
از پارگی برچسب مات کن شیشه به ماشین نگاه میکنم. بچه ها همون روزهای اول برچسب رو تا حدودی کندن تا بتونن از آشپزخونه کوچه رو دید بزنن. کمربندش رو میبنده. پنجره رو باز میکنم. باد سرد به پیشونی ام میزنه. صبر میکنم راه بیافته و طبق معمول همیشه زمان حرکت کردنش فراتر از انتظار منه. پنجره رو می بندم و می شینم پشت میز. چایی با شکلات میخورم. سرد شده بود . اینکه میگن چایی باید لب سوز باید لب سوز باشه پر بی راه نمیگن. یه چایی دیگه میریزم. الان وقت نوشتن نیست کلی کار عقب افتاده دارم. ساعت رو نگاه میکنم 6:30 و باید نیم ساعت دیگه والا رو بیدار کنم تا آماده ی مدرسه بشه.توی نیم ساعت کار خاصی نمیشه کرد، به جز دست و پا زدن توی یکسری مقالات که به محض پاشدنم همه اش می پره.
چقدر آهنگ هایی که می نوازه قشنگه ، İntiqam Kazımov و چقدر عجیب که اسم یک نفر باید انتقام باشه. با این آهنگ تصور کردم توی پیچ و وا پیچ های جاده چالوس پر از برف دارم چایی میخوردم و البته اگه معلم والا جواب داده بود شاید تو مسیرجاده ی رشت این آهنگ رو با چایی سرد شده گوش میکردم. شاید هم سرم رو گرفته بودم که بچه ها بسه دیگه آروم تر ، به خدا سرم درد گرفته اینقدر سر و صدا کردید. دیشب به معلمشون پیام دادم که اگه امکانش هست والا امتحان دیکته رو به جای 4شنبه هفته ی آینده بده که ما همراه همسرم بشیم توی این شرایط قمر در عقرب. تا ساعت 11 بارها آنلاین شد و پیام من رو نخوند. با خودم فکر کردم من زیادی روی بعضی ها حساب میکنم. خیلی معلمشون رو قبول داشتم در حدی که وقتی باهاش مشورت کردم که سال دیگه مدرسه والا رو عوض کنم یا نه تک تک حرفهاش رو به خاطر سپردم تا بهشون عمل کنم . احساس میکردم یه مادر فوق العاده است ، یه معلم عالی با کمترین مشکلات اخلاقی ، صبور و آروم . ولی وقتی شب یلدا دوستم اومد خونمون و من عکس یلدای بچه ها رو نشونش دادم گفت خانمشون فامیل ماست... تعریف کرد که چند سال پیش تا پای طلاق با همسرش رفت ولی خدا رو شکر به جدایی منجر نشد ولی از اون سال تا الان با خانواده همسرش قطع رابطه ان.
وقتی روز جشن گفتم مدیریت خیلی ضعیفه چند بار تاکیید کرد معلم ها خوب هستن ولی درسته مدیریت ضعیفه و فقط به خاطر اینکه مدیر باید رسمی آموزش پروش باشه ایشون اینجان! و چند روز پیش که امیروالا به محض نشستن توی ماشین بدترین حرف ممکنی که انتظار شنیدنش رو داشتم گفت و گفت یکی از بچه ها روی تخته نوشته! عصبانی شدم و رفتم دفتر مدرسه. معلمشون هم پیش آقای مدیر بود.عصبانی بودم و برای اولین بار در عمرم حرفهایی که توی خلوت برای خودم تمرین میکنم و در مقابل شخص ثالث همه رو فراموش میکنم و غالبا سکوت میشه سهم من از بحث و تایید شخص ثالث ، بدون هیج تمرینی و فکر قاطع و راحت همه ی حرفهام رو زدم. و برای اولین بار در این سی و اندی سال فهمیدم من هر وقت عصبانی هستم باید حرف بزنم! به مدیر گفتم شما خیلی کوتاهی میکنید ، بچه ها هر کار میخوان میکنن و شما هیچ کاری نمی کنید و خانم معلم چندین بار از آقای مدیر دفاع کرد که من خودم دیدم ایشون چقدر پیگیر هستند !! گفتم بوفه مدرسه رو از اول سال به شما گفتم و کاری نکردید و خودم از آموزش پروش پیگیری کردم این مسائل رو هم اگه شما پیگیری نکنید خودم از شعبه ی اصلی تهران پیگیری میکنم.
دقیقا از همون روز والا گفت بوفه امون بسته است و من امیدوارم پیگیری من از آموزش پروش باعثش باشه! چندباری عذاب وجدان داشتم که چرا بنده ی خدا رو از نون خوردن انداختم. ولی وقتی فکر میکنم که اون بنده ی خدا فقط به فکر منفعت خودش برای بچه ها نوشابه و پیتزا و ناگت و .... می اورد و در جواب تذکرات که نوشابه و ... نیاره هم میگفت سود من توی فروش این چیزهاست ، مگه تو سود من رو میدی ؟ فکر میکردم که کار خوبی کردم.
