خیلی با خودم کلنجارمیرم.خیلی فکر میکنم. اما این روزها راستش کمتر.چون احساس میکنم مغزم خسته شده. همیشه سعی کردم جانب دو طرف را مراعات کنم. قضاوت نکنم. ولی این روزها شاید نتونستم. گاهی خشمگین شدم گاهی آروم بودم. دانشجو که بودم کلاس های معارف معمولا بحث بین دانشجوها بود. بعد از هر سوالی میومدم و سرچ میکردم چون اطلاعاتم ناقص بود. کم کم اونقدر درگیر زندگی و ساخت خودم شدم که از مسائل این چنینی به کلی بیرون اومدم. باورم این بود که من اگر بتونم خودم رو اصلاح کنم یک نسل اصلاح میشه. ولی این سخت ترین کار دنیا بود. مخصوصا روزهایی که بچه ها با اشتباهات ریز و درشتتشان عیب های ما را به رخمان میکشیدند. فکر کردم به بچه ها یاد بدم اول از هر چیزی انسانیت مهمترینه. ولی نشد باورهای این نسل مادی بود . البته شاید بهتر باشد بگویم ما آن ها را مادی تربیت کردیم.
پست قبل رو وقتی نوشتم که خشمگین بودم ولی در ظاهر با آرامش صحبت میکردم. وقتی خانواده هایی درگیر دوگانگی شده اند وقتی روابط محدود و حتی قطع شد به این فکر کردم که باید وسط باشم تا این روابط حفظ شود . وقتی آلفرد خانه ی ما بود و ساعت ها باهم حرف زدیم و هیچ کدوم متقاعد نشدیم تهش چایی ریختم و با شکلات باهم خوردیم. وقتی خبر شهادت رهبر را شنیدم گریه کردم و آلفرد فقط متعجب نگاه کرد. باورش نمیشد که فردی که مخالفانش میگفتن تشنه ی قدرت است . بدون رفتن به پناهگاه سودای رفتن داشته باشد. با این همه دلمان برای هم تپید و وقتی از خانه یمان رفت همدیگرو به امید روزهای خوب در آغوش کشیدیم . هر چند روزهای خوب اون شاید با روزهای خوب من فرق داشت.
وقتی با مری هم کلام شدیم و عصبانی شد و با پرخاش و توهین حرف زد ترجیح دادم سکوت کنم. یاد حرف پدر شوهرم افتادم میگفت باهم بحث نکنید این حرفها فایده نداره. اون لحظه اشتباه کردم تهش حرفم را زدم چون فکر کردم سکوت من نشانه ی این است که جوابی ندارم بدهم. جواب را دادم و درنهایت شانه هایش را بالا انداخت و سکوت کرد . چون در یک چیز مشترک بودیم. هر دویمان کشورمان را دوست داشتیم. بعد از آن شب نه او حرفی زد و من. سعی کردیم یادمان بماند ما باید کنار هم باشبم نه روبروی هم. دقیقا هم همین شد هر دو باهم به یک دشمن مشترک رسیدیم!
عصبانیت اون شب من باعث شد در ظاهر آروم باشم ولی پر از خشم بشم و بنویسم. بعد که آروم شدم فکر کردم قضاوت کار من نیست و اشتباه کردم. نوشته ام را پاک کردم . نسل جدید با ما فرق میکنند . حتی اگر اختلاف سنشان با ما به اندازه ی یک دهه هم نرسد .ولی ماخیلی زود جا افتاده شدیم خیلی زود وارد زندگی و سختی هایش شدیم و شاید حتی وارد جنگ شدیم... با پست قبل هجمه ی قضاوت ها . اندک توهینی توی این شرایط واقعا آزارم داد برای همین ترجیح دادم هیچ کامنتی را تایید نکنم. این موضوع باعث شد بیشتر به خودم برگردم و جایی که اشتباه میکنم را اصلاح کنم. ولی چرا اینقدر سخت؟ شاید چون
سخت میگردد جهان بر مردمان سخت گیر
تعبیر این شعر چیز دیگه ایی هست ولی من تعبیری دارم که می گویند غلط است. همیشه فکر کردم منظور این شعر این است که جهان هم وقتی تو به خودت توی حساب کتاب سخت بگیری سخت میگیره و بیشتر تنبیه ات میکنه تا از گذرگاهی که ساختی بگذری و آدم سخت تری و انسان تری بشی.
دوست داشتم توی این روزها باهم مهربونتر باشیم ولی با طولانی تر شدن جنگ داریم خسته میشیم. حتی از همدیگه.به یه دوستی گفتم من از دو دسته شدن بین مردم میترسم ولی اون گفت این دو دستگی نیست و شناخته و طبیعیه از کسی که قلبش از سنگه متنفر باشی.
