
تا صبح چند بار از سرفه بیدار شدم. صدای سگ ها و هوایی که اصلا پاییزی نبود. پتو رو پس میزدم و با عصبانیت میخوابیدم. گوشی رو روی الارم گذاشته بودم که ساعت ۷ بیدار بشم . دوباره سرفه هایی که خفه ام میکرد و صدای اذان. خوابم نمیومد ولی جون بیدار موندن هم نداشتم. نمازم رو خوندم و با تصور اینکه صبح پاییز باید هوا خنک باشه پتو رو تا زیر چانه بالا کشیدم.ساعت ۷ بدون اینکه گوشی الارم بده از گرما بیدار شدم. الارم ها رو خاموش کردم و خوابیدم. با صدای خنده ی بچه ها که دیشب خودشون جا انداخته بودن توی حال پیش هم خوابیده بودند بیدار شدم. مامانم هم بیدار شده بود. همسرم شیفت بود و بابا خونه ی پسر عمه ی خدا بیامرز بود. املت و نیمرو آماده کردم و با نهایت تلاش به یارا دادم تا روی عذاب وجدانم از لاغر شدنش به خاطر این مدت که سر کار میرم حتی در حد یک وعده هم سرپوش بگذارم. لباسهامو پوشیدم و اسنپ گرفتم .
به این فکر کردم که چقدر خوبه هربار هرجایی میخوام برم کسی دم در بیاد دنبالم و تامقصد من رو برسونه، چقدر شاهزاده ها بهشون خوش میگذشته هم درشکه چی و راننده داشتند هم خدمتکار ،حتی دایه هم داشتند. فکر کن یکی کارهای خونتون روبکنه یکی بچه اتو بزرگ کنه یکی هم هرجا بخوای تو رو ببره و بیاره ، بعد تو چی کار میکنی توخونه دقیقا! فقط خانمی. خوب بود نه؟
وقتی رسیدم حس مجموعه هنری بود و فرهنگی. دلم میخواست همون طبقه همکف می موندم و همه جا رو بادقت میدیدم و به همه جا سرک میکشیدم. کتاب میخوندم و برای خودم نسکافه سفارش میدادم. به جای همه ی اینکارها از اطلاعات پرسیدم برای کلاس …. اطلاعات که مرد لاغر و مسن بود برخلاف همه ی المان های مثبت اونجا بی حوصله و عجول بود گفت کلاس صحت طبقه دومه ! دنبال جمعیتی که میرفتن طبقه دوم من هم رفتم . کلاس توی یه سالن روی پشت بام بود. برای سالن تئاتر شاید کوچیک بود ولی برای یک کلاس به اندازه ی کافی و حتی بیشتر بزرگ بود. با وجود دوتا اسپیلیت ولی اونقدر گرم بود که هوا بیشتر شبیه ظهر تابستون بود تا آخرین روزهای مهر.
هنوز حالم خوب نبود با ماسک سیاه و کیفی که پر از دم نوش و ۱۲ تخم و … بود که اگه حمله های سرفه خواست خفه ام بکنه تند تند سر بکشم و در نطفه خفه اش کنم، روی اولین صندلی خالی ردیف اول که دیدم نشستم. بعد از چندبار صدای تست که ۱،۲،۳ صدا میاد؟ صدا ی خود سروش صحت اومد ولی خودش که ندیدم دقیقا از کجا با یه کوله ی سبز بزرگ اومد. یکم پیرتر و تپل تر از اونچیزی بود که توی تلویزیون دیده بودم، همین طور پف پشت چشم هاش.تصورم این بود که باید با یه مرد خجالتی و آروم روبرو بشم ولی دقیقا برعکس پرانرژی و راحت و صمیمی . با خیلی ها شوخی کرد و مخاطب اول قرارشون داد. خیلی دوست داشتم حرفهایی برای گفتن داشته باشم ولی ماسک و مریضی رو بهونه کردم و خودم رو زیر نقاب مریضی مخفی کردم و حرفی برای گفتن نداشتم.
گرما اونقدر خسته کننده بود که جلسه اول رو که شاید میشد خیلی بهتر باشه به یه جلسه ی کشدار و کمی کسل کننده تبدیل کرد. ساعت ۱ که شد واقعا دوست داشتم تموم بشه و برم خونه شاید هم مریضی و ضعف اون هم بی اثر نبود.
