یادداشت های یک مادر دانشجو

افکار و روزنوشت های یک خانم مهندسِ مادر

یادداشت های یک مادر دانشجو

افکار و روزنوشت های یک خانم مهندسِ مادر

خوب نبودم

خیلی خسته بودم. به زحمت تونستم خودمو از زیر پتو بیرون بکشم. اگر تا صبح یک جایی از پتو بیرون می ماند یخ میکرد. آبان به نیمه رسیده و هنوز هوا به حد کافی به جز دیشب برای روشن کردن پکیج ها سردنشده. سیر بودم میلی به صبحانه نداشتم. چشمهام از کم خوابی و کار با لپ تاپ آن هم تا 3 صبح، می سوخت. ظرف هایی که از مهمونی 3 شنبه توی سینک مانده بود را شستم. از روی ناچاری چایی دم کردم و راهی شدم. توی مسیر بیوگرافی خودم را به طنز برای خودم خواندم. حساب کتاب کردم 20 دقیقه ایی زودتر می رسیدم. هوای تهران بی نظیر بود. کوهای سمت شرق برفی بود، همین بود که دیشب را کمی پاییزی کرده بود. یه جای پارک خوب پیدا کردم و مشغول نوشتن شدم. ساعت 11:05 دقیقه بدون عجله رفتم سر کلاس . میدونستم حداقل 10 دقیقه تاخیر خواهد داشت. ولی این دیر آمدنم باعث شد آخرین ردیف بشینم. برخلاف روزهای اول برایم اهمیت نداشت که حتما ردیف های جلو بنشینم. امروز قرار بود داستان هایمان را بخوانیم. بیوگرافی خودم بود، یک داستان شکست عشقی و یک داستانی که اشکمان را در بیاورد. 

از بین نوشته ها شکست عشقی را بیشتر دوست داشتم ولی داستانی که اشکمان را در بیاورد بیشتر شبیه نوشته هایم بود. بالاخره در نیم ساعت پایان کلاس فرصت به من هم رسید. وقتی خانم میکروفن به دست دنبالم میگشت آقای صحت گفت همون خانمی که انتها نشسته و حجاب خیلی قشنگی هم داره. 

همیشه فکر میکردم اگر در کشور غیر مسلمان بودم باز هم حجاب داشتم. هنوز جوابش را نمیدانم ولی در جمع 200 و خورده ایی کلاس تعداد خانم های محجبه کمتر از 10 نفر هستند.

نصف صفحه از داستانم را که خواندم گفت ادامه نده، زیاد کش میدی . داستانت شروع نمیشه!! سعی کردم دفاع کنم چون دلم برای نوشته ام سوخت ولی نشد. دو دختری که ردیف جلوی من نشسته بودند برگشتند و گفتند عالی شروع کردی ما خیلی دوست داشتیم. 

ذوق کردم خیلی زیاد آنقدر که بد بودنم از نظر آقای صحت را شست و برد. به خودم دلداری دادم که شاید سلیقه اش نبوده! ولی در مسیر برگشت خیلی فکر کردم و دیدم انتقادهایش درست بود. حتی به آن پسری که به طنز داستان مدرسه اش را روایت کرده بود و قلمش بی نظیر بود و حتی به گفته ی خودش جایزه هم برده بود. راست میگفت طنزش قدیمی بود و برای دیده شدن باید چیزی جدید میگفت. 

وقتی رسیدم خانه دلم میخواست فقط بخوابم ولی املت درست کردم و چایی دم کردم و نشستم پشت سیستم . وسط کلاس پیام استادم استرسی به جانم انداخت که دیگر نمی توانستم آرام روی صندلی ام بنشینم. 

آقای صحت شما درست می گفتی نوشته های من برای خوانندگان وب لاگم شاید جذاب باشد. آن هایی که سال هاست وارد دنیای من شده اند نه برای شما! پس باید تلاشم را بیشتر بکنم برای رسیدن به آرزویی که اولش ایستاده ام !

کتاب و کتاب

توی این سه جلسه که کلاس میرم هفته پیش خیلی تلاش کردم برای نوشتن ولی دیدم که واقعا نه سناریو جالبی دارم نه حتی قلم‌خوبی….

