یادداشت های یک مادر دانشجو

افکار و روزنوشت های یک خانم مهندسِ مادر

یادداشت های یک مادر دانشجو

افکار و روزنوشت های یک خانم مهندسِ مادر

طاغوت

6 بهمن :

سکانس اول :

Everybody ready ? Then let’s go

-momy , can we speak English every night ? 

این جمله رو همون والایی میگه که هر وقت باهاش انگلیسی حرف میزدم میگفت خوشم نمیاد فارسی بگو. شاید از یمن حضور فرفری هاست که اینقدر جذاب انگلیسی حرف میزنن. یک بار که والا میخواست بره دم در اون ها هم دم خونشون بودن. یکیشون گفته بود

Look ! He is wearing a jacket. Like us

والا هم خیلی کیف کرده بود. 

انگلیسی نطق گویان در حالی که یارا جوراب های لنگه به لنگه پوشیده بود و هر کدومشون فقط یک لنگه دستکش داشتن راهی پارک سر کوچه شدیم.

۴-۵ تا پسر نوجون توی سرسره ها داشتن تفنگ بازی میکردن . بچه ها روی تاب نشستن و با حسرت سرسره به پسرها نگاه میکردن. سی و اندی سالم شده ولی نمیتونم قاطع حرف بزنم. بهشون گفتم برین جای دیگه بازی کنید اینجا بچه ی من کوچیکه خطرناکه ! نتونستم بگم بچه ها اینجا جای تفنگ بازی نیست و‌بچه های کوچیک میخوان بازی کنند و شما نباید این جا باشید!!! گفت خاله حواسمون هست.

خاله ؟ چه کلمه ی غریبی ! مگه من چند سالمه ؟

حین بازیشون به هم فحش های بدی میدادن، از این فحش های نقل و نبات طور نسل z . گفتم بریم با وسایل ورزش کار کنیم تا برن . با یارا دویدیم ، پیاده روی کردیم . والا اما کسل و بد دماغ پیله کرده بود به سرسره و با حسرت روی خرک نشسته بود و‌دست زیر چانه به تفنگ هاشون نگاه میکرد. رفتیم دم سرسره، گفتم شما بازی کنید اونها خودشون میرن. بازی کردن ولی پسرها نرفتن ! اومدن کنار من ایستادن ، گفتم برید بازی کنید کم کم میخوایم برگردیم. یارا دوید و‌از پله های سرسره بالا رفت . ولی والا قهر کرد و رفت سمت خانه . 


سکانس دوم : 

در حالی که دست یارا رو گرفته بودم و دنبال خودم می کشوندم بی وقفه گریه میکرد که تو دروغ میگی !!! گفتم بریم در رو باز کنیم والا بره خونه ما برمیگردیم پارک . جیغ میزد و گریه میکرد نه نمیام دیگه برنمیگردیم. گفتم همینطور به گریه هات ادامه بدی بر نمی گردیم ولی اگه گریه نکنی بهت قول میدم بر میگردیم. تا خونه تلاش میکرد یک جوری قدرتش رو به رخم بکشه و بی وقفه گریه کرد. والا تا دید ما داریم میریم سمتش دوید دم در . عصبانی بودم . خیلی تلاش کردم و بدون هیچ حرفی در رو باز کردم. یارا جلوی در روی سرامیک ها خوابید و به گریه کردنش ادامه داد. و من بدترین مادر دنیا بودم. 

ناگت هایی رو که طهر پخته بودم گذاشتم توی قابلمه کوچیک تا داغ بشه . میخواستم بعد از پیاده روی با بچه ها بریم نون بخریم . ولی پیاده روی نصفه موند و نون خریدن هم که فراموش شد. دوباره لباس پوشیدم و یارایی که هنوز گریه میکرد. من رو که دید با چشم های پف کرده از گریه نگاهم کرد آروم شد . حتما خیال کرده بود قراره دوباره بریم پارک. 

من میرم نون بخرم میای؟

راه افتادیم ، دوتا باگت خریدم یه بسته شکلات و ۴ تا کیک و یه خامه ، شد ۸۰۰ هزار تومن …. !!! 

حالش خوب بود دیگه ، باهم مسابقه دادیم و تا خونه رو دویدیم.


سکانس سوم : از جایی که همسرم نیروی جدید هست همه ی تعطیلات یا شیفته یا اضافه کار ! برای همین نمیشه برای تعطیلات برنامه ریزی کرد. تصمیم گرفتیم آخر هفته بریم و به خانواده هامون سر بزنیم و بر خلاف پیش بینی امون خبری از تعطیلی چهارشنبه نبود. همه ی کارهای سفر روی دوش خودم بود و از جایی که همیشه قبل از سفر یه خونه تکونی میکنم دیگه داشتم از پا در میومدم. به والا گفتم وسایل رو ببره بذاره توی ماشین و به یارا هم گفتم ظرف ها ‌رو بشوره. یارا با ذوق پرید بالا و گفت عاشقشم . چهار پایه گذاشت زیر پاش و همه ی ظرف های نهار رو در حالی که برای خودش آهنگ میخوند،شست. 

