
2 شهریور
بچه ها میخوان با گوشی ام باز کنن میگم هرکس با من بیاد نون بخریم منم خوشحالش میکنم و بهش گوشی میدم. اینطوری میشه که هر دوتاشون با من میان. والا میگه با اسکوتر بیام. میگم بیا یکم قدم بزنیم. غر میزنه که یارا خسته بشه تو بغلش میکنی منم خسته میشم. میگم قرار نیست بغلش کنم.
باهم پیاده میریم کل مسیر شاید ۱۰ دقیقه هم نشه . واسم خیلی جالبه والا بیشتر به آدم ها و اجسام توجه داره و یارا بیشتر به طبیعت، درخت ها و گل ها .
دم دمای غروبه . خورشید طلایی و آسمون کمی نارنجیه. از دم مدرسه والا رد میشیم. میگه خوبه به کوروش نزدیکه هر وقت خوراکی خواستم بیام بخرم. مامان مدرسه امون بوفه داره؟
تو فکر میرم که شاید امسال واسش نسبت به سالهای دیگه سخت تر باشه چون بزرگتر شده. دوباره چالش پیدا کردن دوست و بچه هایی که واقعا نمیدونم قراره چطوری باشن. کلاس چهارمه و چهار بار مدرسه اش رو عوض کردیم. امیدوارم حداقل این سه سال آخر همینجا بمونه!
یارا میگه من پیش دبستانی نمیرم بچه ها ش فحش میدن. میگم مامان پیش دبستاتی بچه ها خوبن منم شما رو جای خوب ثبت نام میکنم. میگه پس چرا والا رو مدرسه ایی بردی که بچه هاش فحش میدادن؟
6 شهریور:
نه اینکه روزها عادی و تکراری باشه و حرفی برای گفتن نباشه ولی اونقدر زیاد هست که مغزم از نوشتن خالی شده. این هفته مادر و پدر همسرم خونه ی ما بودن از راه که میومدم جمع و جور میکردم و شام میپختم و شب بی هوش میشدم. یک روزش بچه ها تنها بودن و از این بابت که اونها پیششون هستن خوشحال بودم. هر چند یارا از دست پدر همسرم شاکی بود و میگفت مگه خونه ی خودشونه که هی به من میگه اینجا اینکارو نکنم و .... .
خواهرم اومدن تهران ولی از جایی که همسرش از دی ماه با کل خانواده قطع رابطه کرده خونه ی ما نیومدن! ته دلم ناراحت بودم که چرا باید خواهرم توی شهر من باشه و خونه ی من نیاد ولی از طرفی هم به همسرش که فکر میکردم که الان قراره ببینمش و به همه چیز گیر بده تپش قلب میگرفتم.
از طرف شرکت دوتا دوره شرکت کردم یکی اش همین امروزه . فکر میکردم قراره حضوری باشه و از اینکه شاید دامنه ارتباطام بیشتر میشد خوشحال شدم و وقتی فهمیدم آنلاینه ناراحت شدم.
همسرم پدر و مادرش رو برد شهرشون ولی من نرفتم . از لحاظ جسمی تحمل مسافرت 1-2 روزه نداشتم. مادر همسر میگفت حالا موقع برگشت همسر تنهاست تو هم بیا. گفتم نمی تونم خیلی خسته ام واقعا. ولی ته حرفش باز این بود که بچه ام گناه داره! و یادم میافته سال ها چقدر از این قبیل رفتارها دل شکسته میشدم و الان هیچ ناراحتی به دلم راه نمیدم.
دیشب به استاد دوم ارشدم پیام دادم که این مواردی که گفتی توی مقاله اصلاح کنم به این دلایل نمیشه. بعد پیام داده که دیگه قرار نشد اینجا پراکنده بنویسی توی همون فایل ورد همه چیز رو اعمال کن! یک لحظه از لحنش حالم بد شد. یاد روزهایی افتادم که با استاد راهنمای اولم چقدر با تحکم و تحقیر با دانشجو حرف میزدن. میگم هر اصلاحی که باید انجام بشه زمانبره گفتم اینجا بگم که دوباره کاری نشه. میگه مشکلی نیست همون جا بنویس هر تغییری لازم بود رو میگم !
