| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | ||||
| 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
| 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
| 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
| 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
بعد از دو هفته فرصت میکنم لپ تاپ رو باز کنم تا به کارهای دانشگاه رسیدگی کنم ولی بدون هیچ فکری یه موزیک آروم پخش میکنم و وب لاگم رو باز میکنم. ساعت 6 که بیدار شدم گفتم هیچ کاری نمیکنم و فقط پایان نامه ! میگم اول چایی دم کنم و شروع کنم. کتری رو روشن میکنم. تا آب کتری جوش بیاد خوبه کابینت ظرفهای فریزری رو مرتب کنم. مشغول میشم . تموم که میشه چایی رو دم میکنم . لباس های انباشه شده توی سبد لباس های کثیف که سر ریز شده رو تفکیک میکنم و ماشین لباس شویی رو روشن میکنم. روی میز کامپیوتر پر از خنزر پنزر و برگه و هرچی فکرش رو نمیشه کرد هست. مرتب میکنم و میز خاک گرفته رو دستمال میکشم . دکمه ی لپ تاپ رو میزنم تا کارم رو شروع کنم. نفس های عمیق همسرم تبدیل به خروپف میشه . لپ تاپ رو میزنم زیر بغلم و میام توی حال. میزنهار خوری هم دست کم که هیچی دست بالای میز کامپیوتر رو داره. مرتب میکنم و دستمال میکشم. یک وجب خاک روی همه چیز نشسته. پلاستیکی که روی رومیزی کشیدم رو مرتب میکنم چندجایی اش کنده و پاره شده ، الان میفهمم خورده های پلاستیکی که هر از گاهی از کف خونه جمع میکردم از کجاست.چایی میریزم تا با خرماهایی که دیشب گرون خریدم بخورم. خرما با روکش شکلات . فکر کنم 10 تا دونه خرماست که با تخفیف شد 260 تومن. یعنی هر دونه خرما 26 هزار تومن.
مدیر عامل شرکتمون هر ماه مسابقه کتابخوانی برگزار میکنه و ماه پیش به حدود 50 نفر جایزه 1 میلیون تومانی و نفر اول 5 میلیون داد. ماه پیش شرکت کردم ولی روز آزمون از شدت درد اونقدر به خودم میپیچیدم که فراموشم شده بود برای همین آزمون ندادم. برای بچه هایی که ثبت میکنن کتاب رو از برنامه طاقچه میخره و لینک رو واسمون میفرسته. این ماه کتابی که باید بخونیم "اثر مرکب" هست. کتابی که شاید بالای 70% آدم های اهل کتاب خونده باشند.پادکستش رو دانلود کردم و شب ها قبل از خواب گوش میکنم و میخوابم.خرما رو که میخورم یاد یه جمله ایی از کتاب می افتم، یه چیزی که توی زندگی امون اصلا رعایت نمیکنیم ." باید حساب سکه های ته جیبتان را هم داشته باشید."
با خودم فکر میکنم شرایط خیلی سخت و آزار دهنده است. ولی (حداقل برای زندگی خودمون ) به این نتیجه رسیدم چیزی که بیشتر اذیتمون میکنه اینه که نپذیرفتم توی شرایط جنگی داریم زندگی میکنیم. تا چند ماه پیش زیر بمب و موشک واقعی و الان تحت محاصره اقتصادی! خب این یعنی یک جنگ تمام عیار! و چطور انتظار داریم توی شرایط جنگی و بحرانی عادی زندگی کنیم؟! وقتی بپذیرم الان بحرانی ترین روزهای این 30 و اندی سال از زندگی ام رو دارم تجربه میکنم و نمی تونم مثل روزهای عادی زندگی کنم توقع ام از شرایط پایین میاد و شاید حالم بهتر بشه. باید مدیریت مالی (هرچند چیزی نمی مونه که مدیریت بشه) ، مدیریت احساسات و ... را حسابی تقویت کنیم. وقتی مدیر عامل شرکت توی این شرایط سخت اقتصادی که محموله هاش از هر روز ارسال رسیده به گاها یک ماه ارسال به جای فکر به تعدیل و خواباندن کار تولید مسابقه کتابخوانی برای بهتر شدن حال من و امثال من برگزار میکنه یعنی مدیریت و روانشناسی و ... در قالب یک مرد ایرانی تمام عیار به نمایش گذاشته.
درست نقطه ی مقابلش آدم هایی هستند مثل لاله مرزبان که تو شرایط جنگی که خانم های کشورش شاید مدت هاست از مسائل مربوط به آزادی گذر کردند و با هر نوع پوششی توی جوامع مختلف ورزشی، علمی و غیر علمی موفق ترین اند و پای به پای مردانش ( و شاید حتی خیلی هم جلوتر) توی این شرایط جنگی همه چیز را دارند مدیریت میکنند، به جای همدردی با مردم له شده زیر بار فشار محاصره اقتصادی درآزاد ترین و لاکچری ترین ظاهر ممکن دم از آزادی میزنه!چقدر مسخره است دنیایی که دختری مثل شما نقشی مثل "آبان" رو که یه زن تمام عیار از لحاظ نبوغ، هوش ،زیبایی،اعتماد به نفس، مدیریت احساس و ... داره رو برای ما بازی میکنی که تا نماد واقعی یک "زن علیه زن " باشید و اونوقت برای اونور آبی ها نقش یک زن چرک بد بخت مفلوک رو بازی میکنید تا بهتون جایزه بدن!!
از خیلی ها شنیدیم که وقتی اومدن ایران، خانم های ایرانی رو خیلی موفق و تحصیل کرده تر از از خانم های کشور خودشون دیدند و چقدر اون ها ما رو درست تر از خیلی از این خانم های ایرانی نما دیده اند.
ساعت 8 شد و بعد از گذشت دو ساعت که به خودم قول داده بودم هیچ کاری به جز پایان نامه انجام ندهم، هیچ کاری برای پایان نامه ام نکردم. امیدوارم بچه ها حداقل یک ساعت دیگه به خوابشون ادامه بدن و من بتونم شروع کنم!چایی سوم رو میریزم و با سومین خرما که مجموعا میشه 78 هزار تومن کارم رو شروع میکنم.
این مرد کوچک را ز خاطر میبری بانو
حالا که در سرها در آوردی سری بانو
من خوب میدانم که تو در پشت هر لبخند
در آستینت اژدها می پروی بانو
محمد علی رضازاده
پ.ن : حالا در راستای مدیریت مالی خیلی دوست تئاتر سیاوش رو برم
بلیط اش از 500 تا 2700 هست. البته اقساط هم میشه خرید کرد. نمیدونم بتونم یا نه