
با همه ی هیجانی که دیشب برای برد فوتبال داشتم ولی ته قلبم با هیچ کدوم از بازیکن ها نبود، البته به جز آقای دروازه بان که به نظر من یک نمونه ی درخشان از آدم موفق ناشی از تلاش زیاد هستش. کسی که از شستن ماشین های شاسی بلند رسیده به داشتن ماشین شاسی بلند واقعاً آدم موفقیه. و اوج موفقیت به نظرم اینه که از کشوری که هیچ حمایتی توی دنیا نداره و همه بر علیه اش هستن( و حتی همون دیشب اگه مربی ما پرتقالی نبود شاید خیلی اوضاع بدتر هم بود) وقتیه که تو که از رفتگری و کارواش و زندگی توی یکی از مناطق محروم یک کشور محروم جلوی یک فوق ستاره ی اروپایی با اون همه غرور و اعتماد به نفس بیاستی و پنالتی اش رو بگیری ... واسه من بهترین اتفاقی که توی جام جهانی افتاد همین بود. همین بود که یک لر غیرتی اینقدر زیبا درخشید. دیشب خیلی بالا و پایین پریدم و به این دروازه بان لر افتخار کردم.آفرین به تو که هیچ کس مثل تو نبود. و قطعاً هرکسی به جز بیرانوند دروازه بان بود نتیجه ی همه بازی ها حداقل 2-3 گل به ضرر ایران بود. آفرین... آفرین به خاطر تلاشت ، آفرین به موفقیتت ، آفرین...
پ.ن1: بعضی آدم ها وجودشون تلنگره به زندگی هامون! واقعاً چند نفر از ما مثل بیرانوند زندگی های مفید و موفقیت آمیزی داشتیم؟!
پ.ن2: وضعیت این روزهای کشورم خیلی غم انگیزه. شاید چون خودمون هم شدیداً درگیر این بالا و پایین شدن های ارز و دلار و طلا و ... شدیم. بی اختیار این روزها برای کشورم برای مردمم بغض دارم.کارخانه ایی که قبلاً کار میکردم دوباره داره نیرو تعدیل میکنه و تا حالا 300 نفر کارگر رو بیرون کرده....فقط دلم میخواد از اینجا برم.
Russia, June 26: Very few goalkeepers in the World can boast of blocking a Cristiano Ronaldo fired penalty. But in Portugal's last match in the group stage, Iranian goalkeeper Alireza Beiranvand became a force to be reckoned after achieving one of the toughest tasks in Football: Blocking a Ronaldo penalty kick.

این نوشته ها رو نوشته بودم ولی تکمیل نشده بود یا کاری واسم پیش میومد یا پسرم بیدار میشد و فرصت نمیکردم تموم اشون کنم.البته که نوشته ها خیلی ناقص اند چون حال و حس اونروزی که اتفاقات واسم افتاده کمرنگ شده و کاملشون نکردم.
97/03/27:
دیروز ساعت 10 شاگردم اومد.وقتی قرار شد بیاد کلاس گفت اشکالی نداره با برادرم بیام؟ من هم چون همسرم خونه بود مخالفتی نکردم برای همین انتظار یک دختر محجبه و ساده رو میکشیدم ولی برخلاف انتظارم یک دختر مو بلوند با لباسی که یک رویه حریر مانند بود و دستهاش کامل پیدا بود و ناخن های لاک زده و حتی تتو روی انگشت های دستش بود. واسم جالب بود که با این تیپ هنوز یکسری چیزها واسشون ارزشه. ترم 16 کاردانی به کارشناسی بود و یک سال از من بزرگتر بود.برای ریاضی مهندسی اومده بود ولی از پایه بی نهایت ضعیف بود از فیثاغورس گرفته تا مثلثات رو واسش توضیح دادم. بهم میگفت شما خیلی باهوشین مدرکتون چیه؟ بهش گفتم لیسانس هستم گفت حیف شما نیست ادامه ندادین؟ گفتم چه فایده داره اینجا درس خوندن؟ گفت خب آره شما باید از ایران برید به خدا حیفه. گفتم تو فکرش هستیم.
