یادداشت های یک مادر دانشجو

افکار و روزنوشت های یک خانم مهندسِ مادر

یادداشت های یک مادر دانشجو

افکار و روزنوشت های یک خانم مهندسِ مادر

مثل سیاوش تنها بگذر از این آتش ها

گرون بود ولی خریدم. شاید از نظر حتی همه الان خرید بلیط تئاتر غیرمنطقی ترین کار ممکن در این روزها از زندگی ما بود. ولی خریدم. به دوستم پیام دادم که برای سه شنبه میریم تئاتر. گفت کاش به من زودتر گفته بودی باهم میرفتیم. و من واقعا نمیدونستم به تئاتر علاقه داره. گویا همسرش خیلی دوست داشته و بعد از ظهرش اونها هم بلیط گرفتن و قرار شد باهم بریم. دوست نداشتم ولی چاره ایی هم نبود بچه ها قرار شد برن خونه ی عموشون. همسرم ساعت ۵/۵ اومد دنبالم. ساعت کاری تا ۵ هست برای همین شرکت یهو ساعت ۵ خالی میشه و معمولا کسی برای اضافه کار نمی مونه. توی واحد ما که کسی نبود. هوا گرگ و میش بود و حسم شبیه اون شب چهارم دبستان بود که کلید کمد معلم رو داشتم و با دوستم قرار گذاشتم شب که با مامانم میرم مدرسه برم توی کلاس و از توی کمد سوال های امتحان ریاضی رو ببینم و به اون هم بگم. رفتم ولی همه جا زیادی ترسناک بود و مدام صدای پای معلم توی کل حیاط می پیچید با قلب پرتپش که بیشتر انگار توی دهنم داشت نبض میزد در کمد رو بدون دیدن سوال ها بستم و رفتم. ساعت ۵/۵ شد همسرم هنوز نیومده بود . چون مدیرم رفته بود دسترسی ام از همه چیز قطع شده بود. دیگه خیلی همه چیز داشت من رو میخورد. چهره زدم و از شرکت زدم بیرون و پیاده راه افتادم. خورشید نارنجی داشت پشت سوله های بزرگ آبی رنگ کم کم قرمز میشد و شهرک صنعتی خلوت و بی تکاپو بیش از حد ساکت بود. هراز گاهی یک ماشین رد میشد. تقریبا ۱۵ دقیقه ایی پیاده روی کردم تا همسرم رسید. سوار شدم و توی ماشین لباسهامو عوض کردم و رفتیم دنبال دوستمون و راه افتادیم. تئاتر باشگاه انقلا ب بود. ساعت ۷:۴۵ شروع رو روی بلیط زده بود و ما ۷/۵ اونجا بودیم.

سکانس ها و دیالوگ ها و بازی ها خیلی دلچسب بود. به این فکر کردم که چقدر بعضی بازیگرها توانمند و با استعداد هستند در زمینه ی شغلی خودشون . این که دو ساعت دیالوگ های سنگین رو کامل از حفظ طوری بازی کنی که انگار تمام اون کلمات رو همون لحظه برای اولین بار داری میزنی. افسوس خوردم که با وجود این همه استعداد و توانایی این آثار سخیف سینما چیه واقعاً! وقتی سیاوش نوجوان به صحنه میومد نا خودآگاه بغض میکردم انگار پسر خودم رو اونجا میدیدم. در آخر وقتی سیاوش نصحیتمون کرد که برای آبادانی ایران باید بسازیم و بسازیم، گریه کردم . و این تئاتر چقدر احوال کشور ما بود و این دیالوگ از اون شب از ذهن من نمیره، گرسیوز میگفت :

با شما هستم ای سپاه تورانشهر، صدای ریزش شن که به پایان رسد

یک تن از مردان سیاوش گرد زنده نبینم

کمان به زه کنید و تیغ بکشید و نیزه بردارید و کمند 

مردان بکشید و زنان بمیرانید  و کودکان در آتش افکنید

که این ترکان نا پاک فردای کین  جویی پوستمان از کاه پر می کنند

چقدر مفهوم دیالوگش آشنا بود واسم …

و چقدر نیاز داریم که یادمون بیاد با همه تفاوت هایی که هست باید کنار هم باشیم تا سرزمین امون رو مثل گذشته های نزدیک از دست ندیم. باید به ایرانی بودنمون افتخار کنیم و واسش تلاش کنیم.

هرچند خود من افسوس خوردم که چقدر در زمینه مفاخر کشورم بی سوادم و اون قدر ارزش ها از زندگی هامون خط خورده که اندک کسانی هستند که به دنبال خوندن و دانستن سعدی و حافظ و فردوسی و ... باشند. 

توی تئاتر یکم گیج شدم که کیکاوس کیه و گرسیوز کیه ، افراسیاب کیه ….چون نقش همه اش رو شهرام حقیقت دوست بازی میکرد. بازیگرش شهرام حقیقت دوست بود . با این که بازیگر مورد علاقه ام نبود ولی از نزدیک دیدم که چقدر توانمند و هنرمنده.

پ.ن: دیروز به مدیرمون میگم میشه فردا مرخصی بگیرم ؟ میگه امروز مگه نگرفتی ؟ میگم ۱ ساعت رفتم پسرمو بردم مدرسه و اومدم. فردا میخوام برم دندانپزشکی. میگه خب کل روز که لازم نیست مرخصی بگیری کارتو بکن بیا میگم گواهینامه ام اعتبارش تموم شده صبح میخوام برم اونو درست کنم. میگه خیلی خب … پس کارهاتو به یکی بسپر !

اومدم خونه از بدن درد و تب و لرز افتادم. نه دندون پزشکی رفتم نه پلیس+۱۰