-
باید رفت
یکشنبه 15 اردیبهشت 1398 10:10
جمعه ظهر بود که همسرم رفت تهران و قراره چهارشنبه شب برگرده.وقتی رفت خیلی دلم گرفت و سخت بود.توی ماشین کلی گریه کردم و بعد از مدت ها دوباره سردرد شدید سراغم اومد.قرص هم خوردم ولی خیلی تاثیری نداشت.یادم رفته بود کلاس فرانسه دارم.که همسرم زنگ زد و با عجله خودم رو رسوندم.شب با اینکه مامانم خیلی اصرار کرد بمونم ولی من رفتم...
-
کلید
دوشنبه 9 اردیبهشت 1398 12:06
٨ اردیبهشت :واقعا بعضی اوقات به مصلحت و این داستان ها اعتقاد دارم و غالبا وقتی گیری توی کار هام میافته مطمئنم خیرتی توش بوده.درست مثل امشب که همه چیز مثل یک کلاف آنچنان توی هم گره خورده بود که همه چیز قاطی شده بود. امشب همسرم باید میرفت تهران و ما طبق روال همیشه که بلیط هست خوش خیال گذاشتیم لحظه آخر بلیط بخریم.کلاس...
-
بهترین حال جهان
شنبه 7 اردیبهشت 1398 11:33
امروز خیلی بی حال بودم و خیلی دلم میخواست امیروالا تا ساعت ٩ -١٠ بخوابه ولی امیروالا طبق روال هر روزه اش ساعت ٨ بیدار شد، توی دلم مدام غر میزدم و میگفتم کاش یک نفر بود امیروالا رو می برد بیرون من امروز رو برای خودم استراحت میکردم.یکم که غر زدم با خودم فکر کردم که چقدر خودخواهم، مگه این من نبودم که خواستم امیروالا به...
-
زندگی ساده
چهارشنبه 4 اردیبهشت 1398 06:56
به وقت 29 فروردین 98: امروز صبح زود بیدار شدم و صبحانه خوردم و وسایلم رو جمع و جور کردم و ساعت ٧/٥ از خونه زدم بیرون، هدفون تو گوشم گذاشتم و آهنگ گذاشتم، با کوله و کفش کتونی و هدفون توی گوش درست برگشتم به دوران دانشجویی، ساعت ٩ بود که شوهرم زنگ زد امیروالا کلافه اش کرده بود، به محض اینکه من رفته بودم بیدار شده بود،...
-
روزهای پرکار بهار
سهشنبه 27 فروردین 1398 06:53
-
شنبه ی دوست داشتنی
شنبه 17 فروردین 1398 15:15
یک نگاه اجمالی به فرودین سالهای پیش انداختم و تقریبا هرسال ١٤ فروردین اولین پستم را نوشته بودم، اما امسال به ١٧ فروردین کشید چون تعطیلات ادامه دار بود. من از تمام شدن تعطیلات ناراحت که نمیشوم هیچ کلی هم خوشحال میشوم ، چون دوباره وقتم برای خودم میشود و کلی کار مفید دارم که بهشان برسم، خواب پسرم توی عید حسابی بهم ریخت و...
-
بازهم تب
سهشنبه 6 فروردین 1398 11:40
-
اعتراف شیرین
یکشنبه 4 فروردین 1398 00:04
ما مسافرت یواشکی زیاد داشتیم.البته مسافرت که نمیشه گفت تهران زیاد میرفتیم به خاطر کار همسرم و خب چون خانواده ی همسرم از لحاظ اقتصادی خوششون نمیومد همسفرش بشم ماهم یواشکی میرفتیم.یه بار وقتی تازه ماشینمون رو خریده بودیم میخواستیم باهم بریم تهران ولی از جایی که اگه به خانواده شوهرم میگفتیم داستان میشد که چرا ماشین نو رو...
