
۶ دی
اکثرا خونه ی ما قبل از خواب یکم شلوغ بازی به پا میشه. یارا کلافه و خواب آلود ، گریه میکنه و والا خسته و خوابآلود مقاومت میکنه به خوابیدن. برای همین تا جمع و جور کردن همه چیز یکم من حرص میخورم یکم یارا گریه میکنه و ... وقتی خوابیدن با همسرم بیدار میشیم و درس میخونیم ، بازار شام یهو میشه کتابخونه با بوی قهوه ، گاهی خودم از این همه تفاوت خنده ام میگیره.
صبح همسرم رفت سر کار. حالش خوب نبود واسه همین گفتم با تاکسی برو . نگران درسهای نخونده اش بود. صبحانه ی بچه ها رو دادم و والا رو آماده کردم و بین گریه های یارا که مامانم سعی میکرد با کمد همسایه توی پارکینگ مشغولش کنه رفتم. توی راه برای والا شیر و بادام زمینی خریدم. از ماشین که پیاده شدیم والا گفت وای مامان یادمون رفت اون خط اشتباهی رو پاک کنیم.
دیشب با هم کلی از صفحات کتابش رو کار کردیم که یکسری اش کار در منزل بود و یکسری اش جلساتی بود که غایب بود . که خداروشکر تقریبا همه ی کتاب تاریخ زده بود که یا غایب بوده یا همکاری نکرده . کتاب عین روز اول بود. یکی از تمرین ها پیدا کردن تصویری بود که با بقیه فرق داره . دیشب والا اول تصور اشتباه رو علامت زده بود و چون پاک کن دم دست نبود یادمون رفت پاک کنیم و الان نگران اون موضوع بود.
چهارشنبه ها توی پیش دبستانی روز اسباب بازیه هر کی هر چی دوست داره میتونه ببره. والا میخواست جنگنده ایی که مامانم واسش هدیه آورده بود رو باخودش ببره ، صبح که بیدار شد گفت نمیبرم. دیشب خواب دیدم بردم پیش دبستانی یکی از بچه ها خرابش کرد.
+ اینقدر حجم اتفاقات و شیرین کاری بچه ها این روزها زیاده که نمیتونم به خوبی ازشون بنویسم چون ذهنم از این خاطره به اون خاطرا می پره 
+توی اسنپ نشستم و راننده داره با موبایل حرف میزنه ، خیلی دقت میکنم بفهمم چی میگه ، ولی هیچی نمیفهمم ، اولین بار توی زندگی امه که به حرفهای کس دیگه با دقت گوش میکنم چون از اینکه بخوام حرفهای کس دیگه رو بفهمم هیج وقت خوشم نمیومد ولی الان آگاهانه دارم تلاش میکنم گوش کنم و بفهمم ، حس میکنم شاید ترکی آذری حرف نمیزنه شاید ترکی استانبولی حرف میزنه چون هیچی نمیفهمم ، فقط پیج و فالور رو توی حرفهاش میفهمم 
+پتو رو روی سرم میکشم تا نور گوشی باعث نشه آخرین بازمانده بیدار بمونه ، در حالی که خودم رو زدم به خواب منتظرم صدای این پهلو به اون پهلو شدن والا تبدیل بشه به چیزی شبیه خر خر یا نفس های سنگین ، ولی والا آخرین تلاش های نخوابیدنش رو هم میکنه ، قصه میخونم ، همسرم واسش آب میاره و دیگه شاید بهونه ایی دیگه نمونده باشه ، تنها استرسم اینه که مامانم نقشه شبانه رو لو بده و برق رو روشن بکنه و این یعنی رو شدن دستمون و نخوابیدن والا و مقاومت به خواب در شب های بعدی.
خوب که فکر میکنم هیچ چیزی به اندازه نظم و قانون و مهم تر از اون پایبندی به قانون ها باعث آرامش در زندگی نمیشه. استمرار ...
۲۰ دی
از زمان نوشته هام معلومه که چند وقته میخوام بنویسم و نوشته باب دلم نیست. مینویسم ولی آپلود نمیکنم تا با حوصله ادیت کنم ، ولی اونقدر طولانی میشه که مجبور به پست کردن نوشته میشم تا ذهنم برای نوشته جدید آزاد بشه .