هر جلسه تکلیف داریم و سعی میکنم تکالیف رو انجام بدم.

برای جلسه آینده هم سه تا تکلیف داریم.

دوتا کتاب از اسنپ پی قسطی سفارش دادم توی این هفته به دستم میرسه.

یه سوال دارم و خیلی خیلی خوشحالم میشم اگه جواب بدید

شما ها بهتر از هر کس سبک نوشتن من رو می شناسید…

به جز خانم زویا پیرزاد چه کتاب و نویسنده ایی رو پیشنهاد میدید که بخونم؟ از هوش مصنوعی پرسیدم ولی اینکه خودتون چه کتاب هایی خوندید خیلی واسم ارزشمند تره

ایرانی و غیر ایرانی …..

صحت پاییزی

تا صبح چند بار از سرفه بیدار شدم. صدای سگ ها و هوایی که اصلا پاییزی نبود. پتو رو پس میزدم و با عصبانیت میخوابیدم. گوشی رو روی الارم گذاشته بودم که ساعت ۷ بیدار بشم . دوباره سرفه هایی که خفه ام میکرد و صدای اذان. خوابم نمیومد ولی جون بیدار موندن هم نداشتم. نمازم رو خوندم و با تصور اینکه صبح پاییز باید هوا خنک باشه پتو رو تا زیر چانه بالا کشیدم.ساعت ۷ بدون اینکه گوشی الارم بده از گرما بیدار شدم. الارم ها رو خاموش کردم و خوابیدم. با صدای خنده ی بچه ها که دیشب خودشون جا انداخته بودن توی حال پیش هم خوابیده بودند بیدار شدم. مامانم هم بیدار شده بود. همسرم شیفت بود و بابا خونه ی پسر عمه ی خدا بیامرز بود. املت و نیمرو آماده کردم و با نهایت تلاش به یارا دادم تا روی عذاب وجدانم از لاغر شدنش به خاطر این مدت که سر کار میرم حتی در حد یک وعده هم سرپوش بگذارم. لباسهامو پوشیدم و اسنپ گرفتم . 

به این فکر کردم  که چقدر خوبه هربار هرجایی میخوام برم کسی دم در بیاد دنبالم و تامقصد من رو برسونه، چقدر شاهزاده ها بهشون خوش میگذشته هم درشکه چی و راننده داشتند هم خدمتکار ،حتی دایه هم داشتند. فکر کن یکی کارهای خونتون رو‌بکنه یکی بچه اتو بزرگ کنه یکی هم هرجا بخوای تو رو ببره و بیاره ، بعد تو چی کار میکنی توخونه دقیقا! فقط خانمی. خوب بود نه؟

وقتی رسیدم حس مجموعه هنری بود و فرهنگی. دلم میخواست همون طبقه همکف می موندم و همه جا رو بادقت میدیدم و به همه جا سرک میکشیدم. کتاب میخوندم و برای خودم نسکافه سفارش میدادم. به جای همه ی اینکارها از اطلاعات پرسیدم برای کلاس …. اطلاعات که مرد لاغر و مسن بود برخلاف همه ی المان های مثبت اونجا بی حوصله و عجول بود گفت کلاس صحت طبقه دومه ! دنبال جمعیتی که میرفتن طبقه دوم من هم رفتم . کلاس توی یه سالن روی پشت بام بود. برای سالن تئاتر شاید کوچیک بود ولی برای یک کلاس به اندازه ی کافی و حتی بیشتر بزرگ بود. با وجود دوتا اسپیلیت ولی اونقدر گرم بود که هوا بیشتر شبیه ظهر تابستون بود تا آخرین روزهای مهر.

هنوز حالم خوب نبود با ماسک سیاه و کیفی که پر از دم نوش و ۱۲ تخم و … بود که اگه حمله های سرفه خواست خفه ام بکنه تند تند سر بکشم و در نطفه خفه اش کنم، روی اولین صندلی خالی ردیف اول که دیدم نشستم. بعد از چندبار صدای تست که ۱،۲،۳ صدا میاد؟ صدا ی خود سروش صحت اومد ولی خودش که ندیدم دقیقا از کجا با یه کوله ی سبز بزرگ اومد. یکم پیرتر و تپل تر از اونچیزی بود که توی تلویزیون دیده بودم، همین طور پف  پشت چشم هاش.تصورم این بود که باید با یه مرد خجالتی و آروم روبرو بشم ولی دقیقا برعکس پرانرژی و راحت و صمیمی . با خیلی ها شوخی کرد و مخاطب اول قرارشون داد. خیلی دوست داشتم حرفهایی برای گفتن داشته باشم ولی ماسک و مریضی رو بهونه کردم و  خودم رو زیر نقاب مریضی مخفی کردم و حرفی برای گفتن نداشتم. 

گرما اونقدر خسته کننده بود که جلسه اول رو که شاید میشد خیلی بهتر باشه به یه جلسه ی کشدار و کمی کسل کننده تبدیل کرد. ساعت ۱ که شد واقعا دوست داشتم تموم بشه و برم خونه شاید هم مریضی و ضعف اون هم بی اثر نبود. 

کلاس تموم شد و یکسری آدم که همیشه حرف برای گفتن با استاد دارن دورش رو گرفتن و من که طبق روال سالهای زندگی ام بعد از هر کلاسی بدون هیچ حرفی جزو اولین نفرها کلاس رو ترک کردم. 

۳۰۰ و خورده ایی اسنپ صبح با وجود به صرفه بودنش بهم فشار اورد و تصمیم گرفتم با مترو برگردم خونه، تا ایستگاه تئاتر شهر ۱۰ دقیقه پیاده راه بود. آروم آروم از گوشه ی پیاده رو راه افتادم و تک تک خونه ها و درخت ها با عشق نگاه کردم .اصلا این منطقه از شهر برای من زیادی قشنگه. یادآور دنیا خاطرات نوجوانیه! اصلا این تیکه از شهر حس غرور یه دختر 16-17  ساله داره که از دوران نوجوانی به جوانی گذر کرده و قراره با یه بغل کتاب خفن ترین دختر دنیا بشه.مترو خلوت بود. اما ایستگاه ها تامقصد مورد نظر من زیاد بود. واگن ها مدام پر و خالی میشد و من ناخودآگاه تراکنش مالی که روزانه از مترو به دست می آید و خدمت بزرگی که به چشم هیچ کس نیومد و از بعد از جنگ مترو و بی آر تی تهران تا امروز رایگان بود برام خیلی ارزشمند اومد. چه خوب میشد اگه وقتی اتفاقات خوب و همدلی میدیدیم بیشتر میگفتیم. اگه بلیط مترو به جای رایگان دوبرابر شده بود حتما نقل و نبات هر روزه امون میشد موقع نوشیدن چایی!

پ.ن 1 : سر کلاس قول دادم (به خودم) و حتی دست بلند کردم که روزی یک ساعت بنویسم.نشد... تکلیف ها رو هم ننوشتم. چقدر نیاز داشتم به دو روز تعطیلی! از همه چیز راضی هستم ولی پنج شنبه های کاری واقعا اذیتم میکنه.

پ.ن 2: مسابقه کتابخوانی برگزار شد. 18 نفر نمره کامل گرفتند و 44 نفر هم یک غلط داشتند. جایزه هم دو روزه پرداخت شد. نفرات اول 2 میلیون و نفرات دوم 1 میلیون تومان. من هم قراره با دومیلیونم برم گواهینامه ام رو تمدید کنم.

