
دیروز بالاخره طلسم شکسته شد و آخرین امتحان که معرفی به استاد نقشه کشی صنعتی 2 بود را هم دادم. امتحانی که قبل از عید دادم نمره اش خوب شد و راضی کننده بود ، ولی امتحان دیروز با اینکه خیلی آسان تر و تسلط خودم هم روی درس بیشتر بود خیلی رضایت بخش نبود. دیر رسیدن نیم ساعته ام باعث شد وقت کم بیