یادداشت های یک مادر دانشجو

افکار و روزنوشت های یک خانم مهندسِ مادر

یادداشت های یک مادر دانشجو

افکار و روزنوشت های یک خانم مهندسِ مادر

ایران

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

رمز

شاید مدتی بر خلاف میلم رمز دار بنویسم... 

خانه

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

یک کمالگرای بالاخره راضی

صبح با صدای الارم همسرم بیدارشدم. داشت مسواک میزد. شیر و تخم مرغ رو توی یه ظرف ریختم و بهم زدم. رفتم توی حیاط، جاکفشی رو بیرون کشیدم و توی در ظرف بستنی نصف اش رو ریختم و گذاشتم جلوی ستاره . اون هم تند تند شروع به خوردن کردن. جاکفشی رو سر جاش برگردوندم و لباس ها رو از روی بند جمع کردم. بعد از مدت ها دیروز حتی یک جوراب هم توی سبد لباس کثیف ها نبود. تقریبا روزی سه بار ماشین لباسشویی رو روشن میکردم تا تموم شد. همه ی پتو ها ، روی تشک ها ، روی بالشت ها و... همه رو شستم . همسرم پشت در شیشه ایی نگاهم میکرد .گفت جا کفشی رو بکش اونطرف سردشون نشه. چهارشنبه بود ، داشتم آماده میشدم برم دانشگاه. همسرم گفت ستاره اومده توی جا کفشی برو بیرونش کن. رفتم پیشش و هر کاری کردم تکون نخورد. حتی غذا بردم که به هوای غذا بیاد بیرون. یکم تکون خورد و افتاد و شروع کرد به داد و فریاد. اولین بار که میدیدم اینطور داره بلند میو میو میکنه. پای پشتی اش رو اصلا نمی تونست تکون بده ،تا حالا ندیده بودم این گربه ی مظلوم این طور ناله میکرد و فریاد میزد. دلم سوخت ،  با خودم فکر کردم حتما پاش شکسته. اومدم به خانم همسایه پیام بدم که اگه میتونن ببرن دامپزشکی . که دیدم همسرم صدا کرد بیا بچه کرده. یه بچه گربه که بیشتر شبیه موش بود ، سیاه و سفید بود ، بند نافش (یا نمیدونم چی بهش میگن) بهش وصل بود. ستاره هم عین یه مادر تازه زایمان کرده بی جون افتاده بود و از لای چشمهای نیمه بسته اش ما رو نگاه میکرد.رفتیم دانشگاه و برگشتیم دیدیم بچه ها سه تا شدن.

به نهالی که کاشته بودیم به امید جوانه زدن آب دادم. از طرف شهرداری قبل از عید درخواست هشت تا نهال میوه (آلبالو ، سیب، آلو ، گیلاس) دادم. رایگان اوردن و خودشون کاشتن. از اون هشت تا دوتاشون جوانه زدن و از بقیه هنوز خبری نیست.

هوا ابری بود . اومدم توی خونه گوجه برای املت پوست کندم و همسرم آماده رفتن شد. باد قطره های بارون رو محکم به شیشه آشپزخانه میزد. امسال هوا خیلی خنک تر از پارساله و با اینکه اردیبهشت به نیمه رسیده ما هنوز شب ها توی دوگانگی روشن کردن بخاری هستیم.

از لحاظ روحی به هم ریخته بودم چند روزی و دیروز اوجش بود. همسرم شیفت بود و بچه ها همدیگرو مدام اذیت میکردن ، منم آستانه تحملم اومده بود پایین و جریمه بود که اعمال میشد:)) 

