یادداشت های یک مادر دانشجو

افکار و روزنوشت های یک خانم مهندسِ مادر

یادداشت های یک مادر دانشجو

افکار و روزنوشت های یک خانم مهندسِ مادر

روتین روزهای جدید

صبح ساعت 5:30 بیدار میشم. هوا تقریبا روشنه. همسرم توی تاریکی حال روی مبل کنار شومینه نشسته و سرش توی گوشیشه. میگم چی داره مگه که شب با گوشی میخوابی صبح با گوشی بیدار میشی. میگه اخبار چک میکنم. چراغ های حال رو روشن میکنم و زیر کتری رو روشن میکنم. پنجره آشپزخونه رو باز میکنم . همه جا ساکت و آرومه. هوای خنک خیلی زود وارد میشه. یارا بیدار میشه و آب میخواد. واسش آب می برم. روی تخت ، سرجای من ، خوابش برده. لیوان رو میزارم روی پاتختی و میرم چایی دم کنم. با خودم قرار گذاشتم نذارم خونه بهم ریخته بشه که کارها روی هم تلنبار بشن. ساعت 6:30 والا رو بیدار میکنم که با همسرم برن. تا محل کارش 60 کیلومتر راهه ولی به خاطر ترافیک صبح یک ساعت و نیم طول میکشه. همسرم وسیله زیاد داشت برای همین با ماشین رفت ولی گفت از فردا با اتوبوس یا مترو میرم. والا رو رسوند مدرسه. یارا هم میخواست بره . بغلش کردم و گفتم دنبال ماشین بدویم. مردی که از سر کوچه نان تازه خریده بود و یک پلاستیک پنیر دستش بود ما رو متوقف کرد تا خانم وار برگردم خونه. همسایه طبقه پایین رفتن خونه ی مامان خانم . از روزی که اومدیم ندیدمش. فقط میدونم دوتا دوقلو داره که مامانشون داره تمام تلاششو میکنه که بچه ها انگلیسی حرف بزنن. صدای کارتون انگلیسی که هر روز صبح میومد و بچه هایی که میومدن توی حیاط و در حد کلمه باهم حرف میزدند ولی به انگلیسی ، گواه این موضوع بود. 

با یارا بادکنک بازی کردیم ، ماشین بازی کردیم ، خونه رو مرتب کردیم ولی زمان نمیگذشت و خیلی طول کشید تا ساعت 1 شد. 

خیلی برگشتن به درس و دانشگاه سخته. 

با اسنپ رفتم دنبال یارا. یه پژو پارس سفید بود. یارا همه جا رو بررسی کرد بعد سوار شد. از راننده بابت تاخیر عذر خواهی کردم . خندید و گفت ماشالله خیلی حواسش جمع . معلومه باهوشه. 

جلوی راهرو منتظر والا شدیم که بیاد. مامان دانیال رو دیدم. توی جلسه اولیا تنها مادری بود که من رو جذب کرد. با بقیه مامان ها اصلا نتونستم ارتباط بگیرم.یه خانم سفید و بور و به شدت ساده، برخلاف همه ی مامان ها بدون آرایش.سخت فارسی حرف میزد و حتی نتونست فرم رو پر کنه. چند روز بعد که دیدمش پرسیدم شما ایرانی نیستین؟ گفت نه من روس هستم. 

امروز رفتم سمتش و باهم صحبت کردیم. همسرش تبریزی بود. احساس کردم همشهری هستیم :)) . خندیدم و گفتم پس باید سه زبانه باشی. گفت نتونستم ترکی رو یاد بگیرم ، خیلی سخته. فارسی هم هنوز خیلی خوب بلد نیستم. به جز دانیال یه دوقلو هم داشت که پیش دبستانی بودن. 9 سال بود که ایران بود. میگفت تابستون ها میریم روسیه. گفت صبح ها پیاده روی میکنم تا خونه. ذوق زده شدم ، چون دقیقا منم همین هدف رو داشتم . به همسرم گفتم صبح والا رو میبرم بعد پیاده برمیگردم حتی شاید با دوچرخه برگردم. ولی هنوز نشده بود. خونمون تا حدودی نزدیک بود. ما فاز 2 بودیم  و اونها فاز 3 . گفتم کاری داشتی بهم بگو حتما تو اینجا غریبی خیلی سخته. خوشحال شد و به سختی تلاش کرد بهم بفهمونه چقدر از حرفم خوشحال شده. 

