یادداشت های یک مادر دانشجو

افکار و روزنوشت های یک خانم مهندسِ مادر

یادداشت های یک مادر دانشجو

افکار و روزنوشت های یک خانم مهندسِ مادر

نمانده در دلم دگر توان دوری چه سود از این سکوت و آه از این صبوری

برداشت اول 

موبایلم زنگ میخوره. پشت خط آقاییه که به ترکی حرف میزنه و من فقط "بسته" رو متوجه میشوم و میگم بله شما کجا هستین؟ ترکی حرف میزنه و من ازش میخوام فارسی حرف بزنه تا متوجه بشم. آدرس دقیق رو بهش میدم و خیلی سریع مانتو و شال ام رو می پوشم. در رو که باز میکنم یارادنبالم میاد و میگه منم میام. میگم بارون میاد مامان همین جا بمون الان میام.بدو بدو میرم بیرون. یه آر دی یشمی درست جلوی در ایستاده. مرد جوان تا من رو میبینه پیاده میشه. بلز رو ازش میگیرم و حتی دقت نمیکنم که چقدر توی این هوا محوطه قشنگ شده. یارا بین در ایستاده و منتظر منه. با ذوق بسته بندی رو باز میکنم. هر سه تاییمون هیجان زده ایم. یکی از چوب هاشو والا بر میداره و اونیکی رو یارا . مشغول زدن آهنگی میشن که بیشتر صدای طبل میده . حتی همین صدای ناهنجار موسیقی هم که توی خونه می پیچه حالم رو بهتر میکنه. میرم به غذا سر بزنم. هر وقت نمیدونم چی بپزم تنها انتخابم پختن خورشت مرغ . پرده های حریر شیری رنگ آشپزخونه رو کنار میزنم. لاله عباسی ها نفس های آخرشونه و بوته ی گل محمدی بعد از اینکه تابستان بابا هرس اش کرد بیشتر شبیه درخت شده! بارون هنوز میباره و من فکر میکنم چقدر این آشپزخونه رو دوست دارم. که یک دفعه صدای فریاد والا و گریه های یارا میاد. 

میگم نکن. صداش اذیتم میکنه. نکن!

والا هنوز تب داره. یارا رو بغل میکنم و با بلز میبرمش تو اتاق.تنها که میشیم چشم های خیس اش برق میزنه و لبخند روی صورتش میشینه. با چوب ها محکم روی بلز میزنه و ذوق میکنه. لبخند میزنم که والا فریاد میزنه . صداش اذیتم میکنه ، نزن.از اتاق میام بیرون، در رو میبندم و میگم:

واست کارتون میزارم که صداشو نشونی .

صورتش از عصبانیت قرمزه ، شاید هم از شدت تب. 

موبایلم زنگ میزنه و آقای فروشنده می پرسه بلز به دستم رسیده ؟ و در نهایت از اینکه ازشون خرید کردم ازم تشکر میکنه. وقتی قطع میکنم حس خوبی دارم. از اینکه شاید برای اولین بار توی این شهر سرد یه برخورد گرم از فروشنده دیدم. 

برداشت دوم: 

قرص سرماخوردگی رو نصف میکنم و به والا که ناله میکنه میدم. ناله ها تبدیل میشه به غر و عصبانیت که قرص نمیخورم. توضیح میدم که این قرص به گلبول‌های سفیدش کمک میکنه که قوی بشه . با اخم و غر های نهایی قرص رو میخوره. یارا بدون لباس توی خونه می چرخه و آخرین مقاومت هاش رو برای نپوشیدن لباس میکنه. همسرم روی تخت دراز میکشه و میگه من آماده ام هر وقت آماده شدی بریم. میرم توی آشپزخونه برای بچه ها غذا و آب برمیدارم. لباس های والا رو تنش میکنم و وقتی یارا میبینه داداشش خوش تیپ شده خودش میاد که لباس تنش کنم ولی تاکیید میکنه که اونو نمی پوشم (جلیقه روی لباسش) . سریع مانتو و روسری ام رو که همین امروز به دستم رسید می پوشم و میگم راه بیافتیم. قرص داره اثرش رو میزاره و والا رو خوش اخلاق میکنه. گربه ها دوباره جلوی در اومدن و من زودتر میرم که گربه ها رو بفرستم برن و یارا که با سرعت خودشو بهشون میرسونه و شاید تصمیم داره دوباره گربه سیاه رو بغل کنه و بندازه زمین و به اصلاح خودش گربه بازی کنه باعث میشه همسرم تصاویر قبلی برخورد یارا با گربه ها توی ذهنش تداعی بشه و یارارو بزنه زیر بغل و بی توجه به گریه های یارا فقط به فکر نجات گربه ی سیاه باشه . 