استاد راهنمای اول هم برای اولین بار در این یک سال پیام میده که از مقاله خبری نشد؟؟؟ خیل راحت جوابش رو میدم و استرسی که هر بار حتی موقع دیدن اسمش هم میگرفتم خبری نیست.
با خودم میگم بعد از دفاع دکتری میرم پیش استاد راهنمای اول ارشد و میگم ممنون که نه شما نه استاد دوم من را برای دکتری انتخاب نکردید!
رفتار استاد دکتری ام واقعا محترمانه است. درسته اون هم اگه تنبلی و سهل انگاری ببینه قاطی میکنه و دانشجو رو با خاک یکی میکنه ولی در حالت عادی وقتی تلاش دانشجو رو میبینه خیلی واسش احترام قائله.علاوه بر این خیلی پیگیر و مسئول هست در برابر دانشجوش.
+ به AI پیام میدم که ببین من یک مادرم، صبح تا 4 سرکارم بعد از اون میام خونه رو مرتب میکنم و شام میپزم و فرصتی برای کارهای دیگه نیست. اکثر پنج شنبه ها و روزهای تعطیل هم سر کار هستم. مقاله دارم مینویسم و نرم افزار برای پژوهش دکتری. چی کار کنم که به همه ی کار هام برسم؟ جوابش این بود که شما یک ابر قهرمان نیستید که به همه ی این کارها برسید باید یک سری کارها به افراد دیگه ایی بسپرید و از اونها کمک بخواید. و چقدر درست و ساده گفت. مشکل من خیلی وقت ها اینه که میخوام ابر قهرمان باشم و نمیشه بعد از خودم ناراضی و خسته میشم.
به همین خاطر برای نرم افزار از کسی که خبره این کاره کمک گرفتم برای ساخت مدل اولیه . گفت آموزش شبیه سازی این کار 35 ت میشه! چهارشنبه فیلم آموزشی رو فرستاد و میخواستم دیروز که تنهام شروع کنم ولی اصلاح مقاله تا 12 شب طول کشید امروز هم که 8 تا 4 کلاس دارم.
+ این روزها خیلی به عمل بینی فکر میکنم . نه عروسکی و مدرن فقط در حد رفع ایراد هرچند فعلا به خاطر هزینه اش فعلا منتفیه. و همیشه اون روزی رو یادم میاد که عمه کوچیکه وقتی بینی اش رو عمل کرد توی دلم گفتم واا عمه با دوتا بچه دیگه عمل بینی میخواست برای چی ؟ این حدیث مدام توی ذهنم میاد که:
مَنْ عَیَّرَ الدُّنْیَا لَمْ یَخْرُجْ مِنْهَا إِلَّا أَنْ یَبْتَلِیَ بِهَا»
کسی که دنیا را سرزنش و نکوهش کند، از دنیا بیرون نمی رود مگر اینکه خود به آن مبتلا شود.
+یه آهنگ دیگه از طاهر قریشی گوش میکنم "ماه شهر آشوب" به نظرم خیلی قشنگه شاعرش بدرالدین هلالی استرابادی هست. اولین باره که اسم این شاعر رو می شنوم سرچ میکنم و می فهمم از شاعران قرن 9-10 بوده و اصالتا از ترک های جغتایی بوده. و باز سرچ میکنم که جغتای کجاست. میفهمم مال استان خراسان رضوی هست و تا سال 86 جزو شهرستان سبزوار بوده. این همه شعر های اصیل و عاشقانه که ازشون بی خبریم. میگن به چیزی که دست تو نبوده مثل ملیتت نباید افتخار کنی ولی ایرانی بودن واقعا افتخار داره! این هفته که برم کلاس خط به استادم میگم این بیت رو بهم سرمشق بده.
ماه شهر آشوب من هرگه به راهی بگذرد
شهر پر غوغا شود چونان که ماهی بگذرد
....
