-
پاییزی و چترت کنار هم ... یعنی چقدر رستاک می چسبه
شنبه 10 آذر 1397 12:37
این پست من رو یادتونه؟( نسکافه )بله این آرزوی دیرینه من محقق شد. و قراره آخر این هفته بریم کنسرت رستاک ، و من بی نهایت سرشار از شوق ام. روزی که توی اینستاگرام دیدم قراره کنسرت بذاره قلبم شروع به زدن کرد و من خیلی وقت بود که از شنیدن هیچ اتفاقی اینطوری سر ذوق نیومده بودم. خب کمی حالم گرفته شد که دیر فهمیده بودم و تمام...
-
ذهن آزاد
چهارشنبه 30 آبان 1397 01:08
به نظر من یکی از حس های شدید خوشبختی وقتی ِکه تغییرات بچه ات را در راستای بزرگ شدن ببینی و واقعاً مادرهای شاغلی که از این نعمت دورهستن خیلی حس مادری واسشون کمرنگ میشه، ای کاش میشد همه جای دنیا به همه مامان های شاغل تا ٢ سال مرخصی داد که هم بچه حس آرامش مادر رو بگیره هم مادر حس ناب مادر بودن رو ! خیلی از روزها وقتی...
-
کاش فقط هوا آلوده نبود
شنبه 26 آبان 1397 10:35
اگه یه صبح پاییزی سرد و آلوده یه مادر و پسر رو توی خیابون دیدید که حسابی خودشون رو پوشوندن و مادر در حال خوندن لغات زبان و پسر توی کالسکه نشسته و داره لقمه نون پنیرشو میخوره ، پیش خودتون هیچ فکری نکنید. پسر از ساعت 7:30 بیداره و از رفتن پدرش سرکار بی حوصله است و از پشت در تکون نمیخوره و گریه میکنه و صبحانه نمی خوره....
-
باید رفت
جمعه 25 آبان 1397 09:39
یه صبح پاییزی با عطر بارونی که تا صبح باریده ، یه چایی تلخ و سنگین و پنجره ایی که رو به کوه مه گرفته باز میشه !همه ی عزمم جزم رفتنه و با خودم میگم کاش کشورم جایی برای ماندن داشت یا حداقل هوایی برای زیستن ! خیلی پرانگیزه ام و تلاشم خیلی بیشتر شده برای خودم هدف گذاشتم تا ٦ ماه اول سال آینده حتماً آیلتسم رو بگیرم و برای...
-
این سوسک های لعنتی
چهارشنبه 23 آبان 1397 23:41
همه ی ما زندگی های پر از فراز و فرود داریم ، روزهای تعطیلات هفته ی پیش روز های خوبی واسم بود ، با اینکه رفته بودیم شهر همسرم و سه روز اونجا بودیم و بازهم قضایای تکراری و ناراحت کننده ی خانواده اش به خصوص مادر شوهر ولی با این حال بهم خوش گذشت چون به پسرم خیلی خوش گذشت ، با پسر عموهاش مدام در حال بازی و خنده بود و این...
-
اسلام در امریکا
چهارشنبه 2 آبان 1397 11:04
دیشب خانه ی پدر شوهرم بودیم، همسرم به دوستش گفت برای دیدن فوتبال به خانه یشان میرویم ، اما شام خوردن و ظرف شستن به قدری طول کشید که فقط وقت اضافه را توانستیم خانه ی آنها ببینیم، با خانم آمریکایی* اش صحبت از اعتقاداتمان شد، به ذات به اسلام ایمان داشت ولی محیطی که در آن بزرگ شده بود باعث شده بود فقط یک باور قلبی در...
-
مهمان امریکایی
دوشنبه 30 مهر 1397 23:50
برای اولین بار توی چند ماه اخیر خیلی ریلکس و بی دغدغه نشستم روی مبل ، چایی و رولت خامه ایی که خودم دیشب درست کردم ، میخورم .امشب مهمان داریم، همکارمون و خانمش که از آمریکا اومده و به طرز معجزه آسایی کار همکارمون هم درست شده و آبان وقت سفارت بهش دادن که ایشالله بره.همه ی کارهامو کردم ، حتی میز شام رو هم چیدم، فقط مونده...
