کارهای خوب این روزهای من :
1- شروع دوباره تمرین برای مسابقه ی دو ماه آینده. با خودم مدام و هر روز زمزمه می کنم اینبار فقط باید با اول شدنم از خودم راضی شوم.
2- شروع ورزش + یوگا . در کنار ورزش غذایم را هم کنترل می کنم. با اینکه هیچ گونه اضافه وزنی ندارم اما باید سلامت تر غذا بخورم.خوردن سالاد سبزیجات را از دیروز شروع کردم.
3- شروع زبان خواندن . دیشب فیلم Extera را که 5-6 سال پیش خریده بودم را همراه همسرم دیدیم. حدود 1/3 قسمت اولش را گوش کردیم و نوشتیم و بعد متن های یکدیگر را صحیح کردیم که نتیجه برای شروع قابل قبول بود.
پ.ن 1: یکی از هدیه های تولدم آلبوم ماه و ماهی حجت اشرف زاده بود. هر چند به اجبار. چون همسرم به هیچ عنوان راضی به پول دادن برای آلبوم موسیقی نبود و چون کادوی تولدم بود مجبور به رضایت در نهایت نارضایتی شد. قیمت آلبوم 15 هزار تومان بود. وقتی کل آلبوم را گوش کردیم همسرم اعتقاد داشت فقط track اول آلبوم قشنگ بود و همان 15 هزار تومان می ارزد. هر چند من کل آلبوم را دوست داشتم اما از اینکه تعداد track ها اینقدر کم بود و دو tarck هم یک جورایی تکراری بود کمی دلگیر شدم و مدام یاد حرف نگین می افتادم و در ذهنم با خودم میگفتم به هیچ عنوان آلبوم بعدی اش را نمی خرم.
پ.ن2: همین روزها یک روزی بود تحت عنوان مبارزه با کیسه های پلاستیکی (فکر کنم البته ) درست همان روز وقتی با همسرم برای خرید میوه جات رفتیم یک پاکت پلاستیکی پر از پاکت های پلاستیکی با خودم به مغازه بردم که همان های قبلی را دوباره استفاده کنم. راستش استفاده ازیک پاکت پارچه ایی برای چند قلم میوه ریز و درشت اصلاً معقول نیست. برای همین بهترین کاری که دیدم استفاده ی چند باره از پاکت های پلاستیکی قبلی ام است و برای خرید هایی که واقعاً می شود دست گرفت به فروشنده میگویم پلاستیک نمی خواهم.احساس فرهیختگی عجیبی دارم.
پ.ن 3: در حال حاضر در حال تمرین فوکوس به صورت دستی دوربین هستم آن هم از ویزور دوربین نه از LCD اش پس عکس های مات و موت ام را تحمل کنید تا عکاس شوم.
هفته ی پیش مادرم تماس گرفت که به مدیر دبیرستان دخترانه ی سر کوچه ایشان من را معرفی کرده و آن ها هم گفته بودند خودش بیاید. باورم نمیشد مادرم ، من را معرفی کند چون حدود 1 ماه پیش وقتی از مادرم خواستم بین مدارسی که می رود من را معرفی کند زیر بار نرفت و میگفت من نباید از موقعیتم سوء استفاده کنم. هرچه هم گفتم شما فقط دارید کسی که مستعد تدریس است را معرفی میکنید همین و بس قبول نکرد . برای همین وقتی مادرم گفت از بین همه ی مدارس من را به یکیشان معرفی کرده باورم نمیشد.
هفته ی پیش صبح همراه مادرم به مدرسه رفتم. خودم را توی آینه نگاه کردم و ناخواسته از تیپ کاملاً اسپرتم تبدیل شده بودم به یک خانم معلم . مدیر و معاون مدرسه برخورد خیلی خوبی داشتند و معاون جلوی اسمم تدریس ریاضی و فیزیک را نوشت. خداحافظی که کردیم مدیر صدایم کرد که آیا می توانم کارهای پروشی انجام دهم ؟ من هم گفتم تا حالا انجام نداده ام. وقتی از دفتر بیرون آمدیم مادرم میگفت چرا این طور گفتی مدیر میخواست به هر طرفندی شده دست تو را در مدرسه اش بند کند. من هم غریدم که واقعاً برایم سنگین است با مدرک مهندسی بیایم و دبیر پروشی بشوم.