پ.ن: قبلا توی هر جمعی که بودم کوچک ترینشون من بودم . ولی چند سالی هست که پذیرفتم توی اکثر جمع ها جزو بزرگ ها هستم که باید حواسم به کوچک تر ها باشه. برای من  که کوچک ترین عضو خانواده بودم ، کوچک ترین عروس خانواده بودم پذیرفتن بزرگی کردن برای بقیه ، یکم زمان برد.

از شهریوری که گذشت

5 شهریور:

چقدر بوی پاییز میاد. باد خنک شدیدی که صبح وقتی پاشدم گلوم رو اذیت کرده بود. 

یاد روزهای پاییز که از دانشگاه میومدم و ماشین رو توی سر پایینی پارک میکردم و از فروشگاه همیشگی ویفر هوش بش میخریدم و شب تا دیر وقت بیدار می موندم و درس میخوندم و ویفرهای توت فرنگی رو با چایی میخوردم. همه چیز بوی نویی میداد مانتو شلوار و دفترهام .نظم پاییز عالیه. وقتی بچه ها زود میخواین که فردا برن مدرسه. بوی ساعت ۷ بعد از ظهر و جودی ابوت از شبکه دو میاد.

15 شهریور:

اولین باره که هرجای شهر رو میبینم اشک توی چشمهام جمع میشه. اولین باره که دل کندن از یه شهر فقط خوده شهر واسم سخته. اولین باره که دلم نمیخواد از شهری که توی کوچه خیابون هاش دوست و آشنایی ندارم ولی قد کل روزهای زندگی ام خاطره دارم. اولین باره ک هاین شهر سرد و برفی رو اینقدر دوست دارم. نمیدونم به خاطر آرامشی بود که اینجا تجربه اش کردم یا به خاطر برگشتن به شهری که  اونجا همشهری شدن با فامیلی هست که دوستش ندارم. یاشاید به خاطر اینکه فکر میکنم شرایط سختی در انتظارمه یا .... نمیدونم.

همسرم دنبال انتقالی اش بود با برادرش. درست مثل همون سالی که همسرم توی استرس قبول شدن و نشدن بود. هر چی تصمیم بود با برادرش میگرفت. حالش بد بود و بین زمین و اسمون بود. قبول شد و اومدیم اینجا. حس خاصی نداشتم از رفتن از شهری که خاطرات تنهایی توش زیاد داشتم. حس خاصی هم نداشتم به رفتن به شهری که حتی موقع خالی کردن وسایل برف بی وقفه می بارید و صبح که توی مهمانسرا بیدار شدیم نیم متر برف روی زمین نشسته  بود و چایی چقدر چسبید. 

ولی اینبار برگشتنم به اون شهر واسم برگشت به عقبه. درسته اینبار خونه ی خودمه.هر چند همه اش نه. برای اولین بار توی خونه ایی میخوام برم که مال خودمه. بعد از ۱۱ سال زندگی ... ولی خوشحال نیستم. از اینکه والا مدرسه ی به اون خوبی رو از دست میده غمگینم. از اینکه بچه ها ۱۵۰ متر حیاط رو از دست میدن غمگینم. از اینکه بچه ها محوطه ی امن و پر هیاهوی اینجا رو از دست میدن غمگینم. از دست دادن زمین چمن و پارک پشت خونمون. از دست دادن شب خوابیدن زیر پشه بند. بی بهونه آتیش درست کنیم و  نم بارون بزنه و چایی آتیشی بخوریم. صبح هایی که خروس همسایه اول بال هاشو به هم بزنه و بعد قوقولی قو قو بگه ساعت ۴ صبحه. از خانم های همسایه که لب جدول بشینن و ترکی حرف بزنن و من نفهمم. اتوبان صاف و کوهستانی که با سرعت و آهنگ بلند خودم رو به دانشگاه برسونم.....

21 شهریور :

هوا خیلی خنک شده. همه ی پنجره ها را می بندم. پتو را زیر گلو بالا می کشم و حس خوبی دارم. فکر کارهایی که دارم بلندم میکنه که خواب بسه. ساعت 4:10 صبحه. چایی دم  میکنم و میام سراغ لپ تاپ تا مقاله بخونم. خروس مثل هر روز میخونه. تقریباً خونه امون شبیه سوییتی شده که هیچ وسیله ایی به جز مبلمان نداره. نگاهم به ترول ماگ ام می افته. خنکی هوا... چقدر دلم همون روزهای اول اومدنمون به اینجا رو میخواد. همون سرما که روی مژه هام از سرما یخ می زد.دانشگاه و درس خوندن.... آخرین درس ها هم پاس شد و فقط رساله مونده.

