یادداشت های یک مادر دانشجو

افکار و روزنوشت های یک خانم مهندسِ مادر

یادداشت های یک مادر دانشجو

افکار و روزنوشت های یک خانم مهندسِ مادر

انسانیتم آروزست....

4 اسفند

دو روز کامل بی حال و تب دار از این پهلو به اون پهلو میشدم. به زور خودم رو می کشوندم برای بچه ها نهار می پختم و دوباره میخوابیدم. تب به جونم افتاده بود و می سوختم. همسرم گفت دکتر نمیری ؟بوی مطب و انتظار بین مریض ها بدتر حالم  رو بد میکرد. بهش میگم : اینقدر مریض شدم که میدونم چی باید بخورم !

بویایی که از کار افتاد شک کرونا قوی تر شد. چه سال های سختی بود ... و چقدر به ما سخت تر گذشت...ترس بدتر از کرونا داشت نابودمون میکرد. درست مثل الان!

مثل همین روزها... باز هم ترس.... ازدواج که  کردم محتاط شدم.... بچه دار که شدم احتیاط شد شرط عقل. هر حرفی را باید سبک سنگین میکردم. هر کاری را باید می سنجیدم. 

خودم که نبودم آینده بچه ها بود‌. بچه هایی که به خواست ما از خدا به این دنیا آمدند. مسئولیت روی دوشمان سنگینی میکرد. از بس در روان شناسی نوین ما محکوم بودیم. بچه که بودیم بچه های شرور دعا به جان مادرشان بود که چه میکشند از دست تو. به ما که رسید بچه شرور شد دست پرورده پدر و مادر .

جای بچه ها تصمیم گرفتیم، برای همه چیزشان خط و نشان کشیدیم. خوردن و خوابیدن و پوشیدن و حرف زدنشان باید آن چیزی می شد که بهمان مشق میکردند. توی اینستاگرام مادرهای اتو کشیده و اندام تراشیده و آراسته در خانه های مرتبی دیدیم که بچه های دو یا چند زبانه تربیت میکنن ؛ ریاضی یاد میدهند انواع شعر ها حفظ میکنند و خلاصه که  مادر ها با حوصله و آرامش بچه های خیلی نابغه تربیت می کنند. و ما ماندیم درخانه ایی شلوغ و به هم ریخته که به زور اگر میرسیدیم برای بچه ها غذا بپزیم و خانه مرتب کنیم و تکلیف های مدرسه بنویسیم.

سر سفره نشستیم. والا میگه :

کاشکی من بزرگ میشدم دیگه مدرسه نمیرفتم.

یارا جواب میده :

اونوقت بد بخت میشدی باید میرفتی دانشگاه. استادتم همه اش دعوات میکرد

- وای راست میگی کاشکی اصلا من همین الان پیر میشدم. یه عصا هم داشتم باهاش بچه ها رو میزدم 


والا یکی از هواپیماهاشو میاره و میگه اینو بزن توی اینترنت بسته ی کاملش رو دوباره بخریم.

میگم شما و برادرت دو بسته اش رو داشتین. این دفعه اگه قرار باشه بخریم برای بچه ایی میخریم که تا حالا اون رو نداشته !

والا تو فکر میره و یارا بغض میکنه و میگه :

ولی من دیدم یه بچه ایی اون رو داشت . پس باید برای من بخری!

6 اسفند

سعی کردم همیشه با انصاف به اتفافات نگاه کنم. نه برای کسی. برای خودم.  برای افکاری که می سازم . برای افکاری که به نسل بعدی منتقل می کنم! برای مسئولیت شدید انسان بودن. نتونستم خودم رو در فرقه ایی که قرآن رو آتیش زدند جا بدم. نتونستم خودم رو توی فرقه ایی که رگبار بستند و کشتند جا بدم. نتونستم خودم را در فرقه ایی که از آدم کشی خوشحال شدند جا بدم. نتونستم از زنده سوختن و کشتن بچه ها بگذرم. نتونستم حرف هیچ گروهی رو باور کنم. نتونستم یک طرف بیاستم. شاید چون از نظر من هیچ کدوم حق نبود. شاید چون نبودم و ندیدم. شاید چون ازمظلومان سو استفاده شد. شاید چون ارزش هایی را دیدم که برای من ضد ارزش بود. رسانه های داخلی را دیدم و آنقدر اشک ریختم که سردرد همدم روز و شبم شد.  خارجی ها  را دیدم و از شدت گریه حالت تهوع گرفتم.