-
فوبیای جامعه
یکشنبه 29 مهر 1397 11:08
صحنه اول: جلسه قرآن بودیم که یکی از خانم ها اومد کنارم نشست. میزبان واسش چایی اورد ولی وقتی به همه شیرینی تعارف کرد این خانم را از قلم انداخت. یاد جلسه 2 هفته ی پیش افتادم که میزبان من رو برای شیرینی تعارف کردن جا انداخت و چقدر من دلم از اون شیرینی های خامه ایی میخواست. کلی با خودم کلنجار رفتم که به میزبان بگم برای...
-
بازهم من
دوشنبه 23 مهر 1397 08:32
دیشب بعد از کلی تلاش موفق شدم پسرم رو ساعت 10 شب بخوابونم، خب این کار من تبعاتی هم داشت . از جمله بیدار شدنش ساعت 6 صبح . در حالی که شروع می کرد به حرف زدن با دست به من میزد و میخندید این یعنی تلاش برای خواب کردنش بی نتیجه است. با هم بیدار شدیم و من کارهای صبحانه را میکردم و اون هم طبقه های فلزی استند کنار گازم رو در...
-
آویشن جان ؟!
یکشنبه 15 مهر 1397 08:21
باخودم فکر میکنم چی واقعاً باعث میشه که من از گذر عمرم راضی باشم ؟ درس خوندن، کار کردن، خونه ی مرتب ، ظاهر آراسته، همسر خوب بودن ، مادر خوب بودن ... همه ی این ها مسلماً هست ولی واقعاً اون چیزی که باعث میشه از خودم راضی باشم یه تربیت درسته، این که پسر من یک فرد موثر و موفق و بافرهنگ باشه، این واقعاً منتهای آرزوی منه......
-
پرواز
جمعه 6 مهر 1397 11:42
پاییز که میاد اصلاً حال من یک جور عجیبی خوب میشه و دنیای من مثل پاییز پر از رنگ میشه.به کارهام و برنامه هام میرسم و کلی حال خوب پیدا میکنم. تقریباً 3 -4 روز در هفته رو به یک ساعت یوگا اختصاص میدم و همین باعث شده بازهم وزنم کم بشه و 1 کیلو کم کردن وزن برای من عالیه چون آمال و آرزوی من کم کردن6 کیلو وزن ِ! با وجود...
-
بی کفایتی شاهان ایران
چهارشنبه 4 مهر 1397 09:58
یادتون هست توی تاریخ وقتی به سوالات زمان قاجار به خصوص احمدشاه میرسیدیم جواب همه اشون میشد بی کفایتی شاهان قاجار ؟ حالا درست وارد همون برهه از تاریخ شدیم که توی کتاب بچه هامون وقتی ازش سوال میاد جواب همه اشون میشه بی کفایتی دولتمردان ایران. این روزها دغدغه ی همه شده دلار و طلا . درسته که توی همه ی سال های زندگی ام...
-
بوی مهر
سهشنبه 20 شهریور 1397 11:29
پاییز بهترین و دوست داشتنی فصل زندگی من....عید برای من پاییز است. اصلاً از هوایش یک جوری سر شوق می آیم و عاشق میشوم که هیچ اتفاقی نمی تواند حالم را خراب کند یا شاید هم همه ی اتفاقات آنقدر خوب میشوند که حال من خوبتر می ماند.دلم میخواهد به همه ی کافه های شهرسر بزنم و در محله سنگفرش شده ی ارمنی ها قدم بزنم. با وجود اینکه...
-
ویرانه ایی به نام ایران
سهشنبه 13 شهریور 1397 11:36
خیلی سخته توی این روزها که همه از زندگی هاشون نا امید شدن بخواهی کماکان امیدوار و خوشحال به زندگی ادامه بدی. به خصوص که وضع اقتصادی خودمون هم تعریف چندانی نداره. ولی چاره چیه ؟ آهنگ شاد میذارم و توی گرما چایی دم میکنم و لبخند میزنم و تا می تونم میخندم ... تنها کاری که میشه کرد.دیروز خونه خواهر بزرگه بودیم. صبح من و...
-
نسکافه
پنجشنبه 1 شهریور 1397 11:45
یکی از آرزوهام رفتن به کنسرت رستاک ِ! همه ی ما وقتی نوجوان بودیم یکسری علایق توی وجودمون داشتیم که در حد عشق و آرزو بود. کم کم که بزرگ شدیم خیلی چیزها برایمان رنگ باخت و لذت بردن از همه ی اتفاقات برایمان سخت شد. آرزو داشتن بی معنی شد. یک روزهایی از ذوق دوچرخه ی دست دومی که از دایی ام خریده بودیم تا صبح خواب چرخ سواری...