بازهم توی بدترین موقع از سال درگیر اسباب کشی هستیم. امتحانات پایانترم خودم ، امتحان جامع همسرم و اسباب کشی به خونه ایی که درگیر بازسازی اش هستیم ، خلاصه که یک چیزی هست توی زندگی ما که همیشه باید کلی کار و استرس رو باهم تجریه کنیم تا حسابی پخته بشی.(همون قضیه نظم و مقرارت فوق الذکر
)
در مورد خونه جدید خیلی حرفها هست که دلم میخواد خیلی قشنگ بنویسم .... دوست داشتم توی این روزهای برفی بیشتر بنویسم و از حس خوبی که برف باخودش میاره ، از اون روز برفی که برای اولین بار در طول عمرم رفتم نونوایی و .... ولی نشد .

۱ دی ماه
دیروز امیروالا بعد ازیک ماه رفت پیش دبستانی . میگفت با من میخواد بره چون بابا دیر میره دنبالش. بهش قول دادم که بابا زود میره و اگه دیر شد خودم میرم دنبالش. تاکیدش این بود که زودتر از مامان ملیسا (مهیسا) بریم دنبالش. امیروالا و همسرم رفتن. همسرم یکسری کار داشت برای تحویل خونه برای همین باید میرفت شرکت .باهم رفتن پیش دبستانی و من و امیرحافظ توی خونه بودیم. روز آرومی بود . همسایه طبقه ۳ اومد دم خونه کدو تنبل آورده بوده. کدویی که تابستون توی باغچه کاشته بودن رو چیده بودن و حالا به همسایه ها هم میدادن.
خواهرم زنگ زد . گفت مگه شما دیروز خونه نبودین ؟
قضیه این بود که هفته ی پیش خواهرم می پرسید که کی میرید رشت و چند شنبه بر میگردین ؟ بهش گفتم اگه میخوای چیزی واسم بفرستی بگو چون آیفونمون خرابه . گفت نه همینجوری .
گفتم بهت گفته بودن که آیفونتون خرابه
گفت دیروز پست اومده نبودین امروز دوباره میاد . حواست باشه پس. گفتم فقط شانس بیاریم اون موقع که میرم دنبال امیرولا نیاره.
همسرم زنگ زد که نمیرسه بره دنیال امیروالا. حالم خیلی خوب نبود و این کار روتین همیشگی واسم امروز خیلی سخت بود. ولی چاره ایی نبود و با امیرحافظ بی حوصله و خواب آلود رفتیم. تا نشستیم توی ماشین امیرحافظ شروع به گریه کرد و هیچ جوری هم آروم نمیشد . حتی راننده تلاش کرد توجه اش رو به سگ روی داشبورد جلب کنه ولی امیرحافظ چشمهاشو بسته بود و گریه میکرد و مدام خودش رو پرت میکرد که از ماشین بریم بیرون. سعی میکردم آروم باشم ... یهو اتفاقی نگاهش افتاد به سگ روی داشبورد که سرش مدام تکون میخورد و آروم شد و کل مسیر محو سگ شد .
تو راه برگشت هم خوابید . رسیدیم دم در دیدم ماشین پست اومده ! سریع پیاده شدیم و بسته رو از آقای پست چی که سیگارش رو زیر پاش فشار میدادو زنگ همسایه روبرویی رو زده بود و سراغ خانم... رو میگرفت و اون هم میگفت توی این ساختمون خانم ... نداریم ، تحویل گرفتم. امیروالا میگفت چیه ؟ گفتم نمیدونم خاله فرستاده . گفت شاید خاله واسه من ماشین خریده . گفتم فکر نمیکنم شاید برای من هدیه خرید باشه . گفت تو خیلی چیز داری کاش واسه من چیزی باشه. توی آسانسور فقط دعا میکردم هدیه خواهرم چیزی باشه که امیروالا خوشحال بشه ، همسایه دم در بود و گفت که پست چی زنگ اونها رو زده و از جایی که فامیل من رو نمیدونسته گفته خانم ...نداریم .
