
۱۳ اردیبهشت
با اینکه به اندازه ی کافی شب رو خوابیدم ولی احساس میکنم از دیروز هنوز خسته ام . ماشین رو پشت یه شاسی بلند سفید دوبل پارک میکنم و با والا پیاده میشیم. یکی از بچه ها با ما میرسه ، یه سبد گل کوچیک دسته مامان مو بلونده . یادم میافته امروز ، روز معلمه . والا از پله ها بالا میره ، با ذوق دنبال ... میدوه و صداش میکنه ، بدون لبخند به والا نگاه میکنه و همه ی حواسش به حرفهای مامانشه که برای چندمین بار تاکید میکنه کارت های طلایی رنگ بزرگی رو که دستشه به کدوم خاله ها بده . والا میره و من ناراحت از اینکه چرا امروز رو یادم نبوده برمیگردم سمت ماشین. یکی دیگه از مامان ها با یه دسته گل وارد حیاط میشه و من سوار ماشین میشم.
۲۷ اردیبهشت
فکر میکنم حاضرم ده بار دیگه بارداری و زایمان رو تجربه کنم ولی فرزند پروی رو نه ! سخت ترین کار دنیا برای من بود. با اینکه از مشاور کمک خواستم . با اینکه کتاب خوندم با اینکه دوره خریدم وپادکست گوش دادم .... خیلی درد داشت ... خیلی ... اینجا دیگه فقط خودم نبودم ، کوچکترین اشتباه من میشد یه خراش روی یک قلب پاک ، کوچکترین برخورد غلط من میشد پایه گذاری یک مشکل روحی و رفتار نادرست . تمییز دادن رفتار درست توی بحران ها سخت و نشدنی بود. و حس عذاب وجدانی که دست از سرم بر نمیداره .
هنوز پروسه ی مدرسه ادامه داره و ما در مورد هیچ کدوم به قطعیت نرسیدیم . چون شهریه ها مشخص نیست . امسال برای ما از لحاظ مالی خیلی خیلی سخت شروع شد . و میدونم سخت تر هم خواهد شد ، چون به زودی به امید خدا قسط های جدید اضافه میشه و کل حقوقمون میشه قسط . نه این که اغراق کنم واقعا کل حقوق میشه قسط ، که البته اونم اگه بشه عالیه ، یعنی اگه وام بدن ... قبل از عید وزات نفت استخدام داشت و من نفهمیدم و شد یکی از حسرت های این روزهام.
یکم زندگی امون سخت و پر استرس شده برای همین دستم به نوشتن نمیره و نمیتونم حتی از سادگی های قشنگ زندگی بنویسم. از اینکه باغچه جلوی در رو پر از آفتابگردان و پشت خونه رو پر از ریحان کردم. از اینکه شمعدونی خوشرنگم گل داد و من چقدر ذوق کردم ، از گل های انار که هر روز پشت پنجره میشمرم که چندتا غنچه دیگه داره. و حتی از امتحان الاستیسته که درسته راضی نبودم ولی خوب دادم. از همراهی همسرم که قبل از امتحان زنگ زد و بهم گفت که همیشه کنارمه و بهم ایمان داره. از حس درک استاد که وقتی دید نمیتونم سوال ها رو بنویسم گفت این همون سوالیه که دیروز پرسیدی . نگران نباش تا هر وقت بخوای من میمونم تا بنویسی ، استرس نداشته باش.
شب ها با فکر میخوابیم و تا صبح خواب اتفاقاتی که قراره بیافته رو میبینیم و صبح با عجله درگیر روزمره میشیم و تا شب گوشه ی ذهنمون کلی دغدغه و فکره !
پ.ن : عکس و تیتر به هم مربوط نیستن :)

آخرهای کلاس بود و از پنجره های دودی کلاس نمیشد دید که هوای ابری، بارونی شده، کم کم جای رد بارون روی شیشه ها نشست ، یعنی بارون با باد . دوستم مدام شقیقه هاش رو ماساژ میداد. میگفت سر اینکه با ماشین بیاد دانشگاه با برادرش بحثش شده ، هر دوتاشون ماشین لازم داشتن ، ولی اونی که حرفش به کرسی نشسته دوستم بوده .پنجره کلاس تقریبا خیس بود و وسط ظهر هوا داشت کم کم تاریک میشد. استاد مثل همیشه یک ربع زودتر تعطیل کرد و گفت شاید دوشنبه هفته آینده کلاس نباشه. جزوه هام رو جمع کردم و با دوستم از کلاس اومدیم بیرون. هیچ کدوم بارونی نپوشیده بودیم. خیلی سریع ازهم خداحافظی کردیم و سوار ماشین هامون شدیم. همه چیز خیلی قشنگ بود ، یه آهنگ فرانسوی گذاشتم و با سرعتی که سعی میکردم به خاطر لغزندگی کم باشه راه افتادم. به اتوبان که رسیدم صدای بلبل و نم بارون شد طوفانی که شاید ارمغانش میتونست سیل باشه. دو بار کنترل ماشین به خاطر حجم زیاد آبی که جمع شده بود از دستم خارج شد.
تنها چیزی که تو اون وضعیت ترسناک میشد دید عزمت خدایی بود که هوای نیمه ابری رو در کمتر از ۲ ساعت به چنین طوفانی تبدیل میکنه. با خودم فکر میکنم تو راه اومدن به دانشگاه فقط به این فکر میکردم که از کجا چقدر وام بگیریم برای خرید ماشین چقدر کم میاریم و هر از گاهی از تصور ماشین جدید قند توی دلم آب میشد ولی حالا موقع برگشتن فقط به این فکر میکردم که آیا رسیدنی هست ؟ و دنیا همینه یک لحظه هست و لحظه بعد نیست.
مسیر نیم ساعته حدود ۱ ساعت طول کشید ولی بالاخره رسیدم. همسرم و بچه ها توی خونه از صدای رعد و نور برق حسابی ترسیده بودن. طبق روال هر روز لباس هام رو سریع در اوردم نهارم رو خوردم و مشغول مرتب کردن خونه شدم. اول از آشپزخونه شروع میکنم. همیشه به خودم میگم تا چایی ام دم بکشه آشپزخونه باید تموم بشه . برای همین کتری رو اونقدر پر میکنم که دیر بجوشه و من وقت بیشتری داشته باشم.
پ.ن : دو روزه از صبح تا بعد از ظهر از این مدرسه به اون مدرسه برای ثبت نام والا در حال پرس و جو و تحقیق ام و چون همسرم شیفته مجبورم تنهایی برم و با وجود یارا خیلی کار سخت میشه. دیروز یه مدرسه که میگفتن خیلیخوبه ولی سخت گیر هستن رو رفتم . مدرسه انتهای یه بن بست بود که وقتی وارد میشدی یه حیاط کوچیک داشت و باید از پله ها میرفتی بالا تا به ساختمان برسی. یه خونه خیلی قدیمی که آدم رو پرت میکرد به ۳۰ سال پیش (بیشترش به سن من نمیرسه وگرنه خونه بیش از اینها قدمت داشت
. ). یه راهروی طولانی با کلی در که هر کدوم به کلاس یا دفتری کوچیک باز میشدن . درها یه پنجره مستطیلی خیلی کوچیک داشت. ناظم و نگهبان و مربی همه ترکی حرف میزدن و این حرف مامان سارا رو که میگفت مردم قدیمی و با اصالت توی اون منطقه هستن رو تایید میکرد. کادر آموزشی به نظرم برای دوره ی ابتدایی بیش از حد پیر بودن. آقای معاون با موهای یک دست سفید و عینک مستطیلی بزرگ گفت خیلی دیر اومدین. جا نداریم. حالا برو با حاجی صبحت کن ببین چی میگه . اتاق حاجی از همه ی اتاقها پر نورتر و بزرگتر بود. حاجی داشت با یکی از خانم های جوانی که احتمالا معلم بود صحبت میکرد . حاجی گفت شرمنده دخترم اصلا جا نداریم. حالا باز به آقای ... بگو اسمت رو بنویسن خودت ۱۰ روز دیگه ازمون خبر بگیر. در کل از مجموعه اشون با اون همه شهرت خوشم نیومد. هم اینکه کادر مسن داشتن ، هم اینکه ترکی الویتشون بود (برای ما سخته البته) هم اینکه ساختمون بیش از حد قدیمی و توی یکی از خیابونهای خیلی شلوغ بود و اینکه رفتارشون طوری بود که تو باید دنبال اونها میرفتی ، یک جورایی حق به جانب بودن.
یه مدرسه دیگه هم رفتم که ظاهر همه چیز مرتب بود و کادر به نظر خوبی هم داشتن ، مهارت های اجتماعی، زبان و ورزش فوق برنامه هایی بود که برای بچه ها در نظر گرفته بودن .
یه مدرسه دیگه هم بود که ساختمون با عظمت و شیک داشت. این مجموعه رو خودشون پارسال ساخته بودن. که دو طبقه اول پسرانه و دو طبقه آخر دخترانه بود . حیاط پسرهای اول تا سوم با پسرهای چهارم تا ششم جدا بود. روی پشت بام هم با دیوارهای دو متری برای بچه های دختر حیاط ساخته بودن. همه چیز متناسب با نیازهای بچه ها بود ازسایز روشویی تا صندلی و کلاس. فوق برنامه اشون هم زبان و موسیقی و هنر بود .
هر سه تای این مدرسه شهریه ی حدودی بهم ۲۶ ت گفتن.
یه مدرسه دیگه هم رفتم که قرآنی بود و کلا محیط متفاوت از بقیه بود. ساختمان و حیاط بزرگ آدم رو یاد مدارس دولتی می انداخت. اونجا شهریه رو با نهاری که به بچه هامیدادن بهم ۱۶ ت گفت.
مدرسه ایی که الان والا میره برای پیش دبستانی امسال ۵۰ میلیون و برای دبستان ۳۵ میلیون میگیره ! که واقعا خدمات خاصی هم نداشت.
برای دو شنبه دوتا از مدرسه ها بهمون وقت سنجش دادن. بریم ببینیم چی میشه.
حالا این وسط خودم هم یک شنبه میانترم دارم و سه شنبه هفته بعد هم یه میانترم دیگه .
عکس نوشت : اینجا نم نم بارون و اول مسیر توی دانشگاه
میگه مامان اون خانمه رو دیدی؟
از ذهنم میگذره که خدایا چی میخواد بگه ؟ چطوری یه جواب خوب بدم ؟
میگم کدوم خانمه؟
همون که ماسک صورتی داشت
باخودم فکر میکنم خداروشکر ما، ماهواره نداریم میگم
یادم نمیاد
میگه همون که رفتیم لباس خریدیم
یادم میاد میگم
آهان خب؟
میگه شلوارش پاره بود
یه لبخند احمقانه میزنم و میزارم جمله اش بدون توضیحی خبری باقی بمونه.
همیشه برای واکسن زدن استرس دارم و دلم میخواد میشد هیچ وقت انجام ندم، هربار هم که موقع واکسن زدن میرسید باخودم میگفتم واکسن زدن از این مریضی های سختی که یارا گرفت بدتر نیست. ولی باز هم یه استرس بزرگه واسم. از پاییز یارا اونقدر مریض شد که همه ی واکسن هاش حداقل یک ماه دیر تر زده شد . و بالاخره واکسن ۱۸ ماهگی هم زده شد و من برای سالها راحت شدم و البته که چند ماه آینده واکسن ۶ سالگی والا پیش رو دارم.
خاطرات مربوط به سال ۹۸ رو که والا هم سن الان یارا بوده رو میخونم. همیشه تصورم این بوده که والا نسبت به سن اش عقب تر بوده و یارا جلوتر ، ولی وقتی میخونم میبینم تفاوت چندانی باهم ندارن . ولی خودم خیلی عوض شدم ... خیلی بی حوصله و بی توجه به بچه ها شدم، یکم وسواسی شدم ،خیلی وقت کم میارم ،کم خواب و پر مشغله ، یکم نا امید و بی انگیزه و یکم غمگین ... همه ی اینها نشونه های مثبتی نیست.
دیروز یه کالباس مارتادلا ۴۰٪ مرغ خریدم واسه گربه ی حیاطمون، یکم خورد و دیگه نخورد ... باخودم فکر کردم اینا چی میتونن باشن گربه هم نمیخوره!
به خودم نهیب میخوره که بیشتر خودم باشم ، کمتر به تمیز بودن خونه گیر بدم ، با حوصله تر با بچه ها بیشتر بازی کنم ، رقص و ورزش کار هر روز باشه . فکر میکنم بیشتر باید برای خودم و بچه ها وقت بزارم تا کارهای خونه ، خودم بیشتر بهشون نیاز دارم .
اریبهشت ماه قشنگی هاست ، پس من هم باید با طبیعت پیش برم ...
میخواد بره بیرون، اول بره دنبال دوستش و بعد باهم تو محوطه بازی کنن. میگه شلوارم خوبه ؟
شلوار آبی سه خط که زمان بچگی ماهم بود، فکر میکنم میره بیرون کثیف میشه پاره میشه ، پس همین خوبه .
