یادداشت های یک مادر دانشجو

افکار و روزنوشت های یک خانم مهندسِ مادر

یادداشت های یک مادر دانشجو

افکار و روزنوشت های یک خانم مهندسِ مادر

قلب مچاله

با فکر به کارهای دانشگاه که داشت هر روز عقب میافتاد و نرم افزاری که نصب نمیشد ساعت ۹/۵ رفتم خوابیدم که صبح زود بیدار بشم و کارهامو پیش ببرم. توی عالم خواب حس کردم یارا اومد کنارم دستشو انداخت دور گردنم. والا در اتاق رو باز کرد و گفت بیا بریم فوتبال بازی کنیم. یارا گفت باشه صبر کن مامان رو بوس کنم میام.

بوس کرد و رفت . دوباره خوابیدم . نمیدونم چقدر طول کشید که دوباره برگشت و بغلم کرد. 

-مامان فردا صبح بازم میری؟

-بله مامان

-یعنی صبح که من بیدار بشم پیشم نیستی؟

-نه عزیزم

-واسم کیک خریدی بذاری کنار بالشتم؟

(این دو روز صبح ها که بیدار میشدن یه خوراکی کنار تختشون بود)

-نه مامان جون. ببخشید

-اشکالی نداره. بعدا بخر

والا: بیا باهم بازی کنیم

-میخوام پیش مامان بخوابم

-بیا دیگه

-بعدا میام

و بعد بوسم کرد و توی بغلم خوابید .

سرزمین ونزوئلا

کشته شدگان زلزله ونزوئلا الان بیش از ۱۴۰۰ نفر بوده و ساختمان ها طوری ویران شدن که انگار بمب های چند تنی روی سرشان ریخته اند.

با خودم فکرمیکنم اگر در زمان های قدیم بود و تبدیل به قصه شده بودند این طور میخوندیم که در زمان های قدیم سرزمینی وجود داشت که بدون اعتراض و تلاشی برای مقابله با ظالم بی خیال حاکمان آن سرزمین شدند و بیگانگان ثروت آن ها را به تاراج بردند و آن ها به شادمانی پرداختند. سپس خداوند عذاب سهمگینی بر آن ها نازل کرد و بیشتر از جنگ ایران و آمریکا خسارت و مرگ نصیبشان شد.

تجربه اولین

نزدیک یک ماه بود که از طریق سایت های کاریابی برای شرکت ها و کارخونه های مختلف رزومه می فرستادم.رزومه ام رو یه سری شرکت های خیلی بزرگ و مطرح در اولویت قرار داده بودند ولی خبری از دعوت به مصاحبه نبود. یه شرکت هم به دلیل فراتر از حد انتظار بودن (Over qualified)، رزومه ام رو انتخاب نکرد، صادقانه بهم حس خوبی داد. یادم اورد که برگرد به خودت دختر! 

هفته ی پیش مامان اینا اومده بودن، بردمشون شاه عبدالعظیم. چند سالی میشد نرفته بودم. نشستم روی پله ها و توی دلم سه تا درخواست ازش کردم. یکی اش شغلی بود که واقعا به صلاح باشه و پر برکت و حلال باشه!

دوشنبه نزدیک ساعت 4 از یکی از شرکت هایی که رزومه فرستادم زنگ زدن برای مصاحبه. گفت فردا ساعت 10 اینجا باشید. قرار بود بریم شهر همسرم برای تاسوعا و عاشورا، و همسرم هم از شهر مقصد نوبت دندان پزشکی داشت. گفتم مسافرم و هفته ی دیگه هر روزی بفرمایید هستم. گفت باشه . وقتی قطع کرد زنگ زدم به همسرم . گفت برادرش بعد از ظهر فردا راه میافتن و من میتونم با اون ها برم. زنگ زدم به شرکت ولی آقای پشت خط گفت کسی نیست و همه رفتند. با همسرم دوباره صحبت کردم و قرار شد 8 صبح دوباره زنگ بزنم که اگه مشکلی نیست همون اول وقت برم مصاحبه و بعد بریم. 4 صبح بیدار شدم و همه ی کارها رو کردم و وسایل رو چیدیم توی ماشین. زنگ زدم خانم منشی گفت مدیر ساعت 10 به بعد میاد قبل از اون نمی تونید و قرار شد برای شنبه یا یک شنبه باهاشون هماهنگ بشم.