اومدیم داخل خونه . جعبه رو با کلی سلام و صلوات باز کردم که دل پسرم نشکنه ، آجیل شب یلدا بود . هر دوتامون کلی خوشحال شدیم و
لبخند کل صورتمون گرفت. امیروالا دوید دستهاش رو شست و مشغول خوردن میوه های خشک شدیم . زنگ زدم به خواهرم و ازش تشکر کردم . بهش گفتم چه حس خوبی گرفتم و امروز چقدر قشنگ بود واسم. با همه ی بی حالی با خودم گفتم حتما یلدا رو دور هم جشن میگیریم که تو خاطره ی پسرم بمونه. و همین طور هم شد وقتی چند بار گفت به من خیلی خوش گذشت یعنی زحمت هام بی نتیجه نموند.
نمیدونم چه مشکلی پیدا کردم که سه روزه سر درد دارم و عجیب بی حال و خواب آلودم ، هر چی هم میخوام درس بخونم اصلا توی مغزم نمیره ، با خودم میگم من چطوری این ها رو اینقدر راحت یاد میگرفتم و الان هیچی نمی فهمم . دیروز هم کل روز رو بی حال بودم و خیلی تلاش کردم بخوابم ولی با وجود دو تا بچه ی کوچیک نشدنیه .
۴ دی ماه
روی جدول کنار مسجد نشستم. به منظره روبرویم خیره شدم. اونقدر این دشت چیزی نداره که ساختمان های شاید مسکن مهر شهرک نزدیک دانشگاه راحت دیده میشه. صدای مکبر میگه حی علی فلاح . خیلی فکر میکنم ولی یادم نمیاد فلاح یعنی چی . فقط ظهر های مدرسه یادم میاد که زودتر میرفتم مدرسه تا به نماز جماعت برسم و چقدر اون دفتری که مهر نماز توش میخورد و قرار بود بهمون هدیه ایی بابت این مهرها بدن واسمون دلچسب ، هر چند که هیچکس حتی اون دفتر رو ندید چه برسه به هدیه . یاد اضطراب مدرسه و تکلیف های ننوشته و درس ها ی نخونده میافتم. بزرگ تر که شدم یاد گرفتم آیه" وجعلنا" رو بخونم تا معلم صدام نکنه و عجیب آیه کار میکرد. نماز شروع میشه و من هم چنان نشستم. از وقتی همسرم اس ام اس داد زودتر بیا امیرحافظ اذیت میکنه ، دیگه درس رو نفهمیدم . نگران بعد از ظهر بودم که چطور برم دکتر ...
چقدر زن بودن توی این جامعه سخته ، باید کل زندگی و آرزوهات رو به دوش بکشی ، حتی اگه همسر همراه و همدلی مثل همسر من هم داشته باشی ، باز یک جایی اونقدر خود بین میشن که باید از آرزوهات بگذری و اون ها رو درک کنی ، یادم میافته به استادم میگفتم الویت باهمسرمه که درس بخونه ، گفت نه چرا ؟؟؟ هیچ فرقی نداره . من خیلی فمینیست هستم . فقط لبخند خشکی زدم و توی ذهنم گذشت هیچ مردی نمیتونه فمینیست باشه!
با وجود اینکه مامان دیروز با پرواز اومد پیش ما ولی عصر که رسیدم خونه اصلا اوضاع جالب نبود، یکم خونه رو جمع و جور کردم . امیرحافظ هم مدام بهانه میگرفت و بغلم بود. مامانم امیرحافظ رو برد توی کوچه و من با امیروالا رفتم دکتر. همسرم رفت شیفت . امیرحافظ رو نبردم چون میدونستم کل مسیر رفت و برگشت رو گریه میکنه . امیر والا تو اتاق انتظار موند تا من برگردم. پسوند دکتر نزدیک به شهر ما بود چند بار خواستم سوال کنم که اصالتش مربوط به پسوند اش هست ولی نشد.... خجالت ، کم روئی یا هرچی نمیدونم. نپرسیدم. به نظر مشکلی نبود و هر چی بود برطرف شده بود حال خودمم خوب بود دیگه یا این حال دکتر دارو داد که دست خالی نباشم و البته من هم دارو ها رو نگرفتم. برگشتیم خونه .

