انقدر خسته ام که احساس میکنم کل بدنم خورد و خاکشیر شده. مچ درد که تقریباً همیشگی شده این روزها. بدن درد به خصوص گرفتگی عضلات پا هم حتی بعد از استراحت دست از سرم برنمیداره. نمیخوام غر بزنم. فقط میخوام حالم رو توصیف کنم البته بخش عمده اش مقصر خودم هستم که پیاده روی و ورزش رو حذف کردم. انشالله از شنبه هردویشان شروع خواهد شد.
توتانه : چند روز پیش از سر کار که برمیگشتیم به پیشنهاد من رفتیم سراغ توتستان شهر. هر چند هر دویمان خسته بودیم و همسرم هم روزه بود ولی بعد از دوسال عزممان جزم شد که بروم ببینم اینقدر حرف توتستان است چه خبر است. 2-3 دقیقه جاده خاکی بود و بعد توتستان بزرگی که عمر درخت های توتش خیلی کم بودند. کمی توت چیدیم و از گرما سریع سوار ماشین شدیم و برگشتیم.
پیتزانه : چند روزی بود هردویمان حوس پیتزا کرده بودیم و اصلاً میلمان به این پیتزاهای بی کیفیت و پر ضرر بیرون نمیکشید. برای همین بالاخره دیشب دست به کار کالباس درست کردن شدیم و افطار پیتزای جانانه ایی میل کردیم.(تصمیم داشتم عکس پست ام عکس پیتزای دیشب باشد که گفتم شاید در ماه رمضان کار درستی نباشد)
کارانه : همیشه فکر میکردم محیط کاری مردانه سالم تر از محیط کاری زنانه است و از این داستان های خاله زنک بازی خبری نیست . ولی روز به روز برایم خووب جا می افتد که کار کردن در محیط زنانه خیلی آرام تر است.(تجربه ی هر دو را دارم ) مثلاً همین دیروز مدیر کارخانه برای شکراب کردن رابطه ی همسرم با نیروهایش sms ایی به همسرم داد که فلانی را بفرست برای آموزش CMM ، اگر کسی سررشته داشته باشد میداند که CMM عجب رشته ی به درد بخوری است و هرجایی فرصت آموزشش نیست. خب قطعاً اگر کسی باید آموزش میدید همسرم به عنوان سرپرست بخش بود. بعد مدیر کارخانه SMS را به فلانی هم نشان داده بود که ببین ما خواستیم تو بیایی حالا ببین میگذارد یا نه! بعد یکسری راهکارهایی را با همسرم انتخاب کردیم و به فلانی زنگ زدیم ، فلانی هم خودش را زده بود به آن راه ! CMM؟ من ؟ و این آقای مدیر کارخانه از آن آدمهای ... است که از کارشناس یک بخش شروع کرده و به مدیریت رسیده ، و مدیریت اش ، مدیریت فحش است. و دو روز پیش هم سر اشتباه یکی از کارگران که باعث شده بود همسرم اشتباه را بفهمد و گزارش کند کارگر را تهدید به اخراج کرده بود!! صرفاً به خاطر اینکه همسرم را زیر دین بگذارد که به خاطر گزارش تو این فرد از نان خوردن افتاد. همسرم خیلی تلاش کرد که هم وظیفه ی خودش را درست انجام بدهد و هم بهانه دست مدیرکارخانه ندهد. ولی مدیر کار خودش را کرد و دیروز این کارگر بیچاره تا بعد از ظهر پشت در کارخانه بود تا راهش بدهند!!! واقعاً نمیدانم وجدانشان کجا رفته؟ مرد بیچاره برای حقوق 800-900هزار تومانی که همیشه هم سه ماه تاخیر در دریافت دارد با دوتا بچه ، باید هر فحش و تحقیری را بشنود و ببیند و دم نزند!البته همسرم دیروز با مدیریت یک بخش دیگر که بسیار مرد شریفی است صحبت کرد و متقاعدش کرد این اشتباه ممکن است از هرکسی سربزند و این کارگر بهترین قسمت خودش است بگذارید برگردد . و خلاصه که از این دست ماجراها زیاد است. و اوج خاله زنک بازی به جایی میرسد که یک آقایی هم اتاق ما هست و با نیم وجب قد و لهجه ی شدید مدام در حال فیلم دانلود کردن و تخمه خوردن و چرت زدن است. و منتظر یک فرصت است که ما نباشیم و به همان آقای فلانی فوق الذکر بگوید که همسرم پشت سرش چه چیزهایی گفته ، این کار را کرد و خلاصه تا می تواند خبر چینی کند . حالا همه ی این اخبار از کجا میرسد، خودش باز میشود خبرچینی یک نفر دیگر. خلاصه ی کلام که محیط کاملاً صنعتی و مرادانه ایی که من دیدم شدیداً مسموم و افتضاح است.
