از شنبه که گذشت :
ساعت 10:30 بود که استادم پیام داد جلسه امروز کنسله. ناراحت شدم که جلسه ی بعدی رو چطوری برگزار کنم. امروز چون مرخصی بودم خیلی شرایط خوبی بود. از طرفی هم خیلی آماده نبودم و کار خاصی نکرده بودم برای همین خیلی هم بد نشد. برای نهار پاستا نه چندان خوشمزه درست کردم و والا خودش تنهایی رفت مدرسه و من کیف یارا رو چیدم و آماده اش کردم بریم پیش دبستانی . بند لباسشو دور دستش می تابوند و با استرس می گفت من نمیرم. هر طوری بود راهی شدیم. گریه کرد توی پله ها نشست کفش هاشو نمی پوشید ولی رفتیم. وقتی رسیدیم توی حیاط ایستاد و گفت نمیام. مدیرشون از پشت میز گفت پیام دادم مربی اشون سرما خورده نمیاد. امروز کلاس نیست. و این شد که به جای کلاس راهی پارک شدیم. روی نیمکت زیر درخت نشستم . بارون شدید شد. گفتم بیا اینجا بشین خیس میشی. گفت میخوام خیس بشم سرما بخورم نرم پیش دبستانی.
سکانس اول :
یه نم بارون میزنه. بدو بدو میره وسایل تو کمد رو میریزه بیرون و چتر له و داغونش رو میکشه بیرون و میگه. مامان ببخشید بی زحمت وسایلی که ریختم رو بچین توی کمد. میره توی تراس و دست به کمر با چهره ایی پر غرور صدام میکنه. چترش شکسته اش رو گذاشته روی بند لباس ها تا لباس ها خیس نشن. میگه : فکر خوبی کردم ؟
سکانس دوم :
پنج شنبه است و تو مسیریم که من رو برسونن سر کار و خودشون برن پردیس برای پاره ایی از امور ! میگه کاش امروز پیش دبستانی تعطیل نبود. همسرم زیر لب میگه حسنی به مکتب نمی رفت. میپرسم چرا ؟ میگه که با بابا میرفتیم کارهاشو بکنه بعد دیر میرسیدیم و من نمی رفتم پیش دبستانی!
سکانس سوم :
شرکت پارکینیگ یا حتی سایبان نداره برای ماشین برای همین ترجیح میدم خیلی وقت ها با اسنپ برم یا همسرم من رو برسونه چون تقریبا ۶ کیلومتر از خونه ما فاصله داره. با سرویس علاوه بر اینکه زمان زیادی میگذره از سگ های توی مسیر هم میترسم. دیروز همسرم رو بیدار کردم که من رو برسونه خیلی خسته و خواب آلود بود . غر زد که هر روز منم با تو میام سرکار و .... بعد از اون همسرم برای کاری باید میرفت پردیس با بچه ها باهم رفتن. توی راه کماکان همسرم به غر زدن ادامه میداده و یارا میگه: میدونی بابا من بزرگ شدم میخوام ماشین بخرم بعد خودم هر روز مامان رو می رسونم و میرم دنبالش.
سکانس چهارم:
ساعت 3:45 صبح .دو ساعتی هست بیدارم و دارم با نرم افزار سر و کله میزنم و لیوان چایی پشت سر هم کمکم میکنه سرحال بمونم. صدای خنده هاش میاد. چند بار با صدای بلند میخنده. میرم توی اتاقش. 180 درجه چرخیده. بالشت میذارم زیر سرش و پتو روش میکشم. دستمو میگیره و بغلم میکنه. توی عالم خواب میگه مامان شما هم پیشم پایین تخت میخوابی ؟ میگم بله. میگه صبح بشه نمیری سر کار ؟ میگم نه . دستش شل میشه و میافته و خوابش میره. این یعنی خیالش راحت شد. سرم رو میذارم روی پتوش و سعی میکنم بغض ام رو فرو بدم ولی روزهایی که با همسرم میومد دنبالم و میخوند :" کاش سرکار مامان چسبیده بود به خونه ، تا می تونست همیشه کنار من بمونه" در نظرم میاد و قطره اشکم می چکه. ولی باید قوی بود. حالا حتی اگه از لحاظ روحی هم خانه دار بودن رو بتونم بپذیرم ولی از لحاظ مالی باید سرکار برم. ببخشید پسرم ...