اسم کارخونه رو توی اینترنت سرچ کردم. تا حدودی مرتبط به کار قبلی ام بود . فضای صنعتی ولی خیلی تمییز تر و البته کوچک تر. به نظر میومد اکثر پرسنل حتی اپراتور دستگاه ها هم خانم باشه. و مهم تر از همه نزدیک بودن به خونه .

تصمیم داشتم فعلا در موردش تا قطعی نشده با کسی صحبت نکنم ولی به خاطر برنامه هایی که چیده شد حتی خواجه حافظ هم در جریان قرار گرفتند.

همسرم شنبه هم نوبت دندون پزشکی داشت برای همین جمعه با برادر همسرم برگشتم. بچه ها پیش همسرم موندن. 

توی راه زنگ زدم به آلفرد. داشت میرفت دانشگاه. گفتم من امشب تنهام اگه دوست داری بیا. اونم وسط جاده از اتوبوس پیاده شد و راه افتاد سمت خانه ی ما. دقیقا با هم رسیدیم دم در.

صبح ساعت 6 بیدار شدم. مباحثی که فکر میکردم برای مصاحبه لازمه رو مرور کردم و ساعت 6:40 بود یادم افتاد فوتباله. تلویزیون رو روشن کردم و در نهایت نا امیدی 1 بر صفر عقب بودیم. چند ثانیه ایی نگذشت که گل مساوی رو زدن و کیف کردیم . دقیقه آخر هم گل دوم رو زدن و به همون اندازه ایی که از خوشحالی اش بالا پایین پریدم از اعلام آفساید بودنش ناراحت شدم. 

ساعت 9 زنگ زدم شرکت و گفت 10 اینجا باشید. کفش هامو توی ماشین برادر همسرم جا گذاشته بودم. به جاری ام زنگ زدم و رفتم دم خونشون ازش بگیرم. میخواست بره باشگاه و گفت تا یه مسیری باهات میام. گفت مدیر کارخونه اگه عقل داشته باشه حتما تو رو میگیره.:))

درست سر ساعت 10 رسیدم. نگهبانی یه فرم داد که پر کنم. اطلاعات شخصی بود. توی قسمت معرف اول همسرم رو نوشتم بعد خواهر بزرگه که کارمنده و بعد استاد دانشگاهم رو نوشتم. 2-3 دقیقه بعد از اینکه فرم رو پر کردم گفت بفرمایید بالا طبقه 2 . ساختمان ها نوساز و تمیز بودند. اتاق مدیریت بود. قفل در شیشه ایی رو به سختی باز کردم و وارد شدم. خانم منشی گفت یه تست هوش و زبان و ICDL هست که میفرستم واستون انجام بدید اگه نتیجه آزمون خوب بود میگم برید داخل. شارژ گوشی ام کم بود و به 5 درصد که رسید از ترس خاموش شدنش آزمون رو تایید کردم و فرستادم واسش! گفت بفرمایید داخل!

با مدیریت که مرد مسنی بود صحبت کردم. بیش از حد آرام حرف میزد و من خیلی تلاش میکردم کل حرفهاش رو متوجه بشم و مدام نپرسم چی؟ ببخشید متوجه نشدم!

از دلیل عدم همکاری با شرکت قبلی پرسید. از اینکه بچه ها رو چی کار میکنم زمانی که سر کار میام. از اینکه الان دانشجو هستم پس درس چی میشه! و من خیلی با اعتماد به نفس و بدون استرس جواب دادم. برخلاف انتظارم هیچ سوال تخصصی نپرسید. گفت سمتی که برای شما در نظر گرفتیم تو بخش کیفیت هست. ولی چون با قطعات ما آشنا نیستید و چند سالی از محیط کار دور بودید اول یه مدت آزمایشگاه باشید کار رو یاد بگیرید بعد برید کیفیت. در مورد حقوق و بیمه هم صحبت کرد و نظر من رو پرسید و همون چیزی بود که توقع داشتم برای همین هیچ نظر اضافه ایی ندادم. گفت از کی میتونید با ما همکاری داشته باشید ؟ گفتم همین امروز! به خانم منشی گفت زنگ بزن به خانم بی بگو بیاد. خانم بی که پایین هم دیده بودمش اومد. گفت خانم مهندس رو ببرید با محیط آشنا کنید. بهم گفت شما تشریف ببرید کار رو ببینید یه مدت موقت توی آزمایشگاه باشید ببینید اصلاً کار رو دوست دارید یا نه . اگر مورد پسندتون بود با هم همکاری داشته باشیم.