میگم خوبه فقط باید کاپشن بپوشی
با جملاتی که سعی میکنه به هم ربط اشون بده بهم میفهمونه که با کاپشن سخته برای همین تصمیم میگیریم هودی بپوشه . هودی رو که میپوشه دوباره میگه : شلوارم یکم بد نیست ؟
میبینم خیلی بد شده ، میگم چرا ، برو شلوار طوسی ات رو بپوش.
با خودم فکر میکنم تو کی این قدر بزرگ شدی که واسه بیرون رفتن به تیپت اهمیت میدی ، که می بینم با موهای شونه کرده جلوی در نشسته و ازم میپرسه درست پوشیدم ؟
امروز یارا اولین جمله ی دو کلمه ایی اش رو گفت " مال منه "
والا که کوچیک بود خیلی تلاش میکردم قبل از ۲ سالگی تلویزیون و گوشی نگاه نکنه ولی خصوصا توی جمع های خانوادگی خیلی موفق نبودم و برخلاف تلاشم همیشه جمله ی روی اعصاب "بچه ام گناه داره بزار ببینه " رو میشنیدم. خود والا هم عاشق کارتون و گوشی بود. و قبل از دوسالگی کم و خودم حتی گاهی در حد خیلی کم واسش کارتون میذاشتم . نقطه مقابل والا ، یارا که اصلا علاقه ایی به کارتون و غیره نداره . دوست داره وقتی با موبایل حرف میزنیم گوشی رو بگیره و حرف بزنه ، دوست داره با گوشی واسش آهنگ بزاریم ولی اصلا با کارتون و گوشی مشغول نمیشه ، اوایل والا که میخواست کارتون ببینه میگفتم فقط وقتی یارا خوابه ولی وقتی دیدم حتی کارتون روشن هم باشه نگاه نمیکنه ، کار من خیلی راحت شد از تعقیب و گریزهای ندیدن مدیا.
چند روز پیش والا داشت head,shoulder,knees and toes میدید که دیدم یارا رفت کنارش وایساد و با جدیت شروع به انجام حرکات انیمیشن کرد ، بدون اینکه بهش یاد بدم یا ازش بخوام، کاری که من هرچقدر والا رو تحریک میکردم انجام بده ولی اون فقط مینشست و نگاه میکرد.
اینقدر تفاوت واسم واقعا جالبه.

موقع تحویل سال همسرم شیفت بود . کارهامو کردم . بچه ها خوابیده بودن. ساعت ۱۲:۳۰ بود که برق ها رو خاموش کردم که بخوابم. سر گوشی بودم که همسرم زنگ زد . گفت نخواب دارم میام. تا اون برسه من هم سفره هفت سین که همه چیزش رو آماده توی یخچال داشتم چیدم و همسرم رسید. سال خیلی آروم تحویل شد . گریه کردم . از تنهایی ؟ نمیدونم . خسته بودم ؟ یا دلم میخواست بچه ها هم بیدار باشن ؟ یا دوست داشتم همه چیز مفصل تر باشه ؟ گریه کردم فقط همین !
همسرم یکسری از وسایل رو توی ماشین چید تا فردا زودتر راه بیافتیم. رفت و ساعت نزدیک ۳ بود که خوابیدم. صبح ساعت ۷ همسرم زنگ زد و بیدار شدم . صبحانه آماده کردم و تا راه افتادیم ساعت حدود ۸ شد . قرار بود نهار بریم تهران خونه ی دوستمون. خوش گذشت . ساعت حدود ۷-۸ بود که راه افتادیم به طرف شهر همسرم. خیلی خسته بودیم. جاده هم به شدت طوفانی و رعد و برق در حدی بود که جاده روشن می شد . بعد از قم هوا خوب بود ولی گرد و خاک بود . رسیدنمون به شهر همسرم خیلی سخت بود . خسته بودیم. ساعت حدود ۱۲ بود که رسیدیم خونه ی مامانم. بچه ها تو راه خوابیده بودن و وقتی رسیدیم حسابی سر حال و شاد بودن. هر چند یارا اول خیلی غریبی میکرد ولی کم کم به محیط عادت کرد و از من جدا شد. شب بچه ها نمیخوابیدن و دوتایی توی تاریکی شاید تا ساعت ۳ داشتن بازی میکردن. فردا ظهرش بعد از نهار رفتیم شهر همسرم. ما که رسیدیم پدر شوهرم دنبال قرص استامینوفن میگشت. تب و لرز داشت و ما که کمتر از یک ماه بود کرونا گرفته بودیم خیالمون تا حدودی راحت بود که ایمن هستیم. دوشب هم اونجا موندیم و برگشتیم خونه ی مامانم. شب بود رسیدیم و همه بودن . من بی وقفه سرفه میکردم و دلیل اش رو اسفندهایی که دیروز خواهر شوهر دود کرده بود میدونستم. همه رفتن و من حال خوبی نداشتم. تب و بدن درد داشتم . باور نمیکردم دوباره مریض شده باشم. تا صبح به سختی خوابیدم و صبح با همسرم و بچه ها رفتیم بیمارستان . دکتر متخصص تا بعد از تعطیلات نبود و فقط دکتر اورژانس بود. خیلی شلوغ بود. ۲۰ نفر تو نوبت بودن و همین نشون میداد که چقدر این بیماری زیاد شده . کلی دارو و آمپول . شب خونه خواهر وسطیه دعوت بودیم. بهش گفتم نمیام. گفت بیا اگه قرار باشه مریض بشیم همون دیشب شدیم با اون حجم از سرفه های تو. با ماسک رفتم و از جمع دور بودم . حتی شام رو هم جدا خوردم. زولبیا بامیه ، حلیم بادمجون، جوجه ... و من که مرغ آب پز خوردم.