خیلی سخت بود... ترس از قضاوت ، ترس از انتقاد ، ترس از ترد شدن .... نمی گذاشت بنویسم. تا ننویسی هم نمیدانی کجایی ! مغزت آزاد نمی شود که بفهمی کجایی!!

و من خیلی بالا پایین کردم. خیلی سعی کردم خودم را در یک دسته جا بدهم . نشد. من نیستم. من هیچ طرف نمی ایستم. ظلمی شده... خون هایی ریخته.... مقدسات آتش زده شد.... به خدا و دین و پیامبرم اهانت ها شد.... من نیستم.... من نه در صف کشته شدگان میاستم. نه در صف قاتلان.... کاش میشد فرقه ایی دیگر ساخت ... نه اهل کشتن نه اهل سوزندان نه اهل توهین نه اهل کفر ! من از دیدن زجه زدن دشمنم هیچ وقت خوشحال نمیشم. ناراحتی هر انسانی فارغ از هویت، اخلاق و منشی که دارد غمگینم میکند. و هیچ کلامی برایم بالاتر از دینی که به بند بندش ایمان دارم نیست. 

یک دوستی کامنت گذاشت و قلبم را لرزاند....جسارت پست کردن این نوشته ها را بهم داد. فقط دوست عزیز صرفا جهت اطلاع از همکاران فرودگاهی در جریانات اخیر هم شهید داشتیم. ولی من بیشتر منظورم تکرار 12 روزی بود که لحظه های مرگم را لحظه لحظه درک کردم. امیرعلی ق بعد از اون روزها نوشته ایی داشت با این مضمون که  صدای توقف آسانسور در طبقات قلبم را به تپش می اندازد. و فقط کسی این را می فهمد که همه ی اتفاقات را 300 متری اش دیده باشد و شنیده باشد.

من مخاطب آنچنانی ندارم . آدم مهمی هم نیستم. پس باید حداقل جسارت گفتن خودم را داشته باشم. 

ماهی خسته من

30 بهمن 

هوا بیش از حد بوی عید میده. یا بهتر بگم خیلی زود بوی عید توی هوا پیچیده. آسمان آبی و ابرهای در هم تنیده درست حال و هوای آن سال عید را دارد که خواهر بزرگه با وسواس و دقت طرح میریخت برای سفره هفت سین و ما هم پابه پایش کار میکردیم. کیسه هایی که مدام از خرید پر میشد و خانه ایی که تا لحظه ی آخر مشغول برق انداختنش بودیم.

فکرش را که میکنم نه ایده ایی برای هفت سین دارم و نه حتی ذوقی! پیش وجدان خودم برای اینکه به خودم بقبولانم به این زودی ها ذوق کور نشده ام دوتا جا شمعی شیشه ایی عهد دقیانوس به مبلغ چیزی حدود ۲۰۰ هزار تومان میخرم و وقتی شمع ها رو داخلش میگذارم بیشتر یاد شمع های سرمزار و سفره ی امام ها میافتم تا سر سفره هفت سین!

هر روز که میخواهم عصبانی بشوم و بچه ها را دعوا کنم یا خط قرمز پر رنگی برای هله هوله خوردنشان و رفتار خلاف آنچه در ذهن من است بکشم به خودم نهیب میزنم که تو چه میدانی شاید فردا نباشی ! آنقدر نهیب زدم که هرشب خواب آسمانی پر از پرنده های فلزی با صدای گوش خراش شبیه آن هایی که روی فیلم های آخر الزمانی می گذارند می بینم .