توضیح نوشت : دلیل تلاش افراد کارخانه برای برهم زدن رابطه ی همسرم و آقای فلانی برمیگردد به 2 سال پیش که همسرم وارد این کارخانه شد و روی روابط اشتباه آقای فلانی و کارخانه خط کشید و همه را مجبور به درست کار کردن ، کرد. و با وجود سابقه ی کمتر در این کارخانه و سن کمتر شد سرپرست بخش .
این که می بینید ماشین های ایرانی یکی درمیان خوب در میاید به خاطر این است بازرس ها یکی درمیان درست بازرسی میکنند و کارخانه جات هم که اصلاً کیفیت برایشان مهم نیست فقط به دنبال کمیت و پول بیشتر هستند.
دیروز ، روز بسیار پر کاری بود برای من. کل خانواده ی همسرم مهمان ما بودند. مهمانی را با کمک همسرم خیلی خوب برگزار کردم و برای نهار ماهی شکم پر و چیکن استراگانف پخته بودم که واقعاً از خودم راضی بودم و غذاها واقعاً خوشمزه شده بود. سالاد کلم درست کردم با طراحی جدید و قشنگ.
جالب بود آقای دکتر که عموماً حرفهایش یک جور خاصی است و من اصلاً از حرفهایش دلخور نمی شوم بعد از تشکر برای نهار گفت : خانم مهندس با این غذایی که پختید دوباره ما را امیدوار کردید.*حرفی زد که دیدم چقدر خوب تغییر حال و عشق من به زندگی حتی توی غذا پختن هم مشخص است. و این عشق به کارهای خانه از وقتی به این شهر کوچک آمده بودیم در وجودم کمرنگ شده بود و حالا که شاغل شده ام دوباره مثل روزهای اول زندگی پر رنگ شده . با اینکه در طول این 1 سال و نیم من برای همه ی مهمانی هایم شدیداً زحمت میکشیدم و تلاش میکردم اما در نهایت از خودم ناراضی بودم و حالا با گفته ی آقای دکتر دیدم راست میگوید حالا دوباره چاشنی عشق به غذاهایم برگشته .