سکانس پنجم : والا به داداشش میگه یه لحظه برو . و یارا میره. آروم میگه مامان اون موقع هایی که من رو دعوا میکردی من میرفتم توی اتاق بهت فحش میدادم ولی الان میدونم کارم بد بوده به جاش میرم گریه میکنم و میگم مامان گل. از همه ی حرفهایی که توی حرفش هست میگذرم و فقط به این فکر میکنم که والا 9 ساله اونقدر بزرگ شده که بفهمه یکسری حرفها رو نباید جلوی برادرش بزنه .
سکانس ششم : بغض آلود و مضطرب میگه مامان در مورد تکالیفم بعد از ظهر چی گفتی؟ من که نمیدونم از لایه چندم خوابم پریدم بیرون میگم نمیدونم یادم نیست. داره بغضش کم کم تبدیل به گریه میشه مامان گفتی اشتباه نوشتم بعد از پارک بهم میگی ولی من درستشون نکردم. میگم باشه صبح بهت میگم. میگه آخه دیر میشه. میگم نه فردا نمیرم سرکار نگران نباش. از اتاق میره بیرون بدون بغض با خیال آسوده به همسرم میگه صبح مامان واسم توضیح میده!
بعد از دو هفته فرصت میکنم لپ تاپ رو باز کنم تا به کارهای دانشگاه رسیدگی کنم ولی بدون هیچ فکری یه موزیک آروم پخش میکنم و وب لاگم رو باز میکنم. ساعت 6 که بیدار شدم گفتم هیچ کاری نمیکنم و فقط پایان نامه ! میگم اول چایی دم کنم و شروع کنم. کتری رو روشن میکنم. تا آب کتری جوش بیاد خوبه کابینت ظرفهای فریزری رو مرتب کنم. مشغول میشم . تموم که میشه چایی رو دم میکنم . لباس های انباشه شده توی سبد لباس های کثیف که سر ریز شده رو تفکیک میکنم و ماشین لباس شویی رو روشن میکنم. روی میز کامپیوتر پر از خنزر پنزر و برگه و هرچی فکرش رو نمیشه کرد هست. مرتب میکنم و میز خاک گرفته رو دستمال میکشم . دکمه ی لپ تاپ رو میزنم تا کارم رو شروع کنم. نفس های عمیق همسرم تبدیل به خروپف میشه . لپ تاپ رو میزنم زیر بغلم و میام توی حال. میزنهار خوری هم دست کم که هیچی دست بالای میز کامپیوتر رو داره. مرتب میکنم و دستمال میکشم. یک وجب خاک روی همه چیز نشسته. پلاستیکی که روی رومیزی کشیدم رو مرتب میکنم چندجایی اش کنده و پاره شده ، الان میفهمم خورده های پلاستیکی که هر از گاهی از کف خونه جمع میکردم از کجاست.چایی میریزم تا با خرماهایی که دیشب گرون خریدم بخورم. خرما با روکش شکلات . فکر کنم 10 تا دونه خرماست که با تخفیف شد 260 تومن. یعنی هر دونه خرما 26 هزار تومن.
مدیر عامل شرکتمون هر ماه مسابقه کتابخوانی برگزار میکنه و ماه پیش به حدود 50 نفر جایزه 1 میلیون تومانی و نفر اول 5 میلیون داد. ماه پیش شرکت کردم ولی روز آزمون از شدت درد اونقدر به خودم میپیچیدم که فراموشم شده بود برای همین آزمون ندادم. برای بچه هایی که ثبت میکنن کتاب رو از برنامه طاقچه میخره و لینک رو واسمون میفرسته. این ماه کتابی که باید بخونیم "اثر مرکب" هست. کتابی که شاید بالای 70% آدم های اهل کتاب خونده باشند.پادکستش رو دانلود کردم و شب ها قبل از خواب گوش میکنم و میخوابم.خرما رو که میخورم یاد یه جمله ایی از کتاب می افتم، یه چیزی که توی زندگی امون اصلا رعایت نمیکنیم ." باید حساب سکه های ته جیبتان را هم داشته باشید."
