یادداشت های یک مادر دانشجو

افکار و روزنوشت های یک خانم مهندسِ مادر

یادداشت های یک مادر دانشجو

افکار و روزنوشت های یک خانم مهندسِ مادر

انسانیتم آروزست....

4 اسفند

دو روز کامل بی حال و تب دار از این پهلو به اون پهلو میشدم. به زور خودم رو می کشوندم برای بچه ها نهار می پختم و دوباره میخوابیدم. تب به جونم افتاده بود و می سوختم. همسرم گفت دکتر نمیری ؟بوی مطب و انتظار بین مریض ها بدتر حالم  رو بد میکرد. بهش میگم : اینقدر مریض شدم که میدونم چی باید بخورم !

بویایی که از کار افتاد شک کرونا قوی تر شد. چه سال های سختی بود ... و چقدر به ما سخت تر گذشت...ترس بدتر از کرونا داشت نابودمون میکرد. درست مثل الان!

مثل همین روزها... باز هم ترس.... ازدواج که  کردم محتاط شدم.... بچه دار که شدم احتیاط شد شرط عقل. هر حرفی را باید سبک سنگین میکردم. هر کاری را باید می سنجیدم. 

خودم که نبودم آینده بچه ها بود‌. بچه هایی که به خواست ما از خدا به این دنیا آمدند. مسئولیت روی دوشمان سنگینی میکرد. از بس در روان شناسی نوین ما محکوم بودیم. بچه که بودیم بچه های شرور دعا به جان مادرشان بود که چه میکشند از دست تو. به ما که رسید بچه شرور شد دست پرورده پدر و مادر .

جای بچه ها تصمیم گرفتیم، برای همه چیزشان خط و نشان کشیدیم. خوردن و خوابیدن و پوشیدن و حرف زدنشان باید آن چیزی می شد که بهمان مشق میکردند. توی اینستاگرام مادرهای اتو کشیده و اندام تراشیده و آراسته در خانه های مرتبی دیدیم که بچه های دو یا چند زبانه تربیت میکنن ؛ ریاضی یاد میدهند انواع شعر ها حفظ میکنند و خلاصه که  مادر ها با حوصله و آرامش بچه های خیلی نابغه تربیت می کنند. و ما ماندیم درخانه ایی شلوغ و به هم ریخته که به زور اگر میرسیدیم برای بچه ها غذا بپزیم و خانه مرتب کنیم و تکلیف های مدرسه بنویسیم.

سر سفره نشستیم. والا میگه :

کاشکی من بزرگ میشدم دیگه مدرسه نمیرفتم.

یارا جواب میده :

اونوقت بد بخت میشدی باید میرفتی دانشگاه. استادتم همه اش دعوات میکرد

- وای راست میگی کاشکی اصلا من همین الان پیر میشدم. یه عصا هم داشتم باهاش بچه ها رو میزدم 


والا یکی از هواپیماهاشو میاره و میگه اینو بزن توی اینترنت بسته ی کاملش رو دوباره بخریم.

میگم شما و برادرت دو بسته اش رو داشتین. این دفعه اگه قرار باشه بخریم برای بچه ایی میخریم که تا حالا اون رو نداشته !

والا تو فکر میره و یارا بغض میکنه و میگه :

ولی من دیدم یه بچه ایی اون رو داشت . پس باید برای من بخری!

6 اسفند

سعی کردم همیشه با انصاف به اتفافات نگاه کنم. نه برای کسی. برای خودم.  برای افکاری که می سازم . برای افکاری که به نسل بعدی منتقل می کنم! برای مسئولیت شدید انسان بودن. نتونستم خودم رو در فرقه ایی که قرآن رو آتیش زدند جا بدم. نتونستم خودم رو توی فرقه ایی که رگبار بستند و کشتند جا بدم. نتونستم خودم را در فرقه ایی که از آدم کشی خوشحال شدند جا بدم. نتونستم از زنده سوختن و کشتن بچه ها بگذرم. نتونستم حرف هیچ گروهی رو باور کنم. نتونستم یک طرف بیاستم. شاید چون از نظر من هیچ کدوم حق نبود. شاید چون نبودم و ندیدم. شاید چون ازمظلومان سو استفاده شد. شاید چون ارزش هایی را دیدم که برای من ضد ارزش بود. رسانه های داخلی را دیدم و آنقدر اشک ریختم که سردرد همدم روز و شبم شد.  خارجی ها  را دیدم و از شدت گریه حالت تهوع گرفتم.