دو روزی اومدیم شمال. اینجا به نسبت شهر خودمون خانم های بدون روسری خیلی بیشتر هستن. از بندر انزلی وارد شمال که میشیم والا میگه : خانمه خجالت نمیکشه روسری نپوشیده؟
فکر میکنم چی بگم که خودش دوباره میگه :
حتما اگه منو ببینه روسری می پوشه . میدونی چرا ؟
میپرسم چرا. میگه :
آخه من نوپو *ام ، اگه روسری نپوشه جریمه اش میکنم .
میگم : خانم ها رو به خاطر روسری نپوشیدن جریمه نمیکنن.
میگه چرا ؟ مگه کار بدی نیست ؟
میگم : بعضی ها دوست ندارن روسری بپوشن. جریمه برای کسی هستش که کار خلاف میکنه .
میگه پس چرا تو می پوشی ؟
میگم من دوست دارم بپوشم. هر کسی یه طوری فکر میکنه . بعضی ها دوست دارن نماز بخونن ، بعضی ها نه ! به نظرم من روسری پوشیدن و نماز خوندن کار خوبیه واسه همین انجام میدم.
ساکت میشه و هم چنان عابر های خیابون رو نگاه میکنه. با خودم فکر میکنم جواب درست واقعا چیه ! ؟
* نوپو مخفف نیروهای ویژه پاسدار ولایت هستش. جدای از معنی اش که والا قطعا نمیدونه چیه ! صرفا تحت تاثیر پسر عموش( که عاشق پلیس شدن بود و خونه اشون یه مقر نظامی از تجهیزات کامل نظامی بود ) از کلمه نوپو استفاده میکنه. یکی از خوشحالی های مضاعف من برای رفتن از تهران، کم شدن ارتباط امون باهمین پسر عموی مذکور بود. از وقتی از تهران رفتیم والا به جای تفنگ، فقط توپ و ماشین دستشه . در صورتی که کل روزهایی که با اون ها بازی میکرد تنها بازی اشون تفنگ بازی بود ... و من از این قطع ارتباط به شدت خرسندم.
بعدا نوشت : خیلی سخته توی این روزها ی پر از ضد و نقیض بتونی حقیقت رو اول خودت پیدا کنی بعد به فرزندانت نشون بدی، تربیت یکی از سخت ترین کارهای دنیا ست . چون اول باید خودت تربیت بشی ، و این اصلاح و تربیت درد داره ! خیلی وقت ها فکرم درگیر مسائل جامعه امون میشه و آخرش همیشه یه سوال میمونه . من باید چی کار کنم؟
از جایی که به موضوعات تاریخی و اجتماعی هیچ وقت علاقه نداشتم توی این زمینه خیلی بی سوادم ، پس سکوت و شنیدن بهترین کاره واسه کسی مثل من که سواد اجتماعی آنچنانی ندارم ، شنیدن چهارتا خبر و تحلیل اون ها سواد نمیاره !
چند روز پیش یه سکانس از سریال در چشم باد رو میدیدم و عجیب تاریخ تکرار میشه ، به همین زودی. و عجیب تر اینکه بازهم بی سوادی و جهل ....
چند روز پیش توی کتابخونه رسیدم به قسمت کتاب های بچه های ادبیات .. چه عشقی میکنن... به خودم وعده دادم بعد از آخرین امتحان کتابها رو پس بدم و از این دست کتاب ها امانت بگیرم... همیشه کتاب رو میخریدم. نصف لذت کتاب خوندن واسه من در داشتن اون کتاب توی کتابخونه ام بود. ولی با این اوضاع و قیمت کتاب ها ...
توی پمپ بنزین نزدیک رودبار بودیم. خانمی با چهره ایی شمالی با مانتو و مقنعه ، ابروهای باریک و موهای مشکی اومد کنار ماشین . چند کتاب روی دستش چیده بود... چشم ها ، بوف کور .... خسته بودم ، گفتم نمیخوام . خندید گفت واسه پسرتون هم کتاب دارم. کتاب رو بهم داد ، یکم بالا پایین اش کردم. ۱۵۰ ت بود ، تخفیف خورده بود ۱۰۰ ت شده بود. یه لحظه نتونستم این قیمت رو برای این کتاب هضم کنم , خواستم نه گفتن رو بندازم گردن همسرم... یکم فکر کردم ، از ذهنم گذشت که از صبح تا الان چقدر خرج خوراکی های مفید و غیر مفید کردیم ؟و حالا این خانم با فروش یک کالای فرهنگی با این همه نجابت و خوش رویی ... چرا نباید حمایت بشه ؟ همسرم گفت والا نمیخونه که ! گفتم چرا ... بخریم. و خریدم... خانم واسم روز خوبی رو آرزو کرد و رفت .
