یادداشت های یک مادر دانشجو

افکار و روزنوشت های یک خانم مهندسِ مادر

یادداشت های یک مادر دانشجو

افکار و روزنوشت های یک خانم مهندسِ مادر

بوی کتاب


یک شنبه 

چایی میریزم و به هوای دو روز پیش که توی تراس چایی ام رو میخوردم تا گرمای چایی توی هوای سرد بیشتر بهم بچسبه ، چایی و رولت خامه ایی رو میبرم توی تراس . هوا خیلی سرده . زیر نور چراغ  کوچه چند تا دونه ی ریز سفید میبینم..‌. یعنی هنوز یک ماه مونده به دی،  زمستان شروع شده. شاید ۱۰ ثانیه هم نمی تونم بمونم و برمیگردم توی خونه. لای جزوه و برگه هام چایی رو هم سر میکشم. دست و دلم به خوندن نمیره و بعد از مدت ها وقتم رو با گوشی حروم میکنم که صدای گریه یارا بلند میشه. میخوابونمش و هر دوشون رو چک میکنم الهی شکر تب ندارن. یاد شیرین کاری های یارا قبل از خوابش می‌افتم و ناخودآگاه توی تاریکی اتاق به خودم و زندگی ام لبخند میزنم  . والا  بلند میشه روی تخت میشینه و منو که میبینه ناله ایی میکنه و می‌خوابه.  این یعنی به نوازش من احتیاج داره. بالای سرش میشینم و دستمو لای موهاش میبرم و نوازشش میکنم. صدای برگه زدن درس خوندن همسرم و نفس های یارا سکوت اتاق رو میشکنه.

فکرها عین یک مرکز پر ترافیک از همه طرف به سمت مغزم حرکت میکنن و توی اون شلوغی تفکیک حق تقدم خیلی سخت میشه. 

سه شنبه

همسرم که امد،  عجله ایی دوتا لقمه از نیمرویی که واسه همه پخته بودم رو خوردم ، ترول ماگ رو از چایی پرکردم و راه افتادم، هوا خیلی سرد بود ، دماسنج ماشین هم با نشون دادن -۲ درجه تایید می‌کرد که دیگه لباس های پاییزه من جوابگو نیست.  با خودم فکر میکنم باید در اولین فرصت کاپشن بخرم یا اولین پولی که دستم رسید.

استاد سر کلاس بود ، کوئیز گرفت ، برخلاف اصرار های ما که بلد نبودیم. چون جلسه پیش نبودم و سوال از جلسه قبل بود واسه همین نمیتونستم خوب بنویسم. با این حال نصف سوال رو نوشتم و در نظر خودم رضایت بخش بود. بعد از کلاس دوم رفتم سایت. که البته اینجا به سایت میگن خدمات ماشینی! یکسری کلمات هست که من فقط اینجا شنیدم. 

میخواستم جزوه و کتاب دانلود کنم و همونجا پرینت کنم. ولی دیدم چیزی که میخوام نیست. رفتم کتابخونه یکم گشتم ولی چون نمیدونستم چطوریه کتاب مورد نظرمو پیدا نکردم. ولی حس کتابخونه همیشه من رو سر شوق میاره ، چنان شعف و ذوقی کل وجودم رو میگیره که تا ساعت ها انرژی دارم بی وقفه کار کنم‌ و درس بخونم . رفتم سلف بدو بدو نهار خوردم و رفتم سمت دانشکده.دیر شده بود . یکی از بچه ها زنگ زد که نیا میخوایم کلاس رو کنسل کنیم . نشستم توی سالن مطالعه . استاد اومد ۱۰ دقیقه ایی توی کلاس نشست و رفت . بچه ها اومدن ، عذاب وجدان داشتن که کلاس رو کنسل کردن.  قرار شد بریم به استاد بگیم اومدیم ، یکی از پسرها گفت برای چی بریم ؟ گفتم از صبح همه کلاس ها رو رفتین کنسل کردن این کلاس اصلا معنی نداره ! قرار شد من برم پیش استاد ... رفتم و استاد به شدت عصبانی بود ، گفت منتظر عواقب کارتون باشید ! گفتم من دیر رسیدم استاد ، بچه ها هم الان توی کلاس هستن . گفت شما دیر رسیدی ، بقیه هم دیر رسیدن ؟ بچه ها هر کدوم اومدن و استاد با دیدن بچه ها بیشتر عصبانی شد و گفت نمیاد سر کلاس . و توجیه های مارو اصلا قبول نمیکرد. 