پ.ن 3 : دوشنبه هم من سر کار بودم هم همسرم شیفت بود برای همین یارا بعد از رفتن والا به مدرسه تنها می موند. باهاش صحبت کردم و قرار شد با داداشش بره پیش دبستانی. دلم آروم نگرفت از جاری ام خواستم یارا رو برسونه و بنده خدا وقتی اومده بود خونه رو مرتب کرده و حریف یارا کوچولو نشد و ساعت 1 یارا بهم زنگ زد و گفت : مامان اگه اجازه بدی من برم خونه عمو اونوقت من دیگه تنها نمی مونم که مجبور باشم برم پیش دبستانی! و من دیدم حرفش منطقیه و قبول کردم :)) چهارشنبه دوباره همون داستان تکرار شد ولی اینبار دیگه به جاری ام نگفتم. به یارا گفتم دوتا گزینه داری تنها موندن تو خونه یا پیش دبستانی! گفت هر طور خودم صلاح میدونم. سر کار بودم که زنگ زد و گفت : سلام مامان. ببخشید مزاحم میشم . یه کار کوچیک باهات داشتم.گفت که صلاح میدونه تنها خونه بمونه و موند.... آشفته بودم و از اضطراب و ناراحتی اینکه قراره از ساعت 12 تا 5 تنها بمونه داشت خفه ام میکرد. پشت سیستم چند بار قبل از اینکه اشکم بچکه سریع پاک کردم. تایم نهار زنگ زدم بهش وقتی پرسیدم بهت خوش میگذره و اون یه خیلی کش دار با آرامش و شوق گفت آروم شدم و به این فکر کردم چقدر محیط پیش دبستانی واسش سخت و نا امن بوده بدون من که تنها موندن توی خونه رو ترجیح داده.

عکس نوشت: بعد از ظهر هایی که از سر کار برمیگردم خونه این صحنه موقت واقعا مسخ کننده است. موقت از این بابت که چند روز آینده احتمالا باید این صحنه رو در شب ببینم

مثل سیاوش تنها بگذر از این آتش ها

گرون بود ولی خریدم. شاید از نظر حتی همه الان خرید بلیط تئاتر غیرمنطقی ترین کار ممکن در این روزها از زندگی ما بود. ولی خریدم. به دوستم پیام دادم که برای سه شنبه میریم تئاتر. گفت کاش به من زودتر گفته بودی باهم میرفتیم. و من واقعا نمیدونستم به تئاتر علاقه داره. گویا همسرش خیلی دوست داشته و بعد از ظهرش اونها هم بلیط گرفتن و قرار شد باهم بریم. دوست نداشتم ولی چاره ایی هم نبود بچه ها قرار شد برن خونه ی عموشون. همسرم ساعت ۵/۵ اومد دنبالم. ساعت کاری تا ۵ هست برای همین شرکت یهو ساعت ۵ خالی میشه و معمولا کسی برای اضافه کار نمی مونه. توی واحد ما که کسی نبود. هوا گرگ و میش بود و حسم شبیه اون شب چهارم دبستان بود که کلید کمد معلم رو داشتم و با دوستم قرار گذاشتم شب که با مامانم میرم مدرسه برم توی کلاس و از توی کمد سوال های امتحان ریاضی رو ببینم و به اون هم بگم. رفتم ولی همه جا زیادی ترسناک بود و مدام صدای پای معلم توی کل حیاط می پیچید با قلب پرتپش که بیشتر انگار توی دهنم داشت نبض میزد در کمد رو بدون دیدن سوال ها بستم و رفتم. ساعت ۵/۵ شد همسرم هنوز نیومده بود . چون مدیرم رفته بود دسترسی ام از همه چیز قطع شده بود. دیگه خیلی همه چیز داشت من رو میخورد. چهره زدم و از شرکت زدم بیرون و پیاده راه افتادم. خورشید نارنجی داشت پشت سوله های بزرگ آبی رنگ کم کم قرمز میشد و شهرک صنعتی خلوت و بی تکاپو بیش از حد ساکت بود. هراز گاهی یک ماشین رد میشد. تقریبا ۱۵ دقیقه ایی پیاده روی کردم تا همسرم رسید. سوار شدم و توی ماشین لباسهامو عوض کردم و رفتیم دنبال دوستمون و راه افتادیم. تئاتر باشگاه انقلا ب بود. ساعت ۷:۴۵ شروع رو روی بلیط زده بود و ما ۷/۵ اونجا بودیم.