چون به ره می بینمش بی خود تظم میکنم
همچون مظلومی که بر وی پادشاهی بگذرد
عکس نوشت : زاویه دید من در شرکت :)
19 مرداد
بر خلاف خیلی از روزها که بین 5-6 صبح بیدار میشوم، از خستگی کارهای خانه و بیدار ماندن برای کار کردن روی مقاله همسرم ساعت 8 به زور چشمهامو باز میکنم و فکر میکنم چقدر اتاق خواب پر نوره. عین یه چوب خشک از روی زمین بلند میشم. باز هم تنبلی کردم و برای خودم تشک ننداختم. شاید انتظار داشتم تا صبح بیدار بشم و برم روی تخت خودم بخوابم. کل کمرم گز گز میکند. به نظر علایم خوبی نیست ولی من بی خیال در دل میگویم برای همان دو دیسک بیرون زده است.
صدای یک آهنگ غمگین یا نوحه ... نمی تونم تشخیص بدم و صدای شیون و گریه ی خانم همسایه. اون موقع صبح حتما اتفاقی افتاده که اینطور گریه میکند. همسرش با موهای یک دست سفید و بدن یک دست خالکوبی شده اش جلوی چشمم می آید. جوانتر از آن است که بخواهم به سوگ نشتن همسرش را تصور کنم. ولی این روزها چی سرجای خودش هست که مرگ سن و سال بشناسد.
بعد از ظهر که میرویم کلاس خوش نویسی دنبال پارچه ی سیاهی یا چیزی شبیه آن جلوی در خانه یشان میگردم ولی نیست. خیالم راحت میشود ولی برخلاف خیلی از روزها خبری از مرد همسایه درحالی که با پیرهن اتو کرده سفید در حال آب گرفتن روی دنای نوک مدادی همیشه برق انداخته اش است، نیست. از فرم لباس هایش احتمال میدادم کارمند فرودگاه باشد ولی هیچ وقت همسرم نپرسید. فقط وقتی بهش گفتم بالاخره همسایه است و بزرگتره هر وقت دیدی اش سلام کن و همسرم در جواب گفتم بدم میاد ازشون از خودش که با اون سر و وضع میاد توی تراس و دخترش که ... و من حرفش را قطع می کنم و میگویم یه سلام که این همه داستان نداره و وقتی برای اولین بار با مرد همسایه سلام علیک میکنه با خوش رویی جوابش رو میده و میگه برو روی پشت بام چک کن دینام کولرت رو ندزدیده باشن. واسه ما و اکثر همسایه ها را که دزدیده اند و همسرم همان شب با برادرش میرود روی پشت بام و مرد همسایه را دعا میکند که 10-15 میلیون هزینه از روی دستمان برداشت.
20 مرداد
صبح ساعت 5 بیدار میشوم. ایمیل ام را چک میکنم و فایل نهایی مقاله همسرم را ادیت میکنم. به گل های تراس آب می دهم و مابقی آب را کف تراس میریزم تا خنکی اش حالم را جا بیاورد. بر خلاف هر روز که حوالی ساعت 6 صدای فندک دختر همسایه می آمد و بوی سیگار در کل خانه یمان می پیچید فقط صدای سرت سرت دمپایی های پیرمرد همسایه از طبقه پایین می آید که میرود تا به درخت هایش آب بدهد.برای کبوتر ها برنج میریزم و چشمم میخورد به لباس های یک دست مشکی روی بند خانه ی همسایه!
10 مرداد 1405
امروز حقوق ام رو ریختن. اولین حقوق. از صبح خیلی منتظر بودم و هیجان داشتم. ولی وقتی فیش ام رو دیدم خیلی سر خورده شدم. حق اولاد ، مسکن، تاهل و ... رو به نسبت روزهایی که نبودم کم کرده بود که تاجایی که من میدونم قانونی نیست. روزهای تعطیل که رفته بودیم رو اضافه کار حساب نکرده بود و روز عادی زده بود.
حقوقم بهم یاد آوری کرد اونجایی که هستی شاید منتهی آروزی تو نباشه هنوز.... هر چند آرزوی آدمی ته نداره .... این شد که دوباره برای شرکت های دیگه رزومه فرستم تا شرایط رو بسنجم.
چند روز پیش یارا ساعت ۵ صبح بیدار شد و گفت مامان خواب دیدم جنگنده های امریکا اومدن و... دستشو گرفتم و گفتم من کنارتم بخواب مامان.
خودم هم دیشب تا صبح خواب انفجار و پهباد و موشک میدیدم.