چند روز پیش نمره ی امتحانی که بالای 17 روش حساب میکردم رو زدن. 15 شده بودم. حالم خراب بود. خیلی گریه کردم. صبح زود رفتم دانشگاه. اول آزمایشگاه و درست کردن نمونه. حدیث کسا خوندم  و رفتم پیش استاد مربوطه. حرف یکی بود. من توی نمره دست نمی برم. گفتم هم گروهی ام خراب کرد سمینار رو تکلیف هم که 0 تا 100 من تحویل دادم چرا باید نمره هامون از سمینار و تکلیف یکی باشه؟گفت اواسط ترم میگفتی کار نمیکنه من جداش میکردم. گفتم فکر کردم شاید کار درستی نباشه و شاید یه کمکی باشه که درس رو پاس کنه. گفت که آخرشم حذف کرد. برگه ام رو گرفتم یه سوال 4 نمره ایی رو به خاطر اشتباه نوشتن یک رابطه 3 نمره کم کرده بود. میگفت خیلی زشته که دانشجوی دکتری این رابطه رو ندونه ! یک سوال دیگه ام که تعریف و نوشتن رابطه و اثبات بود رو که من توضیحات و رابطه ی اولیه و نهایی رو نوشته بودم از 3 نمره فقط 2 نمره داده بود. رفتم پیش استادم با حال افتضاح. اونم سرزنشم کرد و گفت ما تورک ها یه مثل داریم (که یادم نیست چی بود ولی ترجمه اش اینه :) اگه رحم کنی خودت باید دنبال ترحم بیافتی. از این می سوختم که درس سنگین المان محدود پیشرفته با سخت گیر ترین استاد دانشگاه رو 16 شدم بعد این درس ساده ی پلیمری (هرچند با سخت گیرترین استاد پلیمری ها )  رو باید 15 می شدم. نمی دونم چی شد که یهو جلوی استادم زدم زیر گریه.... از اتاقش رفتم بیرون توی سرویس بهداشتی یه دل سیر گریه کردم. فقط غصه ام درس نبود ترس از رفتن بود... نشستم روی صندلی های جلوی آسانسور تا قرمزی بینی ام بره و دوباره رفتم پیش استادم. دلداری ام داد و عذر خواهی کردم گفت خانم منم همین طوره گفتم من اصلا این مدلی نیستم ببخشید این طور شد. گفت آره برای همین تعجب کردم.گفت درست میشه نگران نباش و دنبال مقاله دادن با دکتر "ی" باش. 

رفتم آزمایشگاه و نمونه ام رو بردارم که برق رفت. 2 ساعت نشستم تا برق بیاد و نیم ساعت نهایی انجام بشه و نمونه ام رو بردارم. دانشجوی دکتر "ی" اونجا بود. خیلی هم خوشحال بود که بعد از کلی التماس از خانم دکترکه پلاسیسیته ارائه میده،  تونسته بود 18/5 بگیره و اینطوری دیگه دغدغه ی امتحان جامع رو نداشت.

اومدم خونه . فرداش دیدم استادم نمره ام رو زده 18/25 . قاطی کردم و با خودم گفتم اینا چه اشونه واقعا!! بهش پیام دادم که نمره نهاییه؟ گفت چند شدی؟  گفت با دکتر فلانی همون استاد پلیمر هم صحبت کردم قرار شد بهت 16 بده....خندیدم. و باز هم حدیث کسا جواب داد.

26 شهریور :

صبح والا خواب بود و من داشتم آماده میشدم که برم دانشگاه که یارا بیدار شد. همسرم شیفت بود. صبحانه یارا رو آماده کردم و بهش گفتم میرم دانشگاه . روی تشک روبروی تلویزیون خوابید و برای خودش کارتون مورد علاقه اش رو گذاشت. ازش خداحافظی کردم. اومد پشت فنس ها . رفتم بوسش کردم و گفتم برو خونه . رفت و من راه افتادم.

وقتی برگشتم دیدم تی شرت هام کف خونه افتاده . یارا گفت دلم برات تنگ شده . لباسهاتو برداشتم بوس کردم  بغل کردم. بوهه تو رو میداد .

