یادداشت های یک مادر دانشجو

افکار و روزنوشت های یک خانم مهندسِ مادر

یادداشت های یک مادر دانشجو

افکار و روزنوشت های یک خانم مهندسِ مادر

حالا که در سرها در آوردی سری بانو

بعد از دو هفته فرصت میکنم لپ تاپ رو باز کنم تا به کارهای دانشگاه رسیدگی کنم ولی بدون هیچ فکری یه موزیک آروم پخش میکنم و وب لاگم رو باز میکنم. ساعت 6 که بیدار شدم گفتم هیچ کاری نمیکنم و فقط پایان نامه ! میگم اول چایی دم کنم و شروع کنم. کتری رو روشن میکنم. تا آب کتری جوش بیاد خوبه کابینت ظرفهای فریزری رو مرتب کنم. مشغول میشم . تموم که میشه چایی رو دم میکنم . لباس های انباشه شده توی سبد لباس های کثیف که سر ریز شده رو تفکیک میکنم و ماشین لباس شویی رو روشن میکنم. روی میز کامپیوتر پر از خنزر پنزر و برگه و هرچی فکرش رو نمیشه کرد هست. مرتب میکنم و میز خاک گرفته رو دستمال میکشم . دکمه ی لپ تاپ رو میزنم تا کارم رو شروع کنم. نفس های عمیق همسرم تبدیل به خروپف میشه . لپ تاپ رو میزنم زیر بغلم و میام توی حال. میزنهار خوری هم دست کم که هیچی دست بالای میز کامپیوتر رو داره. مرتب میکنم و دستمال میکشم. یک وجب خاک روی همه چیز نشسته. پلاستیکی که روی رومیزی کشیدم رو مرتب میکنم  چندجایی اش کنده و پاره شده ،  الان میفهمم خورده های پلاستیکی که هر از گاهی از کف خونه جمع میکردم از کجاست.چایی میریزم تا با خرماهایی که دیشب گرون خریدم بخورم. خرما با روکش شکلات . فکر کنم 10 تا دونه خرماست که با تخفیف شد 260 تومن. یعنی هر دونه خرما 26 هزار تومن. 

مدیر عامل شرکتمون هر ماه مسابقه کتابخوانی برگزار میکنه و ماه پیش به حدود 50 نفر جایزه 1 میلیون تومانی و نفر اول 5 میلیون داد. ماه پیش شرکت کردم ولی روز آزمون از شدت درد اونقدر به خودم میپیچیدم که فراموشم شده بود برای همین آزمون ندادم. برای بچه هایی که ثبت میکنن کتاب رو از برنامه طاقچه میخره و لینک رو واسمون میفرسته. این ماه کتابی که باید بخونیم "اثر مرکب" هست. کتابی که شاید بالای 70% آدم های اهل کتاب خونده باشند.پادکستش رو دانلود کردم و شب ها قبل از خواب گوش میکنم و میخوابم.خرما رو که میخورم یاد یه جمله ایی از کتاب می افتم، یه چیزی که توی زندگی امون اصلا رعایت نمیکنیم ." باید حساب سکه های ته جیبتان را هم داشته باشید." 

با خودم فکر میکنم شرایط خیلی سخت و آزار دهنده است. ولی (حداقل برای زندگی خودمون ) به این نتیجه رسیدم چیزی که بیشتر اذیتمون میکنه اینه که نپذیرفتم توی شرایط جنگی داریم زندگی میکنیم. تا چند ماه پیش زیر بمب و موشک واقعی و الان تحت محاصره اقتصادی! خب این یعنی یک جنگ تمام عیار! و چطور انتظار داریم توی شرایط جنگی و بحرانی عادی زندگی کنیم؟! وقتی بپذیرم الان بحرانی ترین روزهای این 30 و اندی سال از زندگی ام رو دارم تجربه میکنم و نمی تونم مثل روزهای عادی زندگی کنم توقع ام از شرایط پایین میاد و شاید حالم بهتر بشه. باید مدیریت مالی (هرچند چیزی نمی مونه که مدیریت بشه) ، مدیریت احساسات و ... را حسابی تقویت کنیم. وقتی مدیر عامل شرکت توی این شرایط سخت اقتصادی که محموله هاش از هر روز ارسال رسیده به گاها یک ماه ارسال به جای فکر به تعدیل و خواباندن کار تولید مسابقه کتابخوانی برای بهتر شدن حال من و امثال من برگزار میکنه یعنی مدیریت و روانشناسی و ... در قالب یک مرد ایرانی تمام عیار به نمایش گذاشته. 