با خانم بی رفتیم آزمایشگاه و انصافا آزمایشگاه مجهزی بود. گفت با مهندس صحبت میکنم و می پرسم که قرار شد شما چی کار کنید . گفت فردا تشریف بیارید . گفتم امروز میتونم بمونم. گفت امروز من جلسه دارم فرصت نمیکنم ان شالله فردا. یادم افتاد فردا همسرم شیفت باید باشه. و نمی تونستم یک دفعه بچه ها رو تنها بذارم و باید آماده اشون میکردم. گفتم میشه از پس فردا بیام؟ گفت باشه مشکلی نیست. شماره اش رو بهم داد و قرار شد باهاش هماهنگ کنم. 

+ حس امروزم خیلی خوب بود. فرصت نکردم زودتر بنویسم و رسید به موقع خوابم . برای همین بیشتر شبیه یک گزارش از امروزم نوشتم. فقط برای اینکه همیشه تجربه ی اولین ها عالیه ! درسته قبلا شاغل بودم ولی صادقانه زیر سایه ی همسرم بودم. همه جا کنارم بود. اون من رو معرفی کرد و همه جا جلو تر از من بود.  توی کارخونه هم گفت به جای گشت زدن تو خط تولید بمونم توی دفتر و استاندارد ها و الزامات و لیست ها و.... را آماده کنم. برای همین اون شغل قبلی رو خیلی توی ذهن خودم به رسمیت نمی شناسم و این تجربه برای من یک جوری انگار برای اولین باره که دارم شغلی رو تجربه میکنم. قبل از این شرکت همسرم میگفت به مهندس فلانی زنگ بزنم تو رو برای کارخونه (همون کارخونه مطرحی که رزومه فرستاده بودم و در الویت بررسی بود) معرفی کنه . ولی گفتم نه خودم باید کاری کنم نمیخوام از کسی استفاده کنم. به اندازه ایی توانایی دارم که بدون معرفی کسی بتونم سر کار برم. و امروز همسرم گفت خودت به تنهایی همه کارهاتو کردی و من واقعا هیچ نقشی توی این شغلت نداشتم.

Whispering Cherry Blossoms

این مدت که بلاگ اسکای بسته بود جایی دیگر چند خطی نوشتم . 

23 اردیبهشت 1405-

همین که رفتند به یاد روزهای بی دغدغه موسیقی بی کلام گذاشتم و هوس نوشتن کردم. ولی وب لاگی نبود. هیچ شبکه ی اجتماعی ای هم نبود. facebook که سال هاست برای ما درش تخته شد. به اینستاگرام و فضای مسموش عادت کردیم که آن هم قبل از بسته شدن همه چیز، خودم بستمش! مانده بود همین وب لاگ نویسی که نمیدانم چند روز است که جا ماندم از نوشتن. آخرین پستم را با کلی حرص و بغض و گریه نوشتم و با خودم عهد بستم تا پایان جنگ نظرات را نخوانم. بر عهد خود ماندم ولی نه از روی اختیار بلکه از سر جبر.

و اما امروز که هوا بین بهار و تابستان گیج شده وقتی کتاب مقرارت ملی ساختمان را برداشتم و صدای جیغ و بازی بچه ها از کوچه پشتی می آمد، به جای آن که در دلم سودای خواندن پدافند غیرعامل باشند، نوشتن چند خطی روزانه بود. آخرین تلاشم را برای دیدن وب لاگ قبلی ام کردم و خیر... بلاگ اسکای هنوز بسته بود. و پس از چله نشی برای از دست دادنش تن به خیانت دادم و با خودم عهد بستم تا روز باز شدن دوباره اش اینجا بنویسم. 

عکس نوشت: باید هوس نوشتن و عکاسی رو یک جا پاسخ می گفتم.