بعد از ظهر بالاخره عزم همسرم جزم شد و برای جمع کردن بخاری ها اقدام کرد. من هم مشغول جمع کردن گوشه ی تراس بودم تا بخاری رو جا بدیم که توی این حین ظرف سم درش باز شده بود و همه اش ریخت توی تراس. کل خونه رو بو برداشته بود. جمع و جور کردیم و به خاطر پسرم در و پنجره ها رو باز گذاشتیم و رفتیم بیرون. مقصد مشخصی نداشتیم . اول رفتیم مرکز خرید اما از ورودی پارکینگ اونقدر ترافیک بود که منصرف شدیم. خواهرم بهم یه فروشگاه رو معرفی کرده بود که لباس هاش رو حراج زده بود. رفتیم اونجا پسرم توی راه خوابش برد. خانم فروشنده باردار بود برای همین میخواستن مغازه رو جمع کنن. کلی عاشق پسرم و لباس هاش شد. بهش آدرس دادم که کجا بره. گفت آخه اونجا معمولا قیمت هاش خیلی بالاست. گفتم موقع حراجی اش خیلی قیمت اش خوب میشه. حتماً یه سر بزنید. کلی تشکر کرد و اسمش رو نوشت که یادش نره. یه شلوار جین خریدم و یه دست لباس برای خونه. میگفت شلوارها قیمتشون 120 هزار تومن اما حالا شده بود 60 تومن.
97/03/31:
پریروز دختر خواهر بزرگه اومد خونمون. چون خواهرم و شوهرش سر کار بودن و مهدشون هم به خاطر اسباب کشی چند روزی تعطیل بود. مامان و بابام هم به خاطر یکسری کارهای وام رفته بودن شهرمون.ظهر بود که هستی هم اومد .نهار قرمه سبزی پختم و مثل همه ی روزهایی که دختر کوچولو خونمون بود دسر و ژله داشتیم. بعد از ظهر شد و بابای بچه ها نیومد دنبالشون. فهمیدیم که امروز توی اداره مراسم داشتن و زودتر رفته خونه. بهشون تعارف کردم که اگه میاین دنبال بچه ها شام بیاین. اون ها هم قبول کردند و حتی شب هم موندن خونمون. با وجود اینکه مریض بودم و حالم خیلی خوب نبود ولی خدا رو شکر همه چیز خوب بود. فردا صبح هم شوهرم رفته بود تخم مرغ و سوسیس خریده بود و صبحانه آماده کرده بود. و موقع صبحانه من رو بیدار کرد. واقعاًیکی از لذت بخش ترین حس های دنیا بهم دست داد وقتی دیدم همسرم همه چیز رو با عشق آماده کرده و من رو هم بیدار کرده که فقط باید برم سر سفره. همسرم سابقاً اگر یه کار این مدلی هم میکرد من رو بیدار نمیکرد و میگفت گفتم بذارم بخوابی!! و من متنفر بودم از این کار و احساس میکردم بود و نبودم واقعاً تفاوتی نداره!
شب هم رفتیم کنسرت بابک جهانبخش. هدیه من برای تولد همسرم بود که میخواستم سورپرایزش کنم اما نمیدونم حواسم کجا بود که وقتی بلیط رو خریدم شماره ی همسرم رو دادم.به همسرم خیلی خوش گذشت ولی به من نه ! چون از اول تا آخرش رو داشتم برای همسرم فیلم میگرفتم که حسابی عیش اش تمام بشه . من خودم دوست دارم نگاه کنم و از عکس و فیلم گرفتن خوشم نمیاد چون بعدش هم خیلی نمیرم سراغشون ولی همسرم برعکس من کلی میشینه فیلم ها رو میبینه و کیف میکنه. و دلیل دیگه ایی هم که بهم خوش نگذشت جایی بود که نشسته بودیم. وسط سالن بودیم و از خواننده دور بودیم و همینطور از اول تا آخر آدم میرفت و میومد.این سالن کنسرت با اینکه کیفیت صدا و نورپردازی و اینهاش خیلی بهتر بود اما پرستیزش خیلی پایین تر بود. اکثراً با بچه های کوچیک اومده بودن. حتی مثلاً خانمی که کنار من نشسته بود باردار بود! یا روبرویی ام با دوتا با بچه ، یکی چند ماهه و یکی 3-4 ساله اومده بود. واقعاً نمیتونم درکشون کنم.خلاصه که کنسرت با این تجهیزاتی که ما داریم یا 2-3 ردیف اول یا هیچی! و یک موضوع دیگه اینکه اصلاً اونطوری که میخواستم نتونستم با خواننده ارتباط برقرار کنم چون ارتباطش خیلی با تماشاچی ها کم بود و بیشتر با گروه خودش درگیر بود و نصف بیشتر کنسرت یا پشتش به ما بود یا نیم رخش. دقیقاً مثل عکس. که من اصلاً اینطوری دوست ندارم.