عاشقانه معلمی را دوست دارم مخصوصاً دخترهای دبیرستانی و خصوصاً این بالا شهری های مغرورِ درس نخوان که به هیچ صراطی مستقیم نیستند و مهار کردنشان کار هر کسی نیست. از کارهای سخت خوشم می آید حتی اگر تدریس باشد سخت هایش را دوست دارم. برای همین خیلی دوست دارم این مدرسه امسال نیرو کم بیاورد و برای ریاضی یا فیزیک اش یا هر دو با من تماس بگیرد. هر چند بٌعد مسافت کار را سخت می کند اما شدنی است :)
از خودم بابت اخلاق این روزهایم به شدت راضی هستم. از اینکه آنقدر خودم را برای خودم مهم کرده ام که متوجه باشم هر حرف و رفتاری ارزش ناراحتی من را ندارد و خیلی ساده از کنار خیلی رفتارها میگذرم و این طور خیلی هم آرام تر هستم. در برابر خواسته هایم مقاومت و صبوری میکنم و همه چیز با آرامش به دست می آید.همسرم دیروز خیلی حرفها که مدتها روی دل هر دویمان بود را به مادرش گفت اول مادرش خیلی تلاش کرد که زیر بار نرود و 100 % مقصر شوهرم باقی بماند اما بعد از 1 ساعتی بحث کمی هم قبول کرد که مقصر است . من تمام مدت را در اتاق بودم تا راحت حرفهایشان را بزنند اما دیدم کم کم دارد بحث به من و خانواده ام میرسد و شوهرم معمولاً این جا دیگر قافیه را می بازد برای همین از اتاق بیرون آمدم و با لبخند زٌل زدم به چشم های مادر شوهر و خواهر شوهرم و در دلم گفتم هر چه می خواهید حالا بگویید من به این زودی ها قافیه را نمی بازم ، اهل مشاعره ام . اما آن ها زرنگ تر از این حرفها بودند و خواهر شوهرم اصلاً بحث را به خودش کشاند و تمامش کرد. :))
هفته ی پیش دومین سالگرد عروسیمان بود و من که ماهگردهایمان را هنوز جشن می گیرم سالگرد ازدواج را فراموش کردم. خودم را بازخواست نکردم چون آن روزها ، روزهایی بود که به خاطر روزه سر درد میگرنی ام به اوج رسید و با قوی ترین مسکن ها هم آرام نمی گرفت و راه رفتن و نشتن برایم سخت و غیر ممکن شده بود. اما خوب ناراحتی ام را نمی توان انکار کنم. البته که باز هم خودم یادم نیامد و مادرم تماس گرفت و تبریک گفت و عذر خواهی بابت یک روز تاخیرش! آن روز خانه ی برادر شوهرم بودم ، همسرم برای کارش کلاس بود و ما تا شب که دو برادر بیایند با هم درد دل کردیم. شب همسرم در کمال نا باوری با دو هدیه و یک دسته گل آمد و من اصلاً نمی دانستم در آن لحظه جز دوام این خوشبختی چیزی دیگری هم مگر میشود از خدا خواست.
پ.ن : امروز با دیدن خانمی که بیش از حد چاق بوده و این روزهای اندام باریکش شاید آرزوی خیلی ها باشد به فکر رفتم که بیشتر مراقب سلامتی ام باشم. درست است که الان کاملاً نرمال هستم و هیچ گونه اضافه وزنی ندارم اما اگر 5-6 کیلو کمتر شوم فوق العاده احساس رضایت بخش تری خواهم داشت . هر چند در طی این چند روز با کنترل میزان غذایم 2 کیلو کم کرده ام . اما باید هم غذایم را کمتر کنم هم آرام تر و جویده تر غذایم را بخورم. دیشب خانه ی دختر خاله ام با این که دلم خیلی از غذاهای خوشمزه اش میخواست و دوست داشتم مثل همیشه آنقدر بخورم که سیر شوم ، خودم را کنترل کردم و حتی نصف برنج ام را برای همسرم ریختم . مدام حدیث حضرت علی یادم می آید که می فرمودند قبل از سیر شدن از سفر بلند شوید.و همین شده که این روزها تصمیم جدی برای کنترل غذا خوردن ام گرفته ام و به دنبال کلاسی هستم که ساعت و روزهایش به من بخورد تا ورزش را شروع کنم. اصلاً کلاس ورزش را در شهر محل سکونتم را دوست ندارم. و این کارم را سخت کرده.