سه شنبه بود ، بعد از کلاس رفتم پیش دکتر "ج" ازش برای همسرم سوال کردم و میخواستم خداحافظی کنم که گفت با دکتر"ی" صحبت کردیم و قرار شد همون کار رو بکنید. از ایده ایی که به ذهنم رسیده بود بهش گفتم خیلی استقبال کرد و در نهایت گفت احتمالا ایده شما جواب بده! همون موقع که حرف میزدیم گفت دکتر "ب " الان رد شد. حالا میگه این دانشجوی من رو ول کنید به کارهاش برسه. رفتم پیش دکتر "ی" ، سه تا از پسرهایی که توی آزمایشگاه باهاشون کار میکردیم اونجا بودن. تنها صندلی خالی روبروی در بود برای اینکه ممکن بود دکتر "ب " از اونجا رد بشه و من رو ببینه به یکی از پسرها گفتم لطفا در رو ببندید. دکتر"ی" با تعجب پرسید چرا ؟ گفتم همین طوری. فکر کرد شاید خودش داره حرفی میزنه که بقیه نفهمن برای همین آروم تر حرف زد.یکی از پسرها که فارغ التحصیل شده بود و سربازی اش رو هم پیش دکتر "ی" گذرونده بود  اومده بود برای کار . دکتر "ی" هم گفت اوضاع خوب نیست و کاری واسش سراغ نداره! وقتی رفتن از ایده ام گفتم و گفت نه فایده نداره. گقتم اجازه بدید دلایلم رو توضیح بدم گفت من موافق نیستم نمیخواد توضیح بدی. ولی من که دیروز صبح تا شب با خودم تمرین کرده بودم بالاخره بعد از سه سال با این استاد توی این دانشگاه کار کردن تونستم با اعتماد به نفس و علم از ایده ام دفاع کنم. و آخرش به شنیدن احسنت رسیدم :)  گفت این ایده خیلی خوبه ولی من دنبال کار دیگه ایی هستم از این پژوهش.  اصراری هم ندارم شما کار من رو انجام بدید چون می بینم اینقدر پی گیر هستید پیشنهاد میدم. گفتم میدونم باشه انجام میدم. 

وقتی اومدم بیرون اونقدر حال خوبی داشتم که توی این سه سال از خودم راضی شدم. از اینکه تونستم با اعتماد به نفس از ایده ام حرف بزنم و با اولین مخالفت نرم توی غار خودم که آره راست میگین اینم هست و بقیه ی ایده هام بپره! 

+ چند شب پیش داشتم جمع فرآیندی رو با پسرم کار میکردم . داشت می شمرد رسید به 599 و داشت فکر میکرد بعدش چنده. همسرم در گوشش بهش تقلب رسوند و گفت 500 و نود و ده :))

این مدت که ننوشتم چرک نویسم پر شده چندتاش رو  با ذکر تاریخ میزارم :)


14 اسفند 1403

همسرم قبل از ساعت ۷ در حالی که والا داره غر میزنه که کتاب ریاضی ام نیست حالا چی کار کنم چطوری بدون کتاب برم مدرسه میره سر کار. قراره مرخصی ساعتی بگیره تا من به کلاسم برسم. آرومم و‌کتابشو از طاقچه ی پشت پنجره پیدا میکنم و میگم گذاشتم توی کیفت. آماده است و میره دم در ، سرویس نیومده هنوز. میگم بیا تو سرده. میگه همینجا وایمیسم تا بیاد . اصلا زنگ‌بزن ببین کجاست ؟ هر روز هی دیر میاد . انگار همسرم جلوم ایستاده . میاد توی خونه میگه این  همه لباس پوشیدم اذیتم . اصلا این کاپشن خیلی  جنسش بده . میگم خودت انتخاب کردی … میخوام بازم ادامه بدم که یادم میافته نباید اشتباه کنم. میگه بند کیفمو چرا اینقدر سفت کردی؟ میرم دم در . با خودم فکر میکنم کاش آیفونمون تصویری بود. میگم اومده کفش هاتو‌بپوش بیا. یارا با آستین کوتاه بین در ایستاده. بدو بدو میرم خونه . میگه میای باهم بازی کنیم؟ میگم بله . چایی رو دم میکنم و باهم ماشین بازی میکنیم. صبحانه رو توی سینی میچینم و کنار بخاری ماشین بازی میکنیم و صبحانه میخوریم. مشغول بازیه که میرم لباس می پوشم. میگم من میرم دانشگاه بابا میاد پیش شما. غر میزنه که نه نرو. با کارتون سرگرمش میکنم و کفش هامو میپوشم. همسرم میرسه. میگه نرو . میگم پسرم زود میام . گریه میکنه . میپره بغلم و سفت من رو بغل میکنه . هر چی میگم به خرجش نمیره و بی وقفه گریه میکنه. با وعده بستنی میره بغل باباش ولی بعد سریع حتی بدون دمپایی روی کفپوش حیاط میدوه و در رو میبنده که من نرم. میرم و اون گریه میکنه. همسرم بغلش میکنه و یارا خودش رو پرت میکنه . میرسم سر کلاس. ردیف اول سمت راست اولین صندلی جای همیشگی امه. یکی از پسرها نشسته اونجا . میرم عقب ردیف آخر میشینم. کلاس کش دار و‌خسته کننده ایه. استاد به یکی از پسرها میگه بحث شیرین و خواب آوره. برو‌صورتتو بشور و‌بیا‌. عینکم رو میزنم  تا بتونم نوشته ها رو‌درست بخونم. برگه یکی از پسرها میافته روی زمین ، یکی از دخترها خم میشه و‌بهش میده ، پسر بدون تشکر و حتی اینکه نگاهش کنه در حالی که داره به استاد نگاه میکنه برگه رو میگیره، کلاس تموم میشه . سوار ماشین میشم و برمیگردم خونه . آسمون بیش از حد آبیه، جاده شبیه یک پرسپکتیو بی انتها تا آسمون کش اومده و آهنگی‌که در سرم‌بیشتر شبیه به یک جیغ پس زمینه است استرس ظهرهای مدرسه رفتن رو تداعی میکنه.