بعد از کلی دیدن چشم و ابرو ی من به همسرم و اینکه باشه بعدا در موردش صحبت میکنیم ، همه چیز آروم میشه و خیلی زود یارا خوابش میبره و والا که خودشو لای پتو پیچیده از شیشه ماشین به شهر داره غروب میکنه نگاه میکنه. 

وقتی میرسیم هوا تاریکه و صف طولانی که تا نزدیک پارکینگ ادامه داره. خجالت زده ام از اینکه با بچه ها اومدم کنسرت. ولی از لحاظ روحی شدیدا نیاز داشتم. وقتی دو هفته پیش نزدیک یک میلیون پول بلیط دادم فکر نمیکردم قراره والا مریض بشه و از اینکه حتی با ماسک توی جمعیت میدیدمش عذاب وجدان داشتم. و تنها کاری که میتونستم بکنم نشوندن والا روی صندلی کنار راهرو بود که از جمعیت فاصله بیشتری داشته باشه.

همه چیز اونقدر خوب بود که همه ی غر و لند های قبل از راه افتادن رو تبدیل کرد به تشکر که مامان ممنون ! و من با همه ی اون آهنگ هایی که توی مسیر دانشگاه بلند میخوندم و گریه میکردم ، با خواننده بلند خوندم و به قد آروم شدن دلم گریه کردم. 


پاییز

هوای ابری گه گاهی با یه آفتاب نیمه جون آفتابی میشه و باد بی وقفه به درخت ها میزنه ولی برگ های سبز روی درختها هنوز مقاومت میکنن. هوا درست عین یک بعد از ظهر جمعه ی پاییزیه که فرداش باید بری مدرسه و کلی مشق ننوشته داری و شاید امتحان جبر و احتمال. 

در حالی که یارا بد خواب شده رو بغل میکنم و توی خونه راه میرم به والا که دوباره مریض شده سر میزنم که تبش بالا نره . صدای ناله هاش که تقریبا از دیشب بی وقفه توی خونه بود قطع شده ، این یعنی خوابش برده.

به لپ تاپ و فایل سمینار ناقص ام نگاه میکنم و فکر میکنم یعنی میتونیم پنج شنبه هفته آینده بریم تهران. مسئول پذیرش ام آر آی گفت برای بیهوشی نباید علائم سرماخوردگی داشته باشه . عطسه ، سرفه ، آبریزش . و خب والا همه ی اینها رو به علاوه تب و ضعف داره.

همین طور که  یارا رو روی شونه ام گذاشتم توی خونه  راه میرم و هر دوری که میزنم جلوی آینه ورودی می ایستم تا ببینم  خوابش برده یا نه .

ماشین همسایه نیست. حتما جایی دیگه حداقل با چند نفر دیگه دور هم جمع شدن و دارن خستگی هفته رو در میارن ، مثل خانواده ی خودم که الان خواهرها خونه ی بابا هستن و احتمالا مامانم داره حرص میخوره یکم آروم تر ، بچه ها ندوین همسایه طبقه پایین یک هفته ایی هست تصادف کرده ولگنش شکسته و زمین گیر شده .

و من خوشحال از اینکه یارا خوابیده میبرم که روی تخت بخوابونمش، صدای قیژ قیژ تخت که میاد پاهاش رو تکون میده و با چشم های بسته میگه مامان نه .

همه جا زیادی آروم و ساکته ، از جیغ های خانم همسایه هم که آیسه(آیسان) رو دعوا میکنه خبری نیست. 

دلم میخواست الان از شدت خستگی و کمر درد از دست بچه ها حرص بخورم و در حالی که آخرین ماشین اسباب بازی رو از روی زمین برمیدارم به آشپزخونه برم و به خورشت ام که دیگه جا افتاده سر بزنم ، میوه ها و شیرینی ها رو بچینم و با اینکه از گرسنگی ضعف دارم چایی بریزم و منتظر اومدن مهمون ها باشم. درسته هیچ چیز شبیه تصورات من نیست ولی خنده های توی خواب یارا باعث میشه اشک هام رو پاک کنم و بخندم. به شام فکر میکنم ، از وقتی آندوسکوپی کردم نمیدونم چرا وضعیت گوارشم بدتر شده، با وجود قرص هایی که اگه یادم باشه بخورم، ولی معمولا میل به غذا ندارم و همین باعث میشه انگیزه ایی برای آشپزی نداشته باشم. 

