یادداشت های یک مادر دانشجو

افکار و روزنوشت های یک خانم مهندسِ مادر

یادداشت های یک مادر دانشجو

افکار و روزنوشت های یک خانم مهندسِ مادر

ما ایرانی های نژاد پرست

امروز وقتم خیلی آزاد تر از همه ی روزهای قبل است. و چقدر به این آرامش و استراحت نیاز داشتم. از صبح مشغول کارهای خانه شدم و الان واقعاً خانه ام هیچ کاری برای انجام ندارد. میخواهم امروز با فراغ بال زبان بخوانم و توی سایت دانشگاه های خارجکی بگردم ببینم اوضاع از چه قراره. فکرمون کمی داره منسجم تر میشه برای رفتن از ایران. و با راهنمایی های دوست خوبم،دختر معمولی، که آلمان هستش و همین طور یکی از دوستانم که امریکا است و حتی جرقه ی اولیش که دوستم،نگین جان، که الان چین هستند زده شد ، فکر کنم به جمع بندی خوبی برسیم و تقریباً رسیدیم.ولی نکته ایی که شدیداً ناراحتم میکنه اینه که باید قید عشق به رشته ام رو بزنم. همین طوری هم ملیتمون زیر سوال هست حالا با این رشته ی من دیگه اوضاع خیلی خرابتر میشه و فکر کنم به جز ایران هیچ جای دیگه ایی نتونم به درس و کار فکر کنم . البته این رشته توی ایران هم کار نداره فقط میشه درس خوند بدون هیچ استفاده ایی چون رشته ی من کمی بحث امنیتی پیدا میکنه و بیشتر هم نیروی آقا استخدام میکنند. البته اگه بکنند. ولی با همه ی این ها باز هم اگر برگردم به 8 سال قبل همین رشته را انتخاب میکنم.و هنوز هم نا امید نیستم از رشته ام و امیدوارم به رویاهای نوجوانی ام برسم. همیشه در ذهنم می پروراندم که برای تحصیل از ایران میروم. کمی طول کشید شاید 13 سال طول کشید ولی دارد محقق میشود.

رشته ی من هوافضا است. همون چیزی که از دوم راهنمایی برای خواندنش نقشه می کشیدم جزو آمال و آرزوها یم رفتن به ناسا و امثالهم بود. و چه عجیب که فقط رویا بود.اون روزها برای گفت و گوی تمدن ها نشریه درست کردم و اول هم شد. هیچ وقت اون روزها که رئیس جمهور وقت برای ارتباط بین المللی تلاش میکرد فکرش را هم نمی کردم قرار است که جایگاه کشورم در حد بین الملل اینقدر پایین بیاید و جزو بلک لیست کشورهای دیگه بشیم و الحمدالله که هیچ جا رو هم قبول نداریم... همه یا عقب مانده اند (مثل افغانستان و عراق و ...) یا وحشی (مثل آمریکا) و یا نژاد پرست (مثل اروپایی ها ) یا اصلاً کلاً آدم نیستند( مثل آسیای شرقی ها) و بعد ناراحتیم که چرا هیچ کجای دنیا جایگاهی نداریم، خیلی هم که فرهیخته باشیم آخرش اعتقاد داریم از عرب ها برتریم ، یا حداقل از افغان ها .گاهی با خودم فکر میکنم چرا باید به ایرانی بودنم افتخار کنم ؟! ایرانی بودن فقط یک ملیت است نه برتری و نه افتخاری !

عکس نوشت : ایشون چایی سیب و به هستند حاصل دست خودم. این دفعه عالی شده 

تو بزرگ میشوی

امروز که توی تاکسی تو را در آغوش گرفته بودم، با خودم گفتم ای کاش میشد همیشه کوچک میماندی تا هرکجا که میرفتم تو همراهم بود ، در آغوشم بودی ، همسفر و همراهم بودی ، کل راه تو از پنجره بیرون را نگاه میکردی و من غرق تماشای تو ، صورتت را آرام بوس میکردم و دست های کوچولو و تپل ات را در دستم میگرفتم و سکسه های تو سکوت ماشین را میشکست.

چه حسی ، چه عشقی بالاتر از این احساس مادرانه است وقتی تو میخندی و من با تمام وجود میخواهم دنیا همان جا تمام شود.چه حسی ناب تر از تمام روزهایی که مینشینم و  نگاه میکنم که تو رشد میکنی و هر روز پر از تلاش و خلاقیتی .