نوشت اول : دیروز که از دانشگاه بر میگشتم با خودم فکر میکردم چقدر زندگی میتونه راحت باشه . من نزدیک ۱ میلیون کتاب از کتابخونه امانت گرفتم، با ۴ هزار تومن جوجه کباب و یه سوپ خیلی خوشمزه خوردم ، خب همه ی این ها باعث رفاه و حس خوب به آدم میده. تا اینکه من بخوام بگردم کتاب بخرم ، کلی هزینه کنم .
نوشت دوم :تنها چیزی که خیلی منو بهم میریزه گریه های یارا وقتی والا عمدا هولش میده یا فشارش میده و کارهای این چنینی. امروز چند بار این اتفاق افتاد و بالاخره از کوره در رفتم و عصبانی شدم از دستش. بعد از یه طوفان ، توی اتاق باهم داشتیم بازی میکردیم که والا گفت مامان من تو رو خیلی دوست دارم. بوسش کردم و گفتم قربونت برم منم خیلی زیاد دوست دارم. گفت پس سعی کن دیگه بالای سرم داد نزنی ... گفتم چشم ، من کار اشتباهی کردم. پس باید جریمه بشم. گفت بله گفتم تو بگو جریمه ام چی باشه. گفت نه دلم نمیاد آخه دوستت دارم...قلبم درد گرفت از این همه مهربونی والا در مقابل خط کشی ها و قوانینی که بهشون متوسل میشم.با خودم فکر کردم چقدر قلب بچه ها بزرگتر و مهربون تر از ما بزرگترهاست ...
نوشت سوم : هر وقت بچه ها میخوابن خیلی عذاب وجدان دارم که مامان خوبی نبودم. به کل روز که نگاه میکنم یکی دوبار از کوره در رفتم... همیشه ترس این رو دارم که این رفتار های من زمینه ساز یکسری مشکلات مثل اضطراب یا هر چیزی بشه .... وقتی اشتباه میکنم ، میدونم دارم اشتباه میکنم ولی اون لحظه کم آوردم دیگه... خسته شدم . با خودم میگم تو که سی ساله هستی نمیتونی خودتو کنترل کنی چرا انتظار داری بچه ۵ ساله خودشو کنترل کنه ؟ میدونم که باید بیشتر روی آرامش و صبرم کار کنم. مادر دوتا پسر بودن صبر و حوصله ی زیادی میخواد ...
نوشت چهارم :به یارا آنتی بیوتیک اش رو میدم. نمیخوره. گریه میکنه هر ترفندی بلدم انجام میدم. نمیخوره. اگه هم موفق بشم و بریزم توی دهنش همه چیز رو برمیگردونه. لباس هر دومون کثیف میشه. کلافه از اینکه چطوری بهش بدم . گریه میکنه. هر طوری هست یکم بهش میدم. والا میگه آخی بیچاره. توی دلم میگم بیچاره من که سر هر چیزی داستان دارم. و لی به جاش میگم آره بیچاره اذیت شد. میگه بیچاره مامانم خیلی زحمت میکشه.
نوشت پنجم : امروز میانترم دوم ریاضی مهندسی بود، فکر میکنم این امتحان شکر خدا خوب شد. صبح که راه افتادم هوا ابری و آلوده بود. ماشین رو پارک کردم . برف می بارید . ولی شاید اسم برف برای اون دونه های ریز سنگین باشه .کلاه بارونی ام رو کشیدم روی سرم و دلم میخواست کسی بود تا توی این ده دقیقه باقی مونده تا شروع کلاس باهم زیر این به اصطلاح برف چایی میخوردیم، ولی به جاش از پله ها دویدم بالا تا زودتر از سرما راحت بشم. استاد اومد . گفت سرماخورده. ۲-۳ تا از بچه ها هم گفتن ماهم مریض شدیم. و دوباره موجی از ویروس. به این فکر کردن چقدر کار خوبی کردم والا رو این هفته هم نبردم پیش دبستانی. البته که تعطیل بودن ولی پیش دبستانی والا برقرار بود. وقتی فهمیدم استاد مریضه ناخودآگاه سرم درد گرفت ، گلوم می سوخت و حس میکردم تب دارم. کلاس خیلی اذیت کننده شده بود واسم و مدام ساعت رو چک میکردم که زودتر کلاس تموم بشه.