در این حین هم باید تمام تمرکز نداشته ام را جمع کنم تا قبل از قطع شدن دوباره اینترنت مقاله ام را تمام کنم و بفرستم برای استاد که بفرستد برود آن سوی مرزها تا شاید ژورنالی دلش بشوزد که بایا این بیچاره ها با این مشقت مقاله می نویسند داوری نمیخواهد همین ک نوشته کافی است چاپش کنید برود، یا از قضا دیدی ژورنالی به تورمان خورد که وا اسفا چه جسارتا شما که حق بودن ندارید مقاله ات هم ریجکت و تمام !

به ظن خودم بچه ها رو می برم میخوابونم. در بدترین جای ممکن کنار تخت یارا خوابم میبره. چند دقیقه شد نمیدونم. صدای بستن در اتاق باعث میشه بیدار بشم. با تپش قلبی که تا یک ساعت طول میکشه. اولین کار طبق معمول چک کردن اخبار...

مراسم چهلم درگذشته ها رو میبینم.... مادری که با تمام وجود به پسرش افتخار میکنه و با بغض غمش اشک رو به چشم هام میاره و مادر دیگه ایی که در یک مراسم مجلل با آرایش و شینیون کامل متن سخنرانی آماده کرده... چقدر دنیا عجیب شده....  

2 اسفند

نه اینکه حالم بد باشه. حالم خوبه . یا شاید عادت کردم به این حال بگم خوب. یه حال آروم و ساکت و بی لبخند. 

دیشب کتاب ماهی سیاه کوچولو رو برای والا خوندم. از بالای تخت با هیجان داشت گوش میکرد و خیلی از کتاب خوشش اومد. اولین بار بود که میدیدم اینقدر با اشتیاق کتاب رو دنبال میکنه و هر جایی که سکوت میکردم باهیجان میگفت بخون بخون. 

و ماهی سیاه کوچولو برای همیشه ناپدید شد و من به پهنای صورتم اشک ریختم. همیشه بعد از خواندن داستان هاش در شگفت جسارت صمد بهرنگی می مونم . 

کتاب رو پارسال خریدم. البته اصل کتاب رو از پدرم گرفته ام. ولی از ترس خراب شدنش این کتاب رو هم خریدم. بچه که بودم کتاب رو چندین بار خوندم . ولی دیشب برای اولین بار کتاب رو فهمیدم. 

حس غریبی دارم. نه از بابت اینکه هر شب خواب میبینم اخباری که هر شب می خونم اتفاق افتاده . نه از این بابت که همسرم توی فرودگاه کار میکنه و هر بار که میره من دلواپسش هستم تا برگرده. نه از بابت اینکه هر اتفاقی چه پیامدی برای آینده بچه ها داره! از بابت اینکه من کجا ایستادم چرا نمی تونم محکم بیاستم و بگم من اینجای داستان هستم !! 

دنیا جای بهتری می شود

20 بهمن :

پاییز یا زمستون بود دقیق یادم نیست. ولی هوا سرد بود شاید هم نه به سردی زمستان، چون برفی کنار خیابان ها نبود. پیاده از مدرسه به سمت خانه دایی راه افتادم. نیمه شعبان بود و همه جمع می شدند آنجا. ۱۱-۱۲ سالم بود . پسر دایی که به دنیا آمد اسمش را مهدی گذاشتند و از آن سال نذر دایی شد شیر کاکائو گرم به رهگذران. کم کم که ماه چرخید و نیمه شعبان به تابستان افتاد دیگر نذر دایی هم صفا نداشت. همه ی خیابان ها پر از بنر و چراغانی میشد و هر کسی دنبال بهترین نذری بود. کل خیابان ها میشد لیوان یک بار مصرف و تا نیمه های شب صدای آهنگ و آوازخوانی می آمد. 

امسال نیمه شعبان به سرم زد کاری کنم، اما مردم دل و دماغ هیچ کاری نداشتتند . شاید بعضی ها هم منتظر بودند تا جشن و شادی ببینند تا از غم از دست دادن ها چند برابر بشه. برای همین به این فکر کردم که یه کاری کنم که حتی شده دل یک نفر رو توی وضعیت حتی  برای یک لحظه شاد کنم و یادمون بیافته چقدر با همه ی تفاوت هایی که داریم برای همدیگه عزیز هستیم...