همسرم زنگ میزنه و میگه با یارا داریم میریم بستنی بخریم. از اینکه حالشون خوبه آروم میشم . و زمان کم کم جای درستش حرکت میکنه و یه آهنگ از شجریان حرکت ماشین هایی که شاید به نظر ۲۰ تا سرعت نداشتن رو‌به روال عادی برمیگردونه.


6 فروردین 1404

یک هفته قبل از عید بود که بعد از دو سال بالاخره موعد تحویل ماشین رسید. صبح کلاس داشتم و بعد از اون رفتم آزمایشگاه. سه تا تست زدیم ، هر سه تاش جواب نداد . به دکتر "ج" گفتم دیدید چه خوب شد دفاع کردم وگرنه الان باید با چشم گریون برمیگشتم خونه . از اول بهشون گفتم این موضوع جواب نمیده ولی استادم زیر بار نمی رفت . حالا دنبال دلیل قانع کننده برای توجیه رفتار عجیب ماده ایی که ساختیم ،هستم.رفتم پیش دکتر "ب" استاد راهنمام و باهاش صحبت کردم و موضوع سمینار مشخص شد.  ساعت ۱ بود رسیدم خونه . بدو بدو وسایل رو چیدیم توی ماشین و تا جایی که میشد خونه رو مرتب کردیم و راه افتادیم. آخر شب رسیدیم خونه برادر همسرم. فردا صبح اش همسرم با برادرش رفتن ماشین رو تحویل بگیرن. جاری ام روزه بود. برای ما نهار برنج و مرغ پخته بود ولی گفت صبر کنیم همسرت بیاد . اونقدر صبر کردیم تا اونها بیان که نزدیک افطار شد و گفتم دیگه واسه شب چیزی نپز. ما هم نمیخوریم و افطار با هم همین رو میخوریم. 

شب روی پله های حیاطشون کنار همسرم نشستم و بهش گفتم باورم نمیشه این ماشین ماست. یه برقی توی چشم های هر دومون بود و فقط خودمون میدونستیم چقدر برای داشتن این ماشین تلاش کردیم و زحمت کشیدیم. نگاهش میکردم و تو دلم گفتم کمر همت رو ببند که خیلی سفرها باید باهم بریم. فردا صبح اش هم ماشین بابا رو تمیز کردیم و راه افتادیم. ساعت ۴-۵ رسیدیم خونه مادر شوهر .نهار خوردیم و یکم موندیم ولی چون پارکینگشون جا نداشت رفتیم خونه بابام.  دو هفته خیلی زود گذشت و مثل همیشه روزهای آخر فقط به حرص و اعصاب خوردی گذشت. بچه ها دیگه اذیت میکردن و مدام میگفتن بریم خونمون دیگه. پدر همسرم مریض شده بود و همسرم مجبور بود پیشش باشه و هیچ جا نتونستیم بریم. من که کلی برنامه برای عید داشتم که کجا برم و دیدن کی برم حتی نتونستم خونه خاله ام که یک کوچه فاصله داشت با مامانم برم.احساس میکنم این دوری ها و تنهایی ها خسته ام کرده.

