداشت اول : دیروز بعد از ظهر آب خونه قطع شد . واقعاً زندگی بدون آب امکان نداره. وضعیتمون خیلی اسف بار بود. خدا رو شکر شب قرار بود بریم خونه ی خواهر شوهر. کتری رو گذاشتم زیر شیر آب و شیر رو باز کردم تا آب باقی مونده توی لوله تخلیه بشه. فراموش کردم که بعد شیر رو ببندم و رفتیم. ساعت 11:30 موقع برگشت به خونه یادم افتاد....
-
دختری که رهایش کردی
یکشنبه 23 اردیبهشت 1397 09:55
بالاخره برگشتیم خونه و چقدر دلم برای خونه ی آروم امون تنگ شده بود.هفته ی پیش از دوشنبه تا جمعه را خونه جاری ام تهران بودیم. پدر شوهر مادر شوهر هم بودن. شوهرم هر روز صبح تا بعد از ظهر جلسه یا کلاس بود. من هم دو روز اول برای کارهای بیمه ام بیرون بودم.پسرم رو میذاشتم پیش جاری ام و میرفتم دنبال کارهام. روز اول با ماشین...
-
من آرومم ولی قانوناً...
پنجشنبه 13 اردیبهشت 1397 10:46
از عید تا حالا 2 کیلو وزن کم کردم. نه به خاطر رژیم یا ورزش. از حرص و ناراحتی به خاطر پسرم. از بس این چند وقته اذیت شدم. چند شب پیش هم پسرم تا صبح نخوابید و تقریباً یک ساعت یک بار گریه می افتاد، چه گریه هایی هم، صورتش خیس اشک و جیغ میزد. پسر من ذاتاً پسر آرومیه و وقتی اینطوری آشوبه مطمئنم خیلی درد داره. برای آزمایش خون...
-
داستان زندگی ما آدم ها
یکشنبه 9 اردیبهشت 1397 10:29
چند روزه امیر خیلی شیطنت میکنه و تازگی ها یاد گرفته جیغ های خیلی بلند میزنه، برای همین اکثراً باهم درگیریم، روزها بعد از یک ساعت تلاش برای خواباندن ناموفقش ، سرشو از زیر پتو درمیاره و با موهای سیخ سیخ و چشم هایی که شیطنت ازشون می باره زل میزنه بهم و میخنده، خنده ایی که حکایت به ریش من خندیدنِ .دیشب ساعت ٩/٥ خوابید و...
-
خوب باشیم 2
شنبه 8 اردیبهشت 1397 15:28
همه ی ناراحتی هام رو میذارم کنار و فقط به اهدافم فکر میکنم. نمیدونم دوباره فرصت هست برای ثبت نام کنکور یا نه. برای مهاجرت باید هردومون فاند بگیریم. برای همین باید یه رشته ی دیگه رو برای فوق ادامه بدم. و خب قطعاً اینجا لیسانسش رو بخونم و برم خیلی بهتره تا اینکه توی اون شرایط سخت تازه بخوام یه رشته ی جدید هم بخونم. زبان...
-
خوب باشیم
دوشنبه 3 اردیبهشت 1397 00:23
یکی از دوستهام که کانادا بود میگفت اینجا مردم خیلی مهربونی دارن و به راحتی ازهم تعریف میکنن، برعکس ما که زورمون میاد حتی اگه از چیزی هم خوشمون اومده باشه نمیگیم. امشب خونه ی دختر دایی ام دعوت بودیم، از هر چیزی که خوشم میومد به راحتی میگفتم و این شد که خیلی سریع هم بازخوردشو دیدم، دختر دایی ام میگفت لباس های امیروالا...
-
نیمه شب های آرام من
یکشنبه 2 اردیبهشت 1397 01:37
امروز اتفاقات خیلی خوبی برای خودم افتاد. از دیشب کمی گرفته بودم و حجمه ی فکرهای درست و اشتباه آزارم میداد. هرکاری انجام میدادم کلی حرف و جواب توی ذهنم می چرخید که آزار دهنده بود. با خودم گفتم ای کاش میشد زودتر برگردم سر کار. (البته با اوضاع نابسمان صنعت امیدی به برگشت ندارم)؛برای همین تصمیم گرفتم زمان هایی که فکرم بی...