29 اردیبهشت 1405

چند روز پیش :

یه پیام واسم میفرسته که برای آمادگی در آزمون نظام دوره های ما را شرکت کنید. سریع می پرم پشت سیستم و متوجه میشم ثبت نام شروع که شده تموم هم شده! ولی تمدید کردن. دفترچه را دانلود میکنم. سه سال سنوات کار حرفه ایی برای کارشناسی؟! آخرین چیزی که یادمه استادم که توی نظام بود میگفت سه سال که از مدرکتون بگذره میتونید آزمون رو شرکت کنید. هیچ کس نگفت این سال باید با سابقه کار بگذره! برای ارشد دو سال و برای دکتری یک سال! سابقه کار دست و پا شکسته ایی هم که دارم مربوط به لیسانس غیر مرتبط است. بعد از این لیسانس و فوق لیسانس مرتبط من یک روز هم سابقه ندارم.دلگیر و نا امید و خسته از این درهای بسته به نوشتن مقاله ادامه میدم. شوهرخاله، پیر نظام مهندسی است. یادم می آید برای دختر دایی هم کارش را ردیف کرد. در جریان نیستم که سابقه ایی داشت یا نه . ولی حالت حرف زدنش هنوز یادمه وقتی توی اتاق روبه حیاطشان کنار تخت قدیمی چوبی ایستاده بود و میگفت که دوستم میگوید وای راضی تو واقعا نابغه ایی دفعه اول آزمون نظام را قبول شدی! 

دست دست میکنم به خاله زنگ بزنم تا از شوهر خاله بپرسد یا اصلا گوشی را بدهد خودم بپرسم. آن قدر دست دست میکنم که وقت می گذرد.با بررسی اجمالی میرسم به اینکه سابقه کار فرمالیته است... و اما من هنوز ثبت نام نکردم....

+ از اینکه پیس پیس اسپری رو به در و دیوار بپاشه لذت می بره. و بعد وقتی آب اسپری شره میکشه به پایین هیجان زده میگه لشکریانشون دارن جمع میشن. هجمه افکار مخرب که ای بابا تو مادر نیستی اسپری شیمیایی دادی دست بچه ات و کیف هم میکنی؟! دستمال بنفش رو سفت تر به در کمد می کشم تا جای چسب هایی که والا برای زدن برنامه ی مدرسه اش روی در کمد خالی کرده بود، پاک بشه. دستم را  کنار پریز جایی که وقتی والا درس میخونه شروع میکنه به نوشتن و خط و خطی کردن میکشم تا اسپری بزنه. میگه اگه اینجا crack نداشت خیلی shiny  میشد.

+عکس نوشت : هوس چیز کیک میکنم و سریع آماده میکنم. به والا میگم میری خامه ی شکلاتی بخری ؟ دم غروبه ! هیجان زده میشه و با ذوق قبول میکنه. سویشرت قرمز می پوشه و میره. بین در وایمیسه مامان خداحافظ. مامان خدا پشت و پناهت . مامان خدا حافظت باشه. خنده ام میگیره. از بچگی هر چی بهش گفتم حالا پشت سر هم دار درس پس میده. در رو که میبنده صدای زنگ آیفون میاد. از پنجره آشپزخانه صداش میکنم.زمین خیسه. کلاهش رو روی سرش می کشه و میگه میخواستم ببینم آیفون زنگ میخوره!؟ استرس داره. تا حالا تنهایی از فروشگاه خرید نکرده. یکی دوبار نوانوایی خرید کرده ولی اینکه توی فروشگاه خودش بچرخه و کارت بده و حساب کنه دفعه ی اولشه . 

می خوام یه عکس شیک و پیک هنری بگیرم ولی بیشتر دلم میخواهد واقعی باشد.

آرامش دنیا

هرکسی به اندازه خودش یا بیشتر روزهای سختی رو گذروند...

و شاید این روزهای بی جنگ به همون اندازه ی بمب باران ها برای من سخت باشه...

فکر میکنم آه آدم های بی پناهی که سپر بلای ما شدن خیلی زود دامن ما رو میگیره...

توی این دنیای پر فریب که هر کس تفسیر به رای داره و انحرافات مغزی خودش رو وارد تاریخ میکنه هیچ چیز رو نمیشه باور کرد ....

فقط میتونم برای همه ی مردم دنیا ، روزهای بدون جنگ آرزو کنم !

پ.ن: همیشه محتاطانه از عقایدم نوشتم ولی تصمیم دارم خاطرات روزهای جنگ و سمتی که ایستاده بودم رو یک روز مفصل بدون احتیاط  بنویسم.