پ.نوشت : همه خوابیدن چون از ساعت ۵ صبح بیداریم و من وجود خستگی و سردرد شدید ترجیح دادم یک ساعتی Quntinuum بخونم و بعد بخوابم.

یک شنبه
چایی میریزم و به هوای دو روز پیش که توی تراس چایی ام رو میخوردم تا گرمای چایی توی هوای سرد بیشتر بهم بچسبه ، چایی و رولت خامه ایی رو میبرم توی تراس . هوا خیلی سرده . زیر نور چراغ کوچه چند تا دونه ی ریز سفید میبینم... یعنی هنوز یک ماه مونده به دی، زمستان شروع شده. شاید ۱۰ ثانیه هم نمی تونم بمونم و برمیگردم توی خونه. لای جزوه و برگه هام چایی رو هم سر میکشم. دست و دلم به خوندن نمیره و بعد از مدت ها وقتم رو با گوشی حروم میکنم که صدای گریه یارا بلند میشه. میخوابونمش و هر دوشون رو چک میکنم الهی شکر تب ندارن. یاد شیرین کاری های یارا قبل از خوابش میافتم و ناخودآگاه توی تاریکی اتاق به خودم و زندگی ام لبخند میزنم . والا بلند میشه روی تخت میشینه و منو که میبینه ناله ایی میکنه و میخوابه. این یعنی به نوازش من احتیاج داره. بالای سرش میشینم و دستمو لای موهاش میبرم و نوازشش میکنم. صدای برگه زدن درس خوندن همسرم و نفس های یارا سکوت اتاق رو میشکنه.
فکرها عین یک مرکز پر ترافیک از همه طرف به سمت مغزم حرکت میکنن و توی اون شلوغی تفکیک حق تقدم خیلی سخت میشه.
سه شنبه
همسرم که امد، عجله ایی دوتا لقمه از نیمرویی که واسه همه پخته بودم رو خوردم ، ترول ماگ رو از چایی پرکردم و راه افتادم، هوا خیلی سرد بود ، دماسنج ماشین هم با نشون دادن -۲ درجه تایید میکرد که دیگه لباس های پاییزه من جوابگو نیست. با خودم فکر میکنم باید در اولین فرصت کاپشن بخرم یا اولین پولی که دستم رسید.
استاد سر کلاس بود ، کوئیز گرفت ، برخلاف اصرار های ما که بلد نبودیم. چون جلسه پیش نبودم و سوال از جلسه قبل بود واسه همین نمیتونستم خوب بنویسم. با این حال نصف سوال رو نوشتم و در نظر خودم رضایت بخش بود. بعد از کلاس دوم رفتم سایت. که البته اینجا به سایت میگن خدمات ماشینی! یکسری کلمات هست که من فقط اینجا شنیدم.
میخواستم جزوه و کتاب دانلود کنم و همونجا پرینت کنم. ولی دیدم چیزی که میخوام نیست. رفتم کتابخونه یکم گشتم ولی چون نمیدونستم چطوریه کتاب مورد نظرمو پیدا نکردم. ولی حس کتابخونه همیشه من رو سر شوق میاره ، چنان شعف و ذوقی کل وجودم رو میگیره که تا ساعت ها انرژی دارم بی وقفه کار کنم و درس بخونم . رفتم سلف بدو بدو نهار خوردم و رفتم سمت دانشکده.دیر شده بود . یکی از بچه ها زنگ زد که نیا میخوایم کلاس رو کنسل کنیم . نشستم توی سالن مطالعه . استاد اومد ۱۰ دقیقه ایی توی کلاس نشست و رفت . بچه ها اومدن ، عذاب وجدان داشتن که کلاس رو کنسل کردن. قرار شد بریم به استاد بگیم اومدیم ، یکی از پسرها گفت برای چی بریم ؟ گفتم از صبح همه کلاس ها رو رفتین کنسل کردن این کلاس اصلا معنی نداره ! قرار شد من برم پیش استاد ... رفتم و استاد به شدت عصبانی بود ، گفت منتظر عواقب کارتون باشید ! گفتم من دیر رسیدم استاد ، بچه ها هم الان توی کلاس هستن . گفت شما دیر رسیدی ، بقیه هم دیر رسیدن ؟ بچه ها هر کدوم اومدن و استاد با دیدن بچه ها بیشتر عصبانی شد و گفت نمیاد سر کلاس . و توجیه های مارو اصلا قبول نمیکرد.
