این روزها شدیداً درگیر تمرین مسابقه هستم و گاهی نا امید ِ نا امید می شوم و گاهی امیدوار... به هیچ چیزی به جز موفقیت فکر نمی کنم. تلاشم هنوز به اندازه ی دلخواهم نرسیده باوجود اینکه روزی حداقل 6-7 ساعت در حال تمرین هستم. فقط یک هفته فرصت دارم .
دیروز سوالی در ذهنم پیش آمد ، خانم های خانه دار واقعاً چه طور حوصله یشان در خانه سر نمی رود ؟ من از وقتی ازدواج کردم سال اولش درگیر لیسانس بودم ، سال دومش خواندن برای ارشدو رفتن به کانون قلم چی برای پشتیبانی (که عجب جای بدی بود برای کسی که وجدان کار کردن داشت ) و سال سوم قبولی در دانشگاه و درگیر مسابقه و انجام کارهای هنری برای فروش . آن وقت بازهم احساس می کنم از حداکثر توانم استفاده نمی کنم و باید فعال تر باشم (البته این نارضایتی همیشگی من از خودم برای بهتر بودن اصلاً خوب نیست)
عادت های خوبی این روزها پیدا کرده ایم . مصرف چایی ام را به حداقل رسانده ام ( 1-2 لیوان در روز) به جایش روزی 2-3 لیوان شیر میخورم . غذایم را تقریباً نصف کرده ام و حالا می فهمم که چقدر پرخوری می کردم . شب ها ساعت 10 خواب هستیم و صبح ها ساعت 5:30بیدار . خیلی احساس بهتری دارم اگر پیاده روی و یوگا هم اضافه شود کولاک کرده ام .
پ.ن : بی نهایت ظهر های پاییز را دوست دارم ، وقتی آفتاب تا نیمه ی اتاقم میرسد و مدام زیر ابر قایم می شود و دوباره سرک می کشد و اتاق من نورش کم و زیاد میشود. من عاشق پاییزم :)
+ عکس مربوط به شام این شب های ماست . تصمیم گرفتم موقع شام همه ی چراغ ها را خاموش کنم تا حتی برای 30 دقیقه هم که شده در ساعت اوج مصرف من سهمی داشته باشم در کاهش مصرف برق و ته ذهنم هنوز دغدغه ی آلودگی نوری را برای زمین دارم .البته قبول دارم اینقدر این روزها آب و هوا و همه چیز آلوده است که دیگر کسی به آلودگی نوری فکر نمی کند . دوست داشتید شما هم این کار را انجام بدین ، البته همراهی طرف مقابل خیلی مهم است . اوایل شوهرم کلافه وسط شام چراغ ها را روشن می کرد و میگفت :" من این طوری نمی فهمم چی دارم میخورم."
گلچهره مپرس آن نغمه سرا از تو چرا جدا شد
گلچهره مپرس پروانه ی تو بی تو کجا رها شد
مپرس مپرس
فریدون مشیری-خواننده مسلم رسولی
+اگر دوست داشتید کانال princejan@ را دنبال کنید من از آهنگ هایش لذت می برم(البته کمی همی سیاسی شاید ) . دوست داشتم شما را هم در لذت هایم شریک کنم. شما هم اگر کانال خوبی می شناسید معرفی کنید :)
این روزها در حال تجربه ی سبک جدیدی از زندگی را تجربه هستم.من ذاتاً دختر آرام و شاید مهربانی باشم و از ناراحت شدن دیگران به شدت رنجیده خاطر میشدم و مدام فکرم درگیر بود که چرا نارحتشان کردم و این بود که خودم را میخوردم و شاید ساعت ها گریه می کردم که چرا باید کسی از من ناراحت باشد. اما این روزها رویه ی همسرم کم کم برایم دارد جا می افتد که کسی که حق ندارد دلیلی ندارد ناراحت بشود و من باید کار خودم را انجام دهم نباید همیشه به دلخواه دیگران زندگی کنم و باید کار درست را انجام دهم و نگران ناراحتی های بعدش هم نباشم.
راستش این مسئله را هم که ریشه یابی کردم دلیلش را پیدا کردم. من از بچگی اگر روی حرف مادرم و پدرم حرفی میزدم مادرم همیشه میگفت پدرت از تو ناراحت شد ، آنقدر حرص خورد که ...! من از تو ناراحت شدم و آنقدر حرص خوردم که ... ! و من همیشه نمی خواستم کسی از دستم ناراحت شود و آنقدر حرص بخورد که ....!! چند روز پیش هم طبق خواسته ی درستی که از مادرم داشتم بحث کوچکی بین ما شد و مادرم از جایگاه همیشگی اش استفاده کرد و گفت حرف های تو من را خیلی ناراحت کرد آنقدر که تمام بدنم از عرق خیس شد و به لرزه افتاد و ... ولی من برخلاف همیشه که شب از ناراحتی خوابم نمی برد از خستگی این بگو مگو ها آنقدر زود خوابیدم و همانجا سر به سر مادرم گذاشتم که هم به خودم و هم به مادرم ثابت کنم که حرفهای من آنقدر ها هم ناراحت کننده نبود و البته مادرم هم خندید... با خودم می گویم من نباید بین خودم و فرزندم این فاصله ایجاد کنم که یک روزی از ترس ناراحت کردن من حرفهای دلش را نگوید .