سالها پیش وقتی دوست دوره دانشجویی نفرین های عجیبی میکرد برای مرگ و کشتار بهش گفتم نگو آرزو کشتن کار ما نیست. گفت وقتی تنفر در قلبت باشه، کشتن کار سختی نیست !!
و من سعی کردم دوستهایم را باهر تفکری نگه دارم. هرچند آخرین باری که دوستهای دبیرستانم را بعد از جنگ 12 روزه دیدم و یکیشان که همان دوره ی دبیرستان مکه رفت و مدت ها منقلب شده بود و حجاب کامل داشت و بعدها بازجوید روزگار وصل خویش ... برگشت به آیین خود.بهم گفت راستشو بگو تو اگه به جایی وصلی جلوت حرف نزنیم! دلم شکست ... وقتی دوستی ۲۰ ساله را میتوان به دلیل اختلاف مذهب، خراب کرد وقتی روابط خانوادگی به دلیل اختلاف نظر در سیاست از هم پاشیده شد. من چه انتظاری از دنیایی که همه چیزش مجازی است داشتم ؟!
ابن روزها به اندازه ی کافی برای تک تکمان سخت است.
از آن روزی که بچه های مدرسه قتل عام شدن، بازار تهران و کاخ گلستان آسیب دید از اون روز که میراث اصفهان آسیب دید، از آن روز که دانشجویان دریانوردی قتل عام شدند، جنگ را بیشتر لمس کردم. ولی از جنگ ترسناک تر مردمان یک کشورند که روبروی هم بیاستند و کسانی هم باشند که پشت کسی بیاستد که از کشتن مردمان کشورم به خودش افتخار میکند ...
نمیخواستم وب لاگ روزانه هایم را به این دنیای زشت ربط بدهم و دوست داشتم خیلی عادی از روزمره هایم بنویسم و از تلاش هایشم که این روزها اصلا تلاشی هم نمیکنم ... ولی نشد. دلم برای کشورم می جوشد.برای تک تک خیابان هایی که یک روزی در آن جا خاطرات خوشی ساختم و هر روز خبر اصابت موشک و نابودی همه ی خاطرات را می شنوم.
انگشت شمار نوشتید که منفعتم در دفاع از وطن است .... درسته کاملا درسته من اصلا نمی تونم روزی را در آینده ام تصور کنم که وطنم ، اصالتم ، دینم به دست آدم نما هایی بیافتد که با قساوت کودکان را فدا میکنند ، کشورم را تجزیه می کنند و از شمر و یزید حمایت می کنند و وطن فروشی می کنند، بیافتد. من هیچ وقت طرف کسانی که به کشورم به خاکم تعرض میکنند و جنایت می کنند، نمی ایستم.
این روزها به اندازه ی کافی از حجم یاوه گویی های دشمنی که ایرانیان را شرور ترین انسان ها می نامند خسته شده ایم. پس حداقل با هم مهربان تر باشیم.
و این آخرین پست من است تا پایانی جنگی که ان شالله به خیر ختم شود.
توی پادکست جافکری یه قسمت بود در مورد تعصب حرف میزد. میگفت وقتی درگیر تعصب میشیم اون قسمت از مغزمون که مربوط استدلاله به کل از کار میافته. و من این حقیقت رو امشب خیلی خوب دیدم و حتی بهش گفتم و جواب داد آره دوست ندارم دیگه در مورد این هافکر و استدلال کنم. میخوام متنفر بمونم تا نابودی اشون !
و من منتظرم برگردم خونه تا کتاب های ناخوانده ام را بخوانم. و کتابهای خوانده را بیشتر بخوانم ! متاسفانه حافظه ی خوبی در تاریخ ندارم و شاید لازم باشد بارها بخوانم تا تاریخ و تمدن کشورم را حفظ شوم.
ولی از فردا باید فایل سمینارم رو آماده کنم و بعد مقاله ام را تمام کنم.ولی تمرکزی که ندارم....
پ.ن: دو روزمامان بابا و خواهر وسطیه اومدن اینجا پیش ما. امروز رفتیم یه قنات تاریخی با قدمت ۲۵۰۰ سال . بغض داشتم ، درد داشت کشوری که هنوز ۱۰۰ سال هم سن نداره به دنبال نابودی این همه اصالت و قدمته!
قنات دنیای آرامش بود ، طبیعت پر رمز و راز کویر و ایرانی که هر روز به دیدن دیدنی هایش عزمت را جزم کنی نمیدانم چندسال طول میکشد تا تمام شود.