ناراحت شدم از این موضوع چون استاد حق داشت ، جلسه پیش که من غایب بودم به بچه ها تاکید کرده بود بیاین و می‌گفت شما به من بی احترامی کردید. تصمیم گرفتم که جلسه ی دیگه قبل از کلاس باهاش حرف بزنم ، چون استاد خوب و دلسوزی هست . و واقعا از ناراحت شدنش ناراحت شدم.

دوباره رفتم کتابخونه اینبار میدونستم چی کار کنم‌. اول توی سیستم سرچ کردم و محدوده ی کتاب رو پیدا کردم. بعد رفتم توی کتابخونه لابه لای کتاب‌ها،  کتاب هایی که میخواستم رو انتخاب کردم. ۸ تا کتاب برداشتم . ۴ تاشو گذاشتم توی کوله ام و ۴ تای دیگه دستم گرفتم. 

چشمم به کتاب هام بود و هوای ابری و برگ هایی زرد و نارنجی که رو چمن های یخ زده ریخته بودن. آهنگ فرانسوی  و جاده و من که عاشق رانندگی هستم ، همه چیز برای عالی بودن حالن فراهم بود.اونقدر حالم خوب بود که کل خوشبختی واسم همون لحظه بود.توی راه از مغازه ی همیشگی ویفر همیشگی رو خریدم. فروشنده بعد از گفتن چندتا کلمه ترکی خندید و گفت ببخشید یادم میره شما فارس هستید‌ . گفتم در حد این چندتا کلمه متوجه میشم . گفتم ویفر ها رو همون قیمت قبل حساب کنید. خندید و قبول کرد.

رسیدم خونه . دلم واسه بچه ها تنگ شده بود. پر از انرژی بودم. همسرم چایی دم کرده بود و با ویفر ها خوردیم. میخواست بخوابه. خسته بود از نگه داشتن بچه ها‌ . گفتم نخواب باهم حرف بزنیم.

فنجون های چایی امون رو هی پر کردیم و هی حرف زدیم ....

شب تا ساعت ۲ بیدار بودم و درس خوندم.  یارا به شدت خر خر می‌کرد در حدی که ۵ دقیقه یک بار بیدار میشد و به شدت گریه میکرد. نمیدونم این خر خر ها میتونه نگران کننده باشه یانه ! توی اینترنت خوندم ممکنه به دلیل بزرگ بودن لوزه سوم باشه... امیدوارم که این طور نباشه. آنتی بیوتیک که تموم بشه دوباره میبرمشون دکتر 


والا نوشت : امروز صبح قبل از رفتن به والا یه سیب دادم که بخوره. با اینکه نمیخواست ولی با کلی ترفند و صحبت خورد‌ . خورد ولی کلی غر زد .بعد از ظهر که اومدم صحبت موضوعی شد که والا با ذوق گفت یعنی دیگه لازم نیست صبح ها سیب بخورم ؟؟

 همسرم میگفت امروز صبح می‌گفت خدا روشکر که مامان نیست. گفتم چرا ؟ گفت آخه منو کشت اینقدر بهم سیب داد :))

فکر نمیکردم یه سیب خوردن اینقدر اذیتش کرده باشه.

پ.ن : این چند وقت خیلی خسته شدم ، سعی میکنم کمتر از حال بدم بنویسم ولی اینجا یکی از پناه های روزهای سختمه.  و البته ثبت شدن این روزها به خودم در آینده خیلی کمک میکنه. 

و با خوندن کامنت های خصوصی و عمومی اتون از ذوق اشک ریختم که چقدر خوبه که اینجا هست و شما رو دارم. 

