-
اینترنت
جمعه 1 آذر 1398 06:51
اگه اینترنت ملی بشه خیلی افتضاح میشه.هیچ کدوم از اپلیکیشن هام دیگه قابل استفاده نیست.تبلت ام واقعا به درد نخور میشه.خدا کنه این اتفاق نیافته...
-
seesaw
شنبه 11 آبان 1398 19:54
از امروز سعی کردم به آرامش واقعی خودم برگردم، این چند روز کمی عصبی بودم و بی حوصله. دیشب خونه ی همکار همسرم دعوت بودیم ، یه پسر ٦٨ ایی و یه دختر ٧٧ ایی ، قبل از دیدنشون خیلی هضم این موضوع واسم سخت بود، به خصوص اینکه یه دختر یک ساله هم داشتن، ولی با دیدن دختر یا بهتره بگم خانم خونه کلا ذهنیت ام عوض شد و باید قبول...
-
آبریزش آبانی :)
چهارشنبه 8 آبان 1398 19:15
این چند روز به لطف تعطیلات و خونه بودن همسرم حسابی خانم خونه بودم و کلی کارهامو کردم.برای آشپزخونه پرده دوختم و حسابی آشپزخونه ام رویایی شد و همین کلی حالم رو خوب کرد. دیشب برای بار دوم در این 2 هفته ی اخیر سرما خوردم.اما اینبار شدیدتر. اما من سرماخوردگی رو دوست دارم. حتی از آبریزش هم بدم نمیاد:) فقط گلو درد خیلی حالم...
-
بارون
شنبه 4 آبان 1398 05:27
دیروز ظهرخونه ی برادرشوهر دعوت بودیم.امیروالا مشغول بازی بود و از خواب ظهر خبری نبود.برای همین تا بعد از اذان مغرب موندیم خونشون.چون به محض اینکه راه میافتادیم انقدر خوابش میومد که قطعا توی راه میخوابید،در نهایت هم من مشغول جمع کردن وسایل بودم و امیروالا رو نشوندم روی تخت که دیدم خودش خوابید.ماهم تند تند کارهامونو...
-
پاییز
یکشنبه 28 مهر 1398 11:45
از کافی نت دانشگاه میام بیرون.کیف ام رو روی دوش ام میندازم.هدفون رو توی گوشم فرو میکنم.پاییزه اونم غروب پاییز.نسیم خنک پاییز با صورتم بازی میکنه.عینک دودی دیور ام رو میزنم و محکم قدم برمیدارم.انگاری که هیچ کس نمی تونه مقابلم بیاسته... یه آهنگ رو چند بار پلی میکنم. از کافی نت دانشگاه تا ایستگاه اتوبوس .. (نوشته شده در...
-
منتظر بوی ماه مهر
دوشنبه 25 شهریور 1398 12:51
٧شهریور :همسایه امون صدام میکنه میرم دم در،میگه واییی چقدر رنگ موهات قشنگ شده و من خوشحال میشم و تشکر میکنم ولی ذوق زده نمیشم.یکم حرف میزنیم.میگه یه خونه دیدم خیلی شیک و تمیز بود و با چنان ذوقی تعریف میکنه ،میگه روشویی اش از این کمدها داشت ،میدونی از اینا که زیر روشویی کمد میخوره. و من با یه لبخند تصنعی میگم میدونم...
-
if you’ve got some work to do b
سهشنبه 5 شهریور 1398 17:20
یک عالمه کار و کلی فکر که سر درد گرفتم از اینکه نمیدانم چه کنم، کلی زبان عقب افتاده و یک مهمانی بزرگ آخر هفته و کلی کار نکرده. بعد از کلی کلنجار با امیروالا بالاخره در بدترین موقع روز میخوابه! به خودم میگم زبان میخوانمم، ولی همون طوری که بی وقفه پفک هندی میخورم بی هدف صفحه های اینترنت را بالا و پایین میکنم و به الارم...