14 دی
همسایه ی در خونه رو محکم میبنده. از جا می پرم. به خودم میگم اینجا دیگه فرودگاه نیست. جایی که هستی شهرک مهمی نیست. پس قرار نیست اینجا اتفاقی بیافته.
صدای انفجار توی سرم می پیچه و لحظه ایی که منتظر بودم یه بمب بخوره وسط خونه ام یادم میافته. به همسایه هامون فکر میکنم که چقدر الان دل نگرانن . شاید هم خونه هاشون رو تخلیه کردن تا حالا.
فردا حتما بهشون زنگ میزنم. به سهیلا خانم که موقع خداحافظی گریه کرد و بهم سبد لواشک و آلبالو داد. باردار بود . پسر بود بچه اش. ولی یک ماه پیش فهمیدم سقط شد....
به سمیه خانم با اون چهره ی مهربون و همیشه خندونش. چقدر شب آخر اصرار کرد بمونیم.با یه پاکت خوراکی راهیمون کرد.
هفته ی پیش بود مامان بابام اومدن خونمون. یکی دو روز بعد از اومدنشون استاد همسرم بهش پیام داد که دیگه نه به من زنگ بزن نه پیام بده. یک شنبه هم بیا استادت رو عوض کن. ۱-۲ ماهی بود فشار اورده بود که همسرم مقاله اش رو بنویسه. و این دیگه تیر خلاص بود . این شد که ۳-۴ روز دوتایی شبانه روز بیدار موندیم و مقاله رو جمع کردیم. دیروز برای یکی از اساتید فرستاد تا نظرش رو بگه و اگر تاییدیه نهایی داد بفرسته برای استادش که اون هم تایید کنه و بفرسته برای داوری.
همسرم شیفت بود. مامان بابا میخواستن برن. قرار بود باهم بریم قم. بارون میومد. دیشب قم به هم ریخته بود مامان بابا میگفتن نیا. والا گریه کرد که قول دادین. یارا غمگین گفت قرار بود بریم مسافرت. تند تند تاجایی که میشد فایل همسرم رو درست کردم و واسش فرستادم. لپ تاپ رو هم برداشتم و گفتم کاری بود بگو. رفتیم. با دوتا ماشین . که مامان بابا از اون طرف برگردن خونه و ماهم برگردیم . رفتیم رستوران. یه خانه ی تاریخی بود. نهار خوردیم و رفتیم حرم. شاید ۱۰ سالی بود نیومده بودم. والا دوست داشت بمونه. سرد بود و ترس شب شدن نمیذاشت بیشتر بمونیم.والا دست بچه ها توپ دیده بود گفت واسش بخرم. فکر اینکه این توپ سفت و کوچولو رو بیارن خونه و مدام بزنن روی زمین و من حرص طبقه پایین رو بخورم باعث شد مخالفت کنم. نتیجه اش شد قهر و غرولند های والا. مامانم مدام میگفت جوابشو نده . باهاش بحث نکن...
از مامان بابا خداحافظی کردیم و اون ها رفتن. مهر و ماه نگه داشتم قهوه بخرم. خسته بودم . شبش ۳ ساعت خوابیده بودم. برای بچه ها خوراکی خریدم و وقتی اجازه دادم هرکدوم دوتا خوراکی بخرن شدم بهترین مامان دنیا و سفرمون شد بعترین سفر کل عمرشون.کنار ماشین ایستادم و قهوه ام رو توی خنکی هوا خوردم و بچه ها دنبال هم می دویدن و می خندیدن. کل مسیر بارون میومد. بارونی که گاهی چنان شدید میشد که رانندگی غیرممکن میشد. ترافیک شد و سرعت به حداقل رسیده بود. بچه ها کل مسیر رو بیدار بودن و از شدت بارون به هیجان اومده بودن و با خوراکی هاشون مشغول بودن. با هم حرف میزدن و بازی میکردن.
15 دی ماه
توی این لحظه از زندگی ام دلم میخواست تنها دغدغه ام درست کردن چیز کیک برای نمیدونم چندمین ماهگردمون باشه . اینکه برای فردای والا لقمه خوشگل بگیرم و آراسته و مرتب بفرستمش مدرسه و بعد خونه رو برق بندازم و مشغول پخت و پز بشم و بعد دست یارا رو بگیرم وقدم زنان بریم خانه ی بازی و از دیدن بزرگ شدنش کیف کنم.
ولی باید سردرد هایی رو بپذیرم که دلیل اش گم شدن توی هجوم افکاریه که حتی نمیتونم بفهمم کدومش مهم تره ، اوضاع مدرسه ، درسهای نخونده ی والا و چالش برای به کار کشیدن خودش برای درس خوندن ، مشکلات همسرم و استادش ، مقاله ننوشته ی خودم ، سمینارننوشته ی خودم ، اوضاع کشورم و شاید بی اهمیت ترینشون قسط و وام ها و وضعیت اسف بار حقوقمون باشه ….