ناراحت شدم از این موضوع چون استاد حق داشت ، جلسه پیش که من غایب بودم به بچه ها تاکید کرده بود بیاین و میگفت شما به من بی احترامی کردید. تصمیم گرفتم که جلسه ی دیگه قبل از کلاس باهاش حرف بزنم ، چون استاد خوب و دلسوزی هست . و واقعا از ناراحت شدنش ناراحت شدم.
دوباره رفتم کتابخونه اینبار میدونستم چی کار کنم. اول توی سیستم سرچ کردم و محدوده ی کتاب رو پیدا کردم. بعد رفتم توی کتابخونه لابه لای کتابها، کتاب هایی که میخواستم رو انتخاب کردم. ۸ تا کتاب برداشتم . ۴ تاشو گذاشتم توی کوله ام و ۴ تای دیگه دستم گرفتم.
چشمم به کتاب هام بود و هوای ابری و برگ هایی زرد و نارنجی که رو چمن های یخ زده ریخته بودن. آهنگ فرانسوی و جاده و من که عاشق رانندگی هستم ، همه چیز برای عالی بودن حالن فراهم بود.اونقدر حالم خوب بود که کل خوشبختی واسم همون لحظه بود.توی راه از مغازه ی همیشگی ویفر همیشگی رو خریدم. فروشنده بعد از گفتن چندتا کلمه ترکی خندید و گفت ببخشید یادم میره شما فارس هستید . گفتم در حد این چندتا کلمه متوجه میشم . گفتم ویفر ها رو همون قیمت قبل حساب کنید. خندید و قبول کرد.
رسیدم خونه . دلم واسه بچه ها تنگ شده بود. پر از انرژی بودم. همسرم چایی دم کرده بود و با ویفر ها خوردیم. میخواست بخوابه. خسته بود از نگه داشتن بچه ها . گفتم نخواب باهم حرف بزنیم.
فنجون های چایی امون رو هی پر کردیم و هی حرف زدیم ....
شب تا ساعت ۲ بیدار بودم و درس خوندم. یارا به شدت خر خر میکرد در حدی که ۵ دقیقه یک بار بیدار میشد و به شدت گریه میکرد. نمیدونم این خر خر ها میتونه نگران کننده باشه یانه ! توی اینترنت خوندم ممکنه به دلیل بزرگ بودن لوزه سوم باشه... امیدوارم که این طور نباشه. آنتی بیوتیک که تموم بشه دوباره میبرمشون دکتر
والا نوشت : امروز صبح قبل از رفتن به والا یه سیب دادم که بخوره. با اینکه نمیخواست ولی با کلی ترفند و صحبت خورد . خورد ولی کلی غر زد .بعد از ظهر که اومدم صحبت موضوعی شد که والا با ذوق گفت یعنی دیگه لازم نیست صبح ها سیب بخورم ؟؟
همسرم میگفت امروز صبح میگفت خدا روشکر که مامان نیست. گفتم چرا ؟ گفت آخه منو کشت اینقدر بهم سیب داد :))
فکر نمیکردم یه سیب خوردن اینقدر اذیتش کرده باشه.
پ.ن : این چند وقت خیلی خسته شدم ، سعی میکنم کمتر از حال بدم بنویسم ولی اینجا یکی از پناه های روزهای سختمه. و البته ثبت شدن این روزها به خودم در آینده خیلی کمک میکنه.
و با خوندن کامنت های خصوصی و عمومی اتون از ذوق اشک ریختم که چقدر خوبه که اینجا هست و شما رو دارم.