یادداشت های یک مادر دانشجو

افکار و روزنوشت های یک خانم مهندسِ مادر

یادداشت های یک مادر دانشجو

افکار و روزنوشت های یک خانم مهندسِ مادر

به وقت 17 شهریور

d071977_photo_2026-09-10_09-53-08.jpg

همسرم دیروز به قصد برگرداندن پدر و مادرم و همین طور ادامه جلسات درمان دندان خودش قصد سفر کردند. برادرش هم تماس گرفت که من هم با شما میام. گویا مادر شوهر یک هفته ایی بود درگیر ویروس کرونا بوده و خیلی بد حال بوده . از جایی که کارهای دانشگاه حسابی عقب افتاده بود و مسافرت هم 1-2 روز بیشتر نبود ترجیح دادم خونه بمونم. سر کار بودم و دیدم از خونه بهم زنگ میزنه. میدونستم یاراست که به تازگی شماره من رو حفظ شده. میگفت میشه شما هم با ما بیای ؟ اصلا من و شما و والا بریم. بابا هم که نمی تونه تنها بمونه بابا رو هم با خودمون می بریم. توی اوج کارها و بدو و بدو باید 5 دقیقه صبر میکردم که با کلی فکر و مکث بهش بگم اجازه بده بیام خونه صحبت میکنیم.

وقتی رسیدم خونه واسش توضیح دادم و با اینکه قبول نکرد ولی پذیرفت که من همراهی اشون نمیکنم . وقتی لباس پوشیدم که دم در ازشون خداحافظی کنم با خوشحالی بالا و پایین پرید که باهامون میای ؟ توی ماشین یکی از اسباب بازی هاشو بهم داد گفت اینو از من یادگاری داشته باش که دلت واسم تنگ نشه.تو بهم چی یادگاری میدی؟ چیزی نداشتم که بهش بدم گفت یه لباس از خودت بده. رفتم توی خونه و یکی از روسری هامو بهش دادم و چنان این روسری رو در آغوشش گرفت که خودم رو با لبخند نگه داشتم وقتی در خونه رو بستم با صدای بلند گریه کردم. و این اولین باری بود بعد از سال هایی سخت پخته شده بودم از فراق کسی داشتم گریه میکردم.

پ.ن: 17 شهریور تولد بچه ها بود و والا که دیگه سر از حساب و کتاب در میاره روز شماری میکرد برای روز تولد . صبح روز تولد زنگ زد به موبایلم که مگه امروز تولدم نیست چرا کسی خونه نیست پس؟ واسش توضیح دادم که بعد از ظهر تولد میگیریم. یک ساعت بعد یارا زنگ زد مگه امروز تولد هر دوتامون نیست ؟ 

-چرا مامان هست

-پس چرا والا میگه تولد تو یه روز دیگه است

- نه مامان جان امروز تولد هر دوتاتونه

- آدم که نباید دادشش کوچیکشو اذیت کنه. ببین محمد چقدر با بچه های کوچیک مهربونه.

مدیرم مدام پیام میداد که این فایل چی شد ؟ قول دادم تا ساعت 9 بفرستم! از جایی که من تا ساعت 7 امروز صبح اصلا خبر نداشتم که قرار این آزمایش ها انجام بشه . وسط پیام های مدیر هم بچه ها چند دقیقه یک بار زنگ میزدند که چون امروز تولدمونه زودتر بیا!

ساعت 11 بالاخره فایل رو فرستادم و انقدر خسته شده بودم که  برای من انگار ساعت کاری تموم شد.

عکس نوشت: صبح ساعت 6 بیدار شد که از من خداحافظی کنه. ریموت رو بهش دادم که وقتی میرم در رو ببنده . از پشت پنجره باهام خداحافظی میکرد و من تمام وجودم پیشش می موند. به هوش مصنوعی عکس رو دادم میگم خونه امون رو شیک کن ولی به چهره بچه پشت شیشه دست نزن و تغییر نده. خب خدا رو شکر خونمون به جای چند صد میلیون هزینه با لمس ساده ی صفحه ی گوشی حسابی تر تمیز و قشنگ شد ولی یارای فرفری هم با یه بچه ی دیگه جایگزین شد. 

با خودم فکر میکنم یعنی یه روزی از همین روزها اینقدر قدرت تکنولوژی بالا میره که به همین راحتی هر چی رو میخوای تغییر بدی. یه روزی یه چیزهایی خیلی غیر منطقی و نشدنی بود ولی امروز جزو بدیهات زندگی شده.