دیروز بالاخره طلسم شکسته شد و آخرین امتحان که معرفی به استاد نقشه کشی صنعتی 2 بود را هم دادم. امتحانی که قبل از عید دادم نمره اش خوب شد و راضی کننده بود ، ولی امتحان دیروز با اینکه خیلی آسان تر و تسلط خودم هم روی درس بیشتر بود خیلی رضایت بخش نبود. دیر رسیدن نیم ساعته ام باعث شد وقت کم بیاورم به اضافه ی اینکه حال مزاجی خودم هم اصلاً روبه راه نبود. باید صبر کنم تا این نمره هم ثبت شود و اگر معدلم زیر 16 شد ، معرفی به استاد جبرانی هم میگیرم .(انقلاب 10 ، تاریخ 10 )
دیروز از دانشگاه که بر میگشتم اتفاقی رسیدم به فولدر بنیامین بهادری آلبوم سال 1384. هوا ابری و بارانی بود. درست مثل همان روزی که هدفون توی گوشم بود و از پنجره اتوبوس ایران پیما به جاده ی نم دار نگاه می کردم . عاشق شدم کاش ندونه ، دست دلم رو نخونه، اگه بدونه میدونم ، دیگه با من نمی مونه. (هربار که صدای بنیامین را می شنوم با اینکه خواننده ی مورد علاقه ام به هیچ وجه نیست بی اختیار زیر لب خدابیامرزی برای همسرش میگویم. )درست رفتم به 11 سال پیش که اردوی مدرسه، ما را برد به همدان . اراک بودیم که هوای ابری نم ناک شد و صدای بنیامین درگوشم خاطره ایی می ساخت به یاد ماندنی که الآن با وجود 11 سال انگار همین چند روز پیش بود.تمام لحظاتش برایم شفاف و روشن است.
آن روزها بادی به غبغ می انداختم که من MP3 Player دارم آن هم از نوع بهترین مارکش Creative(که این روزها به گمانم منسوخ شده) و احساس غرور شدیدی داشتم.دیروز کل مسیر داشتم به دوران نوجوانی ام فکر میکردم. آن روزها یک سری چیزها نیاز زود گذر من بود و نیاز داشتم بر آورده شود گه گاهی مادرم درک میکرد و گاهی هم نمیکرد. البته چون مادر من شاغل بود فرصت آنچنانی نداشت که روی تک تک رفتارهای من ریز شود و من زیر زربین باشم به همین خاطر کارهایی که مادرم درک نمی کرد را در خلوت نبودش انجام میدادم یا تنهایی یا همراه خواهر هایم. آن روزها توی شهر کوچکی که ما زندگی میکردیم خیلی چیزها معنی نداشت و درک این موضوع برای ما که در آن سطح بالایی از انرژی بودیم خیلی سخت بود . وقتی دهه ی 80 با 206 مشکی که راننده اش خواهرم بود و عشق به سرعت ارثیه ایی بود از دایی خدا بیامرزم به ما ، در شهر می چرخیدیم محال بود که 3-4 تا ماشین دنبال ما راه نیافتند و سر به سر مان نگذارند. گردش های سه نفره ی دخترانه ، خریدن CD Man و MP3 Player و... اینترنت و بیرون رفتن با دوستها و تنهایی رفتن به شهر دیگری که خواهرم دانشجوی آن جا بود کل لذت های ما از دوران بود که خیلی وقت ها مادرم با همه نه و غر ها یش با تمام وجود همراهم بود و همین باعث شد اصل را نگه دارم ، هر چند گاهی یک جاهایی دست و پایم لرزید و خطاهایی هم کردم اما خدا رو شکر آنقدر بزرگ نبود که نشود جبرانش کرد چون همیشه اعتقاد داشتم که خدا حتی آنجاهایی هم که مادرم نیست ، هست و حواسش به من هست.جوانی کردیم و لذت بردیم و هیچ وقت در دلم حسرتی نماند که ای کاش.... همه ی این ها را نوشتم برای خودم که در آینده با فرزندم یادم باشد که باید درکش کنم و باید هرگز یادم نرود که من هم در زمان خودش خواسته هایی از نظر مادرم غیر معقول داشتم. زمان ما یک چیزی تابو بود و زمان آیندگان چیزهای دیگری اگر تابو شکسته ام باید درک کنم که فرزندم هم تابو شکن باشد.
*عکس از خودم.امروز