با خودم فکر میکنم شرایط خیلی سخت و آزار دهنده است. ولی (حداقل برای زندگی خودمون ) به این نتیجه رسیدم چیزی که بیشتر اذیتمون میکنه اینه که نپذیرفتم توی شرایط جنگی داریم زندگی میکنیم. تا چند ماه پیش زیر بمب و موشک واقعی و الان تحت محاصره اقتصادی! خب این یعنی یک جنگ تمام عیار! و چطور انتظار داریم توی شرایط جنگی و بحرانی عادی زندگی کنیم؟! وقتی بپذیرم الان بحرانی ترین روزهای این 30 و اندی سال از زندگی ام رو دارم تجربه میکنم و نمی تونم مثل روزهای عادی زندگی کنم توقع ام از شرایط پایین میاد و شاید حالم بهتر بشه. باید مدیریت مالی (هرچند چیزی نمی مونه که مدیریت بشه) ، مدیریت احساسات و ... را حسابی تقویت کنیم. وقتی مدیر عامل شرکت توی این شرایط سخت اقتصادی که محموله هاش از هر روز ارسال رسیده به گاها یک ماه ارسال به جای فکر به تعدیل و خواباندن کار تولید مسابقه کتابخوانی برای بهتر شدن حال من و امثال من برگزار میکنه یعنی مدیریت و روانشناسی و ... در قالب یک مرد ایرانی تمام عیار به نمایش گذاشته.
درست نقطه ی مقابلش آدم هایی هستند مثل لاله مرزبان که تو شرایط جنگی که خانم های کشورش شاید مدت هاست از مسائل مربوط به آزادی گذر کردند و با هر نوع پوششی توی جوامع مختلف ورزشی، علمی و غیر علمی موفق ترین اند و پای به پای مردانش ( و شاید حتی خیلی هم جلوتر) توی این شرایط جنگی همه چیز را دارند مدیریت میکنند، به جای همدردی با مردم له شده زیر بار فشار محاصره اقتصادی درآزاد ترین و لاکچری ترین ظاهر ممکن دم از آزادی میزنه!چقدر مسخره است دنیایی که دختری مثل شما نقشی مثل "آبان" رو که یه زن تمام عیار از لحاظ نبوغ، هوش ،زیبایی،اعتماد به نفس، مدیریت احساس و ... داره رو برای ما بازی میکنی که تا نماد واقعی یک "زن علیه زن " باشید و اونوقت برای اونور آبی ها نقش یک زن چرک بد بخت مفلوک رو بازی میکنید تا بهتون جایزه بدن!!
از خیلی ها شنیدیم که وقتی اومدن ایران، خانم های ایرانی رو خیلی موفق و تحصیل کرده تر از از خانم های کشور خودشون دیدند و چقدر اون ها ما رو درست تر از خیلی از این خانم های ایرانی نما دیده اند.
ساعت 8 شد و بعد از گذشت دو ساعت که به خودم قول داده بودم هیچ کاری به جز پایان نامه انجام ندهم، هیچ کاری برای پایان نامه ام نکردم. امیدوارم بچه ها حداقل یک ساعت دیگه به خوابشون ادامه بدن و من بتونم شروع کنم!چایی سوم رو میریزم و با سومین خرما که مجموعا میشه 78 هزار تومن کارم رو شروع میکنم.