کلاس تموم شد و یکسری آدم که همیشه حرف برای گفتن با استاد دارن دورش رو گرفتن و من که طبق روال سالهای زندگی ام بعد از هر کلاسی بدون هیچ حرفی جزو اولین نفرها کلاس رو ترک کردم.
۳۰۰ و خورده ایی اسنپ صبح با وجود به صرفه بودنش بهم فشار اورد و تصمیم گرفتم با مترو برگردم خونه، تا ایستگاه تئاتر شهر ۱۰ دقیقه پیاده راه بود. آروم آروم از گوشه ی پیاده رو راه افتادم و تک تک خونه ها و درخت ها با عشق نگاه کردم .اصلا این منطقه از شهر برای من زیادی قشنگه. یادآور دنیا خاطرات نوجوانیه! اصلا این تیکه از شهر حس غرور یه دختر 16-17 ساله داره که از دوران نوجوانی به جوانی گذر کرده و قراره با یه بغل کتاب خفن ترین دختر دنیا بشه.مترو خلوت بود. اما ایستگاه ها تامقصد مورد نظر من زیاد بود. واگن ها مدام پر و خالی میشد و من ناخودآگاه تراکنش مالی که روزانه از مترو به دست می آید و خدمت بزرگی که به چشم هیچ کس نیومد و از بعد از جنگ مترو و بی آر تی تهران تا امروز رایگان بود برام خیلی ارزشمند اومد. چه خوب میشد اگه وقتی اتفاقات خوب و همدلی میدیدیم بیشتر میگفتیم. اگه بلیط مترو به جای رایگان دوبرابر شده بود حتما نقل و نبات هر روزه امون میشد موقع نوشیدن چایی!
پ.ن 1 : سر کلاس قول دادم (به خودم) و حتی دست بلند کردم که روزی یک ساعت بنویسم.نشد... تکلیف ها رو هم ننوشتم. چقدر نیاز داشتم به دو روز تعطیلی! از همه چیز راضی هستم ولی پنج شنبه های کاری واقعا اذیتم میکنه.
پ.ن 2: مسابقه کتابخوانی برگزار شد. 18 نفر نمره کامل گرفتند و 44 نفر هم یک غلط داشتند. جایزه هم دو روزه پرداخت شد. نفرات اول 2 میلیون و نفرات دوم 1 میلیون تومان. من هم قراره با دومیلیونم برم گواهینامه ام رو تمدید کنم.
پ.ن 3 : دوشنبه هم من سر کار بودم هم همسرم شیفت بود برای همین یارا بعد از رفتن والا به مدرسه تنها می موند. باهاش صحبت کردم و قرار شد با داداشش بره پیش دبستانی. دلم آروم نگرفت از جاری ام خواستم یارا رو برسونه و بنده خدا وقتی اومده بود خونه رو مرتب کرده و حریف یارا کوچولو نشد و ساعت 1 یارا بهم زنگ زد و گفت : مامان اگه اجازه بدی من برم خونه عمو اونوقت من دیگه تنها نمی مونم که مجبور باشم برم پیش دبستانی! و من دیدم حرفش منطقیه و قبول کردم :)) چهارشنبه دوباره همون داستان تکرار شد ولی اینبار دیگه به جاری ام نگفتم. به یارا گفتم دوتا گزینه داری تنها موندن تو خونه یا پیش دبستانی! گفت هر طور خودم صلاح میدونم. سر کار بودم که زنگ زد و گفت : سلام مامان. ببخشید مزاحم میشم . یه کار کوچیک باهات داشتم.گفت که صلاح میدونه تنها خونه بمونه و موند.... آشفته بودم و از اضطراب و ناراحتی اینکه قراره از ساعت 12 تا 5 تنها بمونه داشت خفه ام میکرد. پشت سیستم چند بار قبل از اینکه اشکم بچکه سریع پاک کردم. تایم نهار زنگ زدم بهش وقتی پرسیدم بهت خوش میگذره و اون یه خیلی کش دار با آرامش و شوق گفت آروم شدم و به این فکر کردم چقدر محیط پیش دبستانی واسش سخت و نا امن بوده بدون من که تنها موندن توی خونه رو ترجیح داده.