ولی باید بخوابم و ساعت روبرای سه کوک کنم که کمی کارهای عقب افتاده امرو جلو بندازم . سر درد دارم و احساس میکنم یه ژنراتور توی گوش هام روشنه ، دنبال یه پادکست میگردم که با صداش خوابم ببره...

25 آذر ماه
سروسامان دادن به کارهای اینترنتی یک ساعت زمان میبره و ساعت 4:30 صبح میشه. در نهایت هم در اکثرشون شکست میخورم، سامانه نورینو رو که پیدا نمیکنم ، چک میکنم میبینم معلم نوشته تا 12 شب روز دوشنبه فرصت دارید. سامانه ایرانخودرو هم که دچار مشکل شده و پیامک ارسال نمیکنه. هزینه ی پست رو پرداخت میکنم هرچند ته دلم با نارضایتیه. وقتی بسته به دستم رسید روی بسته هزینه ارسال رو 150 تومن زده بود به فروشنده پیام دادم و گفتم من 100 ریختم پس 50 بدهکار میشم بهت. گفت نه جعبه هم هزینه داره و 200 میشه. گفتم باشه. ولی وقتی جعبه رو بازکردم دیدم توی جعبه خط خطی شده ، میدونستم دختر کوچک داره. این نشون میداد جعبه از خونه است. شاید هم حق داشت بالاخره جعبه هم هزینه داره ولی من انتظار داشتم وقتی بالای 20 میلیون ازش خرید کردم و این همه ساله مشتری اش هستم دیگه برای جعبه ایی که حتی از پست هم نگرفته اینطور نگه . همیشه ته ذهنم عادت کردم به خودم بگم خواسته هام غیرمنطقیه و طرف مقابل حق داشته!
نسکافه درست میکنم تا نوشتن مقاله رو شروع کنم. با خودم فکر میکنم چقدر اتفاقات قشنگ افتاده این چند وقته و باید بنویسم. جایزه خودم گذاشتم بعد از نوشتن چند خط مقاله بنویسم.
از وقتی اومدیم اینجا تنها کتری ام رو گذاشتم همونجا موند تا مجبور بشم کتری جدید بخرم. همسایه هم گفت بده به من برای روی آتیش خوبه استفاده میکنم.بین کتری برقی و کتری های معمولی مونده بودم. قیمت قوری کتری برقی باهم از 6 تومن شروع میشد. کتری معمولی هم که دیگه زیر 1 میلیون نبود. اون چیزهایی که پسند من بود بالای 3 میلیون بود. این شد که پروژه ی خرید کتری مدام به تعویق می افتاد. حتی سرای ایرانی هم سر زدیم و اصلا نه ظاهر مطلوب بود نه کیفیت نه قیمت. به جاش دوتا لوستر خریدیم . فقط به خاطر شرایط قسطی اش. بعد هم واسمون پیام اومد که میتونید تا 150 تومن بدون پیش پرداخت خرید کنید که احتمالا این هفته بریم .
این شد که چند ماهی از کتری کوچک مسافرتی امون استفاده کردم تا اینکه مامانم بهم یه کتری برقی داد و ازم قول گرفت به خاطر برقی بودنش در موارد اضطرار استفاده کنم. گفتم مامان طبق چه تحقیقاتی شما میگین ضرر داره ؟ اصلا فرض کنید ضرر داشته باشه کشورهای اروپایی که مثل ما روی گاز نخوابیدن و همه چیزشون برقیه باید همه اشون سرطان داشته باشن. مامانم گفت اونها حداقل آب و هواشون سالمه و از اون لحاظ از سرطان ایمنن ! دیدم دلیل اش منطقیه :)) هر چند من چاره ایی ندارم جز استفاده ی مداوم از کتری برقی که در عرض 1-2 دقیقه آب رو به جوش میاره.
3 دی ماه
برادر همسرم سه تا ماشین داشتن. یکی اش که اولین ماشینش بود L90 رو میخواستن بفروشن ولی دلشون نمیومد و میگفتن حیفه! میگفت اگه همسر من بخواد فقط میفروشه. از وقتی اومدیم اینجا همسرم چون با تاکسی و مترو میرفت سر کار تقریبا برای هر شیفت 5-6 ساعت توی راه بود و هر بار خسته و گله مند از شرایط تلفن رو برمیداشت و برای پدر و مادرش ذکر مصیبت میکرد. برادر همسرم گفت یکم پول دست و پا کن و حداقل با پول دو دنگ ماشین بیا ماشین رو بهت بدم! و ما که هیچ پس اندازی برای خرید ماشین نداشتیم. کمتر از 3 ماهه که 500 میلیون وام گرفتیم ولی همه اش خرج خونه و بدهی هامون شد. 100 تومن موند که توی صندوق طلا ، طلا خریدیم تا حداقل ارزش پولمون حفظ بشه و از اون پول هرماه اقساطمون رو بدیم . چون اقساطمون 10 میلیون بالاتر از حقوق هرماهه است و خب نمیشه به اون 100 تومن دست زد ... تا اینکه گفتن هر کس بیشتر از دوتا کارت سئخت داره کارتش می سوزه و این شد که برادر همسرم بدون هیچی خودش از شهرشون با ماشین اومد اینجا و ماشین رو به اسم من زد و رفت ... حتی بدون یک ریال پول .... تازه پول فک پلاک که با ما بود رو هم اون داد...قرار شد به قیمیت روز و تقریبا بالاترین قیمت ممکن تا آخر دی ماه پول حداقل 2 دنگ ماشین رو پرداخت کنیم.