با وجود اینکه اصلاً اهل دنبال کردن مسابقات ورزشی نیستم اما این روزها آنقدر همسرم طبع المپیک دارد که من را هم درگیر کرده و آن شب با اشک های حمید سوریان من هم بغض کردم و فقط در دلم میگفتم ای کاش انسانهای بزرگی مثل شما در کشورمان زیاد بودند. از باختش بی نهایت ناراحت شدم نه به خاطر دست خالی برگشتنش به خاطر اینکه آرزوهایش شکست. دیشب کنار همسرم تا 4 صبح بیدار بودم و وزنه برداری را دیدم. هر چند ما بینش هردویمان خوابمان می برد و صحنه های مهم همدیگر را بیدار می کردیم و صحنه ی آخر وزنه برداری بهداد سلیمی از خواب بیدار شدم. همسرم خواب بود بیدارش کردم و خوب... هردویمان دلمان خیلی شکست ... همسرم با ناراحتی میگفت :" دیگر هیچ مسابقه ایی را نگاه نمی کنم. حقش این نبود. " این بار هم نه به خاطر دست خالی برگشتن بهداد سلیمی ، به خاطر همه ی تلاش هایی که بدن آسیب دیده اش کرد و نشد ... دیشب فقط به دل همسرش که حتماً چقدر لرزیده و در دلش فریاد زده تمامش کن بهداد سلامتی ات مهم تر است فکر کردم.
+این روزها خیلی اتفاقات ناخوشایندی می افتد از شناسنایی گروه تروریستی داعش در کشورم تا بازداشت همسر مهناز افشار به خاطر شیر خشک های آلوده ...
+ رژیم غذایی را دوباره شروع کردم خوب خودتان را جای من بگذارید وقتی همسرم فلافل بندری میخرد و بویش یک جوری توی کل ماشین می پیچید که دست و پای آدم شل می شود مگر می شود نخورد ؟ وقتی همسرم با پفک و بستنی می آید خانه مگر میشود نخورد ؟ وقتی همسرم برای مسابقه ی والیبال چیپس و پفک و تخمه و بستنی می خرد میشود آخر ؟
ادامه مطلب ...
گاهی فکر میکنم ای کاش میشد از این شهر ، از این کشور سفر کرد و رفت برای همیشه. از آدمهایی که دو رو برم هستند خسته ام.دلم میگیرد از خودخواهی هایشان و بی احترامی هایشان و فرق گذاشتن هایشان ولی در اوج ناراحتی با خودم میگویم تو خیلی ارزشمند تر از این هستی که خاطر خودت را به خاطر آدم هایی که تمام زندگیشان در خانه ی کوچکشان مبحوس است آزرده کنی. حرص نمی خورم ، عصبی نمی شوم و به جای گریه لبخند میزنم ولی هنوز آنقدر بزرگ نشده ام که ببخشم فقط ته دلم امید به روزی بسته که ببینم از کرده ی خودشان با من پشیمان شده اند.
عاشقانه خانه ی بزرگم را در این شهر کوچک و خلوت دوست دارم. هر بار که بر میگردم دلم نمی خواهد هیچ جای دیگر بروم. خانه ام را حتی با سوسک های گنده اش دوست دارم . این سوسک های چندش آور خیلی بی آزار تر از رفتارها و گفتارهای توهین آمیز هستند.
دیروز با خواهرم و دختر نازنینش برای خرید به city center رفته بودیم . سبد خریدمان کم کم داشت پر میشد که صدای آژیر بلند شد و از بلندگو صدایی پیج میکرد که با حفظ آرامش مجموعه را ترک کنید.فاز دوم در بخش کارگاهی آتش گرفته بود. همه میدویدند . من هم دختر خواهر نازنینم را بغل کردم و به سمت پله ها دویدم . سبد خریدمان را همان جا ول کردیم و فقط به خارج شدن فکر می کردیم. بعد از نیم ساعت از خروجی پارکینگ ِ پر ترافیک خارج شدیم. تمام فکرم فقط به آن روزی بود که همه ی چیزهایی که به دست آورده ام را یک روزی مثل همین امروز ول می کنم و برای نجات خودم باید بدوم و مثل دیروز که افسوس خرید هایم را می خوردم یک روزی افسوس روزهایی که رفت را می خورم و چقدر آن روز نزدیک است. با همه ی این تغییر و تحولات روحی یکسری آدم هایی هستند که خودم را هم بکشم نمی توانم پشت سرشان حرف نزنم
+آرزویم خانم مهندس شدن در یک کارخانه ی بزرگ هواپیما سازی است چه بهتر که در ایران باشد .
+ نمیدونم چرا اینقدر لیلا فروهر را دوست دارم .