عکس نوشت: بعد از ظهر هایی که از سر کار برمیگردم خونه این صحنه موقت واقعا مسخ کننده است. موقت از این بابت که چند روز آینده احتمالا باید این صحنه رو در شب ببینم

گرون بود ولی خریدم. شاید از نظر حتی همه الان خرید بلیط تئاتر غیرمنطقی ترین کار ممکن در این روزها از زندگی ما بود. ولی خریدم. به دوستم پیام دادم که برای سه شنبه میریم تئاتر. گفت کاش به من زودتر گفته بودی باهم میرفتیم. و من واقعا نمیدونستم به تئاتر علاقه داره. گویا همسرش خیلی دوست داشته و بعد از ظهرش اونها هم بلیط گرفتن و قرار شد باهم بریم. دوست نداشتم ولی چاره ایی هم نبود بچه ها قرار شد برن خونه ی عموشون. همسرم ساعت ۵/۵ اومد دنبالم. ساعت کاری تا ۵ هست برای همین شرکت یهو ساعت ۵ خالی میشه و معمولا کسی برای اضافه کار نمی مونه. توی واحد ما که کسی نبود. هوا گرگ و میش بود و حسم شبیه اون شب چهارم دبستان بود که کلید کمد معلم رو داشتم و با دوستم قرار گذاشتم شب که با مامانم میرم مدرسه برم توی کلاس و از توی کمد سوال های امتحان ریاضی رو ببینم و به اون هم بگم. رفتم ولی همه جا زیادی ترسناک بود و مدام صدای پای معلم توی کل حیاط می پیچید با قلب پرتپش که بیشتر انگار توی دهنم داشت نبض میزد در کمد رو بدون دیدن سوال ها بستم و رفتم. ساعت ۵/۵ شد همسرم هنوز نیومده بود . چون مدیرم رفته بود دسترسی ام از همه چیز قطع شده بود. دیگه خیلی همه چیز داشت من رو میخورد. چهره زدم و از شرکت زدم بیرون و پیاده راه افتادم. خورشید نارنجی داشت پشت سوله های بزرگ آبی رنگ کم کم قرمز میشد و شهرک صنعتی خلوت و بی تکاپو بیش از حد ساکت بود. هراز گاهی یک ماشین رد میشد. تقریبا ۱۵ دقیقه ایی پیاده روی کردم تا همسرم رسید. سوار شدم و توی ماشین لباسهامو عوض کردم و رفتیم دنبال دوستمون و راه افتادیم. تئاتر باشگاه انقلا ب بود. ساعت ۷:۴۵ شروع رو روی بلیط زده بود و ما ۷/۵ اونجا بودیم.
سکانس ها و دیالوگ ها و بازی ها خیلی دلچسب بود. به این فکر کردم که چقدر بعضی بازیگرها توانمند و با استعداد هستند در زمینه ی شغلی خودشون . این که دو ساعت دیالوگ های سنگین رو کامل از حفظ طوری بازی کنی که انگار تمام اون کلمات رو همون لحظه برای اولین بار داری میزنی. افسوس خوردم که با وجود این همه استعداد و توانایی این آثار سخیف سینما چیه واقعاً! وقتی سیاوش نوجوان به صحنه میومد نا خودآگاه بغض میکردم انگار پسر خودم رو اونجا میدیدم. در آخر وقتی سیاوش نصحیتمون کرد که برای آبادانی ایران باید بسازیم و بسازیم، گریه کردم . و این تئاتر چقدر احوال کشور ما بود و این دیالوگ از اون شب از ذهن من نمیره، گرسیوز میگفت :
با شما هستم ای سپاه تورانشهر، صدای ریزش شن که به پایان رسد
یک تن از مردان سیاوش گرد زنده نبینم
کمان به زه کنید و تیغ بکشید و نیزه بردارید و کمند
مردان بکشید و زنان بمیرانید و کودکان در آتش افکنید
که این ترکان نا پاک فردای کین جویی پوستمان از کاه پر می کنند
چقدر مفهوم دیالوگش آشنا بود واسم …
و چقدر نیاز داریم که یادمون بیاد با همه تفاوت هایی که هست باید کنار هم باشیم تا سرزمین امون رو مثل گذشته های نزدیک از دست ندیم. باید به ایرانی بودنمون افتخار کنیم و واسش تلاش کنیم.
هرچند خود من افسوس خوردم که چقدر در زمینه مفاخر کشورم بی سوادم و اون قدر ارزش ها از زندگی هامون خط خورده که اندک کسانی هستند که به دنبال خوندن و دانستن سعدی و حافظ و فردوسی و ... باشند.