روزهای تب دار

چایی دم میکنم . هوس هل و زعفرون میکنم و چندتا غنچه گل محمدی هم توی چایی ام میریزم. هوا ابری و منتظر بارونم. چراغ های خونه رو روشن میکنم و انتظار ندارم که تازه ساعت ۳ باشه. والا خوابیده. از صبح حالش خوب نبود و بی حال بود . دودل بودم برای بردنش به پیش دبستانی . از طرفی با خودم فکر می کردم اگه امروز هم بعد از دو روز تعطیلی دوباره نره شاید با شروع مجددش برای رفتن به پیش دبستانی دوباره به مشکل بخوریم. یک هفته ایی بود که خیلی خوب میرفت و کلاس هاش رو شرکت میکرد‌. با همسرم هم مشورت کردم و بردمش‌ . تصمیم داشتم همونجا بمونم و ۱-۲ ساعت بعد برگردیم. تا رسیدیم توی حیاط مجموعه حالش بد تر شد . خاله اش رو که دید گفت نمیرم . و بعد بالا آورد... یارا بغلم خواب بود. یکی دیگه از خاله ها کمک کرد ... و من دوباره ماشین گرفتم و برگشتم. راننده به ترکی چیزی پرسید که من فقط " تز " رو فهمیدم. و گفتم متوجه نمیشم. گفت زود از مدرسه برش گردوندید.  گفتم حالش بهم خورد. گفت یکی از اقوام ما بچه اش بالا می آورد بردنش دکتر و بعد روانشناس . روانشناس گفت بچه رو تهدید کردید واسه همین میره اونجا حالش بد میشه بالا میاره.گفتم ما پاداش و جایزه بوده که تهدید نبوده ...

به یارا نگاه میکنم که خوابه و والا که بی حال با کلاه قرمزش داشت بیرون رو نگاه میکنه ..‌‌. و من که خیلی خسته ام از ندانستن ها ! از اینکه واقعا خیلی جاها گیج و حیرانم از اینکه کار درست و غلط چیه . بردن والا درست بود یا غلط؟ فکرش رو هم نمیکردم که بعد از دوماه مریضی دوباره شدید مریض بشه . ۵ شنبه صرف سرفه ها بردمش دکتر ولی حالا دوباره برای تب و بی حالی شدید باید ببرمش دکتر. واقعا گیج ام که چی کار کنم‌. اوایل مریضی با خودم فکر میکردم چقدر مادر بدی هستم که بچه ها اینقدر طولانی مریض موندن. و یاد مامان خودم می‌افتم که از جمله افتخاراتش پرهیزهای سخت غذایی بود و ما سریع خوب میشدیم. ولی وقتی با خواهرم و یکی دوتا دوست قدیمی حرف زدم و دیدم وضعیت همه همینه ، و دوره ی بیماری اش ۱ ماه حداقل طول میکشه ، آروم شدم. 

۱۳ آذر

دیروز تا شب والا تب داشت و بی حال بود. همسرم که اومد رفتیم دکتر. دوز آنتی بیوتیک رو قوی تر کرد و سرم ضد اسهال استفراغ واسش نوشت. از ۵ شنبه که اومدیم ۱ کیلو کم کرده بود. دارو ها رو گرفتم. والا با رنگ پریده و بی حال می‌گفت من سرم نمیزنم. نصف سرم رو باید توی ۲ ساعت میزد و این واقعا از حوصله ی یه بچه ۵ ساله خارج بود . و میترسیدم که استرس از دارو و دکتر بگیره. خوب که فکر کردم دیدم وضعیت مزاجی اش اونقدر هم بد نیست که نیاز به سرم باشه. به همون شربت اندانسترون  رضایت دادم.

صبح که بیدار شدم والا تب داشت. دیشب یه قرص استامینوفن بهش دادم . گیج و مبهوت ام از این همه دارو و کورتون که بچه های الان باید بخورن... تصمیم گرفتم نرم دانشگاه. والا خیلی بهم احتیاج داشت. می‌گفت تو پیش من بمون. واسش کتاب خوندم.  چند لقمه صبحانه بهش دادم و مدام با دستمال خیس سعی می‌کردم تبش رو کنترل کنم. گفتم برم صبحانه بخورم دوباره بیام پیشت. گفت همینجا پیش من بخور.چشم های بی حالش یک لحظه از هیجان و خوشحالی برق زد و گفت  یادته اومده بودیم اینجا ، اینجا سفره می انداختیم غذا می‌خوردیم؟ 

سرم رو کردم توی قفسه ی کتاب ها تا گریه ام رو نبینه. روزهای اول که اسباب رو میچیدیم فقط اول اتاق بچه ها رو فرش کردیم تا جایی برای استراحت و غذا باشه. اون روز بردار شوهر هم بود و بودن یک هم زبون و آشنا واسمون قوت قلب بود...

پیشش موندم تا خوابید. 