-
چشم و هم چشمی
یکشنبه 3 شهریور 1398 18:48
روزهایی بود که اصلا واژه چشم و هم چشمی برایم مفهومی نداشت و اصلا نمی تونستم آدم هایی که برای قضاوت دیگران ، پز دادن و فخر فروشی لباس های آنچنانی میخرند، مدام لوازم خانه عوض میکنن و امثالهم را درک کنم و چقدر برایم این واژه مضحک و عجیب و غریب بود. ولی این روزها که به درون خودم با دقت نگاه میکنم کشف میکنم که یک چیزی در...
-
حال خوب این روزها
پنجشنبه 31 مرداد 1398 08:05
صبح که بیدار میشم بدنم خیلی خسته است، امیروالا تا صبح چندباری بیدارم کردم و گریه کرد و غر زد .سرم درد میکنه ، شل و وارفته وسایل همسرم رو می چینم و در حالی که از کمر درد حال ندارم بلند بشم همون طور که سرم توی گوشیه و روی پله ها نشستم ازش خداحافظی میکنم. میخوام غر غر کنم ولی تبلت ام رو بر میدارم تا بنویسم، که می بینم...
-
سفرنامه مشهد
شنبه 26 مرداد 1398 08:06
روز اول :صبح ساعت ٦ سوار ماشین شدیم و به مقصد مشهد راه افتادیم، از جاده سمنان راه افتادیم به جز واسه نماز و بنزین زدن توقف نداشتیم، حتی نهار رو هم توی راه خوردیم،دیشب برای نهارمون دلمه درست کرده بودم، امیروالا هم خیلی مقاومت میکرد که نخوابه و در کل ٢-٣ بیشتر نخوابید. ساعت ٥ بود که رسیدیم هتل. خدا رو شکر بدون معطلی...
-
حس عروس بودن
شنبه 19 مرداد 1398 19:08
همسایه ی روبرو ایی عروس دامادن، وقتی از پنجره به خونشون نگاه میکنم حس و حال روزهای اول ازدواج را میگیرم، خونه ی تمیز با کلی وسایل شیک و نو ، همه چیز برق میزنه و کل زندگی بوی تازگی و هیجان میده ، تجربه ی ناب استقلال و کلی حال و هوای خاص و دوست داشتنی . یه نگاه به وسایلم می اندازم، همگی کلی داغون شدن، از رویه مبل های...
-
از همه جا
یکشنبه 13 مرداد 1398 07:45
دیشب سومین شبی بود که با پسرم تنها میخوابیدیم، سایه ی درخت ها و سروصدای همسایه ها و هواپیمایی که از دور و نزدیک رد میشد باعث میشدن، چشم هامو ببندم و به هیچ جا نگاه نکنم و فقط تلاش کنم بخوابم و حتی اگه از صدای پارس سگ ها از خواب بیدار میشدم جرئت باز کردن چشمهام رو نداشتم و بازهم فقط تلاش میکردم بخوابم، صبح ساعت ٥/٥ از...
-
همسایه ها
دوشنبه 7 مرداد 1398 08:26
وسط ظهره و صدای گریه های پسر همسایه امون توی کل محل پیچیده، صدای مادربزرگش رو می شنوم که دعواش میکنه و بعد هم صدای دستهایی که محکم به همه جای صورت و بدن بچه زده میشه، فضول نیستم ولی ناخودآگاه میرم پشت پنجره، مادربزرگ با یه دست چادرش رو گرفته و با یه دست پسر رو می کشونه، پسر فریاد میزنه، مامان وایسا فقط میخوام بوست کنم...
-
کمی زندگی
یکشنبه 30 تیر 1398 09:36
تبلت ام رو پشت کتاب باب اسفنجی قایم میکنم که وقتی میاد توی اتاق چشم هاش برق بزنه و خودشو لوس کنه و بگه :"امی بالا میخواد."میخنده و میاد توی اتاق سریع لپ تاپ را هل میدم زیر تخت، میاد که واسش کتاب بخونم، چایی برای خودم ریختم، یه هاون کوچولو دستشه، دارم عذر خواهی بسه دختر را میخوانم، خودش را توی بغلم جا میدهد،...