تقریبا دو هفته ی پیش بود با دوستمون رفتیم شمال . برخلاف دفعه ی قبلی که با خواهرشوهر رفتیم هوا عالی بود. دفعه ی قبلی تا مدت ها توی شوک بودم که چطور هوای اینجا هم اینقدر آلوده است. ولی این دفعه هوا عالی بود. مدام بارون میومد و همه چیز بی نظیر بود. سفر هم به همسفرش قشنگه. روزی که راه افتادیم سمت شمال جاده چالوس تا 12 ظهر بسته بود. هوا بارونی بود شدید ، همسرم شیفت بود و من و بچه ها راه افتادیم سمت محل کارش. قرار بود بیاد مترو ایرانخودرو ولی خواب مونده بود . من رفتم دنبالش و بارون بی وقفه می بارید. وقتی رسیدیم عوارضی گفتن جاده بسته است. به دوستم زنگ زدم و قرار شد بریم ایران مال خرید کنیم و برگردیم. تقریبا یک ساعتی توی ترافیک موندیم تا جاده باز بشه. به همسرم میگفتم همیشه وقتی از اینجا رد میشدم و میدیدم مردم توی ترافیک موندن میگفتم خوبه آدم عقل داشته باشه . نمیدونستم یه روز هم خودم جزوشون میشم. ولی خب یک ساعت توی ترافیک موندن بهتر بود تا رفتن از جاده هراز. اول جاده یارا همسرم اجازه نداد همسرم پشت فرمون بشینه . دلیل اش هم رانندگی دفعه قبل همسرم بود که بچه ها ترسیده بودن. جاده مه و بارون بود .یک جا کنار جاده وایسادیم و توی بارون چایی خوردیم و یکی از دلچسب ترین چایی ها بود .

چقدر حس بهتری دارم که آهنگ های بی کلام گوش میکنم. احساس میکنم مغزم پر شده از حرف ... نیاز دارم کمی سکوت بشنوم...
یاد اولین روزهای وب لاگ نویسی ام افتادم.... اول دبیرستان بودم...میشه سال.... اممم....84 بود یا 85 .... یادم نیست... 20 سال گذشت یعنی ؟ آفتابگردونی ها بود اسم وب لاگم... پرشین بلاگ می نوشتم.... بلاگ اسکای بود اون روزها اصلا ؟
زمستان یا پاییز بود.... شاید دی ماه .... هوا سرد بود اون روزها.... باران می بارید و برف هم می بارید.... آلودگی ؟ نه نبود.... دما -30 درجه بود و باز مدرسه تعطیل نبود.... برف می بارید و ما از در مدرسه کوچه ی سرپایینی و طولانی را به سمت میدویدیم اتوبوس ایران پیمای قدیمی تا برگردیم خونه.... روی مژه هامون برف و یخ با هم می نشست..... بخاری تا آخرین شعله می سوخت و ما باز با بافتنی و جوراب و کلاه توی خونه بودیم.... وب لاگ پسر نویسنده ایی رو می خوندم که چه خوب می نوشت... داستان هایش.... فیلم نامه هایش.... فرزان و فرهنگ دو برادر بودند.... یکی وکیل و دیگری نویسنده.... چقدر از نویسندگی اش یاد گرفتم.... چه اعتباری داشت دنیای وب لاگ نوشی و جوجه هایش ... اون موقع ها توی شهر کوچک سردی زندگی میکردم که منتهای آرزوم اومدن به پایتخت بود ....الهام رو هم خیلی خوب یادمه فامیلش دلربا بود یا همینطور دنباله ی ایمیلش بود رو نمیدونم.... کانادا بود یا آمریکا یادم نیست.... داروسازی میخوند.... ازش یاد گرفتم که تا ساعت 1 شب میشه درس خوندو نفهمید چطور زمان گذشته.... بهش ایمیل زدم باهم در ارتباط بودیم.... یهو گمش کردم.... حسرتش موند به دلم....برای میلاد مسیح از تلویزیون از اون آقای مهربون یاد گرفتم باکس هدیه درست کنم... توی حباب لامپ رو کاغذ رنگی خورد کردم و ریختم.... هدیه رو گذاشتم داخلش و کریسمس رو با هدیه دادن به خواهرم جشن گرفتم.... به من ربطی نداشت.... ولی مناسبت ها رو دوست داشتم.... سپندارمذگان رو دوست داشتم.....
قرار نبود بنویسم .... فقط می خواستم دو خط اول رو بنویسم....
پ.ن: والا روی مبل نشسته.... صدای ملچ و ملوچ میاد... بعد از کلی گشتن و غر زدن که چی داریم بخورم.... میپرسم چی میخوری؟
میگه زرشک ... :)))
و واقعا داره زرشک میخوره.