خیلی سخت بود... ترس از قضاوت ، ترس از انتقاد ، ترس از ترد شدن .... نمی گذاشت بنویسم. تا ننویسی هم نمیدانی کجایی ! مغزت آزاد نمی شود که بفهمی کجایی!!

و من خیلی بالا پایین کردم. خیلی سعی کردم خودم را در یک دسته جا بدهم . نشد. من نیستم. من هیچ طرف نمی ایستم. ظلمی شده... خون هایی ریخته.... مقدسات آتش زده شد.... به خدا و دین و پیامبرم اهانت ها شد.... من نیستم.... من نه در صف کشته شدگان میاستم. نه در صف قاتلان.... کاش میشد فرقه ایی دیگر ساخت ... نه اهل کشتن نه اهل سوزندان نه اهل توهین نه اهل کفر ! من از دیدن زجه زدن دشمنم هیچ وقت خوشحال نمیشم. ناراحتی هر انسانی فارغ از هویت، اخلاق و منشی که دارد غمگینم میکند. و هیچ کلامی برایم بالاتر از دینی که به بند بندش ایمان دارم نیست. 

یک دوستی کامنت گذاشت و قلبم را لرزاند....جسارت پست کردن این نوشته ها را بهم داد. فقط دوست عزیز صرفا جهت اطلاع از همکاران فرودگاهی در جریانات اخیر هم شهید داشتیم. ولی من بیشتر منظورم تکرار 12 روزی بود که لحظه های مرگم را لحظه لحظه درک کردم. امیرعلی ق بعد از اون روزها نوشته ایی داشت با این مضمون که  صدای توقف آسانسور در طبقات قلبم را به تپش می اندازد. و فقط کسی این را می فهمد که همه ی اتفاقات را 300 متری اش دیده باشد و شنیده باشد.

من مخاطب آنچنانی ندارم . آدم مهمی هم نیستم. پس باید حداقل جسارت گفتن خودم را داشته باشم. 

نظرات 3 + ارسال نظر
نسترن جمعه 8 اسفند 1404 ساعت 16:25

من هم خیلی در کشمکش بودم و گیج و ویج و از بس خواندم (باعرض معذرت نقل به مضمون میکنم وسط نداریم و الان باشرف و بی شرف خط شون مشخصه) دلم میلرزید و حالم بدتر میشد... من هم ادم معتقدی هستم، دین برام مهمه و همیشه تو زندگیم سعی کردم پایبند باشم ولی دارم میبینم مردم دین زده شدن، وقتی تو اداره کنار میزم نماز میخونم همکار بغلیم حرفهایی میزنه که اتیشم میزنه.... ولی چی میتونم بگم؟؟؟ میدونی بچه هایی که کشته شدن دست خالی بودن... خیلی هاشون هیچ کاری نکردن و مظلومانه کشته شدن... پدر صدرا همون معلمه گفت من و صدرا کنار هم داشتیم میرفتیم انتخاب کردن پسر من رو که جوون بود و رعنا و هیکلی رو بزنن و من رو نه... آتیش گرفتم با حرفش... میدونی کنار دستت بچه ت پر پر بشه یعنی چی؟؟؟؟ خیلییییی هاشون هیچ کاری نکرده بودن...
الان هم دانشگاه ها.‌‌.. من اصلا موافق شعارهایی که حرفهای رکیک توشون داره به هیچ وجه نیستم و از شنیدن شون شرمم میشه ولی باید دید چققققدر خشم پشت این ها هست... وقتی دین با سیاست قاطی شد وقتی حیدر حیدر گویان بچه های مظلوم رو کشتن چجور میشه از دین مون دفاع کنیم؟؟؟ چی بگیم ؟؟؟
بنظرم سیاست خیلیییی چرک تر از این چیزهاست که ما میبینیم...یادش بخیر یه معلم داشتیم دوره راهنمایی بهمون تعلیمات و تاریخ درس میداد میگفت بچه جون سیاست پدر و مادر نداره....

