| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | ||||
| 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
| 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
| 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
| 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |

تا صبح چند بار از سرفه بیدار شدم. صدای سگ ها و هوایی که اصلا پاییزی نبود. پتو رو پس میزدم و با عصبانیت میخوابیدم. گوشی رو روی الارم گذاشته بودم که ساعت ۷ بیدار بشم . دوباره سرفه هایی که خفه ام میکرد و صدای اذان. خوابم نمیومد ولی جون بیدار موندن هم نداشتم. نمازم رو خوندم و با تصور اینکه صبح پاییز باید هوا خنک باشه پتو رو تا زیر چانه بالا کشیدم.ساعت ۷ بدون اینکه گوشی الارم بده از گرما بیدار شدم. الارم ها رو خاموش کردم و خوابیدم. با صدای خنده ی بچه ها که دیشب خودشون جا انداخته بودن توی حال پیش هم خوابیده بودند بیدار شدم. مامانم هم بیدار شده بود. همسرم شیفت بود و بابا خونه ی پسر عمه ی خدا بیامرز بود. املت و نیمرو آماده کردم و با نهایت تلاش به یارا دادم تا روی عذاب وجدانم از لاغر شدنش به خاطر این مدت که سر کار میرم حتی در حد یک وعده هم سرپوش بگذارم. لباسهامو پوشیدم و اسنپ گرفتم .
به این فکر کردم که چقدر خوبه هربار هرجایی میخوام برم کسی دم در بیاد دنبالم و تامقصد من رو برسونه، چقدر شاهزاده ها بهشون خوش میگذشته هم درشکه چی و راننده داشتند هم خدمتکار ،حتی دایه هم داشتند. فکر کن یکی کارهای خونتون روبکنه یکی بچه اتو بزرگ کنه یکی هم هرجا بخوای تو رو ببره و بیاره ، بعد تو چی کار میکنی توخونه دقیقا! فقط خانمی. خوب بود نه؟
وقتی رسیدم حس مجموعه هنری بود و فرهنگی. دلم میخواست همون طبقه همکف می موندم و همه جا رو بادقت میدیدم و به همه جا سرک میکشیدم. کتاب میخوندم و برای خودم نسکافه سفارش میدادم. به جای همه ی اینکارها از اطلاعات پرسیدم برای کلاس …. اطلاعات که مرد لاغر و مسن بود برخلاف همه ی المان های مثبت اونجا بی حوصله و عجول بود گفت کلاس صحت طبقه دومه ! دنبال جمعیتی که میرفتن طبقه دوم من هم رفتم . کلاس توی یه سالن روی پشت بام بود. برای سالن تئاتر شاید کوچیک بود ولی برای یک کلاس به اندازه ی کافی و حتی بیشتر بزرگ بود. با وجود دوتا اسپیلیت ولی اونقدر گرم بود که هوا بیشتر شبیه ظهر تابستون بود تا آخرین روزهای مهر.
هنوز حالم خوب نبود با ماسک سیاه و کیفی که پر از دم نوش و ۱۲ تخم و … بود که اگه حمله های سرفه خواست خفه ام بکنه تند تند سر بکشم و در نطفه خفه اش کنم، روی اولین صندلی خالی ردیف اول که دیدم نشستم. بعد از چندبار صدای تست که ۱،۲،۳ صدا میاد؟ صدا ی خود سروش صحت اومد ولی خودش که ندیدم دقیقا از کجا با یه کوله ی سبز بزرگ اومد. یکم پیرتر و تپل تر از اونچیزی بود که توی تلویزیون دیده بودم، همین طور پف پشت چشم هاش.تصورم این بود که باید با یه مرد خجالتی و آروم روبرو بشم ولی دقیقا برعکس پرانرژی و راحت و صمیمی . با خیلی ها شوخی کرد و مخاطب اول قرارشون داد. خیلی دوست داشتم حرفهایی برای گفتن داشته باشم ولی ماسک و مریضی رو بهونه کردم و خودم رو زیر نقاب مریضی مخفی کردم و حرفی برای گفتن نداشتم.
گرما اونقدر خسته کننده بود که جلسه اول رو که شاید میشد خیلی بهتر باشه به یه جلسه ی کشدار و کمی کسل کننده تبدیل کرد. ساعت ۱ که شد واقعا دوست داشتم تموم بشه و برم خونه شاید هم مریضی و ضعف اون هم بی اثر نبود.