-
آش نذری
جمعه 31 فروردین 1397 09:59
-
روز سخت
پنجشنبه 30 فروردین 1397 00:03
-
حال بارانی ...
سهشنبه 28 فروردین 1397 09:28
-
باران، چایی و یک دنیا حرف
سهشنبه 28 فروردین 1397 09:06
صبح ساعت 7:30 بیدار میشوم و هوا هنوز تاریک است.باران می بارد. من سرمست عشق میشوم. عطر چایی و صدا ی رستاک و پنجره ایی که به باران باز میشود، همه ی اینها کافی است که یادم بیافتد. قبل از اینکه همسر یک مرد باشم، مادر یک پسر باشم ، یک دختر احساسی و عاشقم، با یک دنیا رویا ... +رمز همون قبلی است ++ پری جانم ایمیل ات اشتباه...
-
آرامش نیمه شب
سهشنبه 14 فروردین 1397 01:02
نمی دونم چه فلسفه ایی داره شب 13 به در ، که حتی اگه نه استرس سرکار رفتن رو داشته باشی نه حتی دانشگاه و مدرسه و هیچ کار دیگه ایی ، باز 13 به در که تموم میشه دلم میگیره. شاید فکر میکنم خوشی های عید تموم شد و یک سال گذشت. برای عیدمون خیلی برنامه داشتیم ولی همون 2-3 روز اول عید به این نتیجه رسیدیم که همه اشو بذاریم کنار و...
-
جهت خالی نبودن عریضه
دوشنبه 28 اسفند 1396 22:56
هیجان و بدو بدوی دم عید رو خیلی دوست دارم، با اینکه امسال خیلی آرامش دارم و خبری از هیجان نیست سعی میکنم به خودم استرس بدم که کلی کار دارم :)) (لباس هامونو یک ماه پیش خریدیم و خونه کار خاصی برای انجام نداره.) امشب برای اولین بار میخوایم بریم کنسرت، اونم کسی که فقط یک آهنگ ازش شنیدم، هوروش بند فکر کنم ،توفیق اجباری بود...
-
اولین غذا
سهشنبه 22 اسفند 1396 22:25
امروز رفتم خونه ی خواهربزرگه کمکش کنم برای سفر بیش رو ١٢٠٠ کیلومتر آنطرفتر در جوار خانواده ی شوهر ، به مناسبت چهلم پدرشوهرش.عصر به خاطر چهارشنبه سوری زود برگشتم که خطری نباشه اما از قضا یه سنگ خورد به شیشه ی ماشینم و چنان ترکی برداشت که انگار یه پاره آجر زدن به شیشه.چهارشنبه سوریمان هم به یمن حضور مبارک پسرم در خانه...
-
بی قانونی
جمعه 18 اسفند 1396 11:31
این چند روز به خاطر کارهای بیمه مرخصی زایمان تهران بودم. قرار بود چهارشنبه تهران باشیم ولی همسرم گفت سه شنبه بریم که اگه کارمون گیر کرد چهارشنبه بقیه اشو انجام بدیم. توی دلم گفتم چه گیری وقتی همه ی مدارکم آماده است. صبح سه شنبه پسرمو گذاشتم پیش جاری ام و رفتیم به سوی بیمه . همسرم رفت شرکتمون و من بیمه. نوبت گرفتم و...
-
ما ایرانی های نژاد پرست
یکشنبه 13 اسفند 1396 11:47
امروز وقتم خیلی آزاد تر از همه ی روزهای قبل است. و چقدر به این آرامش و استراحت نیاز داشتم. از صبح مشغول کارهای خانه شدم و الان واقعاً خانه ام هیچ کاری برای انجام ندارد. میخواهم امروز با فراغ بال زبان بخوانم و توی سایت دانشگاه های خارجکی بگردم ببینم اوضاع از چه قراره. فکرمون کمی داره منسجم تر میشه برای رفتن از ایران. و...