30 شهریور:

به دکتر "ج" گفته بودم که قراره از این شهر بریم. اولش توی دلش قند آب شد که استاد راهنمام روی هوا می مونه . گفتم من با اجازه ی ایشون این تصمیم رو گرفتم . سریع لبخندش رو جمع کرد و گفت ان شالله هرجا هستی موفق باشی. قرار شد کل هفته رو هر روز ماده بزنم که تا آخر هفته کارهام جمع بشه و بتونیم جمعه اسباب کشی کنیم. یک شنبه بود که با کارلوس(یکی از بچه های آزمایشگاه که البته اسمش چیز دیگه اییه ولی توی همین مایه است :دی) صحبت کردم و گفت فقط تست هاش مونده و با دستگاه ها کار نداره. رفتم دانشگاه که هم ماده بزنم هم تست بگیرم."ج" هم اومد و گفت نه من میزنم امروز. گفتم من این هفته بیشتر نیستم و باید کارهام جمع بشه. گفت نمیشه که هر وقت بخوای بیای و هر وقت نخوای نیای. گفتم من این مدت با کارلوس هماهنگ بودم شما اصلا نبودی. گفت باید با من هماهنگ کنی.دیروز شما نمونه زدی امروز من.  عصبی شدم و بحث رو ادامه ندادم. ماده ام رو نصفه گذاشتم و قالب ها رو برای تست آماده کردم. دکتر "ی " اومد مثل خیلی وقت ها بی حوصله و گیر.این دفعه علاوه بر تکیه کلام "خدا لعنتت کنه" همیشگی اش مدام به کارلوس میگفت : ای خدا نفله ات کنه. با خودم فکر کردم من چطور 3 سال با این استاد کار کردم. البته همیشه با من با احترام برخورد میکرد به جز همون روز که پرش من رو هم گرفت. و حسابی ناراحت شدم وکل مدت رو ساکت بودم و به محض تموم شدن تست هام رفتم.فردای اون روز دوباره رفتم دانشگاه نمونه بزنم. قرار شد صبح  زود برم تا غروب. بچه ها خواب بودن که رفتم . داشتم نمونه میزدم که "ج" اومد . سلام کرد و گفت چقدر کار دارین با دستگاه ؟ گفتم تا شب . گفت یکی از بچه ها میخواد نمونه بزنه کی بیاد ؟ گفتم چقدر کار داره ؟ گفت ده دقیقه گفتم 1 ساعت دیگه بین کارهای من بیاد بزنه بره . چون تا شب دستگاه گیره. رفت یک ساعت بعدش با یه خانمی اومد. 10 دقیقه گذشت و گفت ما یک ساعت دیگه میایم نمونه رو برمیداریم. چیزی نگفتم و پیش خودم فکر کردم من که قرار بود نیم ساعت بین کارم با اون یکی دستگاه کار کنم حالا نیم ساعت بیشتر صبر میکنم که کار اون ها راه بیافته. یک ساعت بعد اومدن و گفتن خب بریم یک ساعت دیگه میایم! گفتم آقای ج بردار نمونه رو من کار دارم. گفت تو که نمونه نزدی یک ساعت صبر کن بعد. گفتم شما گفتی ده دقیقه که گفتم بیا. دختره گفت نیم ساعت دیگه میایم... ج با پرویی گفت شما میخوای نمونه بزنی ماهم میخوایم بزنیم. گفتم این نمونه کار این آزمایشگاه نیست. گفت تموم شد میام برمیدارم. عصبی شده بودم . زنگ زدم به دکتر "ج" گفتم اینطوریه داستان. عصبانی شد و گفت برو بهش بگو بیاد ماده اش رو برداره و گرنه یه کاری میکنم که دیگه آزمایشگاه راهش ندن. زنگ زدم بهش جواب نداد. رفتم توی راهرو که ببینم اگه هست بهش بگم که دیدم خودش داره میاد. گفتم دکتر ج گفت نمونه اتون رو بردارین. شروع کرد داد زدن که این بچه بازی ها چیه من که گفتم نیم ساعت دیگه میام. همه ی بچه های آزمایشگاه داشتن نگاه میکردن. دیدم نمیشه باهاش بحث کرد رفتم توی اتاق آزمایشگاه و گوشی ام رو برداشتم به دکتر ج دوباره زنگ زدم. اونم عصبانی اومد نمونه اش رو برداشت و رفت....