بعد از اینکه والا رو سوار کردم رفتم گل فروشی که توی مسیرم بود. هر چی نرگس داشت خریدم. نرگس ها تازه و پرطراوت بودند. کل ماشین پر از عطر نرگس شد. با هزینه ایی که داشتم یک گل فروشی دیگر هم سر زدم و همه ی نرگس هایش را خریدم. دم اذان مغرب که شد 5 بسته هم بسکوییت خریدم و با بچه ها راهی مسجد شدیم. باران می بارید و بچه ها کلاه کاپشن اشون رو ، روی سر کشیدن. توی مسیر هر کسی رو میدیدیم والا بهش گل میداد و از اینکه میتونستیم حال کسی رو بهتر کنیم خوشحال بودیم. خانمی که تمام حواسش به بچه ی نو پاش بود وقتی والا گل ها رو بهش داد گفت نه ممنون نمی خوام! با خودم فکر کردم شاید تصور کرده والا یه پسر گل فروشه! گل ها رو به سمتش گرفتم و گفتم بفرمایید عیدتون مبارک! گفت عید چی؟ گفتم ولادت امام زمان. یکم فکر کرد و گل ها رو گرفت لبخند زد و به من که داشتم ازش دور میشدم گفت عید شما هم مبارک. خانمی که با چهره ی درهم که زیر کلاه قایم کرده بود و دست هاش رو توی جیب کرده بود، تند تند از کنار دیوار میرفت ، بارون شدید تر شده بود. بهش گفت عیدتون مبارک و گل ها رو بهش دادم . وقتی گل ها رو گرفت  ایستاد و گل ها رو به سینه اش چسبود بعد غم نگاهش شد لبخندی به پهنای صورتش و گفت خیلی حالم رو خوب کردید یک دنیا ممنون.

گل ها رو بین رهگذر ها و بسکوییت رو توی مسجد پخش کردیم.وقتی برگشتم یک دسته گل رو برای همسایه گذاشتم روی جاکفشی اش. میدونستم در رو باز نمیکنه. زنگ زدم و از پشت در سلام کرد . گفتم چند تا گل گذاشتم روی جا کفشی اتون هر وقت خواستین بردارید. تشکر کرد.

چند روز پیش وقتی ماشین رو توی پارکینگ پارک کردم خانم همسایه رو توی کوچه دیدم . وقتی سلام احوال پرسی کردیم بابت نرگس ها و بوی خوبشون تشکر کرد و عذر خواهی کرد که نمی تونه در رو باز کنه. من هم بابت سرو صدا و بدو بدو های بچه ها ازشون عذر خواهی کردم. گفتم تمام تلاشم رو میکنم که بچه ها سر و صدای کمتری داشته باشند ولی  کنترل دوتا پسر در اوج شلوغی و هیجان خیلی سخته. گفت این صداها، صدای زندگیه ! هیچ اشکالی نداره. به خاطر من هم اصلا بهشون حرفی نزنید بذارید تا می تونن بدوان و بپرن و بازی کنن. از درک و شعورش تشکر کردم ....

طاغوت

6 بهمن :

سکانس اول :

Everybody ready ? Then let’s go

-momy , can we speak English every night ? 

این جمله رو همون والایی میگه که هر وقت باهاش انگلیسی حرف میزدم میگفت خوشم نمیاد فارسی بگو. شاید از یمن حضور فرفری هاست که اینقدر جذاب انگلیسی حرف میزنن. یک بار که والا میخواست بره دم در اون ها هم دم خونشون بودن. یکیشون گفته بود

Look ! He is wearing a jacket. Like us

والا هم خیلی کیف کرده بود. 

انگلیسی نطق گویان در حالی که یارا جوراب های لنگه به لنگه پوشیده بود و هر کدومشون فقط یک لنگه دستکش داشتن راهی پارک سر کوچه شدیم.

