-
واکسن دوماهگی
چهارشنبه 17 آبان 1396 22:12
امروزصبح واکسن دوماهگی پسرم رو زدم، تا ظهرش حالش خوب بود و از ظهر دردش شروع شد و نا آروم بود، اونقدر اذیت بود که حتی رنگش هم از درد سفید شده بود، به تجویز دکتر چهار ساعت یک بار بهش استامنوفین میدم. امروز برای اولین بار پسرم چرخید تا دمر بخوابد . پشت در واکسیناسیون که نشسته بودم ، نوبت یک پسر یک سال و نیمه شد برای...
-
یک مادر کمی خسته
یکشنبه 14 آبان 1396 10:21
بعد از زایمان زندگی ناخواسته در یک شیب سرازیری می افتد که کمی کنترل کردنش سخت میشود، به یک باره فرشته ایی وارد زندگی می شود و باید ٧٠-٨٠ ٪ زمان خواب و بیداری را بهش اختصاص داد ، و وقتی استراحت کم میشود کلافگی و خستگی به آدم چیره میشود ، خیلی باید مقاوم بود که این برهه با عشق و خوشی بگذرد. و بیشترین کسی که میتواند...
-
روزهایی که گل گلی میشوند
یکشنبه 23 مهر 1396 15:45
با پسرم صحبت کرده ام که مامان چان اجازه بده وب لاگم را آپ دیت کنم بعد بیدار شو و پسرم فعلاً خواب است :)) دو روز پیش یک بساط دوست داشتنی برای خودم راه انداختم و عزمم را برای شروع دوباره زندگی جزم کردم. بعد از زایمان توی خانه ماندن و تکرار شیر دادن و آروغ گرفتن و پوشک عوض کردن و خواباندن نوزاد و در کنارش به هم ریختن کل...
-
پاییز محرم
جمعه 7 مهر 1396 18:38
عاشق پاییز و دو هوا بودنش ، همیشه بودم . مهر که می شد همیشه دوست داشتم درس خواندن را شروع کنم، لوازم التحریر بخرم و کتاب و دفتر جلد کنم، یا حتی خواندن یک چیزی را شروع کنم، مثل زبان . امسال هم خیلی تلاش میکنم همان حال و هوا را داشته باشم ، اما بعد از زایمانم اصلاً گرم و سرد شدن هوا را نمی فهمم، فقط گاهی گر میگیرم و...
-
مثل من ؟!
یکشنبه 2 مهر 1396 20:46
یکی از لذت بخش ترین کار این روزهایم ساعت هایی است که کنار پسرم میخوابم و فقط نگاهش میکنم، بو میکنمش و می بوسمش، سر و صورتش را نوازش میکنم و عشق همان چیزی است که کل وجودم را پر میکند. پنج شنبه من و پسرم به خانه برگشتیم و چقدر احساس آرامش داشتم در خانه ام، به خصوص که اینبار تنها نبودم . به نظرم روی اعصاب ترین جملاتی که...
-
تب
شنبه 25 شهریور 1396 02:16
بعد از ظهر احساس کردم پسرم خیلی بی حاله. حتی وقتی هم بیدار شد اصلا گریه نکرد.از صدای بلند جیغ هاش خبری نبود. بهش شیر دادم. توی بغلم احساس کردم میخواد بالا بیاره. بدنش گرم بود. به مامانم گفتم. مامانم اولش میگفت نه چیزی نیست. یه ذره آب اورد و با قاشق بهش میداد. اما پسرم نا نداشت قورت بده. همه رو پس میداد. مامانمم...
-
بیشعوری؟!
جمعه 24 شهریور 1396 19:16
امروز خانواده ی همسرم اومدند دیدن نوه اشون. برادر شوهرم ۳۰۰-۴۰۰ کیلومتر راه به خاطر دیدن پسرمون اومده بود. من توی اتاق بودم چون لباس مناسبی نداشتم. مادر شوهرم از بدو ورود شدیدا سرسنگین بود و من اصلا دلیل اش رو نمیدونستم. از همون اول هم مدام تلفن زنگ میخورد و همه فامیل نمیدونم چرا توی همین نیم ساعت یاد تبریک افتاده...