کنار بخاری روی مبل نشستم و گریه کردم.

یارا هم خوابید اما اون هم یکم تب داشت... 

تصمیمم رو گرفتم حداقل تا آخر آذر دیگه نمی‌ذارم بره پیش دبستانی. این طوری یکم بدنش قوی میشه و ایشالله بعد از اون هم مریضی ها کمتر میشه ،هر چند همیشه ترس ازتکرار شدن روزهای نرفتن سرکلاس گوشه ی ذهنم هست ، ولی الان سلامتی بچه ها الویت اول و آخرم هست.

خیلی خسته و بی حالم.... روی تخت خوابم میبره و همسرم یک ساعتی یارا رو مشغول میکنه تا من بخوابم.

بیدار میشم ، هوا گرفته است ، ابرهای سیاه بی بارون ! تصور می‌کنم با خواهرم توی خیابون  جلفا در حال خرید چکمه ایم ، یک دفعه بارون میگیره و بدو بدو میریم کافه هرمس  دو تا قهوه با چیز کیک سفارش میدیم و تا سفارش ها آماده بشه خریدهامون رو در میاریم و بهم نشون میدیم ، انگار نه انگار که باهم خریدیم :)


فصل امتحانات

وقتی کم مینویسم یعنی زندگی روی مود پایینه واسم. شاید حالم خوب باشه ولی دارم تلاش می‌کنم که خوب باشم ذاتا حالم مثبت نیست. برای همین اصلا دستم به نوشتن نمیره. بیشتر از یک ماهه درگیر بیماری هستیم و این موضوع خودش به قدری سخت بود که واقعا خسته امون کنه. الان با گذشت بیشتر از یک ماه از مریضی هنوز سرفه های خشن و زیاد و گرفتگی صدا شده روتین زندگی ام‌ با وجود مصرف دو هفته ایی دارو و اسپری و کورتون های قوی. یارا  یک سال و سه ماهه شد و من هنوز نتو نستم واکسن  یک سالگی اش رو بزنم. علاوه بر این امتحانات پشت سرهم و  سنگین که نتیجه اش میشه کم خوابی و استراحت کم یا بهتر بگم روزهای بدون استراحت. و والا یی که هنوز رفتنش به پیش دبستانی کلی حکایت و داستان داره‌ و هر بار از اینکه میفهمم سر کلاس نمیره و اونجا الکی برای خودش می چرخه کلی حالم بد میشه و تا شب فقط خود خوری میکنم و دنبال راهکار میگردم و وقتی یادم می افته ۲۰ میلیون پول دادم که والا فقط بخواد پله ها رو بالا پایین بره بیشتر کلافه ام میکنه. 

و بحران هایی که با گذر از ۵ سالگی اش باید تجربه کرد و این بحران ها وقتی مضاعف میشه که یه کوچولوی یک ساله هم باشه .‌‌ و صبح تا شب کل انرژی ام رو باید بزارم برای خنثی سازی غیر مستقیم عملیات های انتحاری.

امتحان های میانترم به جز یکی اصلا اون چیزی که میخواستم نشد‌ . ریاضی مهندسی جلسه بعد از امتحان اومد سر کلاس و اصلا درس نداد و کلی نصحیت کرد و البته عصبانی بود‌. می‌گفت برگه ها رو دیدم و خیلی اوضاعتون خراب بود با این رویه قول میدم ۸۰ ٪ کلاس می‌افتین. بعد از کلاس رفتم پیشش. چون استاد راهنمای من همین استاده. از شرایطم واسش گفتم و اون هم درک کرد. گفت تا همسرت امتحان جامع رو میده شما اگه تونستی خودتو برسونی بهتر اگه نشد یکی از درسها رو حذف میکنیم یا در نهایت حذف ترم کن چون معدل خیلی مهمه و نباید معدلت بیاد پایین. برای بچه ها هم بهم دکتر معرفی کرد . وقتی بهش گفتم شهرمون هیچ کس رو نداریم و بالطبع با هیچ کس هم در ارتباط نیستیم جا خورد و گفت میتونی روی من حساب کنی . خیلی حس خوبی بود .