-
روز خوب کاری
دوشنبه 27 اسفند 1397 07:00
چهارشنبه ظهر بود که دیدم از دفتر شرکت بهم زنگ زدن.به همسرم گفتم و اونم در جریان نبود که کی زنگ زده.یک ساعت بعد همسرم زنگ زد و گفت جناب مهندس باهاش حرف زده و قراره فردا من برم بازرسی کپسول CNG ماشین های دوگانه.خیلی استرس گرفتم چون هیچ تجربه ایی توی این زمینه نداشتم. علاوه بر اون من تا حالا توی کارخونه ایی که بودم همیشه...
-
کنسرت دوست داشتنی رستاک حلاج
یکشنبه 19 اسفند 1397 13:51
همه ی ما یکسری صفاتی داریم که خیلی سخت میتونیم بهشون اعتراف کنیم ،یا حتی بهتر بگم یکسری نیازها... غالبا" اعتقاد داریم که کار خودمون رو میکنیم و نظر دیگران اصلا واسمون مهم نیست. ولی مدام منتظر بازخورد اطرافیان هستیم. و اگه تایید بشیم حالمون خوب میشه و اگر نه در حالت ایده آل یا میگیم اصلا مهم نیست و حداقل یکم از...
-
دندون لق رو باید کشید
دوشنبه 13 اسفند 1397 00:34
هفته ی پیش بعد از یک سال کابوس و فکر بالاخره رفتم و دندون عقل و اضافاتش رو کشیدم، خیلی ترس داشتم، چون دندون شماره ٩ هم داشتم که نزدیک سینوس ام بود و در صورت کوچک ترین اشتباهی توی جراحی ممکن بود حسابی دستم بند بشه، ولی دکتر من فوق العاده است و دوتا دندون پایین عقلم رو هم ٣ سال پیش همین دکتر جراحی کرد و خلاصه که خیلی...
-
ویروس لعنتی
شنبه 4 اسفند 1397 00:15
-
جاری ... جنس
سهشنبه 23 بهمن 1397 14:59
-
سوسک های کثیف
پنجشنبه 18 بهمن 1397 01:00
روی تختمون سوسکه، همسرم میاد سوسک رو میکشه و من والا رو همون جا میخوابونم و بعدش فقط گریه میکنم، گریه ... مستاصلم از این همه سوسک که هیچ راهی برای نابودی اشون پیدا نکردم
-
روزهای آرام و زیبا
یکشنبه 7 بهمن 1397 13:36
والا رو روی تخت میخوابونم، لباسهامو عوض میکنم، سوییچ رو به جاکلیدی آویزون میکنم، ساک ام رو خالی میکنم ، کتری رو آب میکنم و زیرش رو روشن میکنم، از باقی مونده آب کتری از قبل به گلدان هام آب میدم، ماشین ظرفشویی رو هم روشن میکنم و میام سراغ اینترنت ، اول اینستاگرام بعد تلگرام و درنهایت وب لاگم، همه ی این ها رو اونقدر سریع...
-
تنهایی کسل
دوشنبه 1 بهمن 1397 23:53
امروز صبح تا ظهر را خانه ی مادرم بودم ،صبح قبل از اینکه والا بیدار شود بیدار شدم و زبان میخواندم، مادرم هر از گاهی از زیر پتو که خودش را چسبانده بود به شوفاژ میگفت : "پاشو صبحانه ات را بخور تا پسرت بیدار نشده " و من باشه ی همیشگی ام را میگفتم و به زبان خواندن ادامه میدادم، بیشتر املا و معنی کلمات را کار...
-
خانه ی دوست
پنجشنبه 27 دی 1397 07:10
پریشب خونه ی دوستمون دعوت بودیم، یکی دیگه از همکارهامونم که خیلی پسرخوبیه بود، و یکی از فا میل های خودشون که زن و شوهر بودن و این دوستمون خیلی ازشون تعریف میکرد، هم بودن، وارد خونشون که شدیم خانمه بی حجاب بود، و این اولین باری بود واسه من که مقیدم با این صحنه مواجه میشدم، حتی اون دوستمون که آمریکا زندگی میکنه به خاطر...