-
روزهای مادارانگی
چهارشنبه 22 شهریور 1396 23:57
پنج روز است که لقب سنگین و پر مسؤلیت مادر شدن را به دوش میکشم. مادر که میشوی یک دفعه همه چیز تغییر میکند و به جای گوشی تبلت شیشه ی شیر و پوشک دست میگیری. شب بارها بیدار میشوی می بینی و میشنوی که یک فرشته پاک آسمانی کنارت خوابیده و تند تند نفس میکشد و دستهای کوچکش در هم قلاب شده و گاهی هم چنان جیغ میزند مستأصل فقط...
-
شهریور دوست داشتنی
چهارشنبه 8 شهریور 1396 14:35
بالاخره شهریوری که انتظارش را می کشیدم رسید و خیلی زود دارد روزهایش خط می خورد . بین هجوم کارها لحظه ایی سراغ لپ تاپ می آیم تا کمی استراحت کنم. به سرم می زند بیایم سراغ وب لاگم و ببینم پارسال این روزها در چه حالی بودم. یک عالمه انرژی مثبت میگیرم از حال خوب روزهای سال گذشته و این چند خط یادم می اندازد که آری چقدر...
-
روزهای گرم و کشدار تابستان
دوشنبه 30 مرداد 1396 23:05
دیروز از صبح بسکوییت ترد میخوردم و به دستهای ورم کرده ام که مدام گز گز میکرد، نگاه میکردم و عذاب وجدان میگرفتم، ولی کمی که این گزگزها خوب میشد دوباره سراغ بسکویت ترد هایی که یک زمانی اصلاً دوستشان نداشتم، میرفتم و از خوردشان کیفور میشدم. این روزها شدیداً دلتنگ مامان و بابام شده ام و یقین پیدا کرده ام که هیچ کس نمی...
-
خداحافظ شهر کوچک
چهارشنبه 18 مرداد 1396 20:31
خیلی دوست دارم از لحظه لحظه روزهایم بنویسم . اما صبح تا بعد از ظهر سرکارم و بعدش هم آشپزی و لابه لایش جمع وجور کردن وسایل برای اسباب کشی . شب ها هم زودتر از 11:30 نمی توانم بخوابم . البته باز هم میدانم لابه لای کار هایم فرصت نوشتن دارم اما لپ تاپ همیشه مشغول است و همسرم شدیداً درگیر پایان نامه اش است و باید تا شهریور...
-
شمارش روزها
پنجشنبه 5 مرداد 1396 13:16
این روزها تعداد مرخصی هایم زیاد شده ، چون واقعاً کار بی وقفه و دکتر رفتن و مدام از خانه یمان تا شهر در رفت و آمد بودن سخت است. برای همین وقتی سه شنبه بعد از ظهر بعد از کار با همسرم به شهر میایم و من 4 شنبه میروم دنبال سونوگرافی و دکتر و ماما و پنج شنبه هم مراسم شوهر خاله ام است و جمعه هم باز دعوتیم نمی توانم بروم و...
-
مسابقه ایی در راه است
دوشنبه 26 تیر 1396 22:32
جمعه آزمون مرحله سوم هوش برتر بود، و من با کمی حساب کتاب دیدم ضبط برنامه انشالله بعد از زایمان من خواهد بود پس میتونم توی مسابقه شرکت کنم، برای همین آزمون مرحله ی آخر رو که حضوری بود باید میدادم، آزمون توی دبیرستان البرز برگزار میشد.پنج شنبه بعد از ظهر راه افتادیم و توی راه کلی کیف کردیم، یک جایی کنار جاده نشستیم و...
-
روزهای عاشقانه
یکشنبه 25 تیر 1396 20:23
این مدت که سر کار میرم اصلاً روزها و شب هایم را نمی فهمم، آنقدر زود همه چیز دارد می گذرد که باورم نمیشود یک هفته ی دیگر ماه هفتم هم تمام میشود، با این وجود لحظه شماری می کنم برای هفته ی اول مهر و دلم میخواهد این دوماه هم هرچه زودتر تمام شود. این یکی دوهفته هم با همسرم بعد از ظهرها بعد از کار و کمی استراحت مشغول آماده...
-
نوشته ی یک مستاجر
یکشنبه 25 تیر 1396 06:16
چند ماهی هست که به فکر جابه جا شدن از این خانه هستیم. اما آنقدر کرایه ها در این شهر دور از همه چیز بالاست که هر چه حساب کتاب میکنیم می بینیم ارزش جابه جایی ندارد. از طرفی هم خانه ایی که الان هستیم در مقایسه با خانه های دیگر که دیدیم در همین رنج قیمت خیلی خیلی شیک تر و بهتر است. حتی از لحاظ موقعیت شهری هم بهترین جاست....