خوب نشدن امتحانات طبیعی بود. چون من خیلی کم میتونستم درس بخونم. برای جبرانش مجبور شدم سه روز آخر رو خیلی کم بخوابم . شاید در سه شب فقط مجموعا ۹ ساعت خوابیدم و همین هم خیلی بد شد چون سر جلسه امتحان واقعا نمیفهمیدم چی به چیه! امتحان های میانترم حسابی بهم تلنگر زد اینکه باید خیلی خیلی بیشتر درس بخونم. هر سه تا استاد گفتن امتحانهاتون افتضاح بود و به نفعمون هست مجدد یا تکرار بشه یا واسه پایانترم حدف نشه . 

در ادامه تبریز شناسی:

کله پاچه اینجا چیزی به اسم بناگوش نداره و گویا همه‌ی قسمت ها رو جدا جدا می‌پزن. و این برای من که تو کل کله پاچه عاشق بنا گوش هستم شکست عشقی سختی بود.یه چیز دیگه دارن به اسم دامار که من نمیدونم دقیقا چیه!

شیرینی های به شدت خوشمزه اینجا زیاده. باقلوا که عالیه و چیزی که من بیشتر از باقلوا دوست دارم سوتلاوا است. یه چیزی مثل باقلوا با طعم خامه است . چون سوت به معنی شیر هست . لاوا رو نمیدونم. مثلا یه مارک لبنیات به اسم سوتچی لر ‌ فکر کنم یه چیزی تومایه ها شیر فروش معنی بده. 

توی جمع ترک ها که باشی حتما باهم ترکی حرف میزنن حتی اگه بدونن تو فارسی و متوجه نمیشی بازهم ترکی حرف میزنن. اوایل ناراحت میشدم از این موضوع ، خب بالاخره وقتی یه نفر توی جمع باشه درسته که به احترام اون طوری حرف بزنیم که متوجه بشه. ولی واقعا دست خودشون نیست. فرض کنید شما بخواین انگلیسی حرف بزنین چقدر مغز آدم خسته میشه. اینها هم همینطوره فارسی حرف زدن حسابی ازشون انرژی میگیره و هیچ دلیل دیگه ایی نداره. یادمه قبل از اینکه بیایم اینجا از خیلی ها شنیده بودم (پیشاپیش ببخشید فقط نقل قوله ) تبریزی ها خیلی بد جنس هستن ترکی حرف میزنن که تو نفهمی. ولی واقعا اینطور نیست.

و موضوع دیگه اینکه خانم ها اینجا خیلی فعال هستن. یک جور هایی فکر میکنم مدیریت همه چیز دست خانم هاست و خب طبیعتا باید خانم های قوی ایی داشته باشن که مسئولیت خیلی چیزها رو به دوش بکشه.  و البته مردهای نجیب و آرومی دارن و چیزی که من حس کردم بیشتر از خیلی جاهای دیگه زن و مرد کنار هم هستن. 

از تاریخ پست معلومه که چند وقته دارم مینویسم تا بالاخره یه پست کامل ازش بیرون بیاد .(۹ آذر)

شهر شناسی:)


رادیو آوا روشنه و آهنگ های شادی که پخش میکنه ناخواسته حال آدم رو خوب میکنه. چایی ریختم و روبروی آیفون نشستم تا هر وقت همسرم و بچه ها اومدن بفهمم. آیفونمون چند وقتی هست به لطف یارا با سیم های آویزون شده خراب شده . به همسرم میگم مردم حق دارن خونه به آدم بچه دار ندن . البته منتظر فرصت هستیم که همسرم آیفون رو درست کنه . از طرفی هم یه حسن واسه صاحبخونه داریم همه ی چیزهایی که به خاطر استفاده ی زیاد در طی سال های اخیر ، در حال تحلیل رفتن هستن ما خراب میکنیم و خودمون درست میکنیم و یه جورهایی بازسازی میشه واسه صاحبخونه.

مسیر من واسه دانشگاه حدود ۲۰ کیلومترش آزاد راه هست، که واقعا در تبریز از معدود مسیر هایی است که واقعا آسفالت خوبی داره و با خیال راحت از نبود چاله چوله ها و نشست زمین میشه تند رفت. و این آزاد راه عوارض 3 هزار تومنی داره. یعنی هرباری که من برم و بیام 6 هزار تومن پول عوارض باید بدم. خیلی وقت ها دیدم بعضی ماشین ها از شونه ی لاین سرعت یا شونه سمت راست جلوی دوربین عوارض حرکت میکنن و احتمالا دوربین های عوارض برای اون سه لاین تنظیم شده و این ماشین ها از دادن عوارض فرار میکنن. برای کنجکاوی این که واقعا این کار شدنیه یا نه چند باری دلم میخواست امتحان کنم ولی هر بار حتی از روی کنجکاوی هم نتونستم خودم رو قانع کنم که این کار رو انجام بدم. به نظرم وقتی بهمون احترام گذاشتن جاده ی خوب احداث کردن باید ماهم باید متوجه باشیم و ندادن عوارض رو زرنگی ندونیم. این بی فرهنگی ها خیلی بده !