این مرد کوچک را ز خاطر میبری بانو
حالا که در سرها در آوردی سری بانو
من خوب میدانم که تو در پشت هر لبخند
در آستینت اژدها می پروی بانو
محمد علی رضازاده
پ.ن : حالا در راستای مدیریت مالی خیلی دوست تئاتر سیاوش رو برم
بلیط اش از 500 تا 2700 هست. البته اقساط هم میشه خرید کرد. نمیدونم بتونم یا نه

همسرم دیروز به قصد برگرداندن پدر و مادرم و همین طور ادامه جلسات درمان دندان خودش قصد سفر کردند. برادرش هم تماس گرفت که من هم با شما میام. گویا مادر شوهر یک هفته ایی بود درگیر ویروس کرونا بوده و خیلی بد حال بوده . از جایی که کارهای دانشگاه حسابی عقب افتاده بود و مسافرت هم 1-2 روز بیشتر نبود ترجیح دادم خونه بمونم. سر کار بودم و دیدم از خونه بهم زنگ میزنه. میدونستم یاراست که به تازگی شماره من رو حفظ شده. میگفت میشه شما هم با ما بیای ؟ اصلا من و شما و والا بریم. بابا هم که نمی تونه تنها بمونه بابا رو هم با خودمون می بریم. توی اوج کارها و بدو و بدو باید 5 دقیقه صبر میکردم که با کلی فکر و مکث بهش بگم اجازه بده بیام خونه صحبت میکنیم.
وقتی رسیدم خونه واسش توضیح دادم و با اینکه قبول نکرد ولی پذیرفت که من همراهی اشون نمیکنم . وقتی لباس پوشیدم که دم در ازشون خداحافظی کنم با خوشحالی بالا و پایین پرید که باهامون میای ؟ توی ماشین یکی از اسباب بازی هاشو بهم داد گفت اینو از من یادگاری داشته باش که دلت واسم تنگ نشه.تو بهم چی یادگاری میدی؟ چیزی نداشتم که بهش بدم گفت یه لباس از خودت بده. رفتم توی خونه و یکی از روسری هامو بهش دادم و چنان این روسری رو در آغوشش گرفت که خودم رو با لبخند نگه داشتم وقتی در خونه رو بستم با صدای بلند گریه کردم. و این اولین باری بود بعد از سال هایی سخت پخته شده بودم از فراق کسی داشتم گریه میکردم.
پ.ن: 17 شهریور تولد بچه ها بود و والا که دیگه سر از حساب و کتاب در میاره روز شماری میکرد برای روز تولد . صبح روز تولد زنگ زد به موبایلم که مگه امروز تولدم نیست چرا کسی خونه نیست پس؟ واسش توضیح دادم که بعد از ظهر تولد میگیریم. یک ساعت بعد یارا زنگ زد مگه امروز تولد هر دوتامون نیست ؟
-چرا مامان هست
-پس چرا والا میگه تولد تو یه روز دیگه است
- نه مامان جان امروز تولد هر دوتاتونه
- آدم که نباید دادشش کوچیکشو اذیت کنه. ببین محمد چقدر با بچه های کوچیک مهربونه.
مدیرم مدام پیام میداد که این فایل چی شد ؟ قول دادم تا ساعت 9 بفرستم! از جایی که من تا ساعت 7 امروز صبح اصلا خبر نداشتم که قرار این آزمایش ها انجام بشه . وسط پیام های مدیر هم بچه ها چند دقیقه یک بار زنگ میزدند که چون امروز تولدمونه زودتر بیا!
ساعت 11 بالاخره فایل رو فرستادم و انقدر خسته شده بودم که برای من انگار ساعت کاری تموم شد.
عکس نوشت: صبح ساعت 6 بیدار شد که از من خداحافظی کنه. ریموت رو بهش دادم که وقتی میرم در رو ببنده . از پشت پنجره باهام خداحافظی میکرد و من تمام وجودم پیشش می موند. به هوش مصنوعی عکس رو دادم میگم خونه امون رو شیک کن ولی به چهره بچه پشت شیشه دست نزن و تغییر نده. خب خدا رو شکر خونمون به جای چند صد میلیون هزینه با لمس ساده ی صفحه ی گوشی حسابی تر تمیز و قشنگ شد ولی یارای فرفری هم با یه بچه ی دیگه جایگزین شد.