+ دو روزی هست که پسرم نیم خیز میشود که بشیند ، و حتی وقتی میخوابانمش شدیداً مقاومت میکند . و این روزها شدیداً با در آوردن زبانش و آب دهانی که سرازیر میشود تلاش میکند حرف بزند.

روزهای سخت مریضی

حال پسرم به جای بهبودی بد تر میشد برای همین شنبه بردمش پیش دکتر خودش. شوهرم رفته بود فرودگاه دنبال مامان بابا و خواهرم. برای همین خودم تنها رفتم دکتر. بدو بدو شام که قرمه سبزی بود رو خونه ی مامانم بار گذاشتم و برنج رو دم کردم و رفتم دکتر. دکتر با دقت معاینه کرد و گفت برونشیت شده و دارو و اسپری داد. و علایم خطر رو بهم گفت و گفت هرکدوم از این علایم رو داشت باید ببرین بیمارستان بستری بشه. کمی ترسیدم. اما با خودم گفتم همیشه نفس دکترش خوب بوده و دکتر همیشه حجت را تمام میکنه و ته داستان رو هم میگه که نترسی. متاسفانه تمام داروهایی که دکتر کلینیک تجویز کرده بود رو گفت مصرف نکنه دیگه ، حتی گفت سیتریزین بدتر تحریک اش میکنه. خدا رو شکر که والا از همون اول سیتریزین رو هر کاری کردم نخورد.شب هم بعد از شام خواهرم میخواست برگرده خونه اشون. شوهرم اصرار کرد که می رسونیمش. وقتی رسیدیم خونه اشون حالا نوبت خواهرم بود که اصرار کنید بریم داخل و شب بمونیم :)) و از جایی که شوهر من همیشه پایه است شب موندیم. ساعت 12 بود که امیر بیدار شد. و من و خواهرم که 1-2 هفته بود همدیگرو ندیده بودیم کلی حرف نگفته داشتیم برای همین ساعت 2 همگی خوابیدیم. کم کم داشت خوابم میبرد که امیر به سرفه و گریه افتاد. هرکاری میکردم آروم نمیشد. شیر نمیخورد. 20 دقیقه بعداز صدای جیغ و سرفه های امیر خواهرم بیدار شد. سشوار روشن کردیم. راه بردیمش. صدای دریا واسش گذاشتیم تا کمی آروم شد.از شدت سرفه و گریه رنگش هم بریده بود و ساعت 4 بود که خوابش برد. بعدش هم کمی ناآروم بود ... صبح هم ساعت 8 بیدار شد. حالش کمی بهتر بود. اما سرفه های خلطی خیلی اذیتش میکرد. ساعت 11 نوبت دندان پزشکی داشتم . خواهرم من رو رسوند مطب و خودش با امیر رفتن خونمون.اونقدر گیج و خسته بودم و از فکر مریضی امیر بهم ریخته بودم که پول همراهم نبود.حتی کرایه ی تاکسی برگشت رو هم از خانم منشی قرض کردم چه برسه به پول دندان پزشکی :)) بالاخره خیالم از بابت دندان هام راحت شد ، عصب کشی چهار کاناله بود.فقط جراحی دندان عقلم میمونه که کلاً پرونده دندان هام بسته بشه

+خدا رو شکر دیشب هم بردمش دکتر برای چک. دکتر معاینه کرد و گفت خیلی حالش بهتره و اصلاً علایم قبل رو نداره و 5 روز دیگه دوباره برای چک بیارش. خیلی سخته وقتی ماسک رو میذارم روی صورت کوچولوش و اسپری میزنم .هربار بغض میکنم از دیدن این صحنه ولی هربار میگم خدا رو شکر که پسرم مشکل خاصی نداره و یک مریضی ، ویروس ، آلرژی یا هرچیز دیگه ایی که قابلیت درمان داره گرفته.