-
پراکنده
دوشنبه 24 تیر 1398 11:22
١٥ تیر : زندگی آروم و تعطیلات تابستانه من شروع شد، خواهر شوهر ، مادر شوهر ، برادرشوهر هم اومدن و رفتن، تولدمان هم برگزار شد و پرونده ی مهمانی ها هم فکر کنم بالاخره برای مدتی بسته شد،تا همین یک ساعت پیش پر از انرژی های منفی و ناراحتی بودم از رفتارهایی که این چند روز دیده بودم ولی بالاخره خودم رو کشوندم و یوگا رو هم...
-
بهترین تعبیر خوابم
دوشنبه 3 تیر 1398 11:51
فکر میکنم عکس گویای حال خوبم هست و نیازی به توضیح نداره... کارهای خونه تا حد قابل قبولی انجام شده و دارم از زندگی ام لذت میبرم. این مدت از فشارهای سنگینی که روی جسم و روحم بود حسابی خسته شده بودم، اسباب کشی دست تنها با یه بچه کوچک ، بحث و دلخوری عمیق و شدید بین من و همسرم... هنوز جاگیر نشدیم که همینطور هر روز مهمون...
-
باید رفت
شنبه 1 تیر 1398 08:20
-
مادران متوقع
چهارشنبه 22 خرداد 1398 08:18
-
خرداد پر خاطره
شنبه 18 خرداد 1398 07:48
بعد از چند هفته دوباره سحر خیز شدم.هیچ صدایی نمیاد به جز نفس های پسرم که کنارم خوابیده و هو هوی کبوتر ها و هرازگاهی صدای گنجشک ها.آفتاب هم کم کم داره به دیوار حیاطمون می تابه و من از پشت پرده حریر اتاقمون محو همه ی زیبایی ها میشم.هوا یکم گرم شده.پنکه رو روشن میکنم اینطوری دیگه صدای هیچ چیزی به جزش چرخش پره های پنکه و...
-
دلخوشی های زندگی
چهارشنبه 15 خرداد 1398 01:32
رفتیم بخوابیم.امیروالا صدام میزنه. -مامان؟ -جونم؟ -خاله؟ -میاد مامان -عمو؟ -مابخوابیم میاد -نیش؟(نیایش) -میاد و دیگه حرفی نمیزنه.ومن واقعا واسم جالبه که حدود یک هفته است که امیروالا قبل از خواب سراغ آدمهایی رو که در طول روز دیده میگیره.و حتی صبح بعد از خواب هنوز به یادشونه و سراغشون رو میگیره.مثل هفته پیش... -عمو......
-
زندگی جدید
شنبه 11 خرداد 1398 16:15
روزهای خیلی سختی رو پشت سر گذاشتم چه روحی و چه جسمی.ولی خدا رو شکر الان خیلی همه چیز آرومه.ولی خیلی کار دارم.دلم میخواد سر فرصت با حوصله بیام و بنویسم برای همین هر روز به تعویق می اندازم نوشتن رو. صرفا جهت ثبت وقایع:اسباب کشی انجام شد و بعد از یک هفته اوضاع خونه تقریبا مرتبه.ولی هنوز کلی تمیز کاری دارم.امروز پسر...
-
روزهای آخر
جمعه 27 اردیبهشت 1398 23:24
دیروز رفته بودیم برای همسرم عینک بخریم و از جایی که امیروالا عاشق عینک توی مغازه شگفت زده شده بود و عینک میخواست.منم بهش گفتم برو به آقا بگو بهت عینک بده. و در کمال ناباوری دیدم از پشت پیشخوان دنبال فروشنده راه افتاده بود و مدام صداش میکرد.آقا...آقا... ولی آقای فروشنده بهش اخم کرد.امیروالا هم اومد سراغ من.چند دقیقه...