-
کنکور 96
جمعه 16 تیر 1396 10:57
دیروز من هم کنکور داشتم :)) فقط رفتم که شرکت کرده باشم و برای امسال انشالله با توجه به شرایطم به احتمال خیلی قوی دانشگاه پیام نور مکانیک بخوانم ، به دلیل مشترک بودن واحد هایمان نهایتاً با سه ترم جمع میشود.ولی اینطوری هم میتوانم عضو نظام مهندسی شوم همین اینکه اگر سال آینده عّلم کردند که رشته ام نامرتبط است و نمیتوانم...
-
فکر مهار نشدنی
جمعه 9 تیر 1396 10:23
یکی از هدیه های دوست داشتنی تولدم که یک هفته زودتر گرفتم :) برویم ادامه ی ماجرا شب هم خانه ی مادر شوهر بودیم و فردا صبح جای شما خالی صبح به صرف کله پاچه رفتیم خانه ی مامان بابا جانم، خواهر وسطیه دیشب رفتند مسافرت و برای صبحانه نبودند، خواهر بزرگه و زندایی و دختر دایی برای صبحانه آمدند و حسابی باهم بهمان خوش گذشت، دایی...
-
مراسم...
چهارشنبه 7 تیر 1396 21:47
انقدر خسته ام که احساس میکنم کل بدنم خورد و خاکشیر شده. مچ درد که تقریباً همیشگی شده این روزها. بدن درد به خصوص گرفتگی عضلات پا هم حتی بعد از استراحت دست از سرم برنمیداره. نمیخوام غر بزنم. فقط میخوام حالم رو توصیف کنم البته بخش عمده اش مقصر خودم هستم که پیاده روی و ورزش رو حذف کردم. انشالله از شنبه هردویشان شروع خواهد...
-
یک جمعه ی آرام
جمعه 2 تیر 1396 11:06
برای جمعه ی هفته ی پیش برنامه ریزی کرده بودم که با آمدن مامان بابا و خواهرم به هیچ کدام از برنامه هایم نرسیدم و این شد که بعضی هایشان که در طول هفته هم انجام نشد موکول شد به امروز. بعد از یک هفته ی پر کار واقعاً یک جمعه در خانه بودن می چسبد. دیشب طبق روال هر شب ساعت 10:30 خوابیدم و صبح هم ساعت 7 بیدار شدم. از صبح تا...
-
روزهای پر کار
یکشنبه 28 خرداد 1396 20:34
صبح ساعت 7:30 بیدار میشوم.تا ساعت 8:30 وقت دارم کارهایم را انجام دهم . شروع ساعت کار امروز به خاطر شب قدر ساعت 9 بود. از اینکه زمان دارم خوشحال و هیجان زده ام. تند تند کارهایم را میکنم که حتماً وب لاگم را هم آپدیت کنم. اما یک عالمه کار که تا لحظه ی آخر تمام نمیشود و من کمی حالم گرفته میشود از اینکه باز هم نرسیدم...
-
خانواده
شنبه 13 خرداد 1396 08:46
بعد از ظهر پنج شنبه که راه افتادیم حسابی ذوق دیدن خانواده و شهرم رو داشتم، خواهر بزرگم این چند روز تعطیلات رو قصد کرمانشاه کردند و با وجود دل تنگی شدید نیستن که یه دلی از عزا دربیاریم، اول از همه رفتیم خونه ی خواهرم تا مچ بند طبی ازش بگیرم و از دیدنشون حسابی حالم خوب شد، بعد از اون هم رفتیم خونه ی مادر شوهرم و اونها...
-
چای تابستانه
چهارشنبه 10 خرداد 1396 21:55
امروز همسرم به خاطر پایان نامه اش ساعت ١١ رفت دانشگاه و من با یکی از همکارها که بهش آلرژی دارم تنها شدم، از قضا من با این آقا یک نسبت های فامیلی غیر خونی داریم و همین آشنایی باعث شد وقتی همسرم دنبال نیرو میگشت من این آقا را معرفی کنم و الان با هم همکار شویم ، اوایل این أقا من رو به فامیل همسرم صدا میکرد، بعد ها به...
-
کمی هم از کار
سهشنبه 9 خرداد 1396 07:06
توتانه : چند روز پیش از سر کار که برمیگشتیم به پیشنهاد من رفتیم سراغ توتستان شهر. هر چند هر دویمان خسته بودیم و همسرم هم روزه بود ولی بعد از دوسال عزممان جزم شد که بروم ببینم اینقدر حرف توتستان است چه خبر است. 2-3 دقیقه جاده خاکی بود و بعد توتستان بزرگی که عمر درخت های توتش خیلی کم بودند. کمی توت چیدیم و از گرما سریع...