روز آخر  بعد از تست هایی که گرفتیم رفتم از دکتر "ی " خداحافظی کنم، حالش خیلی خوب بود. از مسابقات اختراع ترکیه برگشته و مدال گرفته بود. گفتم خیلی با خودم کلنجار رفتم و ترجیح دادم یه موضوعی رو بهتون بگم . و اتفاقی که اون روز توی آزمایشگاه افتاده بود رو واسش تعریف کردم. عصبی و عصبی تر شد. در نهایت چند بار از من تشکر کرد و از اینکه "ج"بی اجازه میومده از وسایل آزمایشگاه استفاده میکرده و کارهای دکتر "ی" رو انجام نمیداده عصبانی بود و گفت "ج" هنوز نفهمیده باکی طرف شده  اگه  کسی منو بپیچونه ، جلوی در دانشگاه آتیشش میزنم .(چی کار کنم نقل قوله :دی)، گفت این پسر مغرور، متکبر  ، از خود راضی ، بی سواد رو یک جوری ادب کنم که بفهمه برای کی داره کار میکنه .

+خیلی دوست داشتم بهتر و با جزییات بیشتر می نوشتم ولی نشد....

بوی ماه مهر


سرم رو از توی گوشی بیرون کشیدم . با خودم فکر کردم بطالت توی اینستاگرام کافیه. لپ تاپ رو باز کردم تا مقاله ایی که هفته ی پیش استادم فرستاده بود دانلود کنم و دوباره به کارهای دانشگاه برگردم. صفحه وب لاگم باز بود. مثل یک کار نیمه تمام باید می نوشتم. از همه ی این روزهای سخت اسباب کشی. از اون شب که ساعت 10 شب بالاخره در خونه رو برای آخرین بار بستیم. همسایه ها رو دیدم. تک تک بغل کردیم و گریه کردیم. سمیه خانم یک عالمه میوه و کیک و آبمیوه داد. سهیلا خانم ترشی آلبالو و لواشک داد. آقای خوش یک سبد انگور داد . مامان مهدیار میگفت این مدت افتخار کردیم که تو همسایه امون بودی. مثل هر شب همه ی بچه ها مشغول بازی بودند و چندتا مامان روی جدول نشسته بودند. مامان نازنین دیشب اومد دم درگفت واقعا دارین میرین ؟ چقدر خانم بودی. دلم تنگ میشه واست. سمیه خانم میگفت دارین میرین و من خیلی دلم گرفته. میدونم بعدش عذاب وجدان میگیرم که غریب بودی و من اینجا هواتو نداشتم. ... از کنار پارک برای آخرین بار رد شدیم و من اشک هامو پاک کردم. 

اولین بار دلم برای همسایه ها ، برای شهر و خیابون هاش ، برای شیرینی فروشی و فروشگاه هاش ، برای خونه و محله و .... دلم تنگ میشد و دلم نمیخواست برم. 

امروز بالاخره کارهامون تموم شد و خونه سر و شکل زندگی به خودش گرفت. دلسردی و ناراحتی هام این روزها زیاد بود. خیلی وقت ها توی اینترنت دنبال مشاور گشتم تا سر فرصت بریم. 

به همسرم گفتم برگشتی اگه کارت درست شده بود از شیرین منش شیرینی بگیر بیار. ظهر با اسنپ رفتم دنبال والا . زندگی به جریان افتاده بود. راننده وانت خرمالو میفروخت. صداش خیلی آشنا بود. شاید مجیک بود. (همون فروشنده ی میوه ایی با وانت توی کوچه ها می چرخید و اسمش مجید بود. که والا وقتی 4 سالش بود و هر صدایی از بیرون می شنید میگفت مامان بدو مجیک اومده) 4 سال پیش از این شهر رفتم. دوتا کوچه بالاتر خونه ی برادر شوهرم بودیم. امسال اما توی خونه ی خودمون ، صاحب خونه ایم.نوبت تکلیف نوشتن میشه. عصبی میشم ، داد میزنم. خودم رو آروم میکنم ، سعی میکنم تکرار نکنم. ولی وقتی وسط درس میدوه میره تفنگ بازی و در جواب ملایم صدا زدن من حتی جواب هم نمیده ، باز عصبی جیغ و فریاد میکنم. وسط دوتا سوال ریاضی یک دنیا خمیازه میکشه و در و دیوار رو نگاه میکنه و تا میتونه پرت و پلا جواب میده. یارا جلوی تلویزیون خوابش میره. کارهای خونه رو میکنم تا بتونم امشب به مقاله خوندن و نوشتن بگذرونم. همسرم میرسه با دو تا جعبه شیرینی. ولی این شیرینی کجا و شیرینی های قنادی پاک و رکس و باقلوای یارات کجا ... اصلا تبریز و شیرینی هاش ذائقه امون  رو عوض کرده. نمیشه هیچ جایی شیرینی خورد انگار.