همسرم به خاطر مصاحبه و این داستان ها رفته بود تهران . من هم دو شبی رو که همسرم نبود رفتم خونه ی مامان بابام. خوشحال بودم که کنار بابام بودم با اینکه بعد از برگشت از خونشون حال خودم داغون بود و چهره ی رنجور و خسته ی بابام مدام جلوی چشممه. وقتی برگشتم خونه حال خوبی نداشتم. پول همراهم نبود. به راننده اسنپ گفتم دم عابر بانک نگه دار یا دم خونه منتظر بمون تا برم پول بیارم. راننده با لهجه ی خاصی گفت باشه دم در وایمیسم تا بیاری. گفتم چون پله داریم یکم معطل میشید. با سرکچل و دندون های شکسته از توی آینه نگاهم کرد و با لبخند چندش آوری گفت اشکال نداره اگه دوست داشتی پول معطلی ام رو بده. به بیرون خیره شدم. پسرم از سر و کولم بالا میرفت. حالم از همه ی آدمهایی که میدیدم بهم میخورد. از اینکه همه فقط دنبال پول اند. انسانیت و چیزی به اسم وجدان کم کم داره توی جامعه بی معنی میشه. از دروغ از گرونی ... واقعاً احساس میکنم دارم بالا میارم. طلا شده گرمی 212 هزار تومن !!! آخه چرا ؟! ما کل طلاهامون رو فروختیم و ماشین خریدیم اون موقع طلا گرمی 89 هزار تومن. اونموقع منظورم 10-20 سال پیش نیست. 3سال پیش. فقط 3 سال. ماشینی که خواهرم پارسال 55 میلیون خریده امسال شده 70 میلیون!!! بعد پایه حقوق از 1 میلیون شده 1 میلیون و 100 هزار تومن. واقعاً میشه با این بلبشو حال آدم بد نشه؟ ته دلم بهم میخوره وقتی به جامعه امون فکر میکنم...با حال بدی که داشتم وارد خونه ی آروممون شدم. رفتم توی تراس تا لباس هامو توی سبد لباس ها بریزم دیدم گوجه و ریحانی که کاشتم جونه زدن و سبز شدن. حالم برای لحظه ایی خیلی خوب شد.
یه نفر دیروز برای کلاس ریاضی مهندسی بهم زنگ زد بهش گفتم ساعتی 40-60 میگیرم بسته به سطح جزوه اتون. همسرم گفت زیاد بهش گفتی. گفتم با این شرایط من اصلاً هم زیاد نیست.ولی با شناختی که من از خودم دارم تهش واسم ساعتی 30 تومن هم در نمیاد. چون عموماً خورده ایی ها رو حساب نمیکنم مثلاً بشه 1 ساعت و 20 دقیقه پول همون یک ساعت رو میگیرم. اگه وسطش حرف بزنیم از ساعتم کم میکنم و تعداد جلسه زیاد بشه تخفیف میدم و این طور کارها. مثلاً شاگرد قبلی ام برای ریاضی سوم تجربی بهش گفتم ساعتی 50 ولی اون اشتباهاً فکر کرده بود جلسه ایی 50! بعد با اینکه اشتباه از خودش بود من قبول کردم ، مامانش هم گفت مراعتمون کنید تا ماهم راضی باشیم منم ساعتی 20 گرفتم بعد تازه دختره چونه میزد که ساعتی 10 !!!!! اینجا من فقط نگاهش کردم و مامانش کشیدش که حرف نزن ، بریم.
کتاب من پیش از تو رو شروع کردم. اولش اصلاً جذب اش نشدم و به زور میخوندم با اینکه خیلی متنش رونه ولی روز اول فقط 30 صفحه اش رو خوندم و توی این دو روزه نزدیک 200 صفحه اش رو خوندم. ولی یک جاهایش چنان جذاب میشد که نمیتونستم بذارمش کنار.(سرعت کتاب خوندن من کنده چون خوشم نمیاد چیزی من رو پابند کنه که گذر زمان رو نفهمم مثلاً اصلاً خوشم نمیاد اونقدر غرق خوندن بشم که ببینم شب شده و البته که با وجود والا اصلاً نمی تونم پابند خوندن بشم و فقط وقت هایی که میخوام بخوابونمش کتاب میخونم.) چیزی که دستگیرم میشه از خوندن این کتاب ها به جز جذابیت و نکات خود داستان وضعیت زندگی توی اروپا است. بیکاری ، گرونی و زندگی هایی که فقط و فقط برای دراوردن پولِ! تصورم از اون مدینه ی فاضله خراب شده ولی با این حال باز هم دلم نمیخواد اینجا بمونم. درسته که تقریباً همه ی دولت ها فاسد اند ولی احساس میکنم هیچ جا به اندازه ی اینجا مردمش سر هم رو کلاه نمیذاره.