سکانس چهارم:

همسرم با اخم های در هم گفت هر بار که راه میافتیم با خودم میگم آخرین باره میزنیم به جاده ولی باز یادم میره. یارا در حالی که داشت داد میزد و از من کمک میخواست سعی میکرد والا رو بزنه ! میگم نمیشه که باید تحمل کنیم.

والا با صدای بلند و خفه میخنده و جیغ میزنه ؛ یارا داد میزنه قفل پنجره رو باز کن

همسرم میگه باید یه جفت گوشی بیارم برای مسافرت که صداشون رو نشونم !

ماشین رو کنار جاده نگه میدارم و میرم عقب پیش یارا میشینم. همه چیز آروم میشه. باهم ماشین ها رو می شماریم. از دیدن تریلی هیجان زده میشیم و والا در سکوت به آهنگ گوش میکنه.

11 بهمن :

به اصرار من مادر شوهر و پدر شوهرم با ما میان. به خاطر اتفاقات اخیر مادر شوهرم خیلی فکر و خیال میکنه. گفتم اگه قراره این هفته اتفاقی بیافته پیش ما یا برادر همسرم باشه که کمتر غصه بخوره! همسرم شیفته . میرم دنبال والا. آهنگ گله اسب رضا یزدانی از ضبط ماشین پخش میشه. چقدر حال این روزهام با آهنگ های رضا یزدانی جوره. غمگین و پر استرس. عینک دودی که ماه پیش با یک دنیا ذوق از aldo خریدم و امروز به دستم رسید، رو زدم.به اندازه کافی بزرگ هست که اشک هام معلوم نشه. اگه یارا توی ماشین نبود حتما با صدای بلند گریه میکردم. نزدیک مدرسه میشیم. عینک رو در میارم و محکم با دست کل صورتم رو پاک میکنم و یه ریمیکس شاد از دیجی حمید خارجی!!!

بی تو یه گله فکر توی سرم با یه آهنگ ساده رم میکنه....

هیچ وقت فکر نمیکردم یه روزی به خاطر "وطن" اشک بریزم....به از دست دادن و ترک کردن عادت کردم و دیگه خیلی چیزها غمگینم نمیکنه .... ولی "ایران" بد جوری حالم رو بد کرده! درست مثل یه دختر 18 ساله که معشوق رو دیده و نتونسته بهش بگه دوستش داره و کم کم داره از دستش میده....

چند روز پیش سر سفره ی نهار نشستیم. من و مامان بابا و خواهر بزرگه و دخترش! کلافه و ناراحت میگه بچه ها هر دفعه که میان توی پارکینگ شرکت پره و باید توی کوچه های اطراف دنبال جای پارک بگردن. بعد آقایون مدیر جای پارکشون باید خالی بمونه که آیا آقا ظهر بخواد بیاد یا نه ! میگم خب بالاخره باید یه فرقی بین کارمند و مدیر باشه ! بابا و خواهر بزرگه از حرفم عصبانی میشن . بابا داستان شهید رجایی رو تعریف میکنه! من میگم باید رفاه کارمندا در نظر گرفته بشه ولی پرستیژ مدیر با کارمند و کارگرش باید متفاوت باشه بالاخره. خواهر بزرگه میگه هیچ فرقی نیست همون طور که اون مدیر بنزش واسش مهمه اون کارگر هم پراید داغونش سرمایه اشه تازه اون مدیر میتونه جبران کنه ولی اون کارگر دیگه نمیتونه جبران کنه! بابا میگه این طرز فکر طاغوته! 

و من از اون روز فکرم درگیره که واقعا درستش چیه !؟نمی خوام طرز فکرم تبدیل به فکرهایی بشه که یک زمانی از نظرم غیر انسانی بود.

دیشب طبق روال خیلی وقت ها و شب ها یارا کتابی که انتخاب میکنه واسش بخونم کتاب "علی لندی" هست. داستان پسر نوجون اهل ایذه و ساکن شهرکرد که برای نجات خانم همسایه از آتش خودش می سوزه و .... ! اولین بار که داستانش رو خوندم به پهنای صورت گریه کردم. ولی همسرم میگفت آخه تو که قواعد حریق رو بلد نیستی چرا جو گیر میشی میری توی آتیش و خانواده ات رو داغدار میکنی؟! ولی من هر بار که این کتاب رو میخونم به شجاعت و فداکاری این پسر رشک می برم! و حتی محاله با یاد آوری اش هم بغض نکنم. و فکر میکنم که این طرز فکر ها اگر در جامعه بیشتر میشد شاید حالمون شبیه بچگی هامون قشنگ تر میشد ...

خیلی دوست دارم نظرتتون رو بگید شاید ما بین طرز فکر های شما طرز فکر خودم رو پیدا کردم.(مخصوصا در مورد صحبت بابا و خواهرم)

+ صادقانه از یه چیزی میترسم.... از همه ی اون هایی که الان برای دادخواهی از مردم ایران دارن لایحه و قانون و... تصویب میکنن یه روزی  وقتی خوب نابودمون کردن برای بی پناهی این مردم توی مجلس هاشون سعی کنن کشور ایران رو به رسمیت بشناسن....