پارسال که برای اولین بار جنگ شروع شد وقتی ۴ صبح بیدار شدم بی خبر از همه جا مدام صدای انفجار میومد ولی من اصلا نمیدونستم که این صدای چیه ! فکر میکردم شاید صدای افتادن گربه روی پشت بامه یا هرچیزی به جز موشک.... ولی الان حتی وقتی همسرم پنجره رو که میبنده از جا می پرم که دوباره زد؟ .... بعضی وقت ها فکر میکنم با جوونی خودمون و بچگی بچه هامون چه کردیم....کرونا و جنگ ما رو تبدیل به آدم های جدیدی کرد.
11 مرداد 1405
صبح توی مسیر برای خودم آهنگ میذارم. عینکم رو میزنم و از رانندگی کیف میکنم. حقوق دیروزم، امروز واسم شد یه انگیزه واسه ادامه. ادامه مسیری که من رو به جایی که مستحقشم برسونه. خیلی فکر ها در سر دارم... بچه ها امروز رفتن خونه ی عموشون. همسرم شیفت بود . مطمئن بودم خبر جدیدی از جنگ نیست ولی بچه ها تنها چیزی هستند که حتی برای محال ها ریسک نمیکنم. دوباره تهدید کرده بود که چنان میکنم و چنین! گفتم کوچکترین صدایی اضطرابی رو توی وجودشون میاندازه که سال ها درمان کردنش سخته! ساعت 4 میرم دنبالشون. برخلاف تمام قول هایی که صبح بهم داده بودند میرم داخل و چند دقیقه ایی میشینم. جاری ام شربت میاره و این کار که از نظر همسرم بزرگترین حسن اشه برای من بزرگترین عیبه. آخه خسته وقتی میای زیر باد کولر فقط باید چایی بخوری حتی چله تابستون .
عموش می پرسه دستپخت بابات خوبه ؟
میگه خوبه ولی غذاهای مامانم خوشمزه تره
میگه کدوم غذای بابات خوشمزه تره
تخم مرغ
چه غذاهایی بلده بپزه؟
تخم مرغ

برداشت دوم :
میگه مامان من ۵ دقیقه گوشی بازی کردم
میگم نه پسرم ده دقیقه بود خودم واست گذاشتم
میگه حواست نبود من کردم ۵ دقیقه
میگم اینجاست ببین ۱۰ دقیقه بود
یکم میگذره و میره سر گوشیم. خودش تایمر گوشی رو عوض میکنه و میگه
ببین اشتباه دیدی ۵ دقیقه بود
و اینطوری من قانع میشم کم بازی کرده و ۵دقیقه دیگه بهش میدم
19مرداد 1405
در حالی که برای خودم یک آهنگ بی کلام پیانو پخش میکنم تمام تلاشم رو میکنم که نسبت به جیغ و فریاد بچه ها که توی حموم دارن به هم آب سرد می پاشن بی توجه باشم و گم بشم توی خیابون چهارباغ. دم پیانو فروشی ایی که هر بار مدتی روبه روش می ایستادم و حسرت خرید یک پیانو و گذاشتنش کنار شومینه ایی که پشت پنجره های خانه اش برف می بارید را با خودم یدک میکشیدم و می بردم و می بردم تا که با خودم آوردمش همین جاکه شاید ، 20 سال از آن سال ها بگذرد و خرید پیانو شد آرزویی که حتی دیگر در سرندارم.
درست بعد از دوساعت بی برقی بچه ها را فرستادم حمام تا وقتی سر کلاس کوچک خوشنویسی دور هم جمع می شویم از بوی سرشان و موهای چسبیده به سرشان معذب نشوم. حداقل خوبی بی برقی های این روزها نظم است. همه چیز را تا قبل از ساعت 2 فول شارژ میکنم و تلویزیون حداقل دو ساعتی فرصت استراحت پیدا میکند و سر ساعت 4 کولری که یادم رفته خاموشش کنم روشن میشود .