* بعد از حرف آقای دکتر خواهر شوهرم گفت دستپختت دارد به دستپخت من نزدیک میشود. همسرم خندید و گفت عاشقتم خواهر . و جاری ام گفت البته عاشق اعتماد به نفس ات :))
عموماً آدمی هستم که از دست بچه ها دلخور نمیشوم و میدانم که هراشتباهی از جانب بچه ها متوجه پدر و مادرهاست و جزو محالات است که به بچه ها ترش رویی کنم و گواهی حرفم اینکه اسم من زن عمو مهربونه است :)) ولی دیروز به قدری از دست بچه ها کلافه شده بودم که وقتی پسر برادر شوهرم (7 ساله) دم رفتنشان داشت نقاشی برایمان میکشید که به ما هدیه بدهد و دم در موقع خداحافطی نقاشی اش را داد و گفت هر وقت دلتان برایم تنگ شد نقاشی ام را ببینید. توی دلم گفتم زودتر برید که نبینمتون . تا این حد اعصاب نداشتم :)) از شکستن مرغ آمین بگیر تا سوراخ کردن باغچه ی صاحب خانه . یعنی هر بار که می آیند و می روند انگار بمب در خانه ام ترکانده اند. تازه بعضی کارها را خواهر شوهرم درست کرد و رفت از جمله شستن ملافه ی سفیدم که پر از کاکوئو شده بود.از دست جاری هایم هم خیلی دلخور شدم چون دیروز به جز موقع نهار اصلاً کمک نمیکردند مدام میرفتند توی اتاق و پیش هم بودند، به من هم میگفتند تو هم بیا. در صورتی که من میزبان بودم و اصلاً درست نبود توی اتاق برم .و این در صورتی است که مدام از بی فکری و تنبلی مادر شوهر و خواهر شوهر گله میکنند که اصلاً درک نمی کنند شرایط آدم را و دست به سیاه و سفید نمی گذارند. برای همین وقتی رفتند به همسرم گفتم از الان تا آخر عمرم در این بارداری یا انشالله بارداری های بعدی به هیچ عنوان مهمان به خانه ام راه نمی دهم. واقعاً اگر همراهی های فیزیکی و روحی همسرم نبود از دست رفتارهای خانواده ی همسرم که مختصری به آنها اشاره کردم تا صبح های های گریه میکردم.
امروز صبح برخلاف هر روز که من همسرم را بیدار میکردم ، همسرم صدایم کرد که آمده شویم برای کار. دست و پاهایم آنقدر درد میکردند و ورم کرده بودند که ترسیدم . به همسرم گفتم من امروز نمی توانم سر کار بروم می ترسم کار دست خودم بدهم و واقعاً نیاز به استراحت دارم. همسرم نگران زیاد شدن مرخصی هایم بود . چون تصمیم داشتیم 5 شنبه را مرخصی بگیریم و علاوه بر کارهای کلاس (دومین دوره ی کلاس برای کار) کمی هم استراحت کنیم و به طبیعت سری بزنیم . آنقدر خسته بودم که به همسرم گفتم من پنج شنبه را میروم سر کار و قید خوش گذارنی 5 شنبه را زدم.بعدش هم فهمیدم برق کارخانه را کلاً به خاطر یکسری مشکلات قطع کرده اند و رفتن من کاملاً بی فایده بود.
برای خودم در آینده : فرزندم را طوری تربیت کنم که نظم و انضباط را بلد باشد. وقتی فرزندم کوچک است و مهمانی میروم حواسم به فرزندم باشد که خراب کاری نکند و اگر کرد من باید جبرانش کنم. صاحب خانه تقصیری ندارد که جور بی نظمی های فرزندم و کوتاهی تربیت من را بکشد. باید حواسم باشد فرزندم لوس نباشد، فرزندم بی نظم و انضباط نباشد ، فرزندم بی ادب نباشد . و همه ی اینها وقتی اتفاق می افتد که اقتدار، نطم و ادب را در من و پدرش ببیند و یاد بگیرد. صرفاً داشتن بچه هایی که فقط خودم قربون صدقه اش بروم کافی نیست ، باید فرزندی داشته باشم که تا نسل ها بگویند خدا پدر و مادرش را بیامرزد عجب پسر/ دختری تربیت کرده.
عکس نوشت : ایشون ها گوجه های خوشمزه ی من بودند که الآن دیگه نیستند:)) فوق العاده خوشمزه شده بودند و مزه ی گوجه های دوران بچگیمان را میدادند. ما منتظر سبز شدن بقیه ی گوجه ها هستیم. یک روز بارونی قبل از رفتن به کارخانه این عکس رو گرفتم.