پ.ن 2 : کتاب فاطمه فاطمه است دکتر شریعتی رو میخونم.... درد هایی که فکر میکنیم مال این روزها و دنیای امروز است... از قبل هم بوده ... از بدو تولد انسانیت ... فقط ما اون موقع نبودیم و الان این ما هستیم که داریم تجربه اش میکنیم و فکر میکنیم آخرالزمان شده دیگه !
چطور یه نفر این قدر میتونه دقیق و ادبی و رگباری صفات و توصیفات رو پشت سر هم بنویسه و اونقدر بنویسه که هر چی بخونی نفهمی ....
پ.ن3 : ببخشید اگه میخونمتون و کامنت نمیذارم.... بالاخره توی دنیای مجازی دوستی امون به تک تک اتون عذر خواهی بدهکار بودم....

دوره ی زبانی که شرکت کرده بودم، همایش برگزار کرده بود و من جزو مهمانان آنلاین بودم. یه مسابقه برگزار شد که جایزه نفر اول یک سکه طلا بود . میگفت ببینیم نابغه ی این دوره چه کسی است ؟ و من باور داشتم که من نیستم ! چقدر به اون سکه احتیاج داشتم. سوالات پرسیده شد و من همه ی سوالات رو پاسخ درست دادم فقط از شدت اضطراب یک گزینه رو اشتباه دیدم و اشتباه زدم. اسمم توی لیست برندگان نبود. حالم گرفته شد. وارد گروه کلاس شدم و دیدم بین افرادی که ستاره گرفتن من 3 ستاره دارم. اعتراض کردم که من به 4 تمرین پاسخ دادم چرا 3 ستاره ؟
با خودم فکر کردم همیشه از بس باور کردم من در حد اینجا نیستم هیچ وقت هم نشد. درسته همیشه هم کم تلاش کردم نه به اندازه اول بودن.
همیشه سایه ی خواهری که از من خیلی بهتر بود بالای سرم بود و من همیشه نباید اول میشدم. کلاس سوم دبستان بودم. خواهرم برای مسابقات انتخاب شد رفت اردو . بدون هیچ تمرین و تلاشی. سال بعد تلاش کردم مدت ها در خانه تمرین کردم ولی انتخاب نشدم... اولین باری بود که شکست خوردم.
مسابقات نویسندگی و روزنامه دیواری بود. برای گفت و گو تمدن ها . نوشتم خواهرم گرفت و از نو نوشت. باور کردم که نمیتوانم و او همیشه بهتر است. و حالا حتما برنده میشم. ولی نشدم.
روزنامه دیواری که خودم درست کرده بودم مقام اورد.
یه داستان نوشتم ، یادم نیست برای کجا ولی فرستادم. برگشت خورد. نفهمیدم آدرس اشتباه بود یا داستانم خوب نبود.
توی مجله ی هوافضا مقاله علمی نوشتم در مورد ستاره های دوتایی. نوشتند دانشجوی کارشناسی فیزیک . ولی من دانش آموز سوم دبیرستان فیزیک بودم.
توی مسابقات وب لاگ نویسی علمی ایران اول شدم ولی به نظرم ارزشی نداشت.
من سی و پنج ساله پرم از دویدن ها و نرسیدن ها ، شاید بدتر از اون ندیدن ها...
سریال آبان رو دیدم. سناریو برای نوجوانان تا نهایتا 22-23 سال مناسب بود . ولی همیشه آرزو داشتم شخصیت محکم و با اعتماد به نفس مثل آبان داشته باشم. روزهایی که سینه سپر میکردم برم دانشگاه و محکم و با اعتماد به نفس در برابر استادم حرف بزنم صدام از ته چاه در می اومد و تهش میرسیدم به اینکه نمیدونم... میرم بیشتر مطالعه میکنم....
چقدر گیج و گنگ شده این سی سالگی... دلم میخواست الان دوتا مقاله Q1 چاپ کرده بودم و می نشستم می نوشتم. اولین داستانم رو ....
25 آبان 1404
در زمینه ایی که کار میکنم هفته چندتا مثاله میخونم و مجازی با استادم جلسه دارم و ارایه میدم. از هر 5 مقاله ایی که میخونم حداقل یکی اش نویسنده اش ایرانیه و قسمت تاریک ماجرا اونجاست که خیلی از این نویسنده های ایرانی از دانشگاه های غیر ایرانی هستن. بهشون حق میدم که مهاجرت کردن برای زندگی بهتر. ولی قلبم درد میگیره از این حجم استعداد هایی که نداریم. ته تهش هرکاری کنم یه ریشه های ناسیونالیستی دارم که دلم میخواد کشورم از همه بالاتر باشه.شاید هم به خاطر همون بعد کمال گرایی باشه.
