یادداشت های یک مادر دانشجو

افکار و روزنوشت های یک خانم مهندسِ مادر

یادداشت های یک مادر دانشجو

افکار و روزنوشت های یک خانم مهندسِ مادر

ماه شهر آشوب

w931730_photo_2026-07-23_13-23-50.jpg

2 شهریور

بچه ها میخوان با گوشی ام باز کنن میگم هرکس با من بیاد نون بخریم منم خوشحالش میکنم و بهش گوشی میدم. اینطوری میشه که هر دوتاشون با من میان. والا میگه با اسکوتر بیام. میگم بیا یکم قدم بزنیم. غر میزنه که یارا خسته بشه تو بغلش میکنی منم خسته میشم. میگم قرار نیست بغلش کنم. 

باهم پیاده میریم کل مسیر شاید ۱۰ دقیقه هم نشه . واسم خیلی جالبه والا بیشتر به آدم ها و اجسام توجه داره و یارا بیشتر به طبیعت، درخت ها و گل ها .

دم دمای غروبه . خورشید طلایی و آسمون کمی نارنجیه. از دم مدرسه والا رد میشیم. میگه خوبه به کوروش نزدیکه هر وقت خوراکی خواستم بیام بخرم. مامان مدرسه امون بوفه داره؟

تو فکر میرم که شاید امسال واسش نسبت به سالهای دیگه سخت تر باشه چون بزرگتر شده. دوباره چالش پیدا کردن دوست و بچه هایی که واقعا نمیدونم قراره چطوری باشن. کلاس چهارمه و چهار بار مدرسه اش رو عوض کردیم. امیدوارم حداقل این سه سال آخر همینجا بمونه!

یارا میگه من پیش دبستانی نمیرم بچه ها ش فحش میدن. میگم مامان پیش دبستاتی بچه ها خوبن منم شما رو جای خوب ثبت نام میکنم. میگه پس چرا والا رو مدرسه ایی بردی که بچه هاش فحش میدادن؟

6 شهریور:

نه اینکه روزها عادی و تکراری باشه و حرفی برای گفتن نباشه ولی اونقدر زیاد هست که مغزم از نوشتن خالی شده. این هفته مادر و پدر همسرم خونه ی ما بودن از راه که میومدم جمع و جور میکردم و شام میپختم و شب بی هوش میشدم. یک روزش بچه ها تنها بودن و از این بابت که اونها پیششون هستن خوشحال بودم. هر چند یارا از دست پدر همسرم شاکی بود و میگفت مگه خونه ی خودشونه که هی به من میگه اینجا اینکارو نکنم و .... .

خواهرم اومدن تهران ولی از جایی که همسرش از دی ماه با کل خانواده قطع رابطه کرده خونه ی ما نیومدن! ته دلم ناراحت بودم که چرا باید خواهرم توی شهر من باشه و خونه ی من نیاد ولی از طرفی هم به همسرش که فکر میکردم که الان قراره ببینمش و به همه چیز گیر بده تپش قلب میگرفتم.

از طرف شرکت دوتا دوره شرکت کردم یکی اش همین امروزه . فکر میکردم قراره حضوری باشه و از اینکه شاید دامنه ارتباطام بیشتر میشد خوشحال شدم و وقتی فهمیدم آنلاینه ناراحت شدم. 

همسرم پدر و مادرش رو برد شهرشون ولی من نرفتم . از لحاظ جسمی تحمل مسافرت 1-2 روزه نداشتم.  مادر همسر میگفت حالا موقع برگشت همسر تنهاست تو هم بیا. گفتم نمی تونم خیلی خسته ام واقعا. ولی ته حرفش باز این بود که بچه ام گناه داره! و یادم میافته سال ها چقدر از این قبیل رفتارها دل شکسته میشدم و الان هیچ ناراحتی به دلم راه نمیدم.

دیشب به استاد دوم  ارشدم  پیام دادم که این مواردی که گفتی توی مقاله اصلاح کنم به این دلایل نمیشه. بعد پیام داده که دیگه قرار نشد اینجا پراکنده بنویسی توی همون فایل ورد همه چیز رو اعمال کن! یک لحظه از لحنش حالم بد شد. یاد روزهایی افتادم که با استاد راهنمای اولم چقدر با تحکم و تحقیر با دانشجو حرف میزدن. میگم هر اصلاحی که باید انجام بشه زمانبره گفتم اینجا بگم که دوباره کاری نشه. میگه مشکلی نیست همون جا بنویس هر تغییری لازم بود رو میگم !

