| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | ||||
| 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
| 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
| 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
| 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
از شنبه که گذشت :
ساعت 10:30 بود که استادم پیام داد جلسه امروز کنسله. ناراحت شدم که جلسه ی بعدی رو چطوری برگزار کنم. امروز چون مرخصی بودم خیلی شرایط خوبی بود. از طرفی هم خیلی آماده نبودم و کار خاصی نکرده بودم برای همین خیلی هم بد نشد. برای نهار پاستا نه چندان خوشمزه درست کردم و والا خودش تنهایی رفت مدرسه و من کیف یارا رو چیدم و آماده اش کردم بریم پیش دبستانی . بند لباسشو دور دستش می تابوند و با استرس می گفت من نمیرم. هر طوری بود راهی شدیم. گریه کرد توی پله ها نشست کفش هاشو نمی پوشید ولی رفتیم. وقتی رسیدیم توی حیاط ایستاد و گفت نمیام. مدیرشون از پشت میز گفت پیام دادم مربی اشون سرما خورده نمیاد. امروز کلاس نیست. و این شد که به جای کلاس راهی پارک شدیم. روی نیمکت زیر درخت نشستم . بارون شدید شد. گفتم بیا اینجا بشین خیس میشی. گفت میخوام خیس بشم سرما بخورم نرم پیش دبستانی.
سکانس اول :
یه نم بارون میزنه. بدو بدو میره وسایل تو کمد رو میریزه بیرون و چتر له و داغونش رو میکشه بیرون و میگه. مامان ببخشید بی زحمت وسایلی که ریختم رو بچین توی کمد. میره توی تراس و دست به کمر با چهره ایی پر غرور صدام میکنه. چترش شکسته اش رو گذاشته روی بند لباس ها تا لباس ها خیس نشن. میگه : فکر خوبی کردم ؟
سکانس دوم :
پنج شنبه است و تو مسیریم که من رو برسونن سر کار و خودشون برن پردیس برای پاره ایی از امور ! میگه کاش امروز پیش دبستانی تعطیل نبود. همسرم زیر لب میگه حسنی به مکتب نمی رفت. میپرسم چرا ؟ میگه که با بابا میرفتیم کارهاشو بکنه بعد دیر میرسیدیم و من نمی رفتم پیش دبستانی!
سکانس سوم :
شرکت پارکینیگ یا حتی سایبان نداره برای ماشین برای همین ترجیح میدم خیلی وقت ها با اسنپ برم یا همسرم من رو برسونه چون تقریبا ۶ کیلومتر از خونه ما فاصله داره. با سرویس علاوه بر اینکه زمان زیادی میگذره از سگ های توی مسیر هم میترسم. دیروز همسرم رو بیدار کردم که من رو برسونه خیلی خسته و خواب آلود بود . غر زد که هر روز منم با تو میام سرکار و .... بعد از اون همسرم برای کاری باید میرفت پردیس با بچه ها باهم رفتن. توی راه کماکان همسرم به غر زدن ادامه میداده و یارا میگه: میدونی بابا من بزرگ شدم میخوام ماشین بخرم بعد خودم هر روز مامان رو می رسونم و میرم دنبالش.
سکانس چهارم:
ساعت 3:45 صبح .دو ساعتی هست بیدارم و دارم با نرم افزار سر و کله میزنم و لیوان چایی پشت سر هم کمکم میکنه سرحال بمونم. صدای خنده هاش میاد. چند بار با صدای بلند میخنده. میرم توی اتاقش. 180 درجه چرخیده. بالشت میذارم زیر سرش و پتو روش میکشم. دستمو میگیره و بغلم میکنه. توی عالم خواب میگه مامان شما هم پیشم پایین تخت میخوابی ؟ میگم بله. میگه صبح بشه نمیری سر کار ؟ میگم نه . دستش شل میشه و میافته و خوابش میره. این یعنی خیالش راحت شد. سرم رو میذارم روی پتوش و سعی میکنم بغض ام رو فرو بدم ولی روزهایی که با همسرم میومد دنبالم و میخوند :" کاش سرکار مامان چسبیده بود به خونه ، تا می تونست همیشه کنار من بمونه" در نظرم میاد و قطره اشکم می چکه. ولی باید قوی بود. حالا حتی اگه از لحاظ روحی هم خانه دار بودن رو بتونم بپذیرم ولی از لحاظ مالی باید سرکار برم. ببخشید پسرم ...
سکانس پنجم : والا به داداشش میگه یه لحظه برو . و یارا میره. آروم میگه مامان اون موقع هایی که من رو دعوا میکردی من میرفتم توی اتاق بهت فحش میدادم ولی الان میدونم کارم بد بوده به جاش میرم گریه میکنم و میگم مامان گل. از همه ی حرفهایی که توی حرفش هست میگذرم و فقط به این فکر میکنم که والا 9 ساله اونقدر بزرگ شده که بفهمه یکسری حرفها رو نباید جلوی برادرش بزنه .
سکانس ششم : بغض آلود و مضطرب میگه مامان در مورد تکالیفم بعد از ظهر چی گفتی؟ من که نمیدونم از لایه چندم خوابم پریدم بیرون میگم نمیدونم یادم نیست. داره بغضش کم کم تبدیل به گریه میشه مامان گفتی اشتباه نوشتم بعد از پارک بهم میگی ولی من درستشون نکردم. میگم باشه صبح بهت میگم. میگه آخه دیر میشه. میگم نه فردا نمیرم سرکار نگران نباش. از اتاق میره بیرون بدون بغض با خیال آسوده به همسرم میگه صبح مامان واسم توضیح میده!