سکانس ها و دیالوگ ها و بازی ها خیلی دلچسب بود. به این فکر کردم که چقدر بعضی بازیگرها توانمند و با استعداد هستند در زمینه ی شغلی خودشون . این که دو ساعت دیالوگ های سنگین رو کامل از حفظ طوری بازی کنی که انگار تمام اون کلمات رو همون لحظه برای اولین بار داری میزنی. افسوس خوردم که با وجود این همه استعداد و توانایی این آثار سخیف سینما چیه واقعاً! وقتی سیاوش نوجوان به صحنه میومد نا خودآگاه بغض میکردم انگار پسر خودم رو اونجا میدیدم. در آخر وقتی سیاوش نصحیتمون کرد که برای آبادانی ایران باید بسازیم و بسازیم، گریه کردم . و این تئاتر چقدر احوال کشور ما بود و این دیالوگ از اون شب از ذهن من نمیره، گرسیوز میگفت :

با شما هستم ای سپاه تورانشهر، صدای ریزش شن که به پایان رسد

یک تن از مردان سیاوش گرد زنده نبینم

کمان به زه کنید و تیغ بکشید و نیزه بردارید و کمند 

مردان بکشید و زنان بمیرانید  و کودکان در آتش افکنید

که این ترکان نا پاک فردای کین  جویی پوستمان از کاه پر می کنند

چقدر مفهوم دیالوگش آشنا بود واسم …

و چقدر نیاز داریم که یادمون بیاد با همه تفاوت هایی که هست باید کنار هم باشیم تا سرزمین امون رو مثل گذشته های نزدیک از دست ندیم. باید به ایرانی بودنمون افتخار کنیم و واسش تلاش کنیم.

هرچند خود من افسوس خوردم که چقدر در زمینه مفاخر کشورم بی سوادم و اون قدر ارزش ها از زندگی هامون خط خورده که اندک کسانی هستند که به دنبال خوندن و دانستن سعدی و حافظ و فردوسی و ... باشند. 

توی تئاتر یکم گیج شدم که کیکاوس کیه و گرسیوز کیه ، افراسیاب کیه ….چون نقش همه اش رو شهرام حقیقت دوست بازی میکرد. بازیگرش شهرام حقیقت دوست بود . با این که بازیگر مورد علاقه ام نبود ولی از نزدیک دیدم که چقدر توانمند و هنرمنده.

پ.ن: دیروز به مدیرمون میگم میشه فردا مرخصی بگیرم ؟ میگه امروز مگه نگرفتی ؟ میگم ۱ ساعت رفتم پسرمو بردم مدرسه و اومدم. فردا میخوام برم دندانپزشکی. میگه خب کل روز که لازم نیست مرخصی بگیری کارتو بکن بیا میگم گواهینامه ام اعتبارش تموم شده صبح میخوام برم اونو درست کنم. میگه خیلی خب … پس کارهاتو به یکی بسپر !

اومدم خونه از بدن درد و تب و لرز افتادم. نه دندون پزشکی رفتم نه پلیس+۱۰

سکانس های زندگی

از شنبه که گذشت :

ساعت 10:30 بود که استادم پیام داد جلسه امروز کنسله. ناراحت شدم که جلسه ی بعدی رو چطوری برگزار کنم. امروز چون مرخصی بودم خیلی شرایط خوبی بود. از طرفی هم خیلی آماده نبودم و کار خاصی نکرده بودم برای همین خیلی هم بد نشد. برای نهار پاستا نه چندان خوشمزه درست کردم و والا خودش تنهایی رفت مدرسه و من کیف یارا رو چیدم و آماده اش کردم بریم پیش دبستانی . بند لباسشو دور دستش می تابوند و با استرس می گفت من نمیرم. هر طوری بود راهی شدیم. گریه کرد توی پله ها نشست کفش هاشو نمی پوشید ولی رفتیم. وقتی رسیدیم توی حیاط ایستاد و گفت نمیام. مدیرشون از پشت میز گفت پیام دادم مربی اشون سرما خورده نمیاد. امروز کلاس نیست. و این شد که به جای کلاس راهی پارک شدیم. روی نیمکت زیر درخت نشستم . بارون شدید شد. گفتم بیا اینجا بشین خیس میشی. گفت میخوام خیس بشم سرما  بخورم نرم پیش دبستانی. 