۴-۵ تا پسر نوجون توی سرسره ها داشتن تفنگ بازی میکردن . بچه ها روی تاب نشستن و با حسرت سرسره به پسرها نگاه میکردن. سی و اندی سالم شده ولی نمیتونم قاطع حرف بزنم. بهشون گفتم برین جای دیگه بازی کنید اینجا بچه ی من کوچیکه خطرناکه ! نتونستم بگم بچه ها اینجا جای تفنگ بازی نیست و‌بچه های کوچیک میخوان بازی کنند و شما نباید این جا باشید!!! گفت خاله حواسمون هست.

خاله ؟ چه کلمه ی غریبی ! مگه من چند سالمه ؟

حین بازیشون به هم فحش های بدی میدادن، از این فحش های نقل و نبات طور نسل z . گفتم بریم با وسایل ورزش کار کنیم تا برن . با یارا دویدیم ، پیاده روی کردیم . والا اما کسل و بد دماغ پیله کرده بود به سرسره و با حسرت روی خرک نشسته بود و‌دست زیر چانه به تفنگ هاشون نگاه میکرد. رفتیم دم سرسره، گفتم شما بازی کنید اونها خودشون میرن. بازی کردن ولی پسرها نرفتن ! اومدن کنار من ایستادن ، گفتم برید بازی کنید کم کم میخوایم برگردیم. یارا دوید و‌از پله های سرسره بالا رفت . ولی والا قهر کرد و رفت سمت خانه . 


سکانس دوم : 

در حالی که دست یارا رو گرفته بودم و دنبال خودم می کشوندم بی وقفه گریه میکرد که تو دروغ میگی !!! گفتم بریم در رو باز کنیم والا بره خونه ما برمیگردیم پارک . جیغ میزد و گریه میکرد نه نمیام دیگه برنمیگردیم. گفتم همینطور به گریه هات ادامه بدی بر نمی گردیم ولی اگه گریه نکنی بهت قول میدم بر میگردیم. تا خونه تلاش میکرد یک جوری قدرتش رو به رخم بکشه و بی وقفه گریه کرد. والا تا دید ما داریم میریم سمتش دوید دم در . عصبانی بودم . خیلی تلاش کردم و بدون هیچ حرفی در رو باز کردم. یارا جلوی در روی سرامیک ها خوابید و به گریه کردنش ادامه داد. و من بدترین مادر دنیا بودم. 

ناگت هایی رو که طهر پخته بودم گذاشتم توی قابلمه کوچیک تا داغ بشه . میخواستم بعد از پیاده روی با بچه ها بریم نون بخریم . ولی پیاده روی نصفه موند و نون خریدن هم که فراموش شد. دوباره لباس پوشیدم و یارایی که هنوز گریه میکرد. من رو که دید با چشم های پف کرده از گریه نگاهم کرد آروم شد . حتما خیال کرده بود قراره دوباره بریم پارک. 

من میرم نون بخرم میای؟

راه افتادیم ، دوتا باگت خریدم یه بسته شکلات و ۴ تا کیک و یه خامه ، شد ۸۰۰ هزار تومن …. !!! 

حالش خوب بود دیگه ، باهم مسابقه دادیم و تا خونه رو دویدیم.


سکانس سوم : از جایی که همسرم نیروی جدید هست همه ی تعطیلات یا شیفته یا اضافه کار ! برای همین نمیشه برای تعطیلات برنامه ریزی کرد. تصمیم گرفتیم آخر هفته بریم و به خانواده هامون سر بزنیم و بر خلاف پیش بینی امون خبری از تعطیلی چهارشنبه نبود. همه ی کارهای سفر روی دوش خودم بود و از جایی که همیشه قبل از سفر یه خونه تکونی میکنم دیگه داشتم از پا در میومدم. به والا گفتم وسایل رو ببره بذاره توی ماشین و به یارا هم گفتم ظرف ها ‌رو بشوره. یارا با ذوق پرید بالا و گفت عاشقشم . چهار پایه گذاشت زیر پاش و همه ی ظرف های نهار رو در حالی که برای خودش آهنگ میخوند،شست. 