درست نقطه ی مقابلش آدم هایی هستند مثل لاله مرزبان که تو شرایط جنگی که خانم های کشورش شاید مدت هاست از مسائل مربوط به آزادی گذر کردند و با هر نوع پوششی توی جوامع مختلف ورزشی، علمی و غیر علمی موفق ترین اند و پای به پای مردانش ( و شاید حتی خیلی هم جلوتر) توی این شرایط جنگی همه چیز را دارند مدیریت میکنند،  به جای همدردی با مردم له شده زیر بار فشار محاصره اقتصادی درآزاد ترین و  لاکچری ترین ظاهر ممکن دم از آزادی میزنه!چقدر مسخره است دنیایی که دختری مثل شما نقشی مثل "آبان" رو که یه زن تمام عیار از لحاظ نبوغ، هوش ،زیبایی،اعتماد به نفس، مدیریت احساس و ... داره رو برای ما بازی میکنی که تا نماد واقعی یک "زن علیه زن " باشید و اونوقت برای اونور آبی ها نقش یک زن چرک بد بخت مفلوک رو بازی میکنید تا بهتون جایزه بدن!!

از خیلی ها شنیدیم که وقتی اومدن ایران، خانم های ایرانی رو خیلی موفق و تحصیل کرده تر از از خانم های کشور خودشون دیدند و چقدر اون ها ما رو درست تر از خیلی از این خانم های  ایرانی نما دیده اند.

ساعت 8  شد و بعد از گذشت دو ساعت که به خودم قول داده بودم هیچ کاری به جز پایان نامه انجام ندهم، هیچ کاری برای پایان نامه ام نکردم.  امیدوارم بچه ها حداقل یک ساعت دیگه به خوابشون ادامه بدن و من بتونم شروع کنم!چایی سوم رو میریزم و با سومین خرما که مجموعا میشه 78  هزار تومن کارم رو شروع میکنم.

این مرد کوچک را ز خاطر میبری بانو

حالا که در سرها در آوردی سری بانو 

من خوب میدانم که تو در پشت هر لبخند

در آستینت اژدها می پروی بانو

محمد علی رضازاده

پ.ن : حالا در راستای مدیریت مالی خیلی دوست تئاتر سیاوش رو برم  بلیط اش از 500 تا 2700 هست. البته اقساط هم میشه خرید کرد. نمیدونم بتونم یا نه

به وقت 17 شهریور

d071977_photo_2026-09-10_09-53-08.jpg

همسرم دیروز به قصد برگرداندن پدر و مادرم و همین طور ادامه جلسات درمان دندان خودش قصد سفر کردند. برادرش هم تماس گرفت که من هم با شما میام. گویا مادر شوهر یک هفته ایی بود درگیر ویروس کرونا بوده و خیلی بد حال بوده . از جایی که کارهای دانشگاه حسابی عقب افتاده بود و مسافرت هم 1-2 روز بیشتر نبود ترجیح دادم خونه بمونم. سر کار بودم و دیدم از خونه بهم زنگ میزنه. میدونستم یاراست که به تازگی شماره من رو حفظ شده. میگفت میشه شما هم با ما بیای ؟ اصلا من و شما و والا بریم. بابا هم که نمی تونه تنها بمونه بابا رو هم با خودمون می بریم. توی اوج کارها و بدو و بدو باید 5 دقیقه صبر میکردم که با کلی فکر و مکث بهش بگم اجازه بده بیام خونه صحبت میکنیم.