+ یارا با باباش رفتن بادکنک بخرن. والا سر کلاس زبانه. در اتاقش رو میبیندم و تا صدای مربی زبانش رو که با دهن پر داره با بچه ها حرف میزنه نشنوم.

+آخرین عکس از آسمون حیاطمون 

وقت خوش خود به سنگ محنت سودن

فکر کنم چهار روزی میشد که از حرفی که همسرم بهم زده بود دلشکسته بودم. شب ها حدود 2-3 بیدار میشدم و با اینکه خودم رو به مقاله خوندن مشغول میکردم ولی به خودم میومدم که های های دارم گریه میکنم. گه گاهی از زندگی شاعرهایی که شعر هاشون رو دوست داشتم میخوندم و میدیدم چقدر ذات زندگی درد داره. با چشم های پف کرده و حال غم زده صبح رو شب میکردم و وقتی بچه ها میگفتن مامان چی شده چشمهات اشکی شده ؟ پیاز و خواب و خمیازه و گرد وخاک هوا رو بهونه میکردم.

درست مثل آخرین اسباب کشی رابطه ام داشت با والا بهم می ریخت. اذیت میکرد و من دعواش میکردم. تهدید و فریاد.... خنده های عصبی و استرسی اون ... درست عین خودم بود. سی سال طول کشید تا یاد گرفتم وقتی ناراحتم ، وقتی دل شکسته و عصبی ام ، وقتی استرس دارم ، نباید بخندم...

کارهای انتقالی همسرم به شدت گره افتاده. همسرم میگه فکرش رو نمیکردم به این جا که رسید کار نشه. یادم میافته توی اون 12 روز کذایی که خونه ی مامانم بودیم و همسرم جلوی همه با هام تند حرف زد، اومدم توی اتاق گریه کردم و گفتم خدایا گره توی کاراش بنداز از جایی که فکرش نمیکنه ، انتقالی اش جور نشه . دعا کردم چون زندگی ام توی این شهر آروم بود. چون توی این چهار سال هرچند سختی و غربت و تنهایی و مریضی زیاد کشیدم ولی زندگی کردم... نمیخواستم با نزدیک شدن دوباره به خانواده هامون اون آرامش رو از دست بدم! 

دیشب بارون میومد. هوا سرد بود. بچه ها هر کدوم دوتا لباس پوشیده بودن ولی هربار که یارا میومد بوسم کنه دستهاشو روی صورتم میذاشت ، دست هاش یخ بود. زیر انداز انداختم و توی تراس نماز خوندم. سوز سرد پاییز صورتم رو تیغ میکشید. وسط نماز همسرم اومد و کاپشنش رو روم انداخت . گریه کردم ، یا شاید زجه میزدم .... نمیدونم .... ولی بعد از نماز آروم شدم. با خدا معامله کردم. بخشیدم... حالم بهتر بود... آروم تر بودم. با حوصله تر بودم... بعضی زخم ها خوب نمیشن... کهنه میشن... شاید ببخشی ولی دیگه تو اون آدم سرحال و سالم سابق نیستی. یه آدم جدید شدی پر از زخم که با بخشیدن فقط تلاش میکنی سرپا وایسی....

+ دیشب دعا کردم ، خدایا به خاطر آرامش بچه ها ، به خاطر استیصال همسرم و به خاطر قلب خودم .

چشمم به این شعر خیام افتاد:

نتوان دل شاد را به غم فرسودن                       وقت خوش خود به سنگ محنت سودن

کس غیب چه داند که چه خواهد بودن            می باید و معشوق و به کام آسودن

++نوشتنی زیاد برای انتشار دارم که همگی توی چرکنویس ذخیره شدند.

از مردادی که گذشت

2 مرداد :