با خودم فکر میکنم یعنی یه روزی از همین روزها اینقدر قدرت تکنولوژی بالا میره که به همین راحتی هر چی رو میخوای تغییر بدی. یه روزی یه چیزهایی خیلی غیر منطقی و نشدنی بود ولی امروز جزو بدیهات زندگی شده.

2 شهریور
بچه ها میخوان با گوشی ام باز کنن میگم هرکس با من بیاد نون بخریم منم خوشحالش میکنم و بهش گوشی میدم. اینطوری میشه که هر دوتاشون با من میان. والا میگه با اسکوتر بیام. میگم بیا یکم قدم بزنیم. غر میزنه که یارا خسته بشه تو بغلش میکنی منم خسته میشم. میگم قرار نیست بغلش کنم.
باهم پیاده میریم کل مسیر شاید ۱۰ دقیقه هم نشه . واسم خیلی جالبه والا بیشتر به آدم ها و اجسام توجه داره و یارا بیشتر به طبیعت، درخت ها و گل ها .
دم دمای غروبه . خورشید طلایی و آسمون کمی نارنجیه. از دم مدرسه والا رد میشیم. میگه خوبه به کوروش نزدیکه هر وقت خوراکی خواستم بیام بخرم. مامان مدرسه امون بوفه داره؟
تو فکر میرم که شاید امسال واسش نسبت به سالهای دیگه سخت تر باشه چون بزرگتر شده. دوباره چالش پیدا کردن دوست و بچه هایی که واقعا نمیدونم قراره چطوری باشن. کلاس چهارمه و چهار بار مدرسه اش رو عوض کردیم. امیدوارم حداقل این سه سال آخر همینجا بمونه!
یارا میگه من پیش دبستانی نمیرم بچه ها ش فحش میدن. میگم مامان پیش دبستاتی بچه ها خوبن منم شما رو جای خوب ثبت نام میکنم. میگه پس چرا والا رو مدرسه ایی بردی که بچه هاش فحش میدادن؟
6 شهریور:
نه اینکه روزها عادی و تکراری باشه و حرفی برای گفتن نباشه ولی اونقدر زیاد هست که مغزم از نوشتن خالی شده. این هفته مادر و پدر همسرم خونه ی ما بودن از راه که میومدم جمع و جور میکردم و شام میپختم و شب بی هوش میشدم. یک روزش بچه ها تنها بودن و از این بابت که اونها پیششون هستن خوشحال بودم. هر چند یارا از دست پدر همسرم شاکی بود و میگفت مگه خونه ی خودشونه که هی به من میگه اینجا اینکارو نکنم و .... .
خواهرم اومدن تهران ولی از جایی که همسرش از دی ماه با کل خانواده قطع رابطه کرده خونه ی ما نیومدن! ته دلم ناراحت بودم که چرا باید خواهرم توی شهر من باشه و خونه ی من نیاد ولی از طرفی هم به همسرش که فکر میکردم که الان قراره ببینمش و به همه چیز گیر بده تپش قلب میگرفتم.
از طرف شرکت دوتا دوره شرکت کردم یکی اش همین امروزه . فکر میکردم قراره حضوری باشه و از اینکه شاید دامنه ارتباطام بیشتر میشد خوشحال شدم و وقتی فهمیدم آنلاینه ناراحت شدم.
همسرم پدر و مادرش رو برد شهرشون ولی من نرفتم . از لحاظ جسمی تحمل مسافرت 1-2 روزه نداشتم. مادر همسر میگفت حالا موقع برگشت همسر تنهاست تو هم بیا. گفتم نمی تونم خیلی خسته ام واقعا. ولی ته حرفش باز این بود که بچه ام گناه داره! و یادم میافته سال ها چقدر از این قبیل رفتارها دل شکسته میشدم و الان هیچ ناراحتی به دلم راه نمیدم.