پ.ن: چقدر تاسف باره وضعیت کشورمون این روزها . سقوط هواپیمای مسافربری توی ارتفاعات و کشته شدن نزدیک 70 نفر انسان درد سنگینیه و چقدر قصی القلب شدن که اینقدر راحت درمورد این فاجعه ها حرف میزند و چقدر بد که مردم رو اینقدر احمق فرض میکنند و دلایل احمقانه برای سقوط هواپیما می آورند. نیازی نیست حتی اطلاعات علوم هوایی داشته باشیم اینقدر که این ها نامربوط حرف میزنن هرکسی میفهمه که همه ی این اتفاقات فقط یک دلیل داره. عدم مدیریت ، عدم برنامه ریزی و درنهایت بی فکری و بی اهمیت بودن جان و مال مردم ....

یک عاشقانه

دیشب همسرم و شوهر خواهرم رفتن مشهد، برای مراسم پدر شوهر خواهر بزرگه ، برای همین من و پسرم رفتیم خونه ی خواهرم و شب خوابیدیم، پسرم از صبح کمی بیقرار بود و بی خواب ، شب هم تا صبح چندبار حالش بهم خورد و احساس خفگی بهش دست میداد.

برای اولین بار دیشب توی خواب پسرم دمر شد و از حدود ساعت ٤ تا صبح روی شکم خوابید.البته بیشتر از دوهفته است که می چرخه و دمر میشه ولی توی خواب نه!

صبح که بیدار شد حجم زیادی شیر بالا اورد و ظهر بود که حس کردم تب داره، و تبش مدام داره زیاد میشه، تبشو گرفتم ٣٨.٥ بود، آشوب شدم و یک لحظه هم نمی تونستم توی خونه بمونم، راه افتادیم که برم خونمون دفترچه بردارم و برم دکتر، توی راه خوابش برد، تبش اومد پایین و وقتی بیدار شد حالش خیلی خوب بود، به جز سرفه هایی که دلم ریش میشد با هر بار که پسرم سرفه میکرد،٥ شنبه بود و دکتر خودش نبود،دو دل بودم که برم کلینیک یا نه ! عموماً دکتر های کیلینک تجویز های خوبی ندارن و با اینکه میدونستم پول اضافه دارم میدم ولی رفتیم کلینیک، دکتر معاینه کرد و گفت علایم یک ویروس عفونیه ، دارو داد ، ولی شکر خدا حال پسرم خیلی بهتر بود. الان هم کنار من خوابیده و صدای نفس هاش دلم رو می لرزونه ، روی دست چپش خوابیده ، دلم میخواد تا صبح نازش کنم، ببوسمش و بو کنمش.

+جای همسرم خالیه و بی نهایت دلتنگشم، روزهایی که نیست بهمون خیلی سخت میگذره ، خدا رو شکر که دارمتون

دلم یک کافه ی دنج میخواهد

شدید دل تنگم ، هوا ابریه و بغض از نمیدانم چه چیزی راه گلویم را بسته و فقط میخواهم گریه کنم . دلم میخواست همسرم سرکار نبود و باهم سینما میرفتم و قدم و میزدیم و خوراکی های داغ میخریدیم و به فروشگاه ها  و کتابفروشی ها سرک میکشیدیم، دلم میخواست پسرم قد می کشید و باهم میرفتیم کافه ی سر کوچه که هر بار که میبینمش میگویم یک روز فرصت شود میایم سراغت ، دلم میخواست خواهرهایم  با دخترک هایشان  می آمدند و باهم میرفتیم همان پارک روزهای نوجوانی یمان ، با فلاسک چایی که همیشه به راه بود ، دلم میخواست یکی از آن دوست هایی که دوستشان دارم و پر از حال خوب است می آمد خانمان و باهم ساعت ها حرف میزدیم و چایی و میخوردیم.دلم میخواهد حتی میشد تنهایی یک زیر انداز بردارم با یک فنجان چایی و کلی شیرینی و شکلات کنار رودخانه ایی که الان بی آب است می نشستم و مدام چایی میخوردم تا گرم شوم و یک پفک که برای کلاغ ها *بریزم و آنها دورم جمع شوند.

دلم طعم آن همبرگری را میخواهد که یک شب بارانی باهمسرم اوایل عقدمان توی کوچه پس کوچه های خانه ی مادرم خوردیم....

*من از همان روز  کودکی ام که کتاب الدوز و کلاغ های صمدبهرنگی را خواندم ، کلاغ ها را دوست دارم.

*از سری حال های بد و بهم ریختگی هورمونی بعد از زایمان

بعداً نوشت : و شاید این اولین ٢٣ امی بود که فراموشم شد ... ٦٥ امین ماهگردمان مبارک