این روزها برای من اصلاً روزهای خوبی نیست. مدام فکرم درگیره و حتی وقت هایی که برای یک لحظه فراموشم میشه و میخندم سریع لبخندم پاک میشه و یادم می افته به اتفاقات این 3 ماه گذشته.
بابام 2 ماهی هست که خونه معامله کردند. در اصل قبل از عید خونه ی خودشون رو زیر قیمت فروختن و چند هفته بعد یک خونه ی باب دلشون معامله کردند. از جایی که صاحب خونه خیلی بد قولی کرد و امروز فردا کردن واسه ی معامله و نیومدن و این داستان ها وقتی از بنگاه زنگ زدن که همه چی درست شده و بیاین برای معامله و بابای من رو تحت فشار گذاشتن که الان تا گیرشون اوردیم معامله کنید بابای من زیاد به بند های قرار داد توجه نکردند و امضا کردند. وحالا که یک ماه از موعد تحویل خونه گذشته معلوم شده که چون قیمت خونه بالا رفته فروشنده میخواد معامله رو بهم بزنه. و از جایی که با بنگاه هم زد و بند دارن و حسابی کارکشته این جور کارها هستند توی قرارداد همه چیز علیه ما است و از اون جایی که توی حساب بابای من برای یکی از چک هاش سرتاریخ پول نبوده برگ برنده دست اونهاست. همه توافقات هم لفظی بوده اینکه فروشنده به بابام فرصت داده و امثالهم ولی توی مبایعه نامه حسابی سفت کاری شده که وقت دادن معنی نداره و فروشنده اگه چک پاس نشه میتونه قرارداد رو بهم بزنه و 150 میلیون خسارت بگیره. خلاصه که این روزها واقعاً شب و روز نداریم و با اینکه وانمود میکنیم همه چیز رو سپردیم به خدا و مال دنیا یک روز میاد و یک روز میره ولی هممون از درون داریم خودمونو میخوریم . این روزها همه اش این جمله توی سرم می چرخه :" چطور بابا دقت نکرد؟ چطور بهشون اعتماد کرد؟" البته دقیقاً همین کار رو هم دارن با یکی دیگه از واحد ها انجام میدن.بنگاه داره گفته فروشنده میخواد معامله ی شما دو نفر رو فسخ کنه ولی من نمیذارم نگران نباشید. این در حالیه که همون اول این آقای بنگاه گفته بود خونه وام داره و بابای من هم روی همین وام حساب کرده بود ولی موعدش که رسید گفتن فروشنده وامش رو نمیده و همین باعث شد که بابای من سر موقع پولش جور نشه. و خیلی دروغ هایی که هربار به بابام میگفت . مثل اینکه گفته بودن شیرآلات آلمانیه ولی ایرانی بود ، گفتن اپن جزیره میشه ولی اصلاً اپن هم نشد ،کاشی ها اسپانیاییه ولی ایرانی بود و .... این بنگاه توی محله ی ما معروفه از بدی و هرکی میفهمید بابا میخواد از این بنگاه خونه بخره میگفت خیلی مراقب باشه خیلی آدم های ناجوری هستند. ولی بابای من خیلی مثبته و همه رو مثبت میبینه ولی حالا به همه ی ما اثبات شد...خلاصه اینکه توی برزخ بدی افتادیم. تکلیف رو هم معلوم نمی کنن که میخوان چی کار کنن و هربار که بابام میره سراغشون میگن صبر کن. از مشاور دادگستری پرسیدیم و گفتن حق با اونهاست چون سر موعد پول تو حسابت نبوده و برو دعا کن اصل پولتو بهت بدن. از یه وکیل پرسیدیم گفته چون چک ات برگشت نخورده حق با توا که اون ها به وقت خونه رو تحویل نمیدن. خلاصه که خیلی شرایط سختیه ... اول میخواستم نوشته ام رو خصوصی کنم ولی گفتم شاید کسی سرشته ایی داشته باشه و بتونه کمک کنه و شاید نوشته ام کمک کسی کنه که حواسش بیشتر جمع بشه . این روزها فقط باید جایی رو امضا کرد که اولاً با دقت خونده باشی و دوماً بتونی بهش عمل کنی به حرف مردم اعتماد کردن اشتباه بزرگیه. بابام قبول داره که تقصیر خودشه همه ی اتفاقات ولی هنوز باورمون نمیشه آدم هایی باشند که اینقدر نامرد باشند. طرف فقط یکی از واحد هاش رو 2 میلیارد و خورده ایی فروخته حالا باز طمع داره به این افزایش قیمت ها... دعا کنید گره کار این روزهای ما هم باز بشه...

