| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | |||||
| 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 |
| 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 |
| 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 |
| 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
| 31 |
4 اسفند
دو روز کامل بی حال و تب دار از این پهلو به اون پهلو میشدم. به زور خودم رو می کشوندم برای بچه ها نهار می پختم و دوباره میخوابیدم. تب به جونم افتاده بود و می سوختم. همسرم گفت دکتر نمیری ؟بوی مطب و انتظار بین مریض ها بدتر حالم رو بد میکرد. بهش میگم : اینقدر مریض شدم که میدونم چی باید بخورم !
بویایی که از کار افتاد شک کرونا قوی تر شد. چه سال های سختی بود ... و چقدر به ما سخت تر گذشت...ترس بدتر از کرونا داشت نابودمون میکرد. درست مثل الان!
مثل همین روزها... باز هم ترس.... ازدواج که کردم محتاط شدم.... بچه دار که شدم احتیاط شد شرط عقل. هر حرفی را باید سبک سنگین میکردم. هر کاری را باید می سنجیدم.
خودم که نبودم آینده بچه ها بود. بچه هایی که به خواست ما از خدا به این دنیا آمدند. مسئولیت روی دوشمان سنگینی میکرد. از بس در روان شناسی نوین ما محکوم بودیم. بچه که بودیم بچه های شرور دعا به جان مادرشان بود که چه میکشند از دست تو. به ما که رسید بچه شرور شد دست پرورده پدر و مادر .
جای بچه ها تصمیم گرفتیم، برای همه چیزشان خط و نشان کشیدیم. خوردن و خوابیدن و پوشیدن و حرف زدنشان باید آن چیزی می شد که بهمان مشق میکردند. توی اینستاگرام مادرهای اتو کشیده و اندام تراشیده و آراسته در خانه های مرتبی دیدیم که بچه های دو یا چند زبانه تربیت میکنن ؛ ریاضی یاد میدهند انواع شعر ها حفظ میکنند و خلاصه که مادر ها با حوصله و آرامش بچه های خیلی نابغه تربیت می کنند. و ما ماندیم درخانه ایی شلوغ و به هم ریخته که به زور اگر میرسیدیم برای بچه ها غذا بپزیم و خانه مرتب کنیم و تکلیف های مدرسه بنویسیم.
سر سفره نشستیم. والا میگه :
کاشکی من بزرگ میشدم دیگه مدرسه نمیرفتم.
یارا جواب میده :
اونوقت بد بخت میشدی باید میرفتی دانشگاه. استادتم همه اش دعوات میکرد
- وای راست میگی کاشکی اصلا من همین الان پیر میشدم. یه عصا هم داشتم باهاش بچه ها رو میزدم 
والا یکی از هواپیماهاشو میاره و میگه اینو بزن توی اینترنت بسته ی کاملش رو دوباره بخریم.
میگم شما و برادرت دو بسته اش رو داشتین. این دفعه اگه قرار باشه بخریم برای بچه ایی میخریم که تا حالا اون رو نداشته !
والا تو فکر میره و یارا بغض میکنه و میگه :
ولی من دیدم یه بچه ایی اون رو داشت . پس باید برای من بخری!
6 اسفند
سعی کردم همیشه با انصاف به اتفافات نگاه کنم. نه برای کسی. برای خودم. برای افکاری که می سازم . برای افکاری که به نسل بعدی منتقل می کنم! برای مسئولیت شدید انسان بودن. نتونستم خودم رو در فرقه ایی که قرآن رو آتیش زدند جا بدم. نتونستم خودم رو توی فرقه ایی که رگبار بستند و کشتند جا بدم. نتونستم خودم را در فرقه ایی که از آدم کشی خوشحال شدند جا بدم. نتونستم از زنده سوختن و کشتن بچه ها بگذرم. نتونستم حرف هیچ گروهی رو باور کنم. نتونستم یک طرف بیاستم. شاید چون از نظر من هیچ کدوم حق نبود. شاید چون نبودم و ندیدم. شاید چون ازمظلومان سو استفاده شد. شاید چون ارزش هایی را دیدم که برای من ضد ارزش بود. رسانه های داخلی را دیدم و آنقدر اشک ریختم که سردرد همدم روز و شبم شد. خارجی ها را دیدم و از شدت گریه حالت تهوع گرفتم.
خیلی سخت بود... ترس از قضاوت ، ترس از انتقاد ، ترس از ترد شدن .... نمی گذاشت بنویسم. تا ننویسی هم نمیدانی کجایی ! مغزت آزاد نمی شود که بفهمی کجایی!!
و من خیلی بالا پایین کردم. خیلی سعی کردم خودم را در یک دسته جا بدهم . نشد. من نیستم. من هیچ طرف نمی ایستم. ظلمی شده... خون هایی ریخته.... مقدسات آتش زده شد.... به خدا و دین و پیامبرم اهانت ها شد.... من نیستم.... من نه در صف کشته شدگان میاستم. نه در صف قاتلان.... کاش میشد فرقه ایی دیگر ساخت ... نه اهل کشتن نه اهل سوزندان نه اهل توهین نه اهل کفر ! من از دیدن زجه زدن دشمنم هیچ وقت خوشحال نمیشم. ناراحتی هر انسانی فارغ از هویت، اخلاق و منشی که دارد غمگینم میکند. و هیچ کلامی برایم بالاتر از دینی که به بند بندش ایمان دارم نیست.