تبریز شناسی :

وقتی به تبریز اومدم خیلی چیزها واسم عجیب بود. یکی از عجایب تبریز نداشتن جدول کنار اکثر خیابان هاست .اوایل هر بار که می‌خواستیم ماشین پارک کنیم همیشه توی استرس بودیم که الان می‌افتیم توی جوب ولی الان دیگه ماهم عادت کردیم.

مورد دیگه اینکه مردم اینجا برخلاف شهر هایی مثل اصفهان از بوق خیلی خیلی کم استفاده میکنن و صبورتر هستن. مثلا یک بار همسرم توی کوچه وایساده بود و منتظر بود ما سوار ماشین بشیم. یه ماشین دیگه اومد پشت سرش و بی صدا وایساد .همسرم هم متوجه نشد تا من به همسرم گفتم حرکت کنه که ماشین پشت سرش رد بشه . حتی یک بوق نزد که اعلام وجود کنه . و خب این اتفاق استرس رانندگی رو توی این شهر خیلی کم میکنه.

در کنارش البته اینجا تصادف خیلی زیاد میبینم تقریبا محاله هر روز که میرم از خونه بیرون یه تصادف نبینم. مخصوصا توی اتوبان کسایی که تبریزی ها خودشون خوب میشناسنش. 

خیابون کشی تبریز هم یکم عجیب غریبه ، جایی که انتظار داری باید مثلا یک طرفه به سمت ورودی به خیابون باشه میبینی یک طرفه به سمت خروجی!  کلا بعضی از مسیر هاشون اصلا قابل درک نیست که الان واقعا میشه از اینجا رفت یا خلافه ؟

مورد دیگه ایی هم که هست پلیس به ندرت توی این شهر میبینی و مردم خیلی مسالمت آمیز کنار هم خلاف رانندگی میکنن. مثلا یه دور برگردون نزدیک خونه ی ما هست که حق تقدم با اونهایی است که خلاف دور میزنن چون تعدادشون خیلی بیشتره .

یا یک بار من داشتم میرفتم دانشگاه ، مسیر یک طرفه بود و مسیر من درست بود ، ولی از روبرو همین طور ماشین میومد در حدی که من هول کردم که شاید من دارم خلاف میرم، حس کسی رو داشتم که تو اتوبان داره خلاف میره .

 و اما مورد آخر که مربوط به رانندگی نیست . در مورد صف نانوایی . هر موقع از شبانه روز اینجا بری نانوایی صفه ! یعنی تو خیابون راه میری یهو میبینی یه جا صف و ازدحام هست،  بدون شک اونجا نانواییه .

و مورد آخر اینکه اینجا (من مناطق پایین رو نرفتم صادقانه) مردم اکثرا خوش پوش و خوش سلیقه هستن. برای همین خرید از فروشگاه هاشون راحته. تقریبا هر مغازه ایی بری کل اجناس رو می پسندی چون جنس ها معمولا شیک و ساده هستن و فقط در مورد قیمت شاید مجبور به نخریدن بشی.  این که میگن تبریزی ها مردم تمیزی هستن به یقین درسته . با اینکه بارندگی زیاد هست ولی به نسبت شهرهای دیگه ماشین کثیف خیلی کمتر هست توی سطح شهر. اهمیت به ظاهر و خوراک اینجا خیلی مشهوده . به شدت گوشت میخورن و خیلی ها اینجا به جوجه کباب اعتقادی ندارن و میگن جوجه کباب سوسول بازی فارس ها ست :)) کباب فقط گوشت گوساله . برای همین اینجا اکثرا رستوران ها و قنادی ها و  ... شلوغه و همه چیز زود تموم میشه. البته که کمی هم مردم تجمل گرایی داره به نظرم. اونقدری که من اینجا خانم با مژه اکستنشن شده دیدم توی این سال های عمرم در شهرهای مختلف  ، ندیدم. 