توی تئاتر یکم گیج شدم که کیکاوس کیه و گرسیوز کیه ، افراسیاب کیه ….چون نقش همه اش رو شهرام حقیقت دوست بازی میکرد. بازیگرش شهرام حقیقت دوست بود . با این که بازیگر مورد علاقه ام نبود ولی از نزدیک دیدم که چقدر توانمند و هنرمنده.
پ.ن: دیروز به مدیرمون میگم میشه فردا مرخصی بگیرم ؟ میگه امروز مگه نگرفتی ؟ میگم ۱ ساعت رفتم پسرمو بردم مدرسه و اومدم. فردا میخوام برم دندانپزشکی. میگه خب کل روز که لازم نیست مرخصی بگیری کارتو بکن بیا میگم گواهینامه ام اعتبارش تموم شده صبح میخوام برم اونو درست کنم. میگه خیلی خب … پس کارهاتو به یکی بسپر !
اومدم خونه از بدن درد و تب و لرز افتادم. نه دندون پزشکی رفتم نه پلیس+۱۰
از شنبه که گذشت :
ساعت 10:30 بود که استادم پیام داد جلسه امروز کنسله. ناراحت شدم که جلسه ی بعدی رو چطوری برگزار کنم. امروز چون مرخصی بودم خیلی شرایط خوبی بود. از طرفی هم خیلی آماده نبودم و کار خاصی نکرده بودم برای همین خیلی هم بد نشد. برای نهار پاستا نه چندان خوشمزه درست کردم و والا خودش تنهایی رفت مدرسه و من کیف یارا رو چیدم و آماده اش کردم بریم پیش دبستانی . بند لباسشو دور دستش می تابوند و با استرس می گفت من نمیرم. هر طوری بود راهی شدیم. گریه کرد توی پله ها نشست کفش هاشو نمی پوشید ولی رفتیم. وقتی رسیدیم توی حیاط ایستاد و گفت نمیام. مدیرشون از پشت میز گفت پیام دادم مربی اشون سرما خورده نمیاد. امروز کلاس نیست. و این شد که به جای کلاس راهی پارک شدیم. روی نیمکت زیر درخت نشستم . بارون شدید شد. گفتم بیا اینجا بشین خیس میشی. گفت میخوام خیس بشم سرما بخورم نرم پیش دبستانی.
سکانس اول :
یه نم بارون میزنه. بدو بدو میره وسایل تو کمد رو میریزه بیرون و چتر له و داغونش رو میکشه بیرون و میگه. مامان ببخشید بی زحمت وسایلی که ریختم رو بچین توی کمد. میره توی تراس و دست به کمر با چهره ایی پر غرور صدام میکنه. چترش شکسته اش رو گذاشته روی بند لباس ها تا لباس ها خیس نشن. میگه : فکر خوبی کردم ؟
سکانس دوم :
پنج شنبه است و تو مسیریم که من رو برسونن سر کار و خودشون برن پردیس برای پاره ایی از امور ! میگه کاش امروز پیش دبستانی تعطیل نبود. همسرم زیر لب میگه حسنی به مکتب نمی رفت. میپرسم چرا ؟ میگه که با بابا میرفتیم کارهاشو بکنه بعد دیر میرسیدیم و من نمی رفتم پیش دبستانی!
سکانس سوم :
شرکت پارکینیگ یا حتی سایبان نداره برای ماشین برای همین ترجیح میدم خیلی وقت ها با اسنپ برم یا همسرم من رو برسونه چون تقریبا ۶ کیلومتر از خونه ما فاصله داره. با سرویس علاوه بر اینکه زمان زیادی میگذره از سگ های توی مسیر هم میترسم. دیروز همسرم رو بیدار کردم که من رو برسونه خیلی خسته و خواب آلود بود . غر زد که هر روز منم با تو میام سرکار و .... بعد از اون همسرم برای کاری باید میرفت پردیس با بچه ها باهم رفتن. توی راه کماکان همسرم به غر زدن ادامه میداده و یارا میگه: میدونی بابا من بزرگ شدم میخوام ماشین بخرم بعد خودم هر روز مامان رو می رسونم و میرم دنبالش.