دیشب به استاد دوم ارشدم پیام دادم که این مواردی که گفتی توی مقاله اصلاح کنم به این دلایل نمیشه. بعد پیام داده که دیگه قرار نشد اینجا پراکنده بنویسی توی همون فایل ورد همه چیز رو اعمال کن! یک لحظه از لحنش حالم بد شد. یاد روزهایی افتادم که با استاد راهنمای اولم چقدر با تحکم و تحقیر با دانشجو حرف میزدن. میگم هر اصلاحی که باید انجام بشه زمانبره گفتم اینجا بگم که دوباره کاری نشه. میگه مشکلی نیست همون جا بنویس هر تغییری لازم بود رو میگم !
استاد راهنمای اول هم برای اولین بار در این یک سال پیام میده که از مقاله خبری نشد؟؟؟ خیل راحت جوابش رو میدم و استرسی که هر بار حتی موقع دیدن اسمش هم میگرفتم خبری نیست.
با خودم میگم بعد از دفاع دکتری میرم پیش استاد راهنمای اول ارشد و میگم ممنون که نه شما نه استاد دوم من را برای دکتری انتخاب نکردید!
رفتار استاد دکتری ام واقعا محترمانه است. درسته اون هم اگه تنبلی و سهل انگاری ببینه قاطی میکنه و دانشجو رو با خاک یکی میکنه ولی در حالت عادی وقتی تلاش دانشجو رو میبینه خیلی واسش احترام قائله.علاوه بر این خیلی پیگیر و مسئول هست در برابر دانشجوش.
+ به AI پیام میدم که ببین من یک مادرم، صبح تا 4 سرکارم بعد از اون میام خونه رو مرتب میکنم و شام میپزم و فرصتی برای کارهای دیگه نیست. اکثر پنج شنبه ها و روزهای تعطیل هم سر کار هستم. مقاله دارم مینویسم و نرم افزار برای پژوهش دکتری. چی کار کنم که به همه ی کار هام برسم؟ جوابش این بود که شما یک ابر قهرمان نیستید که به همه ی این کارها برسید باید یک سری کارها به افراد دیگه ایی بسپرید و از اونها کمک بخواید. و چقدر درست و ساده گفت. مشکل من خیلی وقت ها اینه که میخوام ابر قهرمان باشم و نمیشه بعد از خودم ناراضی و خسته میشم.
به همین خاطر برای نرم افزار از کسی که خبره این کاره کمک گرفتم برای ساخت مدل اولیه . گفت آموزش شبیه سازی این کار 35 ت میشه! چهارشنبه فیلم آموزشی رو فرستاد و میخواستم دیروز که تنهام شروع کنم ولی اصلاح مقاله تا 12 شب طول کشید امروز هم که 8 تا 4 کلاس دارم.
+ این روزها خیلی به عمل بینی فکر میکنم . نه عروسکی و مدرن فقط در حد رفع ایراد هرچند فعلا به خاطر هزینه اش فعلا منتفیه. و همیشه اون روزی رو یادم میاد که عمه کوچیکه وقتی بینی اش رو عمل کرد توی دلم گفتم واا عمه با دوتا بچه دیگه عمل بینی میخواست برای چی ؟ این حدیث مدام توی ذهنم میاد که:
مَنْ عَیَّرَ الدُّنْیَا لَمْ یَخْرُجْ مِنْهَا إِلَّا أَنْ یَبْتَلِیَ بِهَا»
کسی که دنیا را سرزنش و نکوهش کند، از دنیا بیرون نمی رود مگر اینکه خود به آن مبتلا شود.
+یه آهنگ دیگه از طاهر قریشی گوش میکنم "ماه شهر آشوب" به نظرم خیلی قشنگه شاعرش بدرالدین هلالی استرابادی هست. اولین باره که اسم این شاعر رو می شنوم سرچ میکنم و می فهمم از شاعران قرن 9-10 بوده و اصالتا از ترک های جغتایی بوده. و باز سرچ میکنم که جغتای کجاست. میفهمم مال استان خراسان رضوی هست و تا سال 86 جزو شهرستان سبزوار بوده. این همه شعر های اصیل و عاشقانه که ازشون بی خبریم. میگن به چیزی که دست تو نبوده مثل ملیتت نباید افتخار کنی ولی ایرانی بودن واقعا افتخار داره! این هفته که برم کلاس خط به استادم میگم این بیت رو بهم سرمشق بده.