10 آذر 1404
لپ تاپ رو باز میکنم. یکی از مقاله هایی که خوندم رو باز میکنم. میرم از لابه لای دفتر و کتاب های والا دفتر 40 برگ پاره پوره ایی که خلاصه مقالاتی که خونده ام رو میارم. به مقاله نگاه میکنم. احساس میکنم مغزم داره باد میکنه. هوا ابریه. بلند میشم. نگاهی به سیتی سنتر انتهای ساختمون های مسکونی می اندازم. لابه لای دود غرق شده. میگم خدا میشه بارون بیاد ؟ با خودم میگم فقط با دعای توی یه نفر ؟ سریال هزار و یک شب رو پخش میکنم ببینم. یارا توی حال خوابیده. از دیروز تب داره. روی دور تند میبنم سریال رو . حس و حال پاییزه فیلمش.صدای بارون... باورم نمیشه. میرم پشت پنجره چه صدای قشنگی . بوی رطوبت از خود بی خودم میکنه. ساختمون بد قواره ی جلوم پر از رد بارون شده. چشم هام رو میبندم به دیوار تکیه میدم. صدا و بوی بارون رو نفس میکشم. ظهره پاییزه. داره بارون میاد. شیشه های آشپرخونه بخار گرفته. بوی گوشت توی آشپرخونه پر شده. بابا باگت خریده.البته اون روزها اسمش نون ساندویچی بود ! ساندویچ زبون داریم. هنوز عین همون سی سال پیش طعم اش زیر زبونمه.
عکس نوشت : دوتایی دارن دیکته می نویسن:)

میگه : اگه بگی روی تخت نمی خوابم منم روی زمین میخوابم.
میگم: بخواب روی تختت من واست داستان بخونم. چی بخونم ؟
میگه: نه تق نه توق و فرانکلین.
نه تق نه توق رو میخونم به وسط هاش که میرسم حس میکنم نفسش سنگین شده. صدای همسرم خیلی برای سکوت خونمون بلنده. داره به والا علوم توضیح میده. میدونم به هیچ کدوم از توضیحاتش گوش نمیکنه و حواسش جای دیگه است. الدوز و کلاغ ها رو بر میدارم برای دل خودم بخونم. کتاب رو باز میکنم اولین خونه ایی که توش زندگی کردم واسم مسجم میشه. 30 سال پیش. یه خونه ی قدیمی با دیوار های کاه گلی کلفت که تا وسط دیوار رنگ آبی شده بود و بعد با یه خط مشکی از رنگ سفید بالای دیوار جدا میشد.تمام اتاق در چوبی بود با پنجره ها کوچیک و بزرگ. یه ایوان بزرگ و بلند که ستون فلزی استوانه ایی وسطش بود و یکی از تفریحات ما چرخیدن دور این ستون بود. یه حوض بزرگ و آبی که به نظر من خیلی عمیق بود. یک سال پاییزکه طبق روال دور حوض راه میرفتم پام لیز میخوره و میافتم توی حوض که به خاطر بارون پر از آب و برگ درخت ها بود، و کم مونده بود خفه بشم.خط به خط کتاب اشک و لبخند رو باهم روی صورتم جا میده. اون جایی که الدوز به خانم کلاغه میگه چغلی نکنی ها. یاد اولین روزی که والا از کلاس اول اومد خونه و به نظرش چغلی یه حرف بد بود رو یادم میافته. براش توضیح دادم که این کلمه یعنی چی و حس خوبی به این کلمه داشتم. برای همین توی روزمرگی هام ازش استفاده کردم. شد یه یادگاری از تبریز.
سر سفره شام یارا میگه تبریز خیلی بهتر بود. اونجا همسایه پایینی نداشتیم. هرکار دوست داشتیم میکردیم. والا میگه آره اینجا همه اش هیسسسس هیسسسس. یارا میگه تازه گربه هم داشتیم. والا میگه آره اگه تبریز بودیم الان واسه گربه ها ماکارونی میبردیم.
با خودم فکر میکنم چقدر زود دل کندم از اون شهر و خاطراتم.
16 مهر 1404:
یارا میگه : مامان چرا به درخت میگن درخت ؟
- پس چی بگن ؟
-کوکولاندو
- چرا به چشم میگن چشم ؟
پس چی بگن ؟
- بگن دم
- بعد به دم چی بگن ؟
-تیل(Tail)
21 مهر 1404
پیاده رفتیم خمیربازی بخریم. با اینکه ساعت 10:30 بود ولی دوتا لوارم التحریر نزدیک خونمون بسته بودن. پشت مسجد یه محوطه ایی هست که پر از درخته و هرکسی توی گلدون رویروی مغازه اش چیزی کاشته. گل یخ ، لاله عباسی ... یارا گفت : چقدر اینجا قشنگه . کاشکی چایی میوردیم اینجا می نشستیم و باهم میخوردیم.