گربه ی رنگی رنگی با دیدن من روی دوپا بلند میشه و پنجه هاش رو به شیشه میکشه و میو میو میکنه. از وقتی دختر همسایه بردش دامپزشکی و ناخن هاش رو کوتاه کرد دیگه پنجه هاش صدا نمیده. کش و قوسی به کمرش میده و از من نا امید میشه و همونجا جلوی در میخوابه.از وقتی  همسرم به شوهرم خواهرم گفت اینجا خیلی تنهاییم وهمین گربه ها واسمون شدن سرگرمی بهش حق میدم که خیلی دوسشون داشته و وقتی از سر کار میاد و هنوز لباس هاش رو در نیاورده میره بهشون غذا بده ، دیگه غر نمیزنم.

قرار بود امروز با بچه ها  به بهونه خرید بلز برای والا برم بازار . ولی با توجه به شرایط والا قدم زدن روی سنگ فرشهای بازار جاشو داد به لمس صفحه گوشی و خرید اینترنتی و قرار شد حدود ساعت ۴ واسم بفرستن.

دیشب والا تو خواب گریه میکرد و از باباش میپرسید فردا میری شیفت ؟ و همسرم خواب آلوده گفت آره و گریه های والا شدید تر شد که پس دفترم چی ؟ همسرم که هنوز نیمی از روحش درگیر خواب بود متوجه منظورش نمیشد و خیلی گنگ می پرسید چی ؟ و والا بلند تر گریه میکرد که پس دفترم چی ؟ فایل ام رو سیو کردم و رفتم توی اتاق پرسیدم کدوم دفترت مامان ؟ گفت خانم معلم گفت باید پانچ بشه. یادم افتاد دیروز کتابش رو که صفحه هاش از هم باز شده بودن اورد و گفت خانم معلم گفت پانج کنید و ما فرصت نکردیم و والا چهارشنبه علیرغم اصرار های من حاضر نشد کتاب پانج نشده اش رو ببره و دوباره بیاره برای همین ساعت آخر رو بدون کتاب فقط گوش کرده بود و  به کتاب آتیلا  نگاه میکرده. 

شاید توی این لحظه تنها آرزوم داشتن یه دوست یا خواهر توی این شهر بود ، نه همسایه ایی که میگه من غربت رو خوب چشیدم و میدونم چقدر سخته اگه کاری داشتی بگو ، و علیرغم اینکه سه بار دعوتش کردم خونمون هر بار که همو ببینیم بگه وای من هنوز بعد از یک سال نتونستم با آشپزخونه ام ارتباط بگیرم ، شماهم یه روز بیاین دیگه . و یک روز صبح که شاید بسته ی مکالمه اش داره تموم میشه بهم زنگ بزنه و بعد از یک ساعت حرف زدن بگه هر وقت خودتون تونستید بگید و بیاید خونمون . حالا که خونه ایی من حسنا رو بزارم پیشت به کارهام برسم ؟

دیشب میبینم نتایج آموزش و پرورش رو زدن ، عمیقا دلم میخواد جاری قبول شده باشه ، انگار برای خودم باشه قلبم تند تند میزنه ، دلم میخواد بهش تبریک بگم برای همین بهش زنگ میزنم و مثل خیلی از دفعات جواب نمیده. با این واکنش حدس زدن قبول نشدنش کار سختی نیست.توی ایتا میبینم آنلاینه ! میخوام پیام بدم . ولی گوشی ام رو خاموش میکنم و به کارهام میرسم و با خودم فکر میکنم با همه ی سختی هاش این دوری و تنهایی به خط کشیدن روی آدم هایی که اصالت و معرفت واسشون مفهومی نداره می ارزید. 

یارا بالاخره خوابش میبره ، صدای ناله های والا بلند میشه. کم کم صدای باد با بارون قاطی میشه و باخودم فکر میکنم غذا و کتری که روی گاز نباشه انگار خونه گرم نیست . پس باید یه شام خوب بپزم.