ماه شهر آشوب من هرگه به راهی بگذرد
شهر پر غوغا شود چونان که ماهی بگذرد
....
چون به ره می بینمش بی خود تظم میکنم
همچون مظلومی که بر وی پادشاهی بگذرد
عکس نوشت : زاویه دید من در شرکت :)
19 مرداد
بر خلاف خیلی از روزها که بین 5-6 صبح بیدار میشوم، از خستگی کارهای خانه و بیدار ماندن برای کار کردن روی مقاله همسرم ساعت 8 به زور چشمهامو باز میکنم و فکر میکنم چقدر اتاق خواب پر نوره. عین یه چوب خشک از روی زمین بلند میشم. باز هم تنبلی کردم و برای خودم تشک ننداختم. شاید انتظار داشتم تا صبح بیدار بشم و برم روی تخت خودم بخوابم. کل کمرم گز گز میکند. به نظر علایم خوبی نیست ولی من بی خیال در دل میگویم برای همان دو دیسک بیرون زده است.
صدای یک آهنگ غمگین یا نوحه ... نمی تونم تشخیص بدم و صدای شیون و گریه ی خانم همسایه. اون موقع صبح حتما اتفاقی افتاده که اینطور گریه میکند. همسرش با موهای یک دست سفید و بدن یک دست خالکوبی شده اش جلوی چشمم می آید. جوانتر از آن است که بخواهم به سوگ نشتن همسرش را تصور کنم. ولی این روزها چی سرجای خودش هست که مرگ سن و سال بشناسد.
بعد از ظهر که میرویم کلاس خوش نویسی دنبال پارچه ی سیاهی یا چیزی شبیه آن جلوی در خانه یشان میگردم ولی نیست. خیالم راحت میشود ولی برخلاف خیلی از روزها خبری از مرد همسایه درحالی که با پیرهن اتو کرده سفید در حال آب گرفتن روی دنای نوک مدادی همیشه برق انداخته اش است، نیست. از فرم لباس هایش احتمال میدادم کارمند فرودگاه باشد ولی هیچ وقت همسرم نپرسید. فقط وقتی بهش گفتم بالاخره همسایه است و بزرگتره هر وقت دیدی اش سلام کن و همسرم در جواب گفتم بدم میاد ازشون از خودش که با اون سر و وضع میاد توی تراس و دخترش که ... و من حرفش را قطع می کنم و میگویم یه سلام که این همه داستان نداره و وقتی برای اولین بار با مرد همسایه سلام علیک میکنه با خوش رویی جوابش رو میده و میگه برو روی پشت بام چک کن دینام کولرت رو ندزدیده باشن. واسه ما و اکثر همسایه ها را که دزدیده اند و همسرم همان شب با برادرش میرود روی پشت بام و مرد همسایه را دعا میکند که 10-15 میلیون هزینه از روی دستمان برداشت.
20 مرداد
صبح ساعت 5 بیدار میشوم. ایمیل ام را چک میکنم و فایل نهایی مقاله همسرم را ادیت میکنم. به گل های تراس آب می دهم و مابقی آب را کف تراس میریزم تا خنکی اش حالم را جا بیاورد. بر خلاف هر روز که حوالی ساعت 6 صدای فندک دختر همسایه می آمد و بوی سیگار در کل خانه یمان می پیچید فقط صدای سرت سرت دمپایی های پیرمرد همسایه از طبقه پایین می آید که میرود تا به درخت هایش آب بدهد.برای کبوتر ها برنج میریزم و چشمم میخورد به لباس های یک دست مشکی روی بند خانه ی همسایه!