-
هدیه فوق لیسانس
سهشنبه 25 دی 1397 23:13
تصمیم داشتم کیک درست کنم و با هدیه همسرم رو سرپرایز کنم اما از جایی که هم من، هم همسرم دلمون طاقت نمیاره و سریع لو میدیم شب قبلش بهش گفتم فردا میخوام سورپرایزت کنم :)) صبح والا رو گذاشتم خونه ی مامانم و خودم اومدم خونمون کیک درست کردم و هدیه ی همسرمو کادو کردم و برایش یادداشت نوشتم، کیک ام خراب شد ، برای همین همه ی...
-
جشن فارغ التحصیلی
شنبه 15 دی 1397 14:28
با همسرم داریم از سرکار بر میگردیم، من پشت فرمونم ، همکارهامونم باهامون اومدن ، اوایل شاید حس بدی بهم دست میداد از اینکه چهار تا پسر توی ماشین نشسته باشن و من رانندگی کنم ولی کم کم دیدم چرا تعریف اشتباه از اتفاقات خوب داشته باشم، من از رانندگی لذت میبرم ، حالا دید و یا تعریف بقیه هر چی میخواد باشه چه اهمیتی داره ؟ از...
-
پرقدرت تر از همیشه
شنبه 8 دی 1397 13:23
این چند روز کلاس داشتم و حسابی سرم شلوغ بود در این حد که دیشب ساعت ١١/٥ رسیدم خونه، البته دیشب اولین باری بود که میرفتم خونه ی شاگردم و همیشه اونها میومدن، مامانم میگفت نترسیدی این موقع شب راه افتادی ؟ راستش اولش ترس که نه اما یکم احتیاط میکردم چون توی خیابونهای خلوت زمستان و اونوقت شب باید محتاط بود به خصوص که من با...
-
خدا گر زحکمت ببندد دری... به رحمت گشاید درهای دیگری
سهشنبه 4 دی 1397 22:02
زندگی همیشه پر از اتفاقاتی است که فکرش را هم نمیکنیم، بعد از آخرین پستی که نوشتم وشدیداً هم حالم خراب بود همه ی اتفاقات یک جور دیگر شد. یک نفر به گوشی من زنگ زد که کلاس خصوصی برای فیزیک و ریاضی بازدهم میخواست. همسرم با یکی از مدیرهایمان حرف زد و توانست وقت بگیرد و ما سه نفر یک ماه دیگر هم سر کار میرویم.و من این روزها...
-
بیکاری
دوشنبه 26 آذر 1397 21:37
شنبه بود ، پشت سیستم توی دفتر نشسته بودم، صدای دستگاه های پرس ها ،که این روزها به خاطر شرایط وخیم کار نصف بیشترشان خاموش مانده اند ، خیلی کمتر از قبل بود ، همکارهایمان که سرشان توی گوشی پشت میز نشسته بودند و باهم حرف میزدند ، همسرم برگه تمدید قرار داد تا پایان سال را جلویم گذاشت و گفت : بفرمایید خانم مهندس ، امضا ،...
-
عشق قدیمی
دوشنبه 19 آذر 1397 15:19
گاهی دلم میخواهد آنقدر وقت داشتم تا هر روز روزانه هایم را ثبت کنم ، از افکارم بنویسم یا حتی بیشتر کتاب بخوانم و فیلم ببینم و حتی موسیقی گوش کنم ، برقصم ، عکاسی کنم و ... و من چقدر دلم میخواهد وقت بیشتری برای همه ی اینکارها داشتم. آدمی هستم که شدیداً عاشق موسیقی هستم و اول یا دوم راهنمایی بودم که یک cd man خریدم و چون...