والا و یارا دعواشون شده. بین دعوا والا با ناله میگه سردمه و میره زیر پتو. شروع میکنه به غر زدن و ناله کردن که سردمه. و مدام من رو که دارم با مامانم در مورد بابام  بحث مهمی میکنیم رو صدا میزنه. میرم پیشش میگم مسخره بازی درنیار. میگم باشه پس بریم دکتر. گیج میشه و میخواد آماده بشه. میگم واقعا مریض شدی ؟ میخنده و من یقین پیدا میکنم سر کارم گذاشته. دوباره می ناله که سردمه. عصبی میشم و دعواش میکنم . یارا برام شکلات میاره و میخنده. این یعنی آروم باش. والا میخوابه و من عذاب وجدان میگیرم که واقعا بچه مریض باشه و من باورش نکرده باشم چی؟ نهار الویه درست کردم. یارا حتی امتحان نمیکنه و از صبح هیچی نخورده. مامانم میگه بهش بده. میگم مامان 4 سالشه دیگه تا کی بدوم دنبالش که آیا یک لقمه بخوره یا نه؟ نهار تموم میشه خونه رو جمع و جور میکنم. چشم هام به شدت می سوزن. میرم روی تخت دراز میکشم یارا میاد پیشم یکم بازی میکنیم و میگم بخوابیم خیلی مقاومت میکنه ولی بالاخره میخوابه. نیم ساعت میگذره که گوشی ام زنگ میزنه و بیدار میشم. همون نیم ساعت خواب میشه یه معجزه ی عجیب و من به شدت حالم خوب و سرحالم ، چایی میخورم و عجیب می چسبه. تازه می فهمم چقدر بی خوابی داشتم.(این مدت معمولا بین ساعت 11-12 خوابیدم و صبح بین 4-5 بیدار شدم)

تند تند دارم سمینار درسم رو آماده میکنم و دلم میخواد همه ی کارهای دنیا رو بکنم :)) ولی دوست داشتم حال خوبم رو اینجا بنویسم. یه حالی شبیه ترکیب کولر و نسکافه و آهنگ Jolene)

5 مرداد :

دیروز تولد دوست امیروالا بود. تولد توی رستوران خودشون بود. توی یک مجموعه رستوران. دوتا تولد قبلی بچه ها رو گذاشته بودم و با همسرم دوتایی رفته بودیم کافه. این تولد مامان بابام خونه ی ما بودن و نمیشد دوتایی رفت کافه ، این شد که خودم هم موندم پیش بچه ها و منت هم سرشون گذاشتم که به خاطر دفعه های قبلی که میگفتین من نمیام این دفعه پیش شما موندم . اینجاست که میگن رفیق بی کلک مادر :))

با مامان الوین پیش هم بودیم و حرف زدیم . خیلی از باهم بودنمون کیف میکنم و یکی از دوست های خیلی خوبیه که پیدا کردم. یکی از چیزهای که توی تورک ها خیلی دوست دارم. خوش بودنشونه ، بخور بودنشونه ، شاد بودنشونه . تولد دیروز مفصل بود و همه ی مامان ها به جز من رقصیدن. (عکس مربوط به محوطه است)

19 مرداد :

دیروز بعد از چند روز گشتن و وقت گذاشتن توی اینترنت و هوش مصنوعی پیش یک روانشناس وقت گرفتم. ساعت 4 بعد از ظهر. در بی پول ترین شرایط ممکن. کل پولی که داشتیم 670 تومن و یک جلسه 45 دقیقه 620 تومن میشد.قرار بود همسرم بچه ها رو ببره شهربازی از هفته قبل قول داده بودیم و چون به ته دیگ رسیده بودیم همسرم گفت از برادرش قرض میگیره. سر نهار بودیم یارا گفت دندونم درد میکنه. دندونی که چند روزی بود دیده بودم خراب شده و بر خلاف تلاش های من خودش همکاری برای مسواک نزدن نمیکرد ، حسابی پوسیده بود و حتی شکسته بود. زنگ زدم دکتر و اتفاقی برای  همون روز ساعت 5 بهم نوبت داد. 

همسرم من رو دم یک ساختمان قدیمی پیاده کرد و با بچه ها رفتن. گفتم من میرم دکتر . یارا دوست داشت با هم باشیم و فکر میکرد برای دندون اون دارم میرم. گفت مامان دندونم دیگه خوب شده، درد نمیکنه.

برق رفته بود و ساختمون تاریک و گرم بود. خانم مو فرفری روی صندلی انتظار نشسته بود و با یکی از کتاب های روی میز کلافه خودش رو باد میزد. دختر دلنشینی که آرایش ملایمی داشت با گرمی بهم سلام کرد و وقتی پرسید دفعه ی اوله که مراجعه میکنم یه برگه بهم داد تا مشخصاتم رو بنویسم. 