وقتی رسیدم خونه واسش توضیح دادم و با اینکه قبول نکرد ولی پذیرفت که من همراهی اشون نمیکنم . وقتی لباس پوشیدم که دم در ازشون خداحافظی کنم با خوشحالی بالا و پایین پرید که باهامون میای ؟ توی ماشین یکی از اسباب بازی هاشو بهم داد گفت اینو از من یادگاری داشته باش که دلت واسم تنگ نشه.تو بهم چی یادگاری میدی؟ چیزی نداشتم که بهش بدم گفت یه لباس از خودت بده. رفتم توی خونه و یکی از روسری هامو بهش دادم و چنان این روسری رو در آغوشش گرفت که خودم رو با لبخند نگه داشتم وقتی در خونه رو بستم با صدای بلند گریه کردم. و این اولین باری بود بعد از سال هایی سخت پخته شده بودم از فراق کسی داشتم گریه میکردم.

پ.ن: 17 شهریور تولد بچه ها بود و والا که دیگه سر از حساب و کتاب در میاره روز شماری میکرد برای روز تولد . صبح روز تولد زنگ زد به موبایلم که مگه امروز تولدم نیست چرا کسی خونه نیست پس؟ واسش توضیح دادم که بعد از ظهر تولد میگیریم. یک ساعت بعد یارا زنگ زد مگه امروز تولد هر دوتامون نیست ؟ 

-چرا مامان هست

-پس چرا والا میگه تولد تو یه روز دیگه است

- نه مامان جان امروز تولد هر دوتاتونه

- آدم که نباید دادشش کوچیکشو اذیت کنه. ببین محمد چقدر با بچه های کوچیک مهربونه.

مدیرم مدام پیام میداد که این فایل چی شد ؟ قول دادم تا ساعت 9 بفرستم! از جایی که من تا ساعت 7 امروز صبح اصلا خبر نداشتم که قرار این آزمایش ها انجام بشه . وسط پیام های مدیر هم بچه ها چند دقیقه یک بار زنگ میزدند که چون امروز تولدمونه زودتر بیا!

ساعت 11 بالاخره فایل رو فرستادم و انقدر خسته شده بودم که  برای من انگار ساعت کاری تموم شد.

عکس نوشت: صبح ساعت 6 بیدار شد که از من خداحافظی کنه. ریموت رو بهش دادم که وقتی میرم در رو ببنده . از پشت پنجره باهام خداحافظی میکرد و من تمام وجودم پیشش می موند. به هوش مصنوعی عکس رو دادم میگم خونه امون رو شیک کن ولی به چهره بچه پشت شیشه دست نزن و تغییر نده. خب خدا رو شکر خونمون به جای چند صد میلیون هزینه با لمس ساده ی صفحه ی گوشی حسابی تر تمیز و قشنگ شد ولی یارای فرفری هم با یه بچه ی دیگه جایگزین شد. 

با خودم فکر میکنم یعنی یه روزی از همین روزها اینقدر قدرت تکنولوژی بالا میره که به همین راحتی هر چی رو میخوای تغییر بدی. یه روزی یه چیزهایی خیلی غیر منطقی و نشدنی بود ولی امروز جزو بدیهات زندگی شده.

ماه شهر آشوب

w931730_photo_2026-07-23_13-23-50.jpg

2 شهریور

بچه ها میخوان با گوشی ام باز کنن میگم هرکس با من بیاد نون بخریم منم خوشحالش میکنم و بهش گوشی میدم. اینطوری میشه که هر دوتاشون با من میان. والا میگه با اسکوتر بیام. میگم بیا یکم قدم بزنیم. غر میزنه که یارا خسته بشه تو بغلش میکنی منم خسته میشم. میگم قرار نیست بغلش کنم. 

باهم پیاده میریم کل مسیر شاید ۱۰ دقیقه هم نشه . واسم خیلی جالبه والا بیشتر به آدم ها و اجسام توجه داره و یارا بیشتر به طبیعت، درخت ها و گل ها .

دم دمای غروبه . خورشید طلایی و آسمون کمی نارنجیه. از دم مدرسه والا رد میشیم. میگه خوبه به کوروش نزدیکه هر وقت خوراکی خواستم بیام بخرم. مامان مدرسه امون بوفه داره؟

تو فکر میرم که شاید امسال واسش نسبت به سالهای دیگه سخت تر باشه چون بزرگتر شده. دوباره چالش پیدا کردن دوست و بچه هایی که واقعا نمیدونم قراره چطوری باشن. کلاس چهارمه و چهار بار مدرسه اش رو عوض کردیم. امیدوارم حداقل این سه سال آخر همینجا بمونه!