یک دوستی کامنت گذاشت و قلبم را لرزاند....جسارت پست کردن این نوشته ها را بهم داد. فقط دوست عزیز صرفا جهت اطلاع از همکاران فرودگاهی در جریانات اخیر هم شهید داشتیم. ولی من بیشتر منظورم تکرار 12 روزی بود که لحظه های مرگم را لحظه لحظه درک کردم. امیرعلی ق بعد از اون روزها نوشته ایی داشت با این مضمون که صدای توقف آسانسور در طبقات قلبم را به تپش می اندازد. و فقط کسی این را می فهمد که همه ی اتفاقات را 300 متری اش دیده باشد و شنیده باشد.
من مخاطب آنچنانی ندارم . آدم مهمی هم نیستم. پس باید حداقل جسارت گفتن خودم را داشته باشم.

30 بهمن
هوا بیش از حد بوی عید میده. یا بهتر بگم خیلی زود بوی عید توی هوا پیچیده. آسمان آبی و ابرهای در هم تنیده درست حال و هوای آن سال عید را دارد که خواهر بزرگه با وسواس و دقت طرح میریخت برای سفره هفت سین و ما هم پابه پایش کار میکردیم. کیسه هایی که مدام از خرید پر میشد و خانه ایی که تا لحظه ی آخر مشغول برق انداختنش بودیم.
فکرش را که میکنم نه ایده ایی برای هفت سین دارم و نه حتی ذوقی! پیش وجدان خودم برای اینکه به خودم بقبولانم به این زودی ها ذوق کور نشده ام دوتا جا شمعی شیشه ایی عهد دقیانوس به مبلغ چیزی حدود ۲۰۰ هزار تومان میخرم و وقتی شمع ها رو داخلش میگذارم بیشتر یاد شمع های سرمزار و سفره ی امام ها میافتم تا سر سفره هفت سین!
هر روز که میخواهم عصبانی بشوم و بچه ها را دعوا کنم یا خط قرمز پر رنگی برای هله هوله خوردنشان و رفتار خلاف آنچه در ذهن من است بکشم به خودم نهیب میزنم که تو چه میدانی شاید فردا نباشی ! آنقدر نهیب زدم که هرشب خواب آسمانی پر از پرنده های فلزی با صدای گوش خراش شبیه آن هایی که روی فیلم های آخر الزمانی می گذارند می بینم .
در این حین هم باید تمام تمرکز نداشته ام را جمع کنم تا قبل از قطع شدن دوباره اینترنت مقاله ام را تمام کنم و بفرستم برای استاد که بفرستد برود آن سوی مرزها تا شاید ژورنالی دلش بشوزد که بایا این بیچاره ها با این مشقت مقاله می نویسند داوری نمیخواهد همین ک نوشته کافی است چاپش کنید برود، یا از قضا دیدی ژورنالی به تورمان خورد که وا اسفا چه جسارتا شما که حق بودن ندارید مقاله ات هم ریجکت و تمام !
به ظن خودم بچه ها رو می برم میخوابونم. در بدترین جای ممکن کنار تخت یارا خوابم میبره. چند دقیقه شد نمیدونم. صدای بستن در اتاق باعث میشه بیدار بشم. با تپش قلبی که تا یک ساعت طول میکشه. اولین کار طبق معمول چک کردن اخبار...
مراسم چهلم درگذشته ها رو میبینم.... مادری که با تمام وجود به پسرش افتخار میکنه و با بغض غمش اشک رو به چشم هام میاره و مادر دیگه ایی که در یک مراسم مجلل با آرایش و شینیون کامل متن سخنرانی آماده کرده... چقدر دنیا عجیب شده....
2 اسفند
نه اینکه حالم بد باشه. حالم خوبه . یا شاید عادت کردم به این حال بگم خوب. یه حال آروم و ساکت و بی لبخند.
دیشب کتاب ماهی سیاه کوچولو رو برای والا خوندم. از بالای تخت با هیجان داشت گوش میکرد و خیلی از کتاب خوشش اومد. اولین بار بود که میدیدم اینقدر با اشتیاق کتاب رو دنبال میکنه و هر جایی که سکوت میکردم باهیجان میگفت بخون بخون.
و ماهی سیاه کوچولو برای همیشه ناپدید شد و من به پهنای صورتم اشک ریختم. همیشه بعد از خواندن داستان هاش در شگفت جسارت صمد بهرنگی می مونم .
کتاب رو پارسال خریدم. البته اصل کتاب رو از پدرم گرفته ام. ولی از ترس خراب شدنش این کتاب رو هم خریدم. بچه که بودم کتاب رو چندین بار خوندم . ولی دیشب برای اولین بار کتاب رو فهمیدم.
حس غریبی دارم. نه از بابت اینکه هر شب خواب میبینم اخباری که هر شب می خونم اتفاق افتاده . نه از این بابت که همسرم توی فرودگاه کار میکنه و هر بار که میره من دلواپسش هستم تا برگرده. نه از بابت اینکه هر اتفاقی چه پیامدی برای آینده بچه ها داره! از بابت اینکه من کجا ایستادم چرا نمی تونم محکم بیاستم و بگم من اینجای داستان هستم !!