کلاس تموم شد و یکسری آدم که همیشه حرف برای گفتن با استاد دارن دورش رو گرفتن و من که طبق روال سالهای زندگی ام بعد از هر کلاسی بدون هیچ حرفی جزو اولین نفرها کلاس رو ترک کردم.
۳۰۰ و خورده ایی اسنپ صبح با وجود به صرفه بودنش بهم فشار اورد و تصمیم گرفتم با مترو برگردم خونه، تا ایستگاه تئاتر شهر ۱۰ دقیقه پیاده راه بود. آروم آروم از گوشه ی پیاده رو راه افتادم و تک تک خونه ها و درخت ها با عشق نگاه کردم .اصلا این منطقه از شهر برای من زیادی قشنگه. یادآور دنیا خاطرات نوجوانیه! اصلا این تیکه از شهر حس غرور یه دختر 16-17 ساله داره که از دوران نوجوانی به جوانی گذر کرده و قراره با یه بغل کتاب خفن ترین دختر دنیا بشه.مترو خلوت بود. اما ایستگاه ها تامقصد مورد نظر من زیاد بود. واگن ها مدام پر و خالی میشد و من ناخودآگاه تراکنش مالی که روزانه از مترو به دست می آید و خدمت بزرگی که به چشم هیچ کس نیومد و از بعد از جنگ مترو و بی آر تی تهران تا امروز رایگان بود برام خیلی ارزشمند اومد. چه خوب میشد اگه وقتی اتفاقات خوب و همدلی میدیدیم بیشتر میگفتیم. اگه بلیط مترو به جای رایگان دوبرابر شده بود حتما نقل و نبات هر روزه امون میشد موقع نوشیدن چایی!
پ.ن 1 : سر کلاس قول دادم (به خودم) و حتی دست بلند کردم که روزی یک ساعت بنویسم.نشد... تکلیف ها رو هم ننوشتم. چقدر نیاز داشتم به دو روز تعطیلی! از همه چیز راضی هستم ولی پنج شنبه های کاری واقعا اذیتم میکنه.
پ.ن 2: مسابقه کتابخوانی برگزار شد. 18 نفر نمره کامل گرفتند و 44 نفر هم یک غلط داشتند. جایزه هم دو روزه پرداخت شد. نفرات اول 2 میلیون و نفرات دوم 1 میلیون تومان. من هم قراره با دومیلیونم برم گواهینامه ام رو تمدید کنم.
پ.ن 3 : دوشنبه هم من سر کار بودم هم همسرم شیفت بود برای همین یارا بعد از رفتن والا به مدرسه تنها می موند. باهاش صحبت کردم و قرار شد با داداشش بره پیش دبستانی. دلم آروم نگرفت از جاری ام خواستم یارا رو برسونه و بنده خدا وقتی اومده بود خونه رو مرتب کرده و حریف یارا کوچولو نشد و ساعت 1 یارا بهم زنگ زد و گفت : مامان اگه اجازه بدی من برم خونه عمو اونوقت من دیگه تنها نمی مونم که مجبور باشم برم پیش دبستانی! و من دیدم حرفش منطقیه و قبول کردم :)) چهارشنبه دوباره همون داستان تکرار شد ولی اینبار دیگه به جاری ام نگفتم. به یارا گفتم دوتا گزینه داری تنها موندن تو خونه یا پیش دبستانی! گفت هر طور خودم صلاح میدونم. سر کار بودم که زنگ زد و گفت : سلام مامان. ببخشید مزاحم میشم . یه کار کوچیک باهات داشتم.گفت که صلاح میدونه تنها خونه بمونه و موند.... آشفته بودم و از اضطراب و ناراحتی اینکه قراره از ساعت 12 تا 5 تنها بمونه داشت خفه ام میکرد. پشت سیستم چند بار قبل از اینکه اشکم بچکه سریع پاک کردم. تایم نهار زنگ زدم بهش وقتی پرسیدم بهت خوش میگذره و اون یه خیلی کش دار با آرامش و شوق گفت آروم شدم و به این فکر کردم چقدر محیط پیش دبستانی واسش سخت و نا امن بوده بدون من که تنها موندن توی خونه رو ترجیح داده.
عکس نوشت: بعد از ظهر هایی که از سر کار برمیگردم خونه این صحنه موقت واقعا مسخ کننده است. موقت از این بابت که چند روز آینده احتمالا باید این صحنه رو در شب ببینم