شب 

صدای مردی از فاصله دور میگه شفیعی . و مرد دیگری سریع خودش را به درب شیشه ایی که بالای در نوشته  MRI می رساند. مرد و زنی که پشت سرم نشسته ان مدام بحث میکنند . مرد خیلی مهربان می پرسد چرا ناراحتی و زن کلافه و بی حوصله با لهجه ی خاصی میگویید ولم کن سر به سرم ندار حوصله ندارم. وقتی هنوز دختر پر شور حرارتی بودم که طعم رابطه دو نفره را نچشیده بودم با دیدن این صحنه در دل میگفتم چه خوب که زن کسی را دارد که حال دلش را بپرسد و  او ناز کند و مثل مامان ها بگوید حوصله ندارم. به تنها مغازه ی بازی که از پشت شیشه های دودی سکوریت اتاق انتظار دیده میشد خیره میشوم. شهر یخی… با دستمال اشک گوشه چشمم را پاک میکنم و بعض در گلویم رو‌فرو میدهم. سایه خودم را در شیشه میبینم. کفی کفش ام که چند روزی است دیده ام کنده شده و وقت نکردم بچسبانم آوایزان شده. پای راستم را روی زمین میگذارم و پای چپم را روی پای راست می اندازم . اینطوری دیگر معلوم نیست. 

زن پشت سری بلند میشودو میگوید سه تا کیف پیشته مراقب باش مرد میگویید میری پیش مامانت ؟ زن آره گمی میگوید و میرود. موبایلم زنگ میزند. مامانمه . میگه اگه نوبتت طول میکشه من و بابا میایم پیشت تا توی ماشین دراز بکشی و اذیت نشی. میگم نه نمیخوام . زن بر میگردد مرد میپرسد چقدر زود برگشتی صدایشان را نمی شنوم زن عصبی جواب میدهد و مرد آرام سوال می پرسد. ار توی شیشه نگاهشان میکنم دختر نگاهش به جای دیگری است و مرد در حالی که با دختر حرف میزد به گوشی اش نگاه میکند و با انگشت شست صفحه ایی که نگاه میکند و بالا می برد. 


15 فروردین

والا: - جمع و تفریقِ نمایند چی میشه؟

- نمایند جمع و تفریق نداره

- اینجا نوشته جمع و تفریق نمایند ؟

- نوشته جمع و تفریق نمایید ؛ یعنی حساب کنید


16 فروردین

زیر بارون ایستادم منتظر تاکسی. دکتر در حالی که با موبایلش حرف میزنه از ساختمان خارج میشه و بین مردم گم میشه. تا چند دقیقه پیش که توی مطبش بود با دوتا منشی آرا ویرا کرده و موهای  پریشون آقای دکتری بود که امشب تولد پسرشه و چند روزی نیست که از مالدیو برگشته. ولی وقتی زیر بارون بین جمعیت قدم برمیداشت فقط یک رهگذر بود.

رادیو بازی پرسپولیس رو داره گزارش میده و من در حالی که گازی که دکتر به جای خالیه دندون عقلم گذاشته رو فشار میدم و دست زیر چونه به بارونی که به شیشه میزنه خیره شده ام. صدای بارون که به سقف میخوره و بوی دود سیگار. 


20 فروردین

دختری که روی صندلی کنار من نشسته ، مقنعه اش رو در میاره و با پد شروع میکنه کرم پودر رو صورتش پخش کنه، و همین طور که مشغوله آرایش کردنه با دوستش حرف میزنه. جذابیت عجیبی داره واسم وقتی آرایش کردن دختری رو میبینم. حس میکنم خودش رو دوست داره. 

دختری که روی صندلی جلویی نشسته توی اینستاگرام مدام صفحه های اکسپلور را بالا پایین میکنه و هر از گاهی با ناخن های کاشت قرمزش یکی از اون فیلم های عاشقانه کره ایی رو برای یک نفر میفرسته.

دختری که درست کنار من نشسته هندزفیری توی گوشش ، دست به سینه کل مسیر رو خوابید ، قاب موبایلش یه دسته که با نوشته لاو به قلب وصل شده.

 کل مسیر رو دارم کلمات انگلیسی رو مرور میکنم و هر از گاهی به شیشه شکسته اتوبوس که چند قطره بارون روش نشسته و ترافیک روبروم نگاه میکنم.


خروس زری پیرهن پری

30 بهمن 

تقریبا یک هفته ایی هست با همسرم رژیم کالری شماری رو شروع کردیم. خواهر بزرگه میگه به این رژیم خیلی ایرادات وارده و رژیم های جدید تری هم هست. میگم فقط میخوام خوراکم رو تا حدی کنترل کنم وگرنه رژیم خاصی نیست. فکر میکنم 8 سال پیش بود که خیلی جدی این رژیم رو دنبال میکردم و خیلی خوب هم وزن کم کردم. ولی الان درسته کنترل وزن واسم مهمه ولی چیزی که مابینش به دست میارم واسم مهم تره. اینکه مثلا دیشب با بچه ها از فروشگاه میخواستم کیک برای خودم بخرم و وقتی دیدم چقدر کالری بالایی داره نخریدم و گذاشتم سرجاش. من که بعد از به دنیا اومدن یارا به شدت عطش شیرینی دارم . نمیدونم به خاطر دیابت بارداری بود یا 9 ماه مراعات کردن و نخوردن قندیجات این عطش رو توی وجودم انداخت. وقتی میبینم میزان غذای مصرفی از کالری مجازم بالاتر رفته میرم پیاده روی و حتی کمی میدوم. همه ی این ها خیلی حال روحی ام رو بهتر کرده.

 داریم با بچه ها پیاده برمیگردیم خونه والا محو تماشای ستاره ها شده بهش میگم صورت فلکی شکارچی رو یادته بهت قبلا روی گوشی نشون داده بودم؟ و بعد توی آسمون سه تا ستاره ی درخشان که کمربند شکارچی هست رو نشونش میدم. ذوق زده میشه ولی نمیتونه تصور کنه چطور این ستاره ها میتونن شبیه یه شکارچی باشن. میگه مامان ما خیلی خوشبختیم. میپرسم چرا ؟ میگه چون زن باهوشی مثل تو مامان ماست. قند توی دلم آب میشه و قربون صدقه اش میرم. میگه مامان های دیگه اصلا بچه هاشون واسشون مهم نیست. واسشون کال آف و کانتر و ... دانلود میکنن و بچه های ما سر کلاس همه اش از این بازی ها حرف میزنن و من بدم میاد. 

میدونم که وقتی اونها حرف میزنن والا هم چقدر دوست داشت که بتونه اون بازی ها رو انجام بده و این حرفش نه از روی منطق و احساسش فقط از روی هیجان اون لحظه اشه. ولی منم کنارش وایمیستم و سر تفکراتم سفت وامیستم حتی اگر بارها هم ازشون بشنوم که تو مامان بدی هستی که برای ما مایند کرفت دانلود نمیکنی.

صبح که بیدار شدم نمازم رو خوندم و نهار رو بار گذاشتم یه نسکافه واسه خودم ریختم و آماده شدم. همسرم که دیشب شیفت بود ساعت 7 اومد خونه و خسته و کلافه رفت یکم بخوابه. والا رو بیدار کردم که آماده بشه. گفت خوابم میاد. گفتم مامان شبها دیر میخوابی واسه همینه. میگه تقصیر توا که من رو دیر میخوابونی. یادش میارم که تا ساعت 10 داشت تکلیف های ریاضی رو می نوشت و بعد از اون زنگ زد به دخترخاله اش تولدشو تبریک بگه برای همین دیر شد. ما قبلا بچه ها قبل از ساعت 9 خواب بودن ولی چند وقتیه که سیستم خوابموم ریخته بهم و تقریبا ساعت ۱۰-۱۰/۵ میخوابن. یه انرژی میخوام برای مرتب کردن روتین خوابمون. البته الان وقت این کار نیست چون توی عید دوباره بهم میریزه و احتمالا اون عزم جزم شده رو بعد از تعطیلات خرج کنم.

یارا بیدار میشه و وقتی میبینه من لباس پوشیدم اخم هاش میره توی هم. یکم کنارش میخوابم و نازش میکنم و همه باهم آماده میشیم از خونه بزنیم بیرون . من اسنپ میگیرم که تا ایستگاه سرویس دانشگاه برم. و همسرم والا رو ببره مدرسه. راننده اسنپ میپرسه از ایستگاه کجا میرین ؟ میگم دانشگاه صنعتی. میگه فکر کردم از شاغلین بیمارستان هستین. نمیدونم تصور کنم فکر کرده مثلا من دکترم و خوشحال بشم یا از اینکه سنم به دانشجو ها نمیخوره ناراحت بشم. اینطور وقت ها همیشه یاد سالی که پشت کنکور بودم میافتم و حس بدی که قراره با بچه هایی که یک سال از من کوچک تر هستن وارد دانشگاه بشم. اون سال کلاس گسسته میرفتم. استادمون بهم حرفی زد که خیلی وقت ها یادش می افتم. بهم گفت وقتی سر کلاس دکتری بشینی اونجا دیگه هرکسی یه سنی داره. میبینی یه وقت با یکی که سی سالشه کنار هم نشستین و دیگه این یک سال هیچ معنی ایی نداره . و من اون روز بی خبر از این بودم که اون آدم سی و خورده ایی ساله که قراره سر کلاس دکتری کنار بقیه بشینه   خوده منم .

پ.ن : توی سرویس برای من که نمیتونم بخوابم  فرصت خوبیه  برای نوشتن .

30 بهمن - 4 بعد از ظهر

سوار پراید سفید رنگ میشم، شیشه های کثیف و بوی گاز و سیگار که داره خفه ام میکنه ، با یه آهنگ ترکی ۶-۸ بلند، افتضاح ترین ترکیب برای من که خسته و گرسنه فقط نیاز به آرامش دارم.

از پنجره کثیف سعی میکنم بیرون رو نگاه کنم و از اینکه نمیتونم اعتراض کنم ناراحتم. اخم هام اونقدر بهم گره خورده که میتونم تصور کنم بیشتر شبیه کسی ام که میخواد گریه کنه . خدا رو شکر میکنم مسیر کوتاهه و من ترکی بلد نیستم.

توی زیراکس دانشگاه منتظر ایستادم، پسر پشت سرم میگه یه جوری میخوام برم که خارج رفتنی کسی نفهمه از کدوم کشور  اومدم. دختره میگه شاید نفهمن از کدوم کشور اومدی ولی می فهمن از کدوم شهر اومدی:))

1 اسفند

سوار اسنپ که یه پراید سبز رنگه داغونه میشم. از پشت شیشیه با بچه ها خداحافظی میکنم و عین یه بچه ی دوساله تند تند دستم رو تکون میدم و پشت سرم رو نگاه میکنم. کسی دنبال ماشین نمیدوه. بچه که بودیم وقتی دایی ام میومد خونه ی ما تا نصف کوچه رو دنبال ماشینشون میدوییم و دختر دایی ام از پشت شیشه عقب با ذوق برای ما دست تکون میداد. 

از اینکه رانندگی نمیکنم و فرصت دارم بیرون رو با دقت نگاه کنم حس خوبی دارم. از اینکه هر روز میتونم سوله آبی که روی سقفش پر از کلاغ  هست رو ببینم. همسرم از بچه داری خسته شده سه روز در هفته کلاس دارم و سه روز صبح تا بعد از ظهر تنها بودن با یارا خسته اش کرده. 

سرویس های دانشگاه از جاده قدیم میرن دانشگاه. پر ترافیک و چرک. چرک به نظرم بهترین توصیفه برای این محدوده کارگاهی که شیک ترین کارخونه اش تراکتور سازیه!

قرار بود این هفته ماشین رو بهمون تحویل بدن ولی هنوز خبری نشده و احتمالا خبری هم نشه و من که خیلی دلتنگ خوانواده بودم خیلی دوست داشتم این هفته به این بهونه میرفتیم ولی نشد. 

دیشب دخترخاله همسر زنگ زد برای عروسی دخترش دعوت کرد و باورم نمیشد یک روزی از شنیدن صدای دخترخاله همسرم که یک روزی از شنیدن لهجه ی شهرشون حتی حالم بد میشد خوشحال بشم. مثل عروسی پسر دایی ام که نتونستیم بریم احتمالا این عروسی هم نمی تونیم بریم. این دختر پزشکی دانشگاه آزاد قبول شد و با وجود اینکه وضع مالی اشون تقریبا هم خوب هست گفتن ما پول دانشگاه آزاد نداریم و دختر رفت دبیری دانشگاه فرهنگیان. و یه پیج توی اینستاگرام زد و تدریس میکرد و برای شغلش خیلی تلاش میکرد. یک جایی میخوندم نوشته بود ما توی این دوران به پدر و مادرهای تنبل احتیاج داریم تا بچه های مسئولیت پذیر تربیت کنن. و چقدر درست بود . قطعا اگر ما جای این خانواده بودیم هر طور بود پول جور میکردیم که بچه امون پزشکی بخونه . این طور وقت ها واقعا نمیشه گفت درست و غلط چیه و چیزی که خیلی از نسل جدید اذیتم میکنه بی مسیولیته. در قبال همه چیز. در برابر درس خوندن ، کار کردن ، احساسات همدیگه ، انرژی ، طبیعت و ....