22 مهر 1404:
آماده ام که برم دنبال والا. یارا نشسته کارتون می بینه.بعد از هر کارتون دو دقیقه ایی، میگه این دیگه آخریش. بالاخره باهم به توافق میرسیم و بلند میشه. اصرار داره جوراب و کفشش رو بدون کمک و حتی راهنمای زبانی من ببپوشه. برای همین تا راه بیافتیم دیر میشه. وقتی میرسیم به جز چندتا از بچه ها کسی نمونده.بالاخره لباس های مدرسه رو بهش تحویل دادن. خسته بود ، گرسنه بود. میگفت پول نداری خوراکی بخرم؟دو روز پیش کل پول هاشو که 100 هزار تومن بود، برده بود مدرسه و هر زنگ بستنی و بادوم زمینی خریده بود.در نتیجه کل پولش تموم شده بود. واسش از مدیریت مالی صحبت کردم و اون فقط گوش کرد و تهش گفت ولی من اینجوری بهم خوش گذشت، خیلی حال داد. امروز که گرسنگی کشیده بود بهش یادآوری کردم که اگه اون روز مدیریت کرده بود امروز اینطور نمیشد. سکوت کرد و به حرفهام فکر کرد.
گفت امروز دفتر نقاشی ام رو به دانیال نشون دادم. صفحه ی پرچم ها رو دید خیلی ناراحت شد. والا یه مدت علاقه ی عجیبی داشت به کشیدن پرچم کشورهای مختلف شاید 40-50 تا پرچم توی یک صفحه میکشید با اسم کشورهاشون. پرسیدم چرا؟ گفت چون برای روسیه نوشته بودم مرگ بر روسیه. پرسیدم دانیال چی گفت؟ گفت سریع پاکش کن. وقتی دید من پاک نمیکنم خودش پاک کن اورد پاک کنه من نذاشتم. خیلی ناراحت شد.
عصبی شدم. سعی کردم خونسرد باشم. ولی حرفم رو قاطع بزنم. بهش گفتم خیلی کارش اشتباه بوده که دوستش رو ناراحت کرده. گفتم اصلا ما حق نداریم بگیم مرگ بر کسی... شاید مردم اون کشور خیلی بهتر از ما باشن. خیلی باهم حرف زدیم. خودش هم ناراحت بود. گفتم باید جبران کنی.فردا یه هدیه واسش ببر و ازش عذرخواهی کن.با وجود گرسنگی از راه هنوز لباس هاشو درنیورده مرگ بر... هایی که نوشته بود رو پاک کرد و ی نقاشی کشید که ایران و روسیه باهم دوست هستند تا فردا واسش ببره.
+ خیلی عجیبه واسم با وجود اینکه من اصلا این افکار رو ندارم ، درحدی که والا یه مدت میگفت مگه اسرا... ی...یل بد نیست. پس چرا تو نمیگی مرگ بر... و من باید کلی فلسفه می بافتم که طلب مرگ برای مردمی که نمی شناسیم کار درستی نیست.... و اون بالا پرچم یکسری کشورها به صورت خودجوش مرگ بر ... گذاشته بود. درحالی که ما تلویزیون هم نمی بینیم . یعنی نه اینکه نخوایم ، اصلا آنتن نداریم:))
27 مهر 1404:
سه روزه وقتی میخوام برم دنبال والا پیاده میرم. از خونه تا مدرسه ۳کیلومتر و ۳۰۰ متر پیاده راهه. یعنی رفت و برگشت نزدیک هفت کیلومتر پیاده روی میکنم. یارا رو سوار کالسکه میکنم و والا پیاده برمیگرده . هر روز هم بی وقفه غر میزنه و من بهش حق میدم. ولی احساس میکنم هر روز میزان غر هاش داره کمتر میشه .
بچه ها خوابیدن. الارم گذاشتم ساعت 2 بیدار بشم. اما از وقتی اومدیم اینجا شبهایی که همسرم نیست آرامش ندارم. صدای بوق پراید میاد. پدر خانم همسایه طبقه پایین پراید داره. میرم پشت پنجره کسی نیست. فکر میکردم شاید همسرش اومده و باید برم ماشین رو که توی پارکینگ بد پارک کردم درست کنم. دارم مقاله ایی که هیچی ازش نمی فهمم رو میخونم. صدای گریه بچه و جبغ های مادر. در پله ها رو باز میکنم. نکن آرتان .میگم نکن . و جیغ عصبی مادر. دودلم. لباس می پوشم و زنگشون رو میزنم. هردوتا دوقلو ها دارن گریه میکنن. مامان جان بشین. صدای آب و مادری که داره تلاش میکنه پسرش رو بشوره. این همه جیغ و گریه فقط سر یه دست به آب لعنتیه! دوبار زنگ میزنم. لابه لای اون همه سروصدا نمی شنونه. میام بالا. بی اراده گریه میکنم. خیلی دلم برای خانم هایی که تنهایی بچه ها رو بزرگ میکنن می سوزه.