ماه مهر

۹ شهریور 

صبح ساعت ۶:۳۰ بیدار میشم. بدون هیچ الارم و زنگی. همسرم رو بیدار میکنم که نون بخره و بره سر کار. چشم هام از کم خوابی می سوزه ولی اصرار دارم که بیدار بمونم. دوست دارم یکم توی فضای مجازی باشم ، ولی بعد از ۱۵ دقیقه حس خوبی ندارم. خسته میشم از این همه پول و زیبایی های مصنوعی . از هیکل های تراشیده و زندگی های منظم ، از رژیم های غذایی سالم و روتین ورزشی و .... ! حس میکنم این همه کمال آدم رو به جای انگیزه بخشی نا امید میکنه. پیرهن و شلوار همسرم رو اتو میکنم و زیر لب با خودم غر میزنم کی میشه خودت کارهاتو بکنی. 

هوا خیلی خنکه . یک جوری که ریه های آدم یخ میکنه. بچه ها خوابن و من بدون لپ تاپ کاری نمیتونم بکنم. صبحانه ی سرپایی میخورم . کتاب های والا رو جمع میکنم واسه ی هر دوشون صبحانه آماده میکنم. میخوام ترول ماگم رو چایی کنم . والا رو بیدار میکنم آماده اش میکنم . میگه مامان پس درس هام ؟ میگم باید صبح زودتر بیدار میشدی . میگه خب حالا چی کار کنم ؟ میگم از خانم معلم عذرخواهی کن بگو سفر بود برای جلسه بعد حتما انجام میدم. یارا خوابه ، همینجوری بغلش میکنم و میریم. درست سر وقت میرسیم ، خانم سوپروایزر ماسک زده ، دوباره مریضی ... میگه شبها دیر میخوابی ؟ میگم سفر بودیم تا دوباره تنظیم بشن طول میکشه .

والا سوار آسانسور میشه و ما میریم پارک همون نزدیکی ها ، هوا بیشتر سرده تا اینکه خنک باشه.


۲۵ شهریور 

هوا اینجا سرد شده و حال و هوای من پاییزی شده. پر از عشق و قشنگی میشم . مهر ماهی که خیلی دوستش دارم. وقتی فهمیدم والا قراره مهرماه به دنیا بیاد و یه پسر پاییزی باشه خوشحال بودم ولی همه چیز چرخید و مثل خودم تابستانی شد. پاییز که میشه حالم عجیب خوب میشه . دلم میخواد هر روز به کتابفروشی ها و کافه ها سر بزنم . روی برگ ها راه برم و نسیم سرد پاییز روی صورتم بشینه و من با هندزفری توی گوشم یه آهنگ عاشقانه گوش کنم . لوازم التحریر بخرم و درس بخونم. بارون بیاد و یه سرما خوردگی ریز هم باشه حتی اشکال نداره. کتاب های عباس معروفی رو بخونم دوباره هوس ادبی نویسی کنم. دوربینم رو بردارم و از ثانیه های پاییز عکس بگیرم . برم توی کتابخونه و در حالی که تا زیر چونه ام کتاب چیدم از کتابخونه بیام بیرون. بعد از ظهرها مثل قدیم ها از شبکه دو جودی ابوت پخش بشه و انرژی و سرخوشی جودی تا لحظاتی وادارم کنه بی دلیل لبخند بزنم. شب تا صبح زیر پتو بخزم و فقط صدای شعله ی بخاری باشه.

من از راه رشت اومدم

پشت میز نشستم و دارم عکس های گوشی بابام رو که امروز گرفته نگاه میکنم. صدای بارون شدیدی از پشت پنجره های دو جداره میاد. رو عکسی از خودم زوم میکنم ، چقدر چهره ام خسته و بی حوصله است. با خودم فکر میکنم از کی اینقدر بی احساس شدم ؟ یا شاید صبور شدم ؟ یا شاید خسته ؟ 


