| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | |||||
| 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 |
| 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 |
| 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 |
| 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
| 31 |
کشته شدگان زلزله ونزوئلا الان بیش از ۱۴۰۰ نفر بوده و ساختمان ها طوری ویران شدن که انگار بمب های چند تنی روی سرشان ریخته اند.
با خودم فکرمیکنم اگر در زمان های قدیم بود و تبدیل به قصه شده بودند این طور میخوندیم که در زمان های قدیم سرزمینی وجود داشت که بدون اعتراض و تلاشی برای مقابله با ظالم بی خیال حاکمان آن سرزمین شدند و بیگانگان ثروت آن ها را به تاراج بردند و آن ها به شادمانی پرداختند. سپس خداوند عذاب سهمگینی بر آن ها نازل کرد و بیشتر از جنگ ایران و آمریکا خسارت و مرگ نصیبشان شد.
نزدیک یک ماه بود که از طریق سایت های کاریابی برای شرکت ها و کارخونه های مختلف رزومه می فرستادم.رزومه ام رو یه سری شرکت های خیلی بزرگ و مطرح در اولویت قرار داده بودند ولی خبری از دعوت به مصاحبه نبود. یه شرکت هم به دلیل فراتر از حد انتظار بودن (Over qualified)، رزومه ام رو انتخاب نکرد، صادقانه بهم حس خوبی داد. یادم اورد که برگرد به خودت دختر!
هفته ی پیش مامان اینا اومده بودن، بردمشون شاه عبدالعظیم. چند سالی میشد نرفته بودم. نشستم روی پله ها و توی دلم سه تا درخواست ازش کردم. یکی اش شغلی بود که واقعا به صلاح باشه و پر برکت و حلال باشه!
دوشنبه نزدیک ساعت 4 از یکی از شرکت هایی که رزومه فرستادم زنگ زدن برای مصاحبه. گفت فردا ساعت 10 اینجا باشید. قرار بود بریم شهر همسرم برای تاسوعا و عاشورا، و همسرم هم از شهر مقصد نوبت دندان پزشکی داشت. گفتم مسافرم و هفته ی دیگه هر روزی بفرمایید هستم. گفت باشه . وقتی قطع کرد زنگ زدم به همسرم . گفت برادرش بعد از ظهر فردا راه میافتن و من میتونم با اون ها برم. زنگ زدم به شرکت ولی آقای پشت خط گفت کسی نیست و همه رفتند. با همسرم دوباره صحبت کردم و قرار شد 8 صبح دوباره زنگ بزنم که اگه مشکلی نیست همون اول وقت برم مصاحبه و بعد بریم. 4 صبح بیدار شدم و همه ی کارها رو کردم و وسایل رو چیدیم توی ماشین. زنگ زدم خانم منشی گفت مدیر ساعت 10 به بعد میاد قبل از اون نمی تونید و قرار شد برای شنبه یا یک شنبه باهاشون هماهنگ بشم.
اسم کارخونه رو توی اینترنت سرچ کردم. تا حدودی مرتبط به کار قبلی ام بود . فضای صنعتی ولی خیلی تمییز تر و البته کوچک تر. به نظر میومد اکثر پرسنل حتی اپراتور دستگاه ها هم خانم باشه. و مهم تر از همه نزدیک بودن به خونه .
تصمیم داشتم فعلا در موردش تا قطعی نشده با کسی صحبت نکنم ولی به خاطر برنامه هایی که چیده شد حتی خواجه حافظ هم در جریان قرار گرفتند.
همسرم شنبه هم نوبت دندون پزشکی داشت برای همین جمعه با برادر همسرم برگشتم. بچه ها پیش همسرم موندن.
توی راه زنگ زدم به آلفرد. داشت میرفت دانشگاه. گفتم من امشب تنهام اگه دوست داری بیا. اونم وسط جاده از اتوبوس پیاده شد و راه افتاد سمت خانه ی ما. دقیقا با هم رسیدیم دم در.
صبح ساعت 6 بیدار شدم. مباحثی که فکر میکردم برای مصاحبه لازمه رو مرور کردم و ساعت 6:40 بود یادم افتاد فوتباله. تلویزیون رو روشن کردم و در نهایت نا امیدی 1 بر صفر عقب بودیم. چند ثانیه ایی نگذشت که گل مساوی رو زدن و کیف کردیم . دقیقه آخر هم گل دوم رو زدن و به همون اندازه ایی که از خوشحالی اش بالا پایین پریدم از اعلام آفساید بودنش ناراحت شدم.