یارا میگه من پیش دبستانی نمیرم بچه ها ش فحش میدن. میگم مامان پیش دبستاتی بچه ها خوبن منم شما رو جای خوب ثبت نام میکنم. میگه پس چرا والا رو مدرسه ایی بردی که بچه هاش فحش میدادن؟

6 شهریور:

نه اینکه روزها عادی و تکراری باشه و حرفی برای گفتن نباشه ولی اونقدر زیاد هست که مغزم از نوشتن خالی شده. این هفته مادر و پدر همسرم خونه ی ما بودن از راه که میومدم جمع و جور میکردم و شام میپختم و شب بی هوش میشدم. یک روزش بچه ها تنها بودن و از این بابت که اونها پیششون هستن خوشحال بودم. هر چند یارا از دست پدر همسرم شاکی بود و میگفت مگه خونه ی خودشونه که هی به من میگه اینجا اینکارو نکنم و .... .

خواهرم اومدن تهران ولی از جایی که همسرش از دی ماه با کل خانواده قطع رابطه کرده خونه ی ما نیومدن! ته دلم ناراحت بودم که چرا باید خواهرم توی شهر من باشه و خونه ی من نیاد ولی از طرفی هم به همسرش که فکر میکردم که الان قراره ببینمش و به همه چیز گیر بده تپش قلب میگرفتم.

از طرف شرکت دوتا دوره شرکت کردم یکی اش همین امروزه . فکر میکردم قراره حضوری باشه و از اینکه شاید دامنه ارتباطام بیشتر میشد خوشحال شدم و وقتی فهمیدم آنلاینه ناراحت شدم. 

همسرم پدر و مادرش رو برد شهرشون ولی من نرفتم . از لحاظ جسمی تحمل مسافرت 1-2 روزه نداشتم.  مادر همسر میگفت حالا موقع برگشت همسر تنهاست تو هم بیا. گفتم نمی تونم خیلی خسته ام واقعا. ولی ته حرفش باز این بود که بچه ام گناه داره! و یادم میافته سال ها چقدر از این قبیل رفتارها دل شکسته میشدم و الان هیچ ناراحتی به دلم راه نمیدم.

دیشب به استاد دوم  ارشدم  پیام دادم که این مواردی که گفتی توی مقاله اصلاح کنم به این دلایل نمیشه. بعد پیام داده که دیگه قرار نشد اینجا پراکنده بنویسی توی همون فایل ورد همه چیز رو اعمال کن! یک لحظه از لحنش حالم بد شد. یاد روزهایی افتادم که با استاد راهنمای اولم چقدر با تحکم و تحقیر با دانشجو حرف میزدن. میگم هر اصلاحی که باید انجام بشه زمانبره گفتم اینجا بگم که دوباره کاری نشه. میگه مشکلی نیست همون جا بنویس هر تغییری لازم بود رو میگم !

استاد راهنمای اول هم برای اولین بار در این یک سال پیام میده که از مقاله خبری نشد؟؟؟ خیل راحت جوابش رو میدم و استرسی که هر بار حتی موقع دیدن اسمش هم میگرفتم خبری نیست.

با خودم میگم بعد از دفاع دکتری میرم پیش استاد راهنمای اول ارشد و میگم ممنون که نه شما نه استاد دوم من را برای دکتری انتخاب نکردید!

رفتار استاد دکتری ام واقعا محترمانه است. درسته اون هم اگه تنبلی و سهل انگاری ببینه قاطی میکنه و دانشجو رو با خاک یکی میکنه ولی در حالت عادی وقتی تلاش دانشجو رو میبینه خیلی واسش احترام قائله.علاوه بر این خیلی پیگیر و مسئول هست در برابر دانشجوش.

+ به AI پیام میدم که ببین من یک مادرم، صبح تا 4 سرکارم بعد از اون میام خونه رو مرتب میکنم و شام میپزم و فرصتی برای کارهای دیگه نیست. اکثر پنج شنبه ها و روزهای تعطیل هم سر کار هستم. مقاله دارم مینویسم و نرم افزار برای پژوهش دکتری. چی کار کنم که به همه ی کار هام برسم؟ جوابش این بود که شما یک ابر قهرمان نیستید که به همه ی این کارها برسید باید یک سری کارها به افراد دیگه ایی بسپرید و از اونها کمک بخواید. و چقدر درست و ساده گفت. مشکل من خیلی وقت ها اینه که میخوام ابر قهرمان باشم و نمیشه بعد از خودم ناراضی و خسته میشم.