سکانس چهارم:

همسرم با اخم های در هم گفت هر بار که راه میافتیم با خودم میگم آخرین باره میزنیم به جاده ولی باز یادم میره. یارا در حالی که داشت داد میزد و از من کمک میخواست سعی میکرد والا رو بزنه ! میگم نمیشه که باید تحمل کنیم.

والا با صدای بلند و خفه میخنده و جیغ میزنه ؛ یارا داد میزنه قفل پنجره رو باز کن

همسرم میگه باید یه جفت گوشی بیارم برای مسافرت که صداشون رو نشونم !

ماشین رو کنار جاده نگه میدارم و میرم عقب پیش یارا میشینم. همه چیز آروم میشه. باهم ماشین ها رو می شماریم. از دیدن تریلی هیجان زده میشیم و والا در سکوت به آهنگ گوش میکنه.

11 بهمن :

به اصرار من مادر شوهر و پدر شوهرم با ما میان. به خاطر اتفاقات اخیر مادر شوهرم خیلی فکر و خیال میکنه. گفتم اگه قراره این هفته اتفاقی بیافته پیش ما یا برادر همسرم باشه که کمتر غصه بخوره! همسرم شیفته . میرم دنبال والا. آهنگ گله اسب رضا یزدانی از ضبط ماشین پخش میشه. چقدر حال این روزهام با آهنگ های رضا یزدانی جوره. غمگین و پر استرس. عینک دودی که ماه پیش با یک دنیا ذوق از aldo خریدم و امروز به دستم رسید، رو زدم.به اندازه کافی بزرگ هست که اشک هام معلوم نشه. اگه یارا توی ماشین نبود حتما با صدای بلند گریه میکردم. نزدیک مدرسه میشیم. عینک رو در میارم و محکم با دست کل صورتم رو پاک میکنم و یه ریمیکس شاد از دیجی حمید خارجی!!!

بی تو یه گله فکر توی سرم با یه آهنگ ساده رم میکنه....

هیچ وقت فکر نمیکردم یه روزی به خاطر "وطن" اشک بریزم....به از دست دادن و ترک کردن عادت کردم و دیگه خیلی چیزها غمگینم نمیکنه .... ولی "ایران" بد جوری حالم رو بد کرده! درست مثل یه دختر 18 ساله که معشوق رو دیده و نتونسته بهش بگه دوستش داره و کم کم داره از دستش میده....

چند روز پیش سر سفره ی نهار نشستیم. من و مامان بابا و خواهر بزرگه و دخترش! کلافه و ناراحت میگه بچه ها هر دفعه که میان توی پارکینگ شرکت پره و باید توی کوچه های اطراف دنبال جای پارک بگردن. بعد آقایون مدیر جای پارکشون باید خالی بمونه که آیا آقا ظهر بخواد بیاد یا نه ! میگم خب بالاخره باید یه فرقی بین کارمند و مدیر باشه ! بابا و خواهر بزرگه از حرفم عصبانی میشن . بابا داستان شهید رجایی رو تعریف میکنه! من میگم باید رفاه کارمندا در نظر گرفته بشه ولی پرستیژ مدیر با کارمند و کارگرش باید متفاوت باشه بالاخره. خواهر بزرگه میگه هیچ فرقی نیست همون طور که اون مدیر بنزش واسش مهمه اون کارگر هم پراید داغونش سرمایه اشه تازه اون مدیر میتونه جبران کنه ولی اون کارگر دیگه نمیتونه جبران کنه! بابا میگه این طرز فکر طاغوته! 

و من از اون روز فکرم درگیره که واقعا درستش چیه !؟نمی خوام طرز فکرم تبدیل به فکرهایی بشه که یک زمانی از نظرم غیر انسانی بود.