-
حال خوب کتاب
یکشنبه 28 مرداد 1397 15:49
دیروز با همسرم رفتیم برای تولد پسرم یکسری خرید انجام بدیم. مقوا ، الکلیل و ... برای تزیئنات . یک فروشگاه لوازم و التحریر نزدیک خانه ی ما هست که حسابی هم بزرگ بود. اصلاً حالم از این رو به اون رو میشود وقتی توی کتابفروشی یا لوازم التحریر قدم میزنم و دلم میخواد همیشه اونجا بمانم. و یکی از شغل های مورد علاقه ام داشتن یک...
-
خشم و هیاهو
شنبه 27 مرداد 1397 16:16
برای خودم یک چایی سنگین با عطر هل میریزم و یک کیک شکلاتی و آهنگ عشق از رستاک و کاوه آفاق .کمی سردرد و چشمهایی که می سوزد. ولی لبخندم مصمم تر است تا نشان بدهم حالم خیلی خوب است.کارم را دوباره شروع کردم ولی با رایزنی هایی که انجام دادیم قرار شد من از خانه کارها را انجام بدهم و خب این عالی است با توجه به شرایطم ولی راستش...
-
هرسال کنکور
شنبه 13 مرداد 1397 11:10
بعضی روزها هست که اینقدر طولانی هستند و تمام شدنی نیستند.این روزها معمولاً برای من روزهایی است که بی نهایت عاقل میشوم و نمی توانم از خیلی اتفاقات لذت ببرم و با همه هم خیلی سرد و سنگین هستم و دوست دارم فقط توی خانه بمانم و کارهایی که دوست دارم و باعث میشوند احساس مفید بودن بکنم را انجام بدهم و گه گاهی برای خرید و هوا...
-
ندارد
چهارشنبه 3 مرداد 1397 10:35
دیروز با همسرم نوبت دندون پزشکی برای روکش داشتیم. اول من رفتم و بعد همسرم. این دکتر رو من از بچگی می شناسم و بیشتر از 10 ساله که همه ی کارهای دندون پزشکی ام رو پیش این دکتر انجام میدم. همسرم باب صحبت رو باهاش باز کرد و کلی با هم حرف زدن. یکی از پسرهاش استرلیا است و یکیشون آلمان. به همسرم گفته بود اگه ایران بمونی به...
-
روز دختر
دوشنبه 25 تیر 1397 11:21
2روز پیش که برنامه ریزی کردم برای زندگی و کارهام تازه فهمیدم که 24 ساعت برای یک روز واقعاً کمه.پسرمو که خوابوندم نشستم سر فرانسه خوندن.حتی وقتی خواهرم زنگ زد سریع قطع کردم و گفتم تا امیر خوابه من کارهامو بکنم بعد بهت زنگ میزنم. و اصلاً متوجه گذر زمان نشدم وقتی همسرم زنگ زد گفت دارم میام با خودم گفتم وای من که نهار...
-
تولدانه
شنبه 23 تیر 1397 12:26
تاریخ :97/04/18 توی این 10 ماه فکر میکنم این اولین باریه که توی خونه کاملاً تنهام. پسرم و باباش رفتن نون بخرن:)) و منم شام پختم و همه چیز آماده است برای همین از فرصت برای نوشتن استفاده کردم. امروز با همسرم فیلم My Cousin Rachel رو دیدیم. تنها دلیل اولیه ام بازیگر مردی بود که توی من پیش از تو هم بازی کرده بود. ولی به...
-
چشم به راه
دوشنبه 11 تیر 1397 00:22
بیدارم و منتظر همسرم که از سر کار برگرده.پسرم هم فهمیده امروز بیش از حد باباش خونه نبوده، نا آرومه و چند دقیقه یک بار بیدار میشه و گریه میکنه و تا بغلش نکنم و چند دقیقه ایی راه نبرمش آروم نمیشه.بعد از ظهر همسرم برای ٢٠ دقیقه خونه بود و رفت، واسش شام و کیک گذاشتم، آروم رفت که پسرم نفهمه، ولی وقتی پسرم فهمید باباش رفته...
-
قهرمان جام جهانی
سهشنبه 5 تیر 1397 12:56
با همه ی هیجانی که دیشب برای برد فوتبال داشتم ولی ته قلبم با هیچ کدوم از بازیکن ها نبود، البته به جز آقای دروازه بان که به نظر من یک نمونه ی درخشان از آدم موفق ناشی از تلاش زیاد هستش. کسی که از شستن ماشین های شاسی بلند رسیده به داشتن ماشین شاسی بلند واقعاً آدم موفقیه. و اوج موفقیت به نظرم اینه که از کشوری که هیچ...