سکانس چهارم:
ساعت 3:45 صبح .دو ساعتی هست بیدارم و دارم با نرم افزار سر و کله میزنم و لیوان چایی پشت سر هم کمکم میکنه سرحال بمونم. صدای خنده هاش میاد. چند بار با صدای بلند میخنده. میرم توی اتاقش. 180 درجه چرخیده. بالشت میذارم زیر سرش و پتو روش میکشم. دستمو میگیره و بغلم میکنه. توی عالم خواب میگه مامان شما هم پیشم پایین تخت میخوابی ؟ میگم بله. میگه صبح بشه نمیری سر کار ؟ میگم نه . دستش شل میشه و میافته و خوابش میره. این یعنی خیالش راحت شد. سرم رو میذارم روی پتوش و سعی میکنم بغض ام رو فرو بدم ولی روزهایی که با همسرم میومد دنبالم و میخوند :" کاش سرکار مامان چسبیده بود به خونه ، تا می تونست همیشه کنار من بمونه" در نظرم میاد و قطره اشکم می چکه. ولی باید قوی بود. حالا حتی اگه از لحاظ روحی هم خانه دار بودن رو بتونم بپذیرم ولی از لحاظ مالی باید سرکار برم. ببخشید پسرم ...
سکانس پنجم : والا به داداشش میگه یه لحظه برو . و یارا میره. آروم میگه مامان اون موقع هایی که من رو دعوا میکردی من میرفتم توی اتاق بهت فحش میدادم ولی الان میدونم کارم بد بوده به جاش میرم گریه میکنم و میگم مامان گل. از همه ی حرفهایی که توی حرفش هست میگذرم و فقط به این فکر میکنم که والا 9 ساله اونقدر بزرگ شده که بفهمه یکسری حرفها رو نباید جلوی برادرش بزنه .
سکانس ششم : بغض آلود و مضطرب میگه مامان در مورد تکالیفم بعد از ظهر چی گفتی؟ من که نمیدونم از لایه چندم خوابم پریدم بیرون میگم نمیدونم یادم نیست. داره بغضش کم کم تبدیل به گریه میشه مامان گفتی اشتباه نوشتم بعد از پارک بهم میگی ولی من درستشون نکردم. میگم باشه صبح بهت میگم. میگه آخه دیر میشه. میگم نه فردا نمیرم سرکار نگران نباش. از اتاق میره بیرون بدون بغض با خیال آسوده به همسرم میگه صبح مامان واسم توضیح میده!
بعد از دو هفته فرصت میکنم لپ تاپ رو باز کنم تا به کارهای دانشگاه رسیدگی کنم ولی بدون هیچ فکری یه موزیک آروم پخش میکنم و وب لاگم رو باز میکنم. ساعت 6 که بیدار شدم گفتم هیچ کاری نمیکنم و فقط پایان نامه ! میگم اول چایی دم کنم و شروع کنم. کتری رو روشن میکنم. تا آب کتری جوش بیاد خوبه کابینت ظرفهای فریزری رو مرتب کنم. مشغول میشم . تموم که میشه چایی رو دم میکنم . لباس های انباشه شده توی سبد لباس های کثیف که سر ریز شده رو تفکیک میکنم و ماشین لباس شویی رو روشن میکنم. روی میز کامپیوتر پر از خنزر پنزر و برگه و هرچی فکرش رو نمیشه کرد هست. مرتب میکنم و میز خاک گرفته رو دستمال میکشم . دکمه ی لپ تاپ رو میزنم تا کارم رو شروع کنم. نفس های عمیق همسرم تبدیل به خروپف میشه . لپ تاپ رو میزنم زیر بغلم و میام توی حال. میزنهار خوری هم دست کم که هیچی دست بالای میز کامپیوتر رو داره. مرتب میکنم و دستمال میکشم. یک وجب خاک روی همه چیز نشسته. پلاستیکی که روی رومیزی کشیدم رو مرتب میکنم چندجایی اش کنده و پاره شده ، الان میفهمم خورده های پلاستیکی که هر از گاهی از کف خونه جمع میکردم از کجاست.چایی میریزم تا با خرماهایی که دیشب گرون خریدم بخورم. خرما با روکش شکلات . فکر کنم 10 تا دونه خرماست که با تخفیف شد 260 تومن. یعنی هر دونه خرما 26 هزار تومن.