به همین خاطر برای نرم افزار از کسی که خبره این کاره کمک گرفتم برای ساخت مدل اولیه . گفت آموزش شبیه سازی این کار 35 ت میشه! چهارشنبه فیلم آموزشی رو فرستاد و میخواستم دیروز که تنهام شروع کنم ولی اصلاح مقاله تا 12 شب طول کشید امروز هم که 8 تا 4 کلاس دارم. 

+ این روزها خیلی به عمل بینی فکر میکنم . نه عروسکی و مدرن فقط در حد رفع ایراد هرچند فعلا به خاطر هزینه اش فعلا منتفیه. و همیشه اون روزی رو یادم میاد که عمه کوچیکه وقتی بینی اش رو عمل کرد توی دلم گفتم واا عمه با دوتا بچه دیگه عمل بینی میخواست برای چی ؟  این حدیث مدام توی ذهنم میاد که:

مَنْ عَیَّرَ الدُّنْیَا لَمْ یَخْرُجْ مِنْهَا إِلَّا أَنْ یَبْتَلِیَ بِهَا»

کسی که دنیا را سرزنش و نکوهش کند، از دنیا بیرون نمی رود مگر اینکه خود به آن مبتلا شود.

 +یه آهنگ دیگه از طاهر قریشی گوش میکنم "ماه شهر آشوب" به نظرم خیلی قشنگه شاعرش بدرالدین هلالی استرابادی هست. اولین باره که اسم این شاعر رو می شنوم سرچ میکنم و می فهمم از شاعران قرن 9-10 بوده و اصالتا از ترک های جغتایی بوده. و باز سرچ میکنم که جغتای کجاست. میفهمم مال استان خراسان رضوی هست و تا سال 86 جزو شهرستان سبزوار بوده. این همه شعر های اصیل و عاشقانه که ازشون بی خبریم. میگن به چیزی که دست تو نبوده مثل ملیتت نباید افتخار کنی ولی ایرانی بودن واقعا افتخار داره! این هفته که برم کلاس خط به استادم میگم این بیت رو بهم سرمشق بده.

ماه شهر آشوب من هرگه به راهی بگذرد

شهر پر غوغا شود چونان که ماهی بگذرد

....

چون به ره می بینمش بی خود تظم میکنم

همچون مظلومی که بر وی پادشاهی بگذرد

عکس نوشت : زاویه دید من در شرکت :)

گر به من مهری نداری میدهی از چه نویدم

19 مرداد 

بر خلاف خیلی از روزها که بین 5-6 صبح بیدار میشوم، از خستگی کارهای خانه و بیدار ماندن برای کار کردن روی مقاله همسرم ساعت 8 به زور چشمهامو باز میکنم و فکر میکنم چقدر اتاق خواب پر نوره. عین یه چوب خشک از روی زمین بلند میشم. باز هم تنبلی کردم و برای خودم تشک ننداختم. شاید انتظار داشتم تا صبح بیدار بشم و برم روی تخت خودم بخوابم. کل کمرم گز گز میکند. به نظر علایم خوبی نیست ولی من بی خیال در دل میگویم برای همان دو دیسک بیرون زده است. 

صدای یک آهنگ غمگین یا نوحه ... نمی تونم تشخیص بدم و صدای شیون و گریه ی خانم همسایه. اون موقع صبح حتما اتفاقی افتاده که اینطور گریه میکند. همسرش با موهای یک دست سفید و بدن یک دست خالکوبی شده اش جلوی چشمم می آید. جوانتر از آن است که بخواهم به سوگ نشتن همسرش را تصور کنم. ولی این روزها چی سرجای خودش هست که مرگ سن و سال بشناسد. 