برای پروژه دانشگاهم یه بخشی از کارم ساخت قالب با پرینتر سه بعدی بود. با اینکه توی دانشگاه استادم توی اتاقش دستگاهش رو داشت و چندتا قالب هم واسم زد ولی در نهایت به این نتیجه رسیدیم که بدیم بیرون بزنن . چون استادم سرش خیلی شلوغ بود و قطعه ایی هم که میزد دقت لازم رو نداشت. یه شرکت پیدا کردم و بهش سفارش دادم. اونقدر برخورد و مشتری مداری اش عالی بود که باورم نمیشد توی این شهر اینطور آدم ها هم باشن. کیفیت و قیمت هم عالی. یه پکیج همه چیز تموم از ارائه محصول. وقتی هم قالب رو فرستاد با لیبل QC و بسته بندی و خلاصه خیلی شیک عرضه کرد. بعد از چند ماه دوباره بهش چند روز پیش سفارش دادم. حتی گفتم یه بخشی از طراحی رو تغییر بده که در قبالش هزینه ایی نگرفت. باهاش هماهنگ کردم همسرم قطعه رو بگیره که گفت 4 به بعد هستم و تا آخر شب هم هستم. همسرم گفت حتما این شغل دومش هست. همسرم دیشب رفت قطعه رو تحویل بگیره. و وقتی برگشت گفت اونجا خونه اش بود. توی پارکینگ خونه اش یکی دوتا دستگاه گذاشته و کار میکنه. توی ذهنم تحسین اش کردم طوری کار رو ارائه میداد که فکر میکردی یه شرکت با کلی دم و تشکیلاته . چقدر آدم های اینطوری که به کار خودشون و بقیه و مهم تر از همه به خودشون اینطور احترام میذارن حس خوب و امید به آدم میدن.

همسرم چندتا تست توی آزمایشگاه ما انجام داد و استادم گفت به حساب شخصی اش هزینه رو بریزیم. گفت با حساب دانشگاه کار نمیکنه. این یعنی اینکه با تجهیزات دانشگاه برای جیب خودش کار میکنه و این اصلا کار درستی نیست. پای حرفشون هم بشینی میگن حقمه اصلا حق من بیشتر از این حرفهاست 20 سال با این حقوق پایین برای این مجموعه کار کردم. کل این آزمایشگاه رو خودم تجهییز کردم پس حقمه ! جالبه که این استادم از اون آدم هایی است که به شدت نا امیدی بهت تزریق میکنه. چندین بار با من حرف زد که دکتری به چه دردی میخوره بچسب به زندگی ات. توی این مملکت چیزی که فایده نداره درسه برو پول دربیار فقط ! وقتی دلار گرون میشد با عصبانیت میومد سر کلاس و یک ربعی ناله میکرد و بعد با بی حوصلگی درس میداد. موقع انتخابات که شد گفت باید برین به اینی که من میگم رای بدین وگرنه بدبخت میشیم. وقتی گفتم من رای نمیدم گفت از برگه رای ات عکس میگیری و واسم میفرستی وگرنه توی آزمایشگاه اذیتت میکنم. درسته اونی که اونا میخواستن شد ولی بازم شاکی ان !

1 اسفند ساعت 10 شب 

اتفاقی که برای اتوبوس دانش آموزان کرمان افتاد یا دانشجوی دانشگاه تهران....هر بار از شنیدنش اونقدر غصه دار میشم که با یاد آوری اش اشک توی چشمهام جمع میشه و تمام بدنم می لرزه. فکر اینکه با این همه رنج و زحمت بچه اتو به یه جایی برسونی که بتونی یه کنار وایسی و قد کشیدنش رو در کنار موفقیت هاش ببینی و بعد .... چی تو دل خانواده هاشون میگذره؟

برای والا قصه خروس زری پیرهن پری رو دانلود میکنم. دقیقا اولین باری که کاست این داستان رو گوش کردم کلاس دوم دبستان بودم. درست هم سن الان والا. کل مدت بغض و اشک داشتم. از یادآوری خاطرات و حس بچگی خودم. از اینکه ما با چه آثار فاخری بزرگ شدیم...