-
پاییز امسال
یکشنبه 18 آذر 1397 16:52
جمعه طبق هماهنگی های صورت گرفته ساعت 10 عزم رفتن کردیم که به کنسرت برسیم.دم رفتن مادر شوهر گیر داد شوهرش بره نوار قلب بگیره چون گویا قرص هاشو نخورده بود و یکم حالش خوب نبود. پدر شوهر هم میخواست شهر خودمون نوار قلب بگیره اما خب بالاخره مادرشوهر موفق شد و رفتن درمانگاه . شوهرم هم بعد از پدرش نوار گرفته بود و مادر شوهر...
-
پاییزی و چترت کنار هم ... یعنی چقدر رستاک می چسبه
شنبه 10 آذر 1397 12:37
این پست من رو یادتونه؟( نسکافه )بله این آرزوی دیرینه من محقق شد. و قراره آخر این هفته بریم کنسرت رستاک ، و من بی نهایت سرشار از شوق ام. روزی که توی اینستاگرام دیدم قراره کنسرت بذاره قلبم شروع به زدن کرد و من خیلی وقت بود که از شنیدن هیچ اتفاقی اینطوری سر ذوق نیومده بودم. خب کمی حالم گرفته شد که دیر فهمیده بودم و تمام...
-
ذهن آزاد
چهارشنبه 30 آبان 1397 01:08
به نظر من یکی از حس های شدید خوشبختی وقتی ِکه تغییرات بچه ات را در راستای بزرگ شدن ببینی و واقعاً مادرهای شاغلی که از این نعمت دورهستن خیلی حس مادری واسشون کمرنگ میشه، ای کاش میشد همه جای دنیا به همه مامان های شاغل تا ٢ سال مرخصی داد که هم بچه حس آرامش مادر رو بگیره هم مادر حس ناب مادر بودن رو ! خیلی از روزها وقتی...
-
کاش فقط هوا آلوده نبود
شنبه 26 آبان 1397 10:35
اگه یه صبح پاییزی سرد و آلوده یه مادر و پسر رو توی خیابون دیدید که حسابی خودشون رو پوشوندن و مادر در حال خوندن لغات زبان و پسر توی کالسکه نشسته و داره لقمه نون پنیرشو میخوره ، پیش خودتون هیچ فکری نکنید. پسر از ساعت 7:30 بیداره و از رفتن پدرش سرکار بی حوصله است و از پشت در تکون نمیخوره و گریه میکنه و صبحانه نمی خوره....
-
باید رفت
جمعه 25 آبان 1397 09:39
یه صبح پاییزی با عطر بارونی که تا صبح باریده ، یه چایی تلخ و سنگین و پنجره ایی که رو به کوه مه گرفته باز میشه !همه ی عزمم جزم رفتنه و با خودم میگم کاش کشورم جایی برای ماندن داشت یا حداقل هوایی برای زیستن ! خیلی پرانگیزه ام و تلاشم خیلی بیشتر شده برای خودم هدف گذاشتم تا ٦ ماه اول سال آینده حتماً آیلتسم رو بگیرم و برای...
-
این سوسک های لعنتی
چهارشنبه 23 آبان 1397 23:41
همه ی ما زندگی های پر از فراز و فرود داریم ، روزهای تعطیلات هفته ی پیش روز های خوبی واسم بود ، با اینکه رفته بودیم شهر همسرم و سه روز اونجا بودیم و بازهم قضایای تکراری و ناراحت کننده ی خانواده اش به خصوص مادر شوهر ولی با این حال بهم خوش گذشت چون به پسرم خیلی خوش گذشت ، با پسر عموهاش مدام در حال بازی و خنده بود و این...
-
اسلام در امریکا
چهارشنبه 2 آبان 1397 11:04
دیشب خانه ی پدر شوهرم بودیم، همسرم به دوستش گفت برای دیدن فوتبال به خانه یشان میرویم ، اما شام خوردن و ظرف شستن به قدری طول کشید که فقط وقت اضافه را توانستیم خانه ی آنها ببینیم، با خانم آمریکایی* اش صحبت از اعتقاداتمان شد، به ذات به اسلام ایمان داشت ولی محیطی که در آن بزرگ شده بود باعث شده بود فقط یک باور قلبی در...