-
تو بزرگ میشوی
سهشنبه 8 اسفند 1396 00:32
امروز که توی تاکسی تو را در آغوش گرفته بودم، با خودم گفتم ای کاش میشد همیشه کوچک میماندی تا هرکجا که میرفتم تو همراهم بود ، در آغوشم بودی ، همسفر و همراهم بودی ، کل راه تو از پنجره بیرون را نگاه میکردی و من غرق تماشای تو ، صورتت را آرام بوس میکردم و دست های کوچولو و تپل ات را در دستم میگرفتم و سکسه های تو سکوت ماشین...
-
روزهای سخت مریضی
سهشنبه 1 اسفند 1396 13:40
حال پسرم به جای بهبودی بد تر میشد برای همین شنبه بردمش پیش دکتر خودش. شوهرم رفته بود فرودگاه دنبال مامان بابا و خواهرم. برای همین خودم تنها رفتم دکتر. بدو بدو شام که قرمه سبزی بود رو خونه ی مامانم بار گذاشتم و برنج رو دم کردم و رفتم دکتر . دکتر با دقت معاینه کرد و گفت برونشیت شده و دارو و اسپری داد. و علایم خطر رو بهم...
-
یک عاشقانه
جمعه 27 بهمن 1396 00:50
دیشب همسرم و شوهر خواهرم رفتن مشهد، برای مراسم پدر شوهر خواهر بزرگه ، برای همین من و پسرم رفتیم خونه ی خواهرم و شب خوابیدیم، پسرم از صبح کمی بیقرار بود و بی خواب ، شب هم تا صبح چندبار حالش بهم خورد و احساس خفگی بهش دست میداد. برای اولین بار دیشب توی خواب پسرم دمر شد و از حدود ساعت ٤ تا صبح روی شکم خوابید.البته بیشتر...
-
دلم یک کافه ی دنج میخواهد
دوشنبه 23 بهمن 1396 16:48
شدید دل تنگم ، هوا ابریه و بغض از نمیدانم چه چیزی راه گلویم را بسته و فقط میخواهم گریه کنم . دلم میخواست همسرم سرکار نبود و باهم سینما میرفتم و قدم و میزدیم و خوراکی های داغ میخریدیم و به فروشگاه ها و کتابفروشی ها سرک میکشیدیم، دلم میخواست پسرم قد می کشید و باهم میرفتیم کافه ی سر کوچه که هر بار که میبینمش میگویم یک...
-
به وقت زبان
چهارشنبه 18 بهمن 1396 13:08
میخواستم نوشته ام رو با این جمله شروع کنم :" این چند وقته خیلی درگیر بودم" ولی دیدم خیلی این جمله تکراری شده و زندگی هر لحظه اش درگیر کاری بودنه ! گاهی درس ، گاهی کار ، گاهی بچه و ... و گاهی مثل این روزهای من مهمونی و تمیز کاری. (غیر مستقیم آخرش حرفمو زدم :)) ) زبان خوندنمون کمی کند پیش میره اما بالاخره شروع...
-
کاش ببارد برفی
یکشنبه 8 بهمن 1396 14:04
روزهایی بود که برایمان زمستان یعنی باریدن برف.تعطیلی مدرسه و راه بندان. صبح بیدار میشیدیم و همه جا یک دست سفید پوش بود.همه جا آرام بود سکوت برف حاکم بود.میرفتم دم در و دلم میخواست اولین رد پا مال من باشه.اما همیشه قبل از من یک جفت رد پا از جلوی خانه یمان رد شده بود . اگر حجم برف کم بود باید ماشین بابا را تا وسط های...
-
روزمرگی های زیبا
جمعه 29 دی 1396 10:06
صبح ساعت 7:56 همسرم بیدارم میکند که :"دیدی قرارمان را بردم،من بیدار شدم" و بلافاصله میخوابد :)) قضیه از این قرار است که همسرم دیشب قبل از خواب میگفت باید صبح زود بلند شویم زبان بخوانیم. میگویم تو که بیدار نمیشوی الکی من را هم بد خواب نکن. برای اینکه حرف کداممان درست است جایزه میگذاریم و نتیجه اش میشود این که...