مدیر عامل شرکتمون هر ماه مسابقه کتابخوانی برگزار میکنه و ماه پیش به حدود 50 نفر جایزه 1 میلیون تومانی و نفر اول 5 میلیون داد. ماه پیش شرکت کردم ولی روز آزمون از شدت درد اونقدر به خودم میپیچیدم که فراموشم شده بود برای همین آزمون ندادم. برای بچه هایی که ثبت میکنن کتاب رو از برنامه طاقچه میخره و لینک رو واسمون میفرسته. این ماه کتابی که باید بخونیم "اثر مرکب" هست. کتابی که شاید بالای 70% آدم های اهل کتاب خونده باشند.پادکستش رو دانلود کردم و شب ها قبل از خواب گوش میکنم و میخوابم.خرما رو که میخورم یاد یه جمله ایی از کتاب می افتم، یه چیزی که توی زندگی امون اصلا رعایت نمیکنیم ." باید حساب سکه های ته جیبتان را هم داشته باشید."
با خودم فکر میکنم شرایط خیلی سخت و آزار دهنده است. ولی (حداقل برای زندگی خودمون ) به این نتیجه رسیدم چیزی که بیشتر اذیتمون میکنه اینه که نپذیرفتم توی شرایط جنگی داریم زندگی میکنیم. تا چند ماه پیش زیر بمب و موشک واقعی و الان تحت محاصره اقتصادی! خب این یعنی یک جنگ تمام عیار! و چطور انتظار داریم توی شرایط جنگی و بحرانی عادی زندگی کنیم؟! وقتی بپذیرم الان بحرانی ترین روزهای این 30 و اندی سال از زندگی ام رو دارم تجربه میکنم و نمی تونم مثل روزهای عادی زندگی کنم توقع ام از شرایط پایین میاد و شاید حالم بهتر بشه. باید مدیریت مالی (هرچند چیزی نمی مونه که مدیریت بشه) ، مدیریت احساسات و ... را حسابی تقویت کنیم. وقتی مدیر عامل شرکت توی این شرایط سخت اقتصادی که محموله هاش از هر روز ارسال رسیده به گاها یک ماه ارسال به جای فکر به تعدیل و خواباندن کار تولید مسابقه کتابخوانی برای بهتر شدن حال من و امثال من برگزار میکنه یعنی مدیریت و روانشناسی و ... در قالب یک مرد ایرانی تمام عیار به نمایش گذاشته.
درست نقطه ی مقابلش آدم هایی هستند مثل لاله مرزبان که تو شرایط جنگی که خانم های کشورش شاید مدت هاست از مسائل مربوط به آزادی گذر کردند و با هر نوع پوششی توی جوامع مختلف ورزشی، علمی و غیر علمی موفق ترین اند و پای به پای مردانش ( و شاید حتی خیلی هم جلوتر) توی این شرایط جنگی همه چیز را دارند مدیریت میکنند، به جای همدردی با مردم له شده زیر بار فشار محاصره اقتصادی درآزاد ترین و لاکچری ترین ظاهر ممکن دم از آزادی میزنه!چقدر مسخره است دنیایی که دختری مثل شما نقشی مثل "آبان" رو که یه زن تمام عیار از لحاظ نبوغ، هوش ،زیبایی،اعتماد به نفس، مدیریت احساس و ... داره رو برای ما بازی میکنی که تا نماد واقعی یک "زن علیه زن " باشید و اونوقت برای اونور آبی ها نقش یک زن چرک بد بخت مفلوک رو بازی میکنید تا بهتون جایزه بدن!!
از خیلی ها شنیدیم که وقتی اومدن ایران، خانم های ایرانی رو خیلی موفق و تحصیل کرده تر از از خانم های کشور خودشون دیدند و چقدر اون ها ما رو درست تر از خیلی از این خانم های ایرانی نما دیده اند.
ساعت 8 شد و بعد از گذشت دو ساعت که به خودم قول داده بودم هیچ کاری به جز پایان نامه انجام ندهم، هیچ کاری برای پایان نامه ام نکردم. امیدوارم بچه ها حداقل یک ساعت دیگه به خوابشون ادامه بدن و من بتونم شروع کنم!چایی سوم رو میریزم و با سومین خرما که مجموعا میشه 78 هزار تومن کارم رو شروع میکنم.