همین چند دقیقه پیش بود، یارا عصبانی بود و من رو مدام میزد. و من دلیلش رو نمی دونستم. بغلش کردم ، حرف زدم. هیچ جوره آروم نمیشد و من نمیدونستم مشکلش چیه. شاید 20 دقیقه ایی تحمل کردم و بالاخره با تهدید آروم گرفت. موقع خواب که اوضاع خوب شد بود. گفت من اگه گربه بخرم هیچ وقت نمیذارم اون لب که بیافته. چرا خانمه این کار رو کرد؟ و من تازه فهمیدم اون همه عصبانیت به خاطر کلیپی که از یه گربه بود و با هم دیدیم و اون وسطش پاشد رفت. فکر میکردم از دست والا عصبانیه که میگفت حقش بود ولی از دست اون خانم عصبانی بود که گربه ی شیطونش لای نرده ها گیر کرده بود و وقتی خانم اومد درش بیاره گربه از پله ها پرت شد.
28 مهر 1404:
روتین هر روزمون شده ساعت ۱۲:۲۰ از خونه بزنیم بیرون . یارا سوار کالسکه بشه و به سختی مسیرهایی که پله و ناهمواری نداشته باشه رو پیدا کنیم.
دیشب به جاری ام زنگ زدم که اگه دوست داری صبح ها باهم پیاده بریم. گفت باشه. ولی بعد زنگ زد و گفت خیلی زود میری من نمیام. قرار شد موقع برگشتن باهم بریم پارک. که صبح پیام داد کمرم درد میکنه نمیام.
خیلی راغب نبودم باهم بریم ولی محض احترام گفتم تعارف زده باشم. برای همین از نیومدنش ناراحت نشدم. بیشتر دوست دارم صبح ها با مامان دانیال پیاده برگردیم. ولی چون شب ها هنوز بچه ها اونقدر زود نمیخوابن که ۶ صبح بیدار بشن نشده.
خورشت رو پختم و راه افتادم. زنگ همسایه طبقه پایین رو زدم تا باهم آشنا بشیم. در رو باز نکرد و از پشت در گفت من بچه کوچیک دارم نمیتونم در رو باز کنم.
داشت با بچه هاش حروف فارسی رو کار میکرد. یاد فیلم اتاق افتادم. هر وقت بود تنها بود با بچه ها. از خونه بیرون نمیومد . همسرش هم خیلی دیر دیر بهشون سر میزد.
30 مهر ماه 1404:
ساعت 6:45 در خونه رو میبندیم و راهی مدرسه میشیم. یک دستم کیسه ی زباله است و با یک دستم یه سختی کالسکه رو هل میدم. به والا میگم تو کیسه زباله رو بگیر. میگه من کالسکه رو هل میدم. تا سر کوچه که شاید 200 متر باشه سربالاییه. والا به هن هن میافته . وقتی سر کوچه میرسیم والا متعجب میگه حتی جانبو و کوروش هم بسته ان. فقط نانوایی بازه. یاد تکلیف اجتماعی اشون می افتم که پرسیده بود خودتون رو در آینده چطور تصور میکنید و والا نوشته بود نانوا . میبینم فرصت خوبه و توضیح میدم که یه نانوا باید صبح خیلی زود بیاد و خمیر آماده کنه ، چونه بگیره ، پهن کنه ، بپزه... والا بی خیال میگه همه ی این کارها رو که دستگاه میکنه. نانوا فقط نون رو از روی دستگاه برمیداره میده به مردم و پولش رو میگیره. و من فکر میکنم که حتما به همین دلیل میخواد نانوا بشه. بهش میگم میتونی بری شاگرد نانوا بشی تا ببینی کارش چطوریه. میگه پول هم بهم میدن ؟ میگم آره میگه مثلا 100 هزار تومن. میگم 100 هزار تومن که خیلی کمه شاید مثلا برای یک ماه 5 میلیون بهت بدن. میگه خیلی زیاده. یعنی 5 تا ماشین لاله پارک؟ از وقتی دو سال پیش واسشون گرونترین ماشین تاریخ زندگی اشون رو خریدیم معیارسنجش ارزش هر چیزی شد اون ماشین ها.
یه موش بزرگ وسط خیابون مرده. والا با ذوق میخواد ازش عکس بگیره و من چندشم میشه. آیه الکرسی رو میزارم و از خدا میخوام محافظمون باشه. خیابون ها از ماشین هایی که همه دارن میرن سر کار شلوغه . هر از گاهی هم یک رهگذر از کنارمون میگذره. وسط های راه یه سگ سفید از اون طرف خیابون میاد و کنار ما راه میاد. من که میترسم از سگ ها و والا که ذوق زده شده از دیدنش. شاید یک کیلومتری رو پابه پای ما میاد. حتی چند باری می ایستم که بره ولی اون هم می ایستاد. بالاخره از یک جایی به بعد بی خیال شد و رفت. منم نفس راحتی میکشم.
نقاشی نوشت: این نقاشی رو یارا برای مسابقه اداره به مناسبت روز دانش آموز کشید. با این که مسابقه برای رده سنی بالای 7 سال بود ولی وقتی دید والا نقاشی میکشه گفت منم میکشم ببر. آقای مسئول هم وقتی نقاشی رو دیده بود خیلی خوشش اومد و نقاشی رو گرفت. توی نقاشی اش من و خودش و دادشش داریم میریم مدرسه. اونی که موهای فرفری داره هم خودشه . و من کفش بنفش پوشیدم چون رنگ دخترونه است.