پدرم درمورد وامی که قرار بود واسمون بگیره صحبت میکنه و من گیج و گنگ ام و نمیدونم چی باید بگم. هر چی میگه ، میگم باشه بابا هر طور خودتون صلاح میدونید. توی ذهنم حساب میکنم ۴۰۰ ت برای ماشینی که ثبت نام کردیم کم داریم . یک دفعه ازش دور میشم. و تحویلش برام میشه یک رویا ! قرار نبود یکهو ۴۰۰ ت افزایش قیمت بخوره . همسرم در رو باز میکنه . با یه جعبه کوچیک شیرینی ، یه باکس آب معدنی . برای جلسه ی دفاع پروپزال. با اینکه کسی قرار نیست برای جلسه دفاعش بیاد و ماهم به جز کیک و آب میوه و اینها چیزی نخریدیم ولی حدود ۱ میلیون هزینه امون شد. این همه تجملات برای هر کاری واقعا آدم رو از زندگی خسته میکنه. توی اینترنت سرچ میکنم پذیرایی جلسه دفاع ، عکس هایی که میاره واقعا عجیبه ، حتی مجموعه هایی هستن که پذیرایی و طراحی جلسه دفاع رو انجام میدن. 


از صبح که بیدار میشم معده درد دارم. بچه ها رو با مامان بابا میبرم دریا. والا اولش حسابی هیجان زده و خوشحاله ولی از اینکه باباش نیست تا باهم برن جلوتر بی حوصله میشه و غر میزنه. میگه بهم اصلا خوش نمیگذره . برگردیم با بابا بیایم . حوصله میکنم و علیرغم میل باطنی ام میرم تو آب کنارش ، تابالای زانو شلوارم خیس میشه و والا باوجود اینکه بهش گفتم مامان بهم آب نپاش لباس نیوردم باخودم، لحظه آخر کلی بهم آب می پاشه و علاوه بر شلوار مانتو هم خیس خیس میشه.


یارا اول ذوق زده به سمت آب میدوید ولی وقتی شلوارش خیس شد بدش اومد و با عصبانیت میگفت آبووو نکن. بلوزش رو در اوردم ، ولی راضی نشد. دوبار شلوارش رو عوض کردم و در نهایت نشست کنار دریا شن بازی کرد و وقتی موج دریا زد و دوباره شلوارش خیس پاشد رفت خودش به صورت خود مختار شلوار رو هم دراورد و بین جیغ و گریه هاش لباس ها رو تنش کردم.


میریم مهمانسرا ، همسرم در گیر لپ تاپ شده که سوکت شارژ اش به لطف بچه ها شکسته و توی بحرانی ترین زمان شارژ نمیشه. بدون نهار کنار یارا میخوابم. خواب و بیدارم. معده درد شدید و یکم سردمه. یارا بیدار میشه و من لرز میکنم. بالا میارم و یکم حالم بهتر میشه ... کمتر از یک ساعت دیگه دوباره . توی اینترنت سرچ میکنم چند تا بیمارستان پیدا میکنم که نوشتن اگه میخواین بمیرید برید اونجا . میریم بیمارستان قائم مسافتی نیست ولی ترافیک کلافه کننده است و نیم ساعت حداقل توی راهیم. وارد اورژانس میشم. میگه برو تریاژ مسئول تریاژ نیست ، از توی اورژانس پیداش میکنم میارمش . حالا مسئول پذیرش هم نیست. یکم صبر میکنم میاد ، فیش میده بهم برم صندوق ، کسی نیست میگه بشین الان میاد . چند دقیقه بعد خانم با لیوان چایی میاد. میرم اتاق پزشک نیست . میگه تو اورژانسه. یک ربع صبر میکنم نمیاد. میرم اورژانس میگه الان میاد. ۱۰ دقیقه صبر میکنم نمیاد . به مسئول پذیرش میگم میگه گفتم بیاد الان میاد. صبر میکنم. بالاخره میاد. یه دختر جون که شاید هم سن من باشه. میرم داروخانه میگه سرم و پنتاپروزاول رو نداریم. میگم به چه دردی میخوره پس! میگه برو بیرون بخر و بده واست بزنن. میریم. نیم ساعت دیگه توی راهیم تا برگردیم از جایی دارو ها رو میگیریم . کلی طول میکشه تا همسرم بیاد ، میگن سیستم قطعه. میریم بیمارستان نزدیک مهمانسرا . میگه تزریقات انجام نمیدیم. برمیگردیم یه درمانگاه دیگه. خانمه میگه دیگه فیش نمیدم. تخت خالی نیست و موقع شیفت چنجه، میگم یه کاریش بکن بچه ام توی ماشینه. همکارش میگه تخت کودک خالیه. میگه نمیتونی پاهاتو دراز کنی ها. میگم‌باشه بزن. میاد بالای سرم میگم برای یه سرم توی شهرتون خیلی اذیت شدیم. میگه زودتر میگفتی غریبی! سرم رو با بالاترین سرعت بهم تزریق میکنه.