این مرد کوچک را ز خاطر میبری بانو
حالا که در سرها در آوردی سری بانو
من خوب میدانم که تو در پشت هر لبخند
در آستینت اژدها می پروی بانو
محمد علی رضازاده
پ.ن : حالا در راستای مدیریت مالی خیلی دوست تئاتر سیاوش رو برم
بلیط اش از 500 تا 2700 هست. البته اقساط هم میشه خرید کرد. نمیدونم بتونم یا نه

همسرم دیروز به قصد برگرداندن پدر و مادرم و همین طور ادامه جلسات درمان دندان خودش قصد سفر کردند. برادرش هم تماس گرفت که من هم با شما میام. گویا مادر شوهر یک هفته ایی بود درگیر ویروس کرونا بوده و خیلی بد حال بوده . از جایی که کارهای دانشگاه حسابی عقب افتاده بود و مسافرت هم 1-2 روز بیشتر نبود ترجیح دادم خونه بمونم. سر کار بودم و دیدم از خونه بهم زنگ میزنه. میدونستم یاراست که به تازگی شماره من رو حفظ شده. میگفت میشه شما هم با ما بیای ؟ اصلا من و شما و والا بریم. بابا هم که نمی تونه تنها بمونه بابا رو هم با خودمون می بریم. توی اوج کارها و بدو و بدو باید 5 دقیقه صبر میکردم که با کلی فکر و مکث بهش بگم اجازه بده بیام خونه صحبت میکنیم.
وقتی رسیدم خونه واسش توضیح دادم و با اینکه قبول نکرد ولی پذیرفت که من همراهی اشون نمیکنم . وقتی لباس پوشیدم که دم در ازشون خداحافظی کنم با خوشحالی بالا و پایین پرید که باهامون میای ؟ توی ماشین یکی از اسباب بازی هاشو بهم داد گفت اینو از من یادگاری داشته باش که دلت واسم تنگ نشه.تو بهم چی یادگاری میدی؟ چیزی نداشتم که بهش بدم گفت یه لباس از خودت بده. رفتم توی خونه و یکی از روسری هامو بهش دادم و چنان این روسری رو در آغوشش گرفت که خودم رو با لبخند نگه داشتم وقتی در خونه رو بستم با صدای بلند گریه کردم. و این اولین باری بود بعد از سال هایی سخت پخته شده بودم از فراق کسی داشتم گریه میکردم.
پ.ن: 17 شهریور تولد بچه ها بود و والا که دیگه سر از حساب و کتاب در میاره روز شماری میکرد برای روز تولد . صبح روز تولد زنگ زد به موبایلم که مگه امروز تولدم نیست چرا کسی خونه نیست پس؟ واسش توضیح دادم که بعد از ظهر تولد میگیریم. یک ساعت بعد یارا زنگ زد مگه امروز تولد هر دوتامون نیست ؟
-چرا مامان هست
-پس چرا والا میگه تولد تو یه روز دیگه است
- نه مامان جان امروز تولد هر دوتاتونه
- آدم که نباید دادشش کوچیکشو اذیت کنه. ببین محمد چقدر با بچه های کوچیک مهربونه.
مدیرم مدام پیام میداد که این فایل چی شد ؟ قول دادم تا ساعت 9 بفرستم! از جایی که من تا ساعت 7 امروز صبح اصلا خبر نداشتم که قرار این آزمایش ها انجام بشه . وسط پیام های مدیر هم بچه ها چند دقیقه یک بار زنگ میزدند که چون امروز تولدمونه زودتر بیا!
ساعت 11 بالاخره فایل رو فرستادم و انقدر خسته شده بودم که برای من انگار ساعت کاری تموم شد.
عکس نوشت: صبح ساعت 6 بیدار شد که از من خداحافظی کنه. ریموت رو بهش دادم که وقتی میرم در رو ببنده . از پشت پنجره باهام خداحافظی میکرد و من تمام وجودم پیشش می موند. به هوش مصنوعی عکس رو دادم میگم خونه امون رو شیک کن ولی به چهره بچه پشت شیشه دست نزن و تغییر نده. خب خدا رو شکر خونمون به جای چند صد میلیون هزینه با لمس ساده ی صفحه ی گوشی حسابی تر تمیز و قشنگ شد ولی یارای فرفری هم با یه بچه ی دیگه جایگزین شد.
با خودم فکر میکنم یعنی یه روزی از همین روزها اینقدر قدرت تکنولوژی بالا میره که به همین راحتی هر چی رو میخوای تغییر بدی. یه روزی یه چیزهایی خیلی غیر منطقی و نشدنی بود ولی امروز جزو بدیهات زندگی شده.