این رو هم بگم که اینجا خیلی رفتارشون با بچه ها مودبانه است‌  و من به جز یک مورد تا حالا ندیدم پدر و مادری در مکان عمومی بچه رو حتی دعوا کنن. و من هر جا رفتم و به والا  تذکر میدادم که مراقب باش فروشنده یا ... اصلا برخورد بدی نداشتن. با اینکه کلا مردم گرم و اهل زبون ریختن نیستن ( قربون صدقه رفتن و اینها)  ولی اصلا هم بد اخلاق نیستن. توی خیابون هم هربار با کالسکه بودم حتی اگه ماشین با سرعت میومد ترمز می‌کرد که من زودتر عبور کنم .شاید همین دلیلی باشه برای اینکه من اینجا بچه هایی که دیدم اکثرا مودب هستن.

+ روزهای خیلی سختی رو با آنفولانزا گذروندیم بعد از بچه ها خودم مریض شدم و بیمارستان و سرم یکم حالم رو جا آورد. مریضی به شدت سختیه ! بچه ها به شدت لاغر شدن . خود من هم در عرض دو روز ۳ کیلو وزن کم کردم. با اینکه خیلی تلاش می‌کردم وزن کم کنم ولی از کم کردن وزن توی مریضی واقعا خسته شدم. به همسرم میگفتم این دفعه خوب شدم حتما هر روز نیم ساعت پیاده روی میکنم یا میرم بدوم. از وقتی اومدیم تبریز به جز تابستون همه اش رو مریض بودم. تا قبل از اینکه بیایم تبریز من کرونا نگرفته بودم ولی از وقتی اومدیم اینجا هر چی ویروس و کرونا و آنفولانزا بود گرفتم. من هنوز هم همه جا ماسک میزنم ولی وقتی یکی از اعضای خونه بگیره ماسک زدن من چه فایده ایی داره ؟

خوابزدگی


۳۰ مهر

با صدای بارون از خواب بیدار شدم . دست کشیدم روی میز پاتختی  و گوشیم رو پیدا کردم . ساعت ۴ صبح بود‌ . نگران بودم بارون بیاد روی وسایل انباری. فکر می‌کردم صبر کنم تا ۷/۵ همسرم بیاد و پوشش نورگیر رو بزاره . یارا گریه افتاد. فکر می‌کردم و از صدای بارون لذت میبردم. 

چند روز پیش همسرم  به خاطر سرد بودن اتاق ها پوشش نورگیر رو گذاشته بود ولی ۲ روز بعد همسایه طبقه آخر پوشش رو برداشت و به مدیر ساختمان گفته بود اتاق خواب ها تاریک شدن. مدیر ساختمان به همسرم گفت یه پوشش شفاف هم داریم ، پیداش میکنم و اون رو میذاریم. ولی خبری نشد . به همسرم پیام دادم که به مدیر ساختمان پیام بده اگه میتونه بره بالا درستش کنه ! 

یارا خوابید . انتظار من از بیدار بودن همسرم این موقع صبح اشتباه بود... چه برسه به اینکه مدیر ساختمان ۴ صبح به سرش بزنه گوشی اش رو چک کنه ! 

بارونی ام رو پوشیدم ، قلبم میزد ، نه از ترسی شبیه بچگی هامون  ، که ۴ صبح تنهایی رفتن به پشت بام چقدر میتونه ترسناک باشه ! ترس از اینکه یارا بیدار بشه گریه بیافته،  ترس از اینکه نتونم در پشت بام رو باز کنم و پوشش  رو بزارم . با آسانسور رفتم طبقه ۴  و بعد با پله ها رفتم پشت بام. خیلی راحت در پشت بام باز شد و پوشش رو گذاشتم و سریع برگشتم. در خونه رو که باز کردم صدای گریه یارا بلند شد.

به همسرم پیام دادم . حل شد نمیخواد چیزی بگی.

و یک ساعت بارون شدید بارید . دیگه صدای بارون نمیومد و من خیالم راحت بود . 

تا ساعت ۶ بشه چایی ام دم کشیده بود و نهار هم آماده کرده بودم، مشغول درس خوندن شدم .هوا تاریک بود ، سرم رو‌که از جزوه ها بلند کردم هوا روشن بود و بارون بند اومده بود ،  رفتم چایی واسه خودم بریزم که والا بیدار شد .