صبح رفتم بانک برای بچه ها پرسپولیس کارت و استقلال کارت بگیرم. مدیر شعبه با لحن بد به کارمندش میگوید یک بار دیگه کسی را بفرستی سراغ من اینجا را روی سرت خراب میکنم!! کارمند به من میگوید نمی رسم امروز برو هر وقت فرصت کردم ثبت میکنم و برایت پیام می آید! شعبه ایی که کلا 3 نفر کارمند و یک مدیر شعبه دارد و به جز من فقط یک خانم دیگر کنارم نشسته!! حوصله ی بحث ندارم از بانک بیرون می آیم ولی به پشتیبانی زنگ میزنم و گزارش میدهم. از برخورد مدیر واقعا ناراحت شدم. از اینکه مدیر کارمندش را تحقیر میکند و کارمند کار ارباب رجوع رو انجام نمی دهد و سیکل باطلی که همه را عصبی میکند. از دختر معمولی یاد گرفتم نسبت به مسایل اجتماعی بی تفاوت نباشم. تا الان هم خبری نشده! فردا صبح میروم بانک و پیگیری میکنم.
دگر از درد تنهایی به جانم یار می باید
دگر تلخ است کامم شربت دیدار می باید
ز جام عشق او مستم دگر پندم مده ناصح
نصیحت گوش کردن را دل هوشیار می باید
+چقدر این شعر از شیخ بهایی با صدای طاهر قریشی بی نظیره
وقتی رفتم مصاحبه مهندس(مدیر عامل شرکت) گفت ما نیرو برای واحد QC میخوایم و باتوجه به سابقه شما دعوت به همکاری شدید. ولی ۳-۴ ماه توی R&D باشید بعد از اینکه قطعات رو یاد گرفتید برید QC. قبول کردم !
خانم ب (سرپرست قسمتی که من به طور موقت بودم)میگفت تو حیفی برای QC قبول نکن بری اونجا همین جا پیش ما بمون. یه روز دیگه گفت من احتمال میدم با توجه به سابقه و تحصیلاتت تو رو برای سرپرست QC بخوان. حالا اگه با پست بری اونجا یه چیزی ولی به عنوان نفر عادی حیفه.
یه روز یکسری تست انجام میدادیم و خانم ب میگفت توی جلسه دکتر (مدیر R&D) گیر داده بود فلان تست انجام بشه و نماینده مشتری میگفت روی چه حسابی شما این تست رو تعریف کردید ؟ قرار شد بریم بررسی هامونو بکنیم و بهشون خبر بدیم.
فردای اون روز بدون اینکه ازم بخوان، چندتا استاندارد فرستادم برای خانم ب و گفتم تستی که انجام میدید اعتبار علمی نداره و این تست برای خودرو های قدیمی که سیستمشون مالتی پلکس نیست تعریف شده و اصلا برای خودرو های جدید تعریف نمیشه! خیلی خوشش اومد و به دکتر گفته بود.
چند روز پیش خانم ب با خوشحالی اومد پیشم و گفت قرار شد پیش ما بمونی. گفت چند باری به دکتر گفتم خانم مهندس حیفه نذارید بره گفت وقتی مهندس خواسته من چیزی نمیگم. اون روز که استاندارد ها رو فرستادید گفتم ببین دکتر پیش خودمون نگهش داریم گفت مهندس گفته من دخالت نمیکنم. منم گفتم باشه پس خودم به مهندس میگم. تا اینکه امروز خود دکتر اومد گفت با مهندس صحبت کردم و قرار شد خانم مهندس پیش ما بمونه. آخه اون طرف هم معلوم نبود اگه بری برای سرپرست باشه یا نفر عادی چون به آقای ز هم پیشنهاد سرپرست شده بود.
ازش تشکر کردم و گفتم خیلی خوشحالم که پیششون میمونم و کنارشون هستم.
پگاه ذوق زده میگفت خیلی خوشحالم که اینجا موندید اخه من همیشه تنها بودم از وقتی شما اومدی با وجود شما خیلی انگیزه گرفتم برای کار. میتونیم با هم کلی پیشرفت کنیم. همین طور هم شد وقتی میدید من هر چیزی رو به راحتی قبول نمیکنم اونم دنبال تحقیق و دلیل برای هر عملکردی شد. هوش مصنوعی هایی که به کارم میومد رو بهش معرفی کردم و روی سیستمش فعال کرد.
چند روز پیش هم مهندس صدام کرد و گفت اوضاع چطوره راضی هستی ؟ ازش تشکر کردم و ازش بابت موافقتش برای موندم توی R&D تشکر کردم. بهش گفتم من کار قبلی بازرس بودم برای همین ناخواسته دنبال ایراد میگردم. خوشش اومد و گفت این خیلی خوبه و ما دقیقا دنبال این چیزها هستیم برای سیستم خط جدید هم به خانم منشی میگم شما رو با خانم م سرپرست تولید یکی دیگه از سایت ها هماهنگ کنه.