بعد از ظهر که میرویم کلاس خوش نویسی دنبال پارچه ی سیاهی یا چیزی شبیه آن جلوی در خانه یشان میگردم ولی نیست. خیالم راحت میشود ولی برخلاف خیلی از روزها خبری از مرد همسایه درحالی که با پیرهن اتو کرده سفید در حال آب گرفتن روی دنای نوک مدادی همیشه برق انداخته اش است، نیست. از فرم لباس هایش احتمال میدادم کارمند فرودگاه باشد ولی هیچ وقت همسرم نپرسید. فقط وقتی بهش گفتم بالاخره همسایه است و بزرگتره هر وقت دیدی اش سلام کن و همسرم در جواب گفتم بدم میاد ازشون از خودش که با اون سر و وضع میاد توی تراس و دخترش که ... و من حرفش را قطع می کنم و میگویم یه سلام که این همه داستان نداره و وقتی برای اولین بار با مرد همسایه سلام علیک میکنه با خوش رویی جوابش رو میده و میگه برو روی پشت بام چک کن دینام کولرت رو ندزدیده باشن. واسه ما و اکثر همسایه ها را که دزدیده اند و همسرم همان شب با برادرش میرود روی پشت بام و مرد همسایه را دعا میکند که 10-15 میلیون هزینه از روی دستمان برداشت.

20 مرداد 

صبح ساعت 5 بیدار میشوم. ایمیل ام را چک میکنم و فایل نهایی مقاله همسرم را ادیت میکنم. به گل های تراس آب می دهم و مابقی آب را کف تراس میریزم تا خنکی اش حالم را جا بیاورد. بر خلاف هر روز که حوالی ساعت 6 صدای فندک دختر همسایه می آمد و بوی سیگار در کل خانه یمان می پیچید فقط صدای سرت سرت دمپایی های پیرمرد همسایه از طبقه پایین می آید که میرود تا به درخت هایش آب بدهد.برای کبوتر ها برنج میریزم و  چشمم میخورد به لباس های یک دست مشکی روی بند خانه ی همسایه!

شومینه بی برف

10 مرداد 1405

امروز حقوق ام رو ریختن. اولین حقوق. از صبح خیلی منتظر بودم و هیجان داشتم. ولی وقتی فیش ام رو دیدم خیلی سر خورده شدم. حق اولاد ، مسکن، تاهل و ... رو به نسبت روزهایی که نبودم کم کرده بود که تاجایی که من میدونم قانونی نیست. روزهای تعطیل که رفته بودیم رو اضافه کار حساب نکرده بود و روز عادی زده بود.

حقوقم بهم یاد آوری کرد اونجایی که هستی شاید منتهی آروزی تو نباشه هنوز.... هر چند آرزوی آدمی ته نداره .... این شد که دوباره برای شرکت های دیگه رزومه فرستم تا شرایط رو بسنجم. 

چند روز پیش یارا ساعت ۵ صبح بیدار شد و گفت مامان خواب دیدم جنگنده های امریکا اومدن و... دستشو گرفتم و گفتم من کنارتم بخواب مامان.

خودم هم دیشب تا صبح خواب انفجار و پهباد و موشک میدیدم.

پارسال که برای اولین بار جنگ شروع شد وقتی ۴ صبح بیدار شدم بی خبر از همه جا مدام صدای انفجار میومد ولی من اصلا نمیدونستم که این صدای چیه ! فکر میکردم شاید صدای افتادن گربه روی پشت بامه یا هرچیزی به جز موشک.... ولی الان حتی وقتی همسرم پنجره رو که میبنده از جا می پرم که دوباره زد؟ .... بعضی وقت ها فکر میکنم با جوونی خودمون و بچگی بچه هامون چه کردیم....کرونا و جنگ ما رو تبدیل به آدم های جدیدی کرد.