سکانس اول :

یه نم بارون میزنه. بدو بدو میره وسایل تو کمد رو میریزه بیرون و چتر له و داغونش رو میکشه بیرون و میگه. مامان ببخشید بی زحمت وسایلی که ریختم رو بچین توی کمد. میره توی تراس و دست به کمر با چهره ایی پر غرور صدام میکنه. چترش شکسته اش رو گذاشته روی بند لباس ها تا لباس ها خیس نشن. میگه : فکر خوبی کردم ؟

سکانس دوم : 

پنج شنبه است و تو مسیریم که من رو برسونن سر کار و خودشون برن پردیس برای پاره ایی از امور ! میگه کاش امروز پیش دبستانی تعطیل نبود. همسرم زیر لب میگه حسنی به مکتب نمی رفت. میپرسم چرا ؟ میگه که با بابا میرفتیم کارهاشو بکنه بعد دیر میرسیدیم و من نمی رفتم پیش دبستانی!

سکانس سوم :

شرکت پارکینیگ یا حتی سایبان نداره برای ماشین برای همین ترجیح میدم خیلی وقت ها با اسنپ برم یا همسرم من رو برسونه چون تقریبا ۶ کیلومتر از خونه ما فاصله داره. با سرویس علاوه بر اینکه زمان زیادی میگذره از سگ های توی مسیر هم میترسم. دیروز همسرم رو بیدار کردم که من رو برسونه خیلی خسته و خواب آلود بود . غر زد که هر روز منم با تو میام سرکار و .... بعد از اون همسرم برای کاری باید میرفت پردیس با بچه ها باهم رفتن. توی راه کماکان همسرم به غر زدن ادامه میداده و یارا میگه: میدونی بابا من بزرگ شدم میخوام ماشین بخرم بعد خودم هر روز مامان رو می رسونم و میرم دنبالش.

سکانس چهارم:

ساعت 3:45 صبح .دو ساعتی هست بیدارم و دارم با نرم افزار سر و کله میزنم و لیوان چایی پشت سر هم کمکم میکنه سرحال بمونم. صدای خنده هاش میاد. چند بار با صدای بلند میخنده. میرم توی اتاقش. 180 درجه چرخیده. بالشت میذارم زیر سرش و پتو روش میکشم. دستمو میگیره و بغلم میکنه. توی عالم خواب میگه مامان شما هم پیشم پایین تخت میخوابی ؟ میگم بله. میگه صبح بشه نمیری سر کار ؟ میگم نه . دستش شل میشه و میافته و خوابش میره. این یعنی خیالش راحت شد. سرم رو میذارم روی پتوش و سعی میکنم بغض ام رو فرو بدم ولی روزهایی که با همسرم میومد دنبالم و میخوند :" کاش سرکار مامان چسبیده بود به خونه ، تا می تونست همیشه کنار من بمونه" در نظرم میاد و قطره اشکم می چکه. ولی باید قوی بود. حالا حتی اگه از لحاظ روحی هم خانه دار بودن رو بتونم بپذیرم ولی از لحاظ مالی باید سرکار برم. ببخشید پسرم ...

سکانس پنجم : والا به داداشش میگه یه لحظه برو . و یارا میره. آروم میگه مامان اون موقع هایی که من رو دعوا میکردی من میرفتم توی اتاق بهت فحش میدادم ولی الان میدونم کارم بد بوده به جاش میرم گریه میکنم و میگم مامان گل. از همه ی حرفهایی که توی حرفش هست میگذرم و فقط به این فکر میکنم که والا 9 ساله اونقدر بزرگ شده که بفهمه یکسری حرفها رو نباید جلوی برادرش بزنه .

سکانس ششم : بغض آلود و مضطرب میگه مامان در مورد تکالیفم بعد از ظهر چی گفتی؟ من که نمیدونم از لایه چندم خوابم پریدم بیرون میگم نمیدونم یادم نیست. داره بغضش کم کم تبدیل به گریه میشه مامان گفتی اشتباه نوشتم بعد از پارک بهم میگی ولی من درستشون نکردم. میگم باشه صبح بهت میگم. میگه آخه دیر میشه. میگم نه فردا نمیرم سرکار نگران نباش. از اتاق میره بیرون بدون بغض با خیال آسوده به همسرم میگه صبح مامان واسم توضیح میده!