-
جمعه ی آرام
جمعه 5 خرداد 1396 16:43
بعد از یک ماه کاری شدیداً به جمعه ایی نیاز داشتم که کلی به کارهای خانه ام سروسامانی بدهم و قبل از ظهرش هم کمی بخوابم و یک جمعه ی کشداری باشد که تمام نشود. دیشب خیلی تلاش کردم که دیر بخوابم و مثل گذشته ها ساعت ١٢-١ بخوابم ، اما ساعت ١٠ که شد در حال چرت زدن بودن و از خستگی رفتم برای خواب و ١٠:١٥ خواب بودم :)) صبح طبق...
-
روزهای شلوغ
سهشنبه 2 خرداد 1396 21:05
هر روز صبح که بیدار میشم با خودم میگم کارهامو بکنم میام خاطراتمو می نویسم، بعد مشغول کار میشم و درست لحظه ایی به خودم میام که همسرم بین در ایستاده و میگه بیا دیگه و من ساک نهار رو برمیدارم و میگم تو ماشینو بزن بیرون اومدم.و این رویه ی هر روز تکرار میشه . اوایل هنوز انرژی ام بیشتر بود و گاهاً تا ١١ بیدار بودم ولی یه...
-
کمی گلایه نویسی
شنبه 23 اردیبهشت 1396 12:49
دیروز ، روز بسیار پر کاری بود برای من. کل خانواده ی همسرم مهمان ما بودند. مهمانی را با کمک همسرم خیلی خوب برگزار کردم و برای نهار ماهی شکم پر و چیکن استراگانف پخته بودم که واقعاً از خودم راضی بودم و غذاها واقعاً خوشمزه شده بود. سالاد کلم درست کردم با طراحی جدید و قشنگ. جالب بود آقای دکتر که عموماً حرفهایش یک جور خاصی...
-
اردیبهشت
یکشنبه 17 اردیبهشت 1396 07:20
ساعت 4:15 رسیدم خونه . درست همون ساعت همیشگی که همسرم میرسید.مشغول شام پختن شدم و روی مبل جلوی تلویزیون دراز کشیدم تا کمی استراحت کنم. چشمهامو بستم .2-3 ماه پیش در نظرم اومد که نهارم رو بار میذاشتم و جلوی تلویزیون خوابم میبرد . یه خواب سراسر هول ازنسوختن غذا و غذایی که همیشه میسوخت و من ساعت 4 با چشم های پف کرده از...
-
روزهای اول کار
سهشنبه 5 اردیبهشت 1396 07:39
سه روز شد که کارم رو شروع کردم. خیلی بهتر از اون چیزی بود که فکرش رو میکردم. درسته محیط کارگاهی هست ولی با روحیه ی من سازگار :) . با اینکه من بیشتر کارم رو قراره توی دفتر باشم و کمتر توی خط پرس و مونتاژ میرم ولی چون دفتر ما فعلاً توی یکی از سوله های کارگاهی است مورد عنایت سر و صداهای دستگاه ی پرس هستیم. روز اول چون از...
-
بهارانه
چهارشنبه 30 فروردین 1396 10:41
این روز ها اتفاقات خوب اونقدر زیاد هستند که اصلاً نمی دونم این روزها خودشان حالشان خوب شده یا من حالم خوب است و همه چیز را خوب می بینم. پنج شنبه با پدر و مادر همسرم راهی تهران شدیم و شب خانه ی برادر شوهر خوابیدیم و صبح من و همسرم برای امتحان استخدامی ایران ایر از خونه بیرون زدیم. 3-4 نفر از دوستهای دانشگاه هم اونجا...
-
کلاس آموزشی
یکشنبه 20 فروردین 1396 11:00
دیروز یک دوره آموزشی کاری برای گروه بازرسین برگزار میشد که همسرم به مدیرش گفت اگر امکان داشته باشه من هم توی دوره قبل از شروع کار باشم، که خدا رو شکر موافقت شد ،شب قبل از کلاس با همسرم رفتیم مانتو خریدم،انقدر همه چیز گرون بود که مانتو شلوار اداری ٢٤٥ هزار تومن به نظرم مناسب بود،بعد از اون هم رفتیم فروشگاه و لوازم...