سفر تموم شد و برگشتیم. سفر سختی بود ، ولی خیلی چیزا یاد گرفتم. مدام به خودم یاد آوری میکردم تمام این اتفاقات شاید دوباره تکرار بشه ولی این سن و این لحظه از بچه ها نه ! برای همین وقتی رفتیم رستوران به جای اینکه غر بزنم بچه یه ذره بشین میخوام استراحت کنم. پا به پای یارا کل رستوران و حتی بیرون از رستوران رو دور زدیم . موقع نهار هم سعی کردم با غذا دادن به گربه ی تو حیاط چند دقیقه ایی پیش خودم بشونمش . و یا اون روز که دریا رفتیم ، کل وقتی که اونجا بودیم کنارشون بودم در حالی که دوست داشتم چند دقیقه ایی یا لیوان چایی بشینم و فقط به آب نگاه کنم.


این روزها تمام تلاشم حذف گوشی از زندگی بچه هاست ، تا حدودی خودمون خوب مدیریتش کردیم ولی با اومدن کسی به خونمون یا رفتن ما به خونه هاشون این قضیه خراب میشه . نزدیک های تبریز کلی باهم دست زدیم و شعر خوندیم در حالی که چند دقیقه قبلش از گرسنگی و خستگی والا قهر بود و یک بند با چشم های بعض آلود غر میزد و یارا هم کلافه مدام خودشو پرت میکرد که پیاده بشیم. صبر کردم و فهمیدم چی میخوان ، نیاز گرسنگی اشون رو برطرف کردم یکم کنار جاده وایسادیم و یارا راه رفت، والا رو صندوق نشست و بعد که سوار شدیم بازی کردیم و شعر خوندیم .... این شد که به جای گریه های بی وقفه یارا و عصبانیت و فریاد های والا که در نهایت به دعوای بینشون میرسید آخر سفر خوبی رو داشتیم.


این رو بگم که من خیلی رفتارهای اشتباه با بچه ها داشتم ، به شدت هم عذاب وجدان دارم برای همین این روزها بیشتر از همیشه سعی میکنم که به نیاز هاشون توجه کنم که این عذاب وجدان چند برابر نشه.همه چیز به این قشنگی که مینویسم نیست گاهی هنوز هم از کوره در میرم .... ولی تعدادش و حرارتش نسبت به قبل کم شده ، وگرنه وقتی میبینم والا سر کلاس آنلاین دوربین رو خاموش میکنه و میره روی تخت ماشین بازی میکنه ، یا مثلا میبینم داداشش رو داره میزنه ، یا وقتی کل خونه رو جارو زدم و اون یه کیک رو درحالی که داره میخوره تو کل خونه پخش کرده و هزاران مثال که همه ی مامان ها تجربه کردن.... وحتی یارا  ، وقتی غذا نمیخوره ، وقتی تا گوشی من زنگ میخوره تمام تلاشش رو برای خورد کردن اعصاب ما انجام میده و درنهایت اگه جواب ندیم یا جواب بدیم و بهش ندیم چنان گریه و قهر میکنه که تا ساعت ها انرژی رو از آدم میگیره ، و یا مثل دیشب وقتی از حموم نمیومد بیرون و بعد که با گریه اومد لباس نمی پوشید و وقتی پوشید اونقدر گریه کرد و تلاش کرد تا خودش همه ی لباس هاشو در اورد و توی خنکای دیشب تبریز پسر تازه از حموم در اومده بدون لباس خودشو رو به دیوار می چسبوند و من باید تحمل میکردم و قانع اش میکردم یا حواسش رو پرت میکردم (که معمولا در مورد یارا جواب نمیده) که لباس بپوشه وگرنه سرما میخوره. من هم عصبانی میشم و گاهی یادم میره برخورد درست چیه ! ولی تمام تلاشم کم کردن اشتباهاته.


در کل از وقتی از رشت برگشتیم آرامش خوبی دارم و بیشتر از همیشه تبریز و خونه ام رو دوست دارم:)

عکس نوشت: مربوط به اون موقع ایی هست که یارا از آب اومده بیرون و والا مشغول غر زدن بود که بهش خوش نمیگذره.