ساعت 9 زنگ زدم شرکت و گفت 10 اینجا باشید. کفش هامو توی ماشین برادر همسرم جا گذاشته بودم. به جاری ام زنگ زدم و رفتم دم خونشون ازش بگیرم. میخواست بره باشگاه و گفت تا یه مسیری باهات میام. گفت مدیر کارخونه اگه عقل داشته باشه حتما تو رو میگیره.:))
درست سر ساعت 10 رسیدم. نگهبانی یه فرم داد که پر کنم. اطلاعات شخصی بود. توی قسمت معرف اول همسرم رو نوشتم بعد خواهر بزرگه که کارمنده و بعد استاد دانشگاهم رو نوشتم. 2-3 دقیقه بعد از اینکه فرم رو پر کردم گفت بفرمایید بالا طبقه 2 . ساختمان ها نوساز و تمیز بودند. اتاق مدیریت بود. قفل در شیشه ایی رو به سختی باز کردم و وارد شدم. خانم منشی گفت یه تست هوش و زبان و ICDL هست که میفرستم واستون انجام بدید اگه نتیجه آزمون خوب بود میگم برید داخل. شارژ گوشی ام کم بود و به 5 درصد که رسید از ترس خاموش شدنش آزمون رو تایید کردم و فرستادم واسش! گفت بفرمایید داخل!
با مدیریت که مرد مسنی بود صحبت کردم. بیش از حد آرام حرف میزد و من خیلی تلاش میکردم کل حرفهاش رو متوجه بشم و مدام نپرسم چی؟ ببخشید متوجه نشدم!
از دلیل عدم همکاری با شرکت قبلی پرسید. از اینکه بچه ها رو چی کار میکنم زمانی که سر کار میام. از اینکه الان دانشجو هستم پس درس چی میشه! و من خیلی با اعتماد به نفس و بدون استرس جواب دادم. برخلاف انتظارم هیچ سوال تخصصی نپرسید. گفت سمتی که برای شما در نظر گرفتیم تو بخش کیفیت هست. ولی چون با قطعات ما آشنا نیستید و چند سالی از محیط کار دور بودید اول یه مدت آزمایشگاه باشید کار رو یاد بگیرید بعد برید کیفیت. در مورد حقوق و بیمه هم صحبت کرد و نظر من رو پرسید و همون چیزی بود که توقع داشتم برای همین هیچ نظر اضافه ایی ندادم. گفت از کی میتونید با ما همکاری داشته باشید ؟ گفتم همین امروز! به خانم منشی گفت زنگ بزن به خانم بی بگو بیاد. خانم بی که پایین هم دیده بودمش اومد. گفت خانم مهندس رو ببرید با محیط آشنا کنید. بهم گفت شما تشریف ببرید کار رو ببینید یه مدت موقت توی آزمایشگاه باشید ببینید اصلاً کار رو دوست دارید یا نه . اگر مورد پسندتون بود با هم همکاری داشته باشیم.
با خانم بی رفتیم آزمایشگاه و انصافا آزمایشگاه مجهزی بود. گفت با مهندس صحبت میکنم و می پرسم که قرار شد شما چی کار کنید . گفت فردا تشریف بیارید . گفتم امروز میتونم بمونم. گفت امروز من جلسه دارم فرصت نمیکنم ان شالله فردا. یادم افتاد فردا همسرم شیفت باید باشه. و نمی تونستم یک دفعه بچه ها رو تنها بذارم و باید آماده اشون میکردم. گفتم میشه از پس فردا بیام؟ گفت باشه مشکلی نیست. شماره اش رو بهم داد و قرار شد باهاش هماهنگ کنم.
+ حس امروزم خیلی خوب بود. فرصت نکردم زودتر بنویسم و رسید به موقع خوابم . برای همین بیشتر شبیه یک گزارش از امروزم نوشتم. فقط برای اینکه همیشه تجربه ی اولین ها عالیه ! درسته قبلا شاغل بودم ولی صادقانه زیر سایه ی همسرم بودم. همه جا کنارم بود. اون من رو معرفی کرد و همه جا جلو تر از من بود. توی کارخونه هم گفت به جای گشت زدن تو خط تولید بمونم توی دفتر و استاندارد ها و الزامات و لیست ها و.... را آماده کنم. برای همین اون شغل قبلی رو خیلی توی ذهن خودم به رسمیت نمی شناسم و این تجربه برای من یک جوری انگار برای اولین باره که دارم شغلی رو تجربه میکنم. قبل از این شرکت همسرم میگفت به مهندس فلانی زنگ بزنم تو رو برای کارخونه (همون کارخونه مطرحی که رزومه فرستاده بودم و در الویت بررسی بود) معرفی کنه . ولی گفتم نه خودم باید کاری کنم نمیخوام از کسی استفاده کنم. به اندازه ایی توانایی دارم که بدون معرفی کسی بتونم سر کار برم. و امروز همسرم گفت خودت به تنهایی همه کارهاتو کردی و من واقعا هیچ نقشی توی این شغلت نداشتم.