-
آرامش
سهشنبه 26 دی 1396 00:08
وقتی پسرم در حال غرولنده و کم کم ناله های تنهایی اش میشه گریه و من بدو بدو دستهامو میشورم و میرم توی اتاق و بغلش میکنم و پسرکم دو دست تپل و کوچولوش رو باز میکنه و خودشو توی آغوشم جا میکنه و سرش رو روی شونه ام میزاره و آروم میگیره ، دلم میخواد کل دنیا متوقف بشه و تا ابد پسرمو توی آغوشم نگه دارم و از آرامشش لبریز بشم.و...
-
درست خریدانه
یکشنبه 24 دی 1396 13:44
مجرد که بودم خرید رفتن اتفاق مضخرفی بود که از نظرم باید خیلی علاف باشم که با خرید حالم خوب شود. ولی این روزها اصلاً وقتی خرید نمیروم حالم بد میشود. مدام دلم میخواهد بروم هایپرمارکت های بزرگ و برای خانه خرید کنم . یا فروشگاه های بزرگ و بچرخم و لذت ببرم.یک جوری شده که به نظرم دو لذت وصف نشدنی در دنیا هست یکی خوردن و...
-
آسمانی که آبی میشود
سهشنبه 12 دی 1396 10:55
امروز شکر خدا هوا عالی است، طوری که آدم دلش می خواهد بی هدف بزند بیرون و راه برود و حالش خوب شود. امسال نه پاییزش پاییز بود ، نه زمستانش زمستان ، هوا آنقدر خوب است که مثل دم دم های عید است. نه بارانی بارید و نه برفی ، حتی هوا سرد هم نشده ... آلودگی هوا هم که ... دیروز برای امضای پایان نامه ی همسرم راهی دانشگاهی شدم که...
-
محصولات بد کیفیت پگاه
پنجشنبه 7 دی 1396 19:44
مسابقه هوش برتر تموم شد . ولی اینبار برخلاف دفعات قبل از انرژی مثبت و حال خوب خبری نبود. دلیل اصلی اش هم پسرم بود. به خاطر اینکه شب قبل از مسابقه خانه معلم خوابیدیم و پسرکم خیلی اذیت شد و تا ساعت 1 نصفه شب گریه های بدی داشت. روز مسابقه هم هوا شدیداً آلوده بود ، به حد وحشتناکی . و من از اینکه در این هوا پسرم را با خودم...
-
خواب دریای مکزیک
چهارشنبه 22 آذر 1396 11:23
صبح با صدای پاهای پسرم که به تاج تخت میزند بیدار میشوم، نگاهش میکنم، طبق معمول ٩٠ درجه چرخیده ، کلاهش رو که تا بینی اش پایین اومده بالا میدهم و چشمهای مثل گربه اش پیدا میشه ، غرق در خوشبختی میشم .باهم خوش و بش میکنیم، کارهایش را انجام میدهم و پسرم که فکر کنم یک ساعتی هست بیدار شده دوباره میخوابد . و من مشغول روزمره ی...
-
شروع دوباره
دوشنبه 6 آذر 1396 23:42
با خودم قرار گذاشتم به حال و هوای وب لاگ نویسی برگردم با یک عالمه انرژی. امروز رفتم برای گلاب به رویتان دستشویی یمان یکسری خرید در راستای خوشگلیزاسیون انجام دادم، همسرم همراهی کرد و اقدام به نصبشان نمود اما طبق معمول همیشه کار به دلیل نقص فنی نیمه ماند (کمبود امکانات) و الان ما یک دستشویی داریم که همه چیزش نصفه نصب...
-
زلزله غمبار کرمانشاه
سهشنبه 23 آبان 1396 11:07
پریشب روی مبل نشسته بودم و طبق عادت هر شب هوش برتر میدیدم ، پسرم بغلم بود و خمار خواب بود ، که یک دفعه همونجور که نشسته بودم ٥-٦ ثانیه تکون خوردم، خیلی ترسیدم، روی مبل خشکم زده بود و فقط امیر و سفت تر بغل کردم، که همسرم از توی اتاق صدام کرد، دویدم سمت اتاق ، گفتم توام فهمیدی ؟ گفت آره تخت داشت تکون میخورد . به مامانم...