-
هدیه تولد همسرم
یکشنبه 3 تیر 1397 08:57
این نوشته ها رو نوشته بودم ولی تکمیل نشده بود یا کاری واسم پیش میومد یا پسرم بیدار میشد و فرصت نمیکردم تموم اشون کنم.البته که نوشته ها خیلی ناقص اند چون حال و حس اونروزی که اتفاقات واسم افتاده کمرنگ شده و کاملشون نکردم. 97/03/27: دیروز ساعت 10 شاگردم اومد.وقتی قرار شد بیاد کلاس گفت اشکالی نداره با برادرم بیام؟ من هم...
-
ریحان بکاریم
چهارشنبه 23 خرداد 1397 17:18
همسرم به خاطر مصاحبه و این داستان ها رفته بود تهران . من هم دو شبی رو که همسرم نبود رفتم خونه ی مامان بابام. خوشحال بودم که کنار بابام بودم با اینکه بعد از برگشت از خونشون حال خودم داغون بود و چهره ی رنجور و خسته ی بابام مدام جلوی چشممه. وقتی برگشتم خونه حال خوبی نداشتم. پول همراهم نبود. به راننده اسنپ گفتم دم عابر...
-
آدم هایی که انسان نیستند ...
چهارشنبه 23 خرداد 1397 14:51
این روزها برای من اصلاً روزهای خوبی نیست. مدام فکرم درگیره و حتی وقت هایی که برای یک لحظه فراموشم میشه و میخندم سریع لبخندم پاک میشه و یادم می افته به اتفاقات این 3 ماه گذشته. بابام 2 ماهی هست که خونه معامله کردند. در اصل قبل از عید خونه ی خودشون رو زیر قیمت فروختن و چند هفته بعد یک خونه ی باب دلشون معامله کردند. از...
-
آدم هایی که انسان اند
سهشنبه 8 خرداد 1397 14:21
امروز صبح برای وام شوهر خواهرم باید می رفتم بانک. پسرم مثل چند شب اخیر خیلی سخت خوابید و تا ساعت 3 نذاشت ماهم راحت بخوابیم. من هم طبق همیشه صبح زود بیدار شدم و برای همین سردرد وحشتناکی گرفتم. ساعت 9 بود که پسرمم بیدار شد. منم به فکر اینکه دوباره خوابش رو منظم کنم تند تند کارهامو کردم که بریم بانک. اسنپ گرفتم و وقتی...
-
دختری که رهایش کردی و مریض شد
دوشنبه 7 خرداد 1397 12:09
نزدیک به یک هفته است که خانوادگی درگیر یک ویروس از نوع کوفتی شدیم. با سرفه های تک و توک پسرم شروع شد و با تب و لرز به اوج رسید و الان هم با حوصلگی و از دست دادن حس بویایی و شنوایی انشالله داره به آخرهاش میرسه. همسرم ماموریت بود و من و والا شدیداً مریض شدیم و همسرم هم کیلومترها دورتر از ما کمی کمتر از ما مریض شد! دو...
-
بهار پر ماجرا
چهارشنبه 2 خرداد 1397 15:07
دیشب قرار بود همسرم آخر شب راهی ماموریت بشه. برای همین زنگ زدم به مامانم که شما شب بیاین اینجا من تنهام. با خواهر وسطیه حرف زدم بهش گفت شب مامان اینا میاین اینجا اگه دوست داشتید شمام برای افطار بیان. که زنگ زد و گفت ماهم میایم. دیدم حالا که همه میان به خواهر بزرگه هم بگم. در کمال ناباوری اون هم گفت ماهم میایم. آخه...
-
یک روز عادی
پنجشنبه 27 اردیبهشت 1397 16:38
از صبح که بیدار میشم طبق روال هر روز با خودم میگم ، امروز کلی کار دارم. ساعت 6:30 اِ که دیگه کامل بیدار میشم. دیگه عادت کردم صبح ها زود بیدار بشم. البته من از بچگی هم سحر خیز بودم. اما موقع حاملگی و بعد از زایمان واقعاً نمیشد تا ساعت 10 نخوابم . ظرف های دیروز رو که به خاطر قطعی آب مونده بود میشورم.چایی دم میکنم، برای...