امروز صبح برای وام شوهر خواهرم باید می رفتم بانک. پسرم مثل چند شب اخیر خیلی سخت خوابید و تا ساعت 3 نذاشت ماهم راحت بخوابیم. من هم طبق همیشه صبح زود بیدار شدم و برای همین سردرد وحشتناکی گرفتم. ساعت 9 بود که پسرمم بیدار شد. منم به فکر اینکه دوباره خوابش رو منظم کنم تند تند کارهامو کردم که بریم بانک. اسنپ گرفتم و وقتی فهمیدم راننده نزدیکه از پله ها رفتم پایین. 10 دقیقه گذشت که زنگ زد ببخشید خانم لوکیشن اشتباه زده و من گم شدم . بهش آدرس دادم که کجا بیاد ولی گفت من پیدا نمیکنم اگه میشه یه ماشین دیگه بگیرید. گفتم من الان دیگه دسترسی به اینترنت ندارم خودتون لغوش کنید. گفت باشه. قطع کردم و زنگ زدم که ماشین بگیرم. که دیدم راننده پشت خطی شد . گفت من میام .کجا بیام ؟ آدرس رو بهش گفتم و گفتم میام توی مسیرتون. تقریباً تا سر خیابون رو پیاده رفتم که باز گمم نکنه. تصور کنید کل این مدت هم زیر آفتاب با چادر مشکی و امیر هم بغلم و سردردی که ول کن نبود.بالاخره رسید و سوار شدم.پسره بنده خدا خیلی عذر خواهی کرد و شرمنده بودگفت نیم ساعته داره میتابم شما که گفتید دسترسی به اینترنت ندارید گفتم حالا چه جوری ماشین دوباره گیرتون بیاد واسه همین گفتم میام. وقتی رسیدیم گفت من تصمیم گرفتم از شما کرایه نگیرم. گفتم اینجوری نمیشه . گفت چرا خیلی معطل اتون کردم ببخشید. گفتم کرایه رو بگیرید من اینطوری خیلی ناراحت میشم ، شما خودتون هم خیلی اذیت شدید.کرایه رو گرفت و باز هم عذرخواهی کرد.
کارهایی بانکی رو انجام دادم و شوهرخواهرم منو رسوند خونه. بعد از یک هفته با پسرم رفتیم حمام تا مریضی رو از تن بشوییم.بعد از حمام پسرم به خاطر کم خوابی دیشب و خستگی بیرون رفتن و حمام ، هنوز حتی پوشکش نکرده بودم توی بغلم خوابش برد.ولی چون باید لباساشو تنش میکردم بیدار شد و کلی هم شاکی شد.ولی خب خدا رو شکر دوباره خوابید.
دیروز همسرم دندانپزشکی نوبت داشت. من و پسرمم هم رفتیم. چون روبروی مطب آقای دکتر پارک بود. سوار کالسکه اش کردم و توی پارک باهم دور زدیم. از روی پل رد میشدیم و به رودخونه ایی که زیر پامون خشک شده بود نگاه کردم و به آسمون غبار گرفته ایی که بیشتر از آبی ، قهوه ایی بود. به پسرم گفتم ما بچه بودیم اینجا همه سبز بود رودخونه پر آب بود با کلی پرنده و مرغ دریایی ، آسمون آبی شفاف بود. آینده شما قراره اینجا چه شکلی بشه ؟! خیلی دلم سوخت واسه ی نسل پسرم که آینده اشون رو ماها اینطور نابود کردیم.
توی راه برگشت هم پسرم گریه افتاد که بیاد بغلم. منم کالسکه به دست و امیر به بغل برگشتم توی ماشین. توی اون شلوغی و آفتاب توی بغلم خوابش برد. حالا شبها زیر نور ملایم مهتاب با صدای لالایی من تو بغلم مدام دست و پا میزنه که از اتاق بره بیرون و فقط کافی من لای در رو باز کنم چشمهاش از ذوق چنان برقی میزنه و دست و پاشو به هم میزنه که بره بیرون .
عکس نوشت : دیروز توی پارک داشتم به این فکر میکردم که قبلاً هرجایی میرفتم اولین چیزی که برمیداشتم دوربینم بود ولی حالا همیشه یادم میره. دوباره ذوق عکاسی رو دارم به خودم برمیگردونم.پشت این فواره ها چند نفری دارن پاسور بازی میکنند و یکی هم داره قلیونش رو آب میکنه.و من وقتی پسرم کنارم بوداحساس امنیت عجیبی داشتم.