دیشب طبق روال خیلی وقت ها و شب ها یارا کتابی که انتخاب میکنه واسش بخونم کتاب "علی لندی" هست. داستان پسر نوجون اهل ایذه و ساکن شهرکرد که برای نجات خانم همسایه از آتش خودش می سوزه و .... ! اولین بار که داستانش رو خوندم به پهنای صورت گریه کردم. ولی همسرم میگفت آخه تو که قواعد حریق رو بلد نیستی چرا جو گیر میشی میری توی آتیش و خانواده ات رو داغدار میکنی؟! ولی من هر بار که این کتاب رو میخونم به شجاعت و فداکاری این پسر رشک می برم! و حتی محاله با یاد آوری اش هم بغض نکنم. و فکر میکنم که این طرز فکر ها اگر در جامعه بیشتر میشد شاید حالمون شبیه بچگی هامون قشنگ تر میشد ...

خیلی دوست دارم نظرتتون رو بگید شاید ما بین طرز فکر های شما طرز فکر خودم رو پیدا کردم.(مخصوصا در مورد صحبت بابا و خواهرم)

+ صادقانه از یه چیزی میترسم.... از همه ی اون هایی که الان برای دادخواهی از مردم ایران دارن لایحه و قانون و... تصویب میکنن یه روزی  وقتی خوب نابودمون کردن برای بی پناهی این مردم توی مجلس هاشون سعی کنن کشور ایران رو به رسمیت بشناسن.... 

پرده ی توری


امثال من که ماهواره ندارن و با آدم های کمتری در ارتباط هستند و بواسطه شرایط مثل من خونه نشین شدن مصداق واقعی بی خبری و خوش خبری هستن. ولی همین آدم خوش خبر که از برف پشت شیشه با چایی عکس و فیلم میگیره شب وقتی بچه ها میخوابن استرس این رو داره که فردایی هست ؟ اگه هست چه رنگیه ؟ خاکستری یا رنگی ؟

دو روز پیش وقتی یارا از حموم اومد تلاش میکردم موهاشو سشوار کنم. چون این مدت خیلی سرد شده بود و خونه ی ما هم خیلی خوب گرم نمیشه. همون طور که دستش رو گرفته بودم و اون هم فرار میکرد همسرم اومد کمک و بغلش کرد. شیطنتش گل کرد و تلاش میکرد  خودش رو از بغل همسرم پرت کنه که یک دفعه همسرم کمرش گرفت. یارا رو گذاشت رو مبل و رفت دراز کشید. پیشش رفتم . هر دومون نگران بودیم ولی وانمود میکردیم چیزی نیست.

دقیقا ده سال پیش بود که همسرم بعد از بازی توی ویلا چادگان خورد زمین و کمر دردش شروع شد . تا اون شبی که خونه دخترخاله ام افطاری دعوت بودیم و ازشدت کمر درد نتونستیم بریم. خونمون طبقه چهارم بود ، بدون آسانسور . جواب ام ار ای رو گرفته بودیم. علم پزشکی نداشتیم ولی اوضاع وخیم از توی عکس کاملا مشهود بود‌. همسرم دیگه نمی تونست بلند بشه  برای همین تنهایی پیش تمام دکترهای مغز و اعصاب شهرمون نوبت گرفتم و با ام ار ای پیش تک تکشون رفتم. جواب عمل بود . در سریعترین زمان ممکن. تنگی کانال نخاع با سه تا دیسک بیرون زده. 

روزه بودم رفتم بیمارستان پیش یکی از بهترین دکترها. توی مطبش حدود 10 تا دانشجو بودن. جواب رو دید . بدون اینکه توجهی به من داشته باشه ام ا ار ای رو جلو تخته گرفت و گفت ببینید بچه ها مریض های این چنینی رو ما فقط میگیم عمل ، حتی همین امروز ! وگرنه فلج میشه ! نه فلج معمولی .... دونه دونه حرفهاش سطل آب سردی بود که روی کل وجودم می ریخت ، دوست داشتم قدرتشو داشتم ام ار ای رو از دستش میکشیدم . چندتا دخترهای دانشجو  با ترحم کنارم اومدن و گفتن ام ار ای خودته ؟ ...

ده سال گذشت ، همسرم به پیشنهاد یکی از پزشک ها عمل نکرد . گفت عمل کنی چون سنت کمه جواب نمیده. ابن عمل بالای 40 سال جواب میده. دوماه استراحت تجویزش بود و در صورت بهبودی فبه المراد و در صورت وخامت اوضاع ناچارا عمل ! 