-
باید رفت
یکشنبه 15 اردیبهشت 1398 10:10
جمعه ظهر بود که همسرم رفت تهران و قراره چهارشنبه شب برگرده.وقتی رفت خیلی دلم گرفت و سخت بود.توی ماشین کلی گریه کردم و بعد از مدت ها دوباره سردرد شدید سراغم اومد.قرص هم خوردم ولی خیلی تاثیری نداشت.یادم رفته بود کلاس فرانسه دارم.که همسرم زنگ زد و با عجله خودم رو رسوندم.شب با اینکه مامانم خیلی اصرار کرد بمونم ولی من رفتم...
-
کلید
دوشنبه 9 اردیبهشت 1398 12:06
٨ اردیبهشت :واقعا بعضی اوقات به مصلحت و این داستان ها اعتقاد دارم و غالبا وقتی گیری توی کار هام میافته مطمئنم خیرتی توش بوده.درست مثل امشب که همه چیز مثل یک کلاف آنچنان توی هم گره خورده بود که همه چیز قاطی شده بود. امشب همسرم باید میرفت تهران و ما طبق روال همیشه که بلیط هست خوش خیال گذاشتیم لحظه آخر بلیط بخریم.کلاس...
-
بهترین حال جهان
شنبه 7 اردیبهشت 1398 11:33
امروز خیلی بی حال بودم و خیلی دلم میخواست امیروالا تا ساعت ٩ -١٠ بخوابه ولی امیروالا طبق روال هر روزه اش ساعت ٨ بیدار شد، توی دلم مدام غر میزدم و میگفتم کاش یک نفر بود امیروالا رو می برد بیرون من امروز رو برای خودم استراحت میکردم.یکم که غر زدم با خودم فکر کردم که چقدر خودخواهم، مگه این من نبودم که خواستم امیروالا به...
-
زندگی ساده
چهارشنبه 4 اردیبهشت 1398 06:56
به وقت 29 فروردین 98: امروز صبح زود بیدار شدم و صبحانه خوردم و وسایلم رو جمع و جور کردم و ساعت ٧/٥ از خونه زدم بیرون، هدفون تو گوشم گذاشتم و آهنگ گذاشتم، با کوله و کفش کتونی و هدفون توی گوش درست برگشتم به دوران دانشجویی، ساعت ٩ بود که شوهرم زنگ زد امیروالا کلافه اش کرده بود، به محض اینکه من رفته بودم بیدار شده بود،...
-
روزهای پرکار بهار
سهشنبه 27 فروردین 1398 06:53
-
شنبه ی دوست داشتنی
شنبه 17 فروردین 1398 15:15
یک نگاه اجمالی به فرودین سالهای پیش انداختم و تقریبا هرسال ١٤ فروردین اولین پستم را نوشته بودم، اما امسال به ١٧ فروردین کشید چون تعطیلات ادامه دار بود. من از تمام شدن تعطیلات ناراحت که نمیشوم هیچ کلی هم خوشحال میشوم ، چون دوباره وقتم برای خودم میشود و کلی کار مفید دارم که بهشان برسم، خواب پسرم توی عید حسابی بهم ریخت و...
-
بازهم تب
سهشنبه 6 فروردین 1398 11:40
-
اعتراف شیرین
یکشنبه 4 فروردین 1398 00:04
ما مسافرت یواشکی زیاد داشتیم.البته مسافرت که نمیشه گفت تهران زیاد میرفتیم به خاطر کار همسرم و خب چون خانواده ی همسرم از لحاظ اقتصادی خوششون نمیومد همسفرش بشم ماهم یواشکی میرفتیم.یه بار وقتی تازه ماشینمون رو خریده بودیم میخواستیم باهم بریم تهران ولی از جایی که اگه به خانواده شوهرم میگفتیم داستان میشد که چرا ماشین نو رو...