استاد راهنمای اول هم برای اولین بار در این یک سال پیام میده که از مقاله خبری نشد؟؟؟ خیل راحت جوابش رو میدم و استرسی که هر بار حتی موقع دیدن اسمش هم میگرفتم خبری نیست.

با خودم میگم بعد از دفاع دکتری میرم پیش استاد راهنمای اول ارشد و میگم ممنون که نه شما نه استاد دوم من را برای دکتری انتخاب نکردید!

رفتار استاد دکتری ام واقعا محترمانه است. درسته اون هم اگه تنبلی و سهل انگاری ببینه قاطی میکنه و دانشجو رو با خاک یکی میکنه ولی در حالت عادی وقتی تلاش دانشجو رو میبینه خیلی واسش احترام قائله.علاوه بر این خیلی پیگیر و مسئول هست در برابر دانشجوش.

+ به AI پیام میدم که ببین من یک مادرم، صبح تا 4 سرکارم بعد از اون میام خونه رو مرتب میکنم و شام میپزم و فرصتی برای کارهای دیگه نیست. اکثر پنج شنبه ها و روزهای تعطیل هم سر کار هستم. مقاله دارم مینویسم و نرم افزار برای پژوهش دکتری. چی کار کنم که به همه ی کار هام برسم؟ جوابش این بود که شما یک ابر قهرمان نیستید که به همه ی این کارها برسید باید یک سری کارها به افراد دیگه ایی بسپرید و از اونها کمک بخواید. و چقدر درست و ساده گفت. مشکل من خیلی وقت ها اینه که میخوام ابر قهرمان باشم و نمیشه بعد از خودم ناراضی و خسته میشم.

به همین خاطر برای نرم افزار از کسی که خبره این کاره کمک گرفتم برای ساخت مدل اولیه . گفت آموزش شبیه سازی این کار 35 ت میشه! چهارشنبه فیلم آموزشی رو فرستاد و میخواستم دیروز که تنهام شروع کنم ولی اصلاح مقاله تا 12 شب طول کشید امروز هم که 8 تا 4 کلاس دارم. 

+ این روزها خیلی به عمل بینی فکر میکنم . نه عروسکی و مدرن فقط در حد رفع ایراد هرچند فعلا به خاطر هزینه اش فعلا منتفیه. و همیشه اون روزی رو یادم میاد که عمه کوچیکه وقتی بینی اش رو عمل کرد توی دلم گفتم واا عمه با دوتا بچه دیگه عمل بینی میخواست برای چی ؟  این حدیث مدام توی ذهنم میاد که:

مَنْ عَیَّرَ الدُّنْیَا لَمْ یَخْرُجْ مِنْهَا إِلَّا أَنْ یَبْتَلِیَ بِهَا»

کسی که دنیا را سرزنش و نکوهش کند، از دنیا بیرون نمی رود مگر اینکه خود به آن مبتلا شود.

 +یه آهنگ دیگه از طاهر قریشی گوش میکنم "ماه شهر آشوب" به نظرم خیلی قشنگه شاعرش بدرالدین هلالی استرابادی هست. اولین باره که اسم این شاعر رو می شنوم سرچ میکنم و می فهمم از شاعران قرن 9-10 بوده و اصالتا از ترک های جغتایی بوده. و باز سرچ میکنم که جغتای کجاست. میفهمم مال استان خراسان رضوی هست و تا سال 86 جزو شهرستان سبزوار بوده. این همه شعر های اصیل و عاشقانه که ازشون بی خبریم. میگن به چیزی که دست تو نبوده مثل ملیتت نباید افتخار کنی ولی ایرانی بودن واقعا افتخار داره! این هفته که برم کلاس خط به استادم میگم این بیت رو بهم سرمشق بده.

ماه شهر آشوب من هرگه به راهی بگذرد

شهر پر غوغا شود چونان که ماهی بگذرد

....

چون به ره می بینمش بی خود تظم میکنم

همچون مظلومی که بر وی پادشاهی بگذرد

عکس نوشت : زاویه دید من در شرکت :)