شب به خواهروسطیه زنگ زدم. حین حرف زدن جیغ خفیفی کشید و گفت یا خدا صدای چی بود ؟ گفتم دو روز که اینجا بودید فکر کردید جنگ تمام شده و برگشتید.
خدایا با پیروزی همیشگی ایران این جنگ منحوس زودتر تموم بشه. الهی آمین
پ.ن : چقدر نوشته ی محسن چاوشی دل نشین بود. چقدر حرف دل بود !
بغض بزرگ این روزهام اینه که از علمی که آموختم نمیتونم برای خاک کشورم استفاده کنم.
دلم شکست برای اصفهان
برای چهل ستون
برای اون سکوت و آرامش
برای اون تخت هایی که روبه نمای چهل ستون بود و می نشستی و چایی ات رو سر میکشیدی و غرق در اصالت و قدمت میشدی
امروز چه مهیب جانیان جنگ همه ی این اصالت و آرامش را درهم کوبیدند
و دنیایی که هیچ صدایی در آن شنیده نشد
و مهیب تر از همه صدای زدن سنگ به سینه ی این اجانب که هویتمان و خاکمان را نابود میکنند، به طوری که از ازل ایرانی وجود نداشته !!
پ.ن: دیروز مادرم میگفت ۱۱ بار کنار خانه یشان را بمب زدند. میلرزید. صورتش درهم رفته بود و زیر چشم ها گود بود. همان مادری که ۶ ماه پیش وقتی کنار خانه یمان موشک خورد و من از ترس بالا پایین می پریدم در نهایت آرامش گفت چیزی نیست نگران نباش.
پ.ن : نسترن جان بلاگفا باز نمیشه لطفا اگه اومدی بهم از خودت خبربده
یه جا خوندم نوشته بود خیلی وقته نظرات مخالفم رو نمی خونم. اول با خودم فکر کردم چه کار خوبی ! ولی بعد که عمیق تر فکر کردم دیدم همین میشه که در دنیای کوچک خودمون با تمام اشتباهاتمون غرق میشیم و فقط دنیایی رو میبینیم که ما و افکار درست و غلطمون رو تایید و تحسین می کنن !
واسم عجیبه که چطور تاریخ تکرار میشه و هر کسی تفسیر به رای خودش میکنه !
از این اتفاقات نترسیدم. گریه زیاد کردم. سعی کردم عادت کنم به صداهای مهیبی که ارمغان کمک هایی بود که درخواست کردند.
خونه ی بردار همسرم تحت موج انفجار آسیب دید. شیشه های خورد شده در های شکسته و موجودات زنده ایی که دم در خانه در تلاش به ورود برای سرقت بودند....
بچه ها رو بغل کردم و وسط حال نشستیم. دو خیابان پایین تر بود.
شرایط را باید بپذیرم . متجاوز گفته بود تصاحب کشورتان ۲۴ زمان میخواهد و هر روز تمدید میکند و این بار هم دروغ هایی که می بافند و نمیدانیم تا کی قرار است برای به دست آوردن حداقل هایمان از متجاوزان داخلی و خارجی بجنگیم.
تلاش میکنم انسانیت را به بچه ها یاد آوری کنم. قدم اول میهن پرستی ، شاهنامه بخوانیم ، تاریخ آذربایجان را ... بند بند ایران را .... تا یادمان بیاورند وطن یعنی چه!
تو باید تا تهش زنده بمونی
با اینکه تو گروه مرگ هستی
چطور میشه توی هوایی نفس کشید که راحت و آسوده یک جا ۱۶۸ تا دختر با مقنعه های سفید و مانتو های یک شکل روی نیمکت نشسته بودند و منتظر زنگ تفریح بودند تا خوراکی بخورند و صدای جیغ و هیجانشون از بازی و بدو بدو شون توی هوایی که بوی عید میداد بپیچه رو قتل عام کردند !!
وقتی با عجله با نهایت سرعت میرفتم دنبال والا و نفهیمدم اون صف کیلومتری برای بنزینه ! فقط فکر کردم خدا رو شکر مدرسه امنه ! هیچ وقت فکر نکردم ۱۶۸ تا مادر رفتن بچه هاشونو از مدرسه تحویل بگیرن ولی جنازه تحویل گرفتن ...
این چه دنیاییه که هنوز آدم ها سنگ جنایت رو به سینه میزنن !!
جنگ یک چیزه... جنایت یک چیزه دیگه است...
عجب صبری خدا دارد ....