خانم موفرفری رفت داخل اتاق پشت سر من. 10 دقیقه نشد که با دختر نوجوانی برگشتن و من وارد اتاق شدم.مشاور خانم مسنی بود که از گرما کلافه شده بود. پنجره اتاقش رو باز کرد و روسری رو در اورد و در حالی که خیلی سعی میکرد خونسرد باشه به حرف هام گوش کرد.10 دقیقه نگذشته بود که گفت دختر خوب چرا تو اومدی ؟ باید همسرت میومد. توضیح دادم و 45 دقیقه را از نگرانی هام گفتم . مدام حواسم به ساعت بود که از 45 دقیقه بیشتر نشه. بهم کتاب نمیگذارم کسی اعصاب من را بهم بریزد معرفی کن. گفت اول این کتاب رو همسرت مطالعه کنه و تمرین هاشو دقیق انجام بده اگه نتیجه نگرفت بیاد پیش من.

تموم شد و برق اومد. پیاده رفتم مطب دندون پزشکی . همسرم هنوز شهربازی بودن. برق رفته بود. گفتم زودتر بیاین . گفت اگه دیر رسیدیم خودت دندونت رو درست کن. دلواپس یارا و درد دندونش بودم. اینکه دوباره همه چیز تعطیل بشه و بچه با دندون درد بمونه. وقتی رسیدیم نوبت کس دیگه ایی بود . منشی گفت 20 دقیقه ایی طول میکشه. کتاب شعر فروغ فرخزاد رو برداشتم. چقدر شاعر بوده این زن به حقیقت. تمرکز نداشتم و نمی تونستم بفهمم. چند بار کتاب رو گذاشتم روی میز و دوباره برداشتم ولی نمی تونستم . نگران بودم. بالاخره همسرم زنگ زد و بدو بدو رفتم پایین و یارا رو که خواب بود بغل کردم. بیدار شد و هاج و واج. بهش گفتم بریم پیش دکتر. گفت شهربازی بازم دندونم درد گرفت. به محض اینکه وارد مطب شدیم خانمی از اتاق دکتر بیرون اومد و من رفتم داخل. معاینه کرد و پوسیدگی به قدری زیاد بود که عصب کشی لازم داشت.

بعد از دندون پزشکی هم بچه ها رو بردیم بستنی خریدن. اینجا برخلاف شهرهای دیگه اکثر بستنی فروشی ها بستنی قیفی به اون شکلی که ما دیدیم از دستگاه داغه داغ بریزن ندارن. اسکوپی توی یخچال آماده دارن.نه اینکه نباشه ها خیلی کم هستن فروشگاه های این مدلی.

برگشتیم خونه و من به همسرم گفتم میرم پیاده روی. چند روزیه بعد از ظهر ها 2 کیلومتر پیاده روی میکنم. هوا خنک و دل نشین بود. به خواهرم زنگ زدم. از روزم واسش گفتم . گفتم چند روزه صبح ها بعد از نماز یوگا میکنم و بعد از ظهر ها پیاده روی . خیلی حالم رو خوب کرده. گفت مشخصه خیلی انرژی داری!

شب پشه بند زدیم و برای اولین بار توی تراس خوابیدیم. شب ها بدون کولر خیلی سخت میشه توی خونه خوابید. ولی توی تراس با پتو خوابیدیم. حس خوبی داشتم از اینکه در مصرف انرژی صرفه جویی کردم .D:

20 مرداد :

شلم املته. توی تراس میخوریم‌ ‌. همسرم شیفته. هوا خنکه. برق ها قطع شدن. اما توی تراس پر نور و خنکه. والا لقمه ی آخر رو میخوره و میره بیرون . یارا بهش میگه . خدا پناهت (چون وقتی والا میره همیشه بهش میگم خدا پشت و پناهت)

لباس میپوشم و با یارا میریم بیرون . ۷-۸ تا پسربچه هرکدوم یه تیکه شاخه ی بزگ خشک شده دارن با خودشون میکشن. روبروی خونه ی ما همه اشون جمع میشن و آتیش روشن میکنن. من پیاده میروم و تلفن هایی که باید بکنم و یکی یکی انجام میدم از بعضی ها انرژی خوب و از بعضی ها انرژی منفی میگیرم. 

خانم همسایه که دیشب خونه ی همسایه دیدمش با چراغ قوه ی گوشی اش از خونه میاد بیرون. سلام علیک کوتاهی میکنم و به پیاده روی ام ادامه میدم. فعلا هدف روزی ۲ کلیومتره تا ان شالله بیشتر بشه. 

۲ کیلومتر که تموم میشه میرم پیششون. کمی از هر دری حرف میزنیم و یارا بهونه میگیره. خداحافظی میکنم. همسایه بغلی جلو در نشسته. صدام میکنه و یه لیوان چایی آتیشی دستم میده.