حتی یک سال بعد وقتی برای اطمینان پیش دکتری که با لیزر عمل رو انجام میداد رفتیم ؛ متحیر شد که چطور علایم بالینی ات اینقدر خوبه ؟ در نهایت گفت وضعیت تو با لیزر قابل درمان نیست حتما باید جراحی باز انجام بشه . ولی خب ما فرض میکنیم علم پیشرفته نکرده و ام ار ای در کار نیست. حالت خوبه سر پایی پس برو زندگی کن. ولی نشستن روی زمین رو برای همیشه فراموش کن ! 

سال ها همسرم مراعات های حسابی میکرد وبی کم کم فراموشمون شد .... تا این ندایی که به تازگی به گوشمون رسید.این چند روز بیشتر زمانش رو روی تخت دراز میکشه یا راه میره. مقاله اش رو هم فرستاد که استادش نظر بده و استاد در نهایت خونسردی گفت آخر هفته چک میکنه چون چه فرقی داره وقتی اینترنت قطعه!

پ.ن: برچسب های مات کن شیشیه رو کامل کندم. از اینکه نتونم اونطرف پنجره رو ببینم کلافه میشدم. دوست داشتم دیدن و ندیدن دست خودم باشه. قرار بود پرده بخریم ولی فرصت نشد و مهم ترینش پس اندازی برای خرید پرده نداشتیم. پرد های آشپرخونه قبلی رو از وسایل بیرون کشیدم و قسمت پایین که دوخته شده بود رو شکافتم و اتو زدم و با نوار توری که بهش دوختم برای پنجره ی آشپرخونه اندازه اش کردم.

من با این روحیه توی بی خبری کلافه ام ، از اینکه اخبار یک طرفه به گوشم میرسه کلافه ام. از اینکه مدام اینتزنت قطع میشه نا امیدم. وقتی DeepSeek وصل شد پر قدرت شروع کردم ولی وقتی دوباره قطع شد باز کل زندگی ام خوابید و امروز دوباره استارت زدم.

پ.ن : از دیروز پیاده روی و دویدن را دوباره شروع کردم. میگن به خاطر هوای نا سالم مدارس رو تعطیل کردند. ولی باید ظهر بچه ها رو ببرم پارک سر کوچه امون. چطور میشه دوتا پسر رو توی خونه نگه داشت و انتظار داشت بدون گوشی و کارتون سر وصدا نکنن. باید انرژی اشون خالی بشه. اگر همسرم شیفت نبود گزینه استخر رفتنشون با وجود سرمای هوا، فعال بود ولی یک روزی مثل امروز رفتن به پارک تنها گزینه است. 

پ.ن: دیروز والا میگفت مامان میدونی توی کامپیوتر یکسری ویروس هست به اسم worm؟ و بعد با جزییات توضیح داد که چه آسیبی میزنن و باید چی کار کنیم. 

توی مدرسه اشون دو جلسه در هفته رباتیک و کامپیوتر دارن. اسکرچ هم جزو آموزش هایی هست که سر کلاس یاد میگیرن. یک جلسه هم مهارت های اجتماعی دارن که با وجود مربی های بیش از حد جون ولی آموزش های خوبی به بچه ها میدن.

البته اگه بچه ها مدرسه باشن ... شهریه ی امسال والا 32 میلیون شد. ما قسطی پرداخت میکنیم و نسبتاً به نظرم شهریه ی خیلی پایینی دریافت کردند. مدرسه ی دیگه ایی توی محله ی ما بدون هیچ کلاس فوق برنامه ایی توی یک واحد آپارتمان با یک حیاط 10 متری با حذف زنگ ورزش صرفا به خاطر مدیریت قوی ، شهریه اش بالای 60 میلیون بود. نمیدونم با وجود مسایل اخلاقی که توی مدرسه ی والا دیدم اون مدرسه ارزششو داره یا نه ! مخصوصا اینکه بچه ها نصف سال رو به بهانه های مختلف تعطیل هستن!