والا ویروس گرفته و جمعه از صبح تا شب هیچ چیزی نخورد و خیلی بد حال بود. شنبه رفتم سر کار و از صبح برق ها قطع شد. وقتی برق قطع میشه اینترنت که کلا قطع میشه آنتن هم نصفه نیمه میره در حدی که تماس هم نمیشه گرفت فقط گاهی پیام میره و میاد.
به همسرم پیام دادم که والا چطوره گفت بهتره و صبحانه اش رو خورد
دیدم با گوشی همسرم واسم پیام اومد که مامان خیلی خیلی خیلی دوست دارم. توی اوج کار چنان این پیام به جونم نشست که خوشبخت ترین بودم.
با مامانم حرف میزنم می پرسه خانمی که کمکی گرفتی چقدر گرفت؟
میگم یادم نیست ولی حدود ۲۶۰۰ اینا
مامان تعجب میکنه که چقدر گرون. می پرسه دخترش هم کمکش میکرد؟(خانمه شب قبلش بهم گفت دخترم ۱۵ سالشه تنهاست میتونم با خودم بیارمش)
- نه از اول تا آخر دراز کشیده بود سرش تو گوشی بود
- زن بیچاره بعضی ها چقدر بدبختن
-خیلی هم بدبخت نبود، از لحاظ ظاهری حسابی به خودش رسیده بود، عمل بینی و بوتاکس لب و...
- وااا حجابش چطور بود؟
- نداشت
- آقای فلانی گفته نباید به اینجور آدم ها خدمات داد نباید دیگه اینطور آدم ها رو قبول کنی
- چطور فقط به بی حجاب ها نباید خدمات داد ولی به دروغ گو ها، دزد ها ، فتته گر ها و .... باید خدمات داد؟ خیلی هم خانم آروم و بی حاشیه ایی بود.
- همین باعث شده جامعه دچار ولنگاری بشه. ما مسؤلیت داریم باید تذکر بدیم
- مسؤلیت رو اون کسی داره که این وضع جامعه رو درست کرده و با حمایت گروه های خاص داره ولنگاری رو رواج میده ولی اینکه من صرف روسری نداشتن کسی جلوش بیاستم میشه وضعیت دو دستگی فعلی جامعه که مردم از همدیگه متنفر میشن این وظیفه ما نیست اصلا به من مربوط هم نیست. الان توی کارخونه همکارهای من بی حجابن میتونم باهاشون مراوده نداشته باشم؟
- نه اون دیگه تقصیر تو نیست مدیرتون نباید استخدام کنه
- پس چی کار کنه ؟ مگه چقدر از جامعه خانم های باحجابی هستن که دنبال کارن ؟ جدای از اون این ها دارن توی همین جامعه زندگی میکنن حق و حقوق دارن... اینطور نمیشه!
- نه اینها خیلی نیستن میتونه قبولشون نکنه
- مامان احساس میکنم شما توی یک کشور دیگه زندگی میکنید.
برداشت دوم:
ساعت ۸ تا ۸/۱۵ تایم صبحانه است. من هیچ وقت صبحانه نمیبرم. قبل از صبحانه پگاه پیشم اومد و حرف صبحانه شد گفتم تنهایی صبحانه دوست ندارم برای همین نمیخورم. اونم گفت منم تنهام از این به بعد بیار باهم بخوریم. رفت صبحانه بخوره و چند دقیقه بعد با یک لقمه کره عسل اومد پیشم. و من ناخودآگاه قربون صدقه اش رفتم و مهربونی اش من رو به وجد اورد.
پ.ن : دوره ریاست رییس جمهور قبلی اصلا برق ها قطع نمیشد. نمیدونم چرا این دوره و دو دوره قبل اینقدر باید قطعی برق داشته باشیم .( هر چند شرکت ها اکثرا ژنراتور دارن و برق قطع نمیشه عملا و شرکت ما دنبال خرید پنل خورشیدی هست ولی همه اینها کلیت قضیه رو حل نمیکنه. )