میدونی نسترن جون به نظر من بحث اصلا وسط بازی کردن نیست. بیشتر منظورم اینه که انسان هایی با یکسری آرمان هایی اعتراض کردند. و عده ایی دیگه روبروی اون ها ایستادند و فاجعه انسانی خلق کردند. نمیشه انکار کرد توی اون روزها چه جنایت هایی از دو طرف شد (متاسفانه کلیپ های زیادی دیدم از جنایت های دو طرف ) ولی اینکه می خونم دانش آموزان دربند هستند ، افرادی که پر پر شدند چقدر کم سن بودند.... قلبم مچاله میشه! چقدر همدردی کردم پیش خودم باهاشون که چه داغی رو دیدند... بماند که رفتار ضد و نقیض هم زیاد بود!
درست عین روزهایی که جنایت انسانی توی غزه رخ داد و ما فقط نگاه کردیم و گفتیم به ما چه عربن!! وقتی افغانستان ، اکراین..... و ما فقط نگاه کردیم! این بار اما آتش به خانه افتاد و فکر کردیم آخر الزمان شده ...پس باید منجی عالم ظهور کند!
قبول دارم چقدر خشم پشت این رفتار ها هست! حتی وقتی میدیدم بچه ی 8-9 ساله برای مادرش زار میزد با قلب پر از درد فکر کردم این دختر چطور میتونه با کینه بزرگ نشه ؟ و هزاران هزار دیگر....
من در جایگاهی نیستم که قضاوت کنم. من رنج و درد نکشیدم که نصیحت کنم!
من فقط جسارت گفتن اینکه طرف هیچ کدومشون نیستم رو پیدا کردم.

هما پنج‌شنبه 7 اسفند 1404 ساعت 15:07

سلام عزیزم.منم یک مامان چهل ساله هستم با سه تا بچه که دوتاشون پشت همدیگه شدن با اختلاف یکسال و نیم.با تک تک حرفاتون موافقم.مخصوصا اینکه منم نمیتونم صد در صد با هیچکدوم از این دوتاگروه ها باشم و متهم میشم به وسط باز بودن

سلام عزیزم
چقدر حس خوبی میگیرم از بودنتون. خدا بچه هاتون رو واستون حفظ کنه
ممنون که می بینم تنها نیستم

مامان فرشته ها چهارشنبه 6 اسفند 1404 ساعت 23:29 http://Mamanmalmal.blogfa.com

وصف حال شما وصف حال هر انسان آزاده ایست ممنون که نوشتید سالها پیش،که بزرگ کردن افسار گسیخته نسل جدید رو میدیدم همیشه با خودم میگفتم با این نوع تربیت کردنمان کشورمون رو داریم به فنا میدیم و از همانجا در روش تربیتی ام مکث کردم نتیجه عالی نشد اما حداقل طوری شد که از حق و حقیقت دور نشن و ازشون سواستفاده نشه خدا بزرگه دل به خدا بسپاریم آروم میشیم از به روز شده ها خوندمتون و نوشته تون به دلم نشست

خیلی ممنون از بودنتون
احساس میکنم این روزها نیاز به همدلی پر رنگترین نیاز ما شده
متاسفانه نسل جدید نسل مادیات شده. نه تنها ایران بلکه کل این نسل" زد"
از خود گذشتگی، معنویات، تواضع و .... کمی بی منطقیه واسشون و خیلی سخته تمرین این دست رفتارها

درسته دل به خدا باید سپرد....

امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.