11 مرداد 1405

صبح توی مسیر برای خودم آهنگ میذارم. عینکم رو میزنم و از رانندگی کیف میکنم.  حقوق دیروزم،  امروز واسم شد یه انگیزه واسه ادامه. ادامه مسیری که من رو به جایی که مستحقشم برسونه. خیلی فکر ها در سر دارم... بچه ها امروز رفتن خونه ی عموشون. همسرم شیفت بود . مطمئن بودم خبر جدیدی از جنگ نیست ولی بچه ها تنها چیزی هستند که حتی برای محال ها ریسک نمیکنم. دوباره تهدید کرده بود که چنان میکنم و چنین! گفتم کوچکترین صدایی اضطرابی رو توی وجودشون میاندازه که سال ها درمان کردنش سخته! ساعت 4 میرم دنبالشون. برخلاف تمام قول هایی که صبح بهم داده بودند میرم داخل و چند دقیقه ایی میشینم. جاری ام شربت میاره و این کار که از نظر همسرم بزرگترین حسن اشه برای من بزرگترین عیبه. آخه خسته وقتی میای زیر باد کولر فقط باید چایی بخوری حتی چله تابستون .

عموش می پرسه دستپخت بابات خوبه ؟

میگه خوبه ولی غذاهای مامانم خوشمزه تره

میگه کدوم غذای بابات خوشمزه تره

تخم مرغ

چه غذاهایی بلده بپزه؟

تخم مرغ

برداشت دوم :

میگه مامان من ۵ دقیقه گوشی بازی کردم

میگم نه پسرم ده دقیقه بود خودم واست گذاشتم

میگه حواست نبود من کردم ۵ دقیقه

میگم اینجاست ببین ۱۰ دقیقه بود

یکم میگذره و میره سر گوشیم. خودش تایمر گوشی رو عوض میکنه و میگه

ببین اشتباه دیدی ۵ دقیقه بود

و اینطوری من قانع میشم کم بازی کرده و ۵دقیقه دیگه بهش میدم


19مرداد 1405

در حالی که برای خودم یک آهنگ بی کلام پیانو پخش میکنم تمام تلاشم رو میکنم که نسبت به جیغ و فریاد بچه ها که توی حموم دارن به هم آب سرد می پاشن بی توجه باشم و گم بشم توی خیابون چهارباغ. دم پیانو فروشی ایی که هر بار مدتی روبه روش می ایستادم و حسرت خرید یک پیانو و گذاشتنش کنار شومینه ایی که پشت پنجره های خانه اش برف می بارید را با خودم یدک میکشیدم و می بردم و می بردم تا که با خودم آوردمش همین جاکه شاید ، 20 سال از آن سال ها بگذرد و خرید پیانو شد آرزویی که حتی دیگر در سرندارم.

درست بعد از دوساعت بی برقی بچه ها را فرستادم حمام تا وقتی سر کلاس کوچک خوشنویسی دور هم جمع می شویم از بوی سرشان و موهای چسبیده به سرشان معذب نشوم. حداقل خوبی بی برقی های این روزها نظم است. همه چیز را تا قبل از ساعت 2 فول شارژ میکنم و تلویزیون حداقل دو ساعتی فرصت استراحت پیدا میکند و سر ساعت 4 کولری که یادم رفته خاموشش کنم روشن میشود .

صبح رفتم بانک برای بچه ها پرسپولیس کارت و استقلال کارت بگیرم. مدیر شعبه با لحن بد به کارمندش میگوید یک بار دیگه کسی را بفرستی سراغ من اینجا را روی سرت خراب میکنم!! کارمند به من میگوید نمی رسم امروز برو هر وقت فرصت کردم ثبت میکنم و برایت پیام می آید! شعبه ایی که کلا 3 نفر کارمند و یک مدیر شعبه دارد و به جز من فقط یک خانم دیگر کنارم نشسته!! حوصله ی بحث ندارم از بانک بیرون می آیم ولی به پشتیبانی زنگ میزنم و گزارش میدهم. از برخورد مدیر واقعا ناراحت شدم. از اینکه مدیر کارمندش را تحقیر میکند و کارمند کار ارباب رجوع رو انجام نمی دهد و سیکل باطلی که همه را عصبی میکند. از دختر معمولی یاد گرفتم نسبت به مسایل اجتماعی بی تفاوت نباشم. تا الان هم خبری نشده! فردا صبح میروم بانک  و پیگیری میکنم.

دگر از درد تنهایی به جانم یار می باید

دگر تلخ است کامم شربت دیدار می باید

ز جام عشق او مستم  دگر پندم مده ناصح

نصیحت گوش کردن را دل هوشیار می باید

+چقدر این شعر از شیخ بهایی با صدای طاهر قریشی بی نظیره