فردا شب دوباره همه خونه ی مامانم بودیم و آخر شب هر دوتا خواهرم گفتن که حس بیماری دارن. از قرص های خودم بهشون دادم. خواهر وسطیه همون موقع خورد ولی خواهر بزرگه نه ، فردا شب خونه خواهر بزرگه بودیم . شب یارا تب کرد و تا صبح از بدن درد نخوابید ، تا صبح حتی شیر هم نخورد. از اونطرف هم مادر شوهر اینا که قرار بود دیروز بیان چون همگی مریض شدن ،نیومدن. شب رفتیم خونه خواهر بزرگه ، خواهر بزرگه خیلی مریض بود ، بهش گفتم کاش قرص ها رو خورده بودی نمیذاشت اینقدر شدید بشه . باهم رفتیم دکتر . دکتر بی تجربه و کم سن تشخیص سرماخوردگی داد و فقط یه adult cold و بازهم خواهر بزرگه به حرف من برای دارو گوش نکرد. شب سختی بود. فردا مادر شوهر اینا اومدن و رفتیم خونشون. سوسیس سرخ شده نهارشون بود. گفتم مریض ام، خودتون هم مریض این نخورین. تن ماهی درست کرد !
شب رفتیم خونه خواهر شوهر ، آقای دکتر هم مریض شده بود. و کل عید ما به همین منوال گذشت. بدون اینکه بتونم مقاله یا درسی بخونم، جای تفریحی خاصی بریم و حتی عید دیدنی فامیلی که بیشتر از ۳ ساله ندیدمشون.
از اون روزی که برگشتیم مشغول خونه تکونی هستم تا یک نظمی به خونه بدم و برگردم به درس و دانشگاه.
دوست دارم تلاشم رو بکنم و از زندگی و لحظه هاش بیشتر لذت ببرم. دلم یه کتاب میخواد بخونم که بوی زندگی بده .
این مدت که پیش خانواده هامون بودیم ، باز هم خدا روشکر کردم بابت این همه دوری ، وقتی درگیر رویاها و تلاش برای زندگی هستی و به آرامش خاص خودت عادت کردی ،تحمل هجمه قضاوت ها ، کنایه ها ، گلایه ها ، تصمیم هایی که برای زندگی تو میگیرن ، تحکم ها و در یک کلام افاضات مختلف واقعا سخت میشه .
و کل این دو هفته به امید اینکه فقط دو هفته است تحمل کن ،طی کردم . دلم نمیخواد وقتم رو برای نوشتن ریز اتفاقاتی که بی ارزش هستن بگذرونم ولی میخوام یادم بمونه که اون چیزی که بیشتر از همه یک رابطه رو سمی میکنه متوقع بودنه. اگه گاهی چشم هامونو روی رفتار اشتباه ببندیم و دلخور نشیم هیچ اتفاقی نمی افته فقط آرامش امون بیشتر میشه و از کنار هم بودن بیشتر لذت می بریم .
کاش بعضی ها غرزدن و فحش و ناله رو کم میکردند ، ما توی این کشور باهمه ی این شرایط قراره سال ها زندگی کنیم پس یا باید همت جمعی داشته باشیم برای تغییر یا حداقل اگه هیچ کاری نمیکنیم حال همدیگرو بد نکنیم.