همسرم نون تازه خریده بود ، باهم صبحانه خوردیم و راهی پیش دبستانی شدیم. 

والا دوباره گریه افتاد ، خیلی گریه کرد ، گفت نرو . گفتم می مونم . گریه کرد گفت نمیمونم . بریم خونه. همسرم کلافه و عصبی شده بود می‌گفت بزارش بریم هر چی میخواد گریه کنه. یارا رو توی ماشین خوابوندم و به همسرم گفتم شما برین خونه. توی اون بازه ی زمانی والا اومده بود پایین و دیده بود من نیستم گریه کرده بود‌ . ولی رفت سرکلاسش  و دیگه پایین نیومد . این پروسه نزدیک ۱ ساعت طول کشید و  واقعا خسته ام کرد. تا ساعت ۱:۳۰ موندم و با مامان یکی از بچه ها خیلی حرف زدیم. با اینکه نزدیک ۱۰ سال از من بزرگ تر بود ولی خیلی شبیه به من بود. شماره اش رو گرفتم.  ساعت ۱:۳۰ دوتایی برگشتیم خونه. هوا ابری و همه جا خیس و نمناک بود. سرد بود . تا اسنپ بیاد بازی همیشگیمون رو کردیم. نوبتی اسم ماشین هایی که میدیدیم رو می‌گفتیم. و وقتی والا فورد یا بنز یا شورلت به قول خودش اکلیلی میدید واکنش شگفت زدگی مخصوص خودش رو نشون میداد. اوایل از اینکه والا با انگشت اشاره نشون میداد و می‌گفت واییی مامان عجب ماشین خفنی! خجالت میکشیدم ولی الان دیگه واقعا به این درک رسیدم که اون بچه است و میتونه هر طور دوست داره رفتار کنه مثل من درگیر آداب و رفتار اجتماعی نیست.

اینجا چون منطقه آزاد ارس هست ، و محدوده پیش دبستانی هم بالاشهر شهرمون ، ماشین های مدل بالا خیلی دیده میشه.  

۴ آبان : 

هفته ی خیلی سختی رو پشت سر گذاشتم. از مریضی بچه ها تا برگشت خوردن چک امون. شب ها معمولا به خاطر مریضی یارا تا صبح کلی بیدار میشدم و بغلش می‌کردم و راه می بردمش. دیشب دیگه اونقدر خسته بودم که واقعا توانش رو نداشتم مضاف بر سردرد شدیدی که نصف صورتم رو بی حس کرده بود. همسرم رو بیدار کردم تا یارا رو بغل کنه . ولی به محض اینکه دید به جای من باباش میخواد بغلش کنه خودش رو زد به خواب :))  و وقتی خیالش راحت شد باباش خوابیده چرخید طرف من و دوباره گریه افتاد. 

با مشاور در مورد والا صحبت کردم  ولی نفهمیدم که الان باید چی کار کنم‌ چون هربار که میخوام برم خونه والا به طرز وحشتناکی داد میزنه و گریه میکنه و هر روز هم این اتفاق تکرار میشه. قرار شد پیش دبستانی لش رو عوض کنم . چون یک شعبه دیگه هم دارن که خلوت تره. خیلی از این پیش دبستانی ناراضی ام  با این که هزینه خیلی زیادی از ما گرفتن هیچ کار خاصی نمیکنن. و کلاس ها بیش از حد شلوغه . مثلا دیروز توی دفترچه اش علامت زده بودن که صبحانه خورده ، رفتن سینما .... ولی صبحانه والا دست نخورده مونده بود و گفت سینما هم نرفتیم... خیلی دلم میخواد موسس اش رو ببینم و همه ی حرفهام رو بهش بزنم و بگم که چقدر ناراضی ام. یه کلاس اول وی ای پی هم طبقه پایین دارن که من صدای معلم اشون رو می‌شنوم.  هیچ متد جدید و جذابی برای تدریس نداره! عین یک مدرسه عادی. با این تفاوت که کلاس مختلطه و دخترا ملزم به پوشیدن مقنعه نیستن و تایم استراحت میتونن از خانه بازی استفاده کنن. همین!

عکس: مربوط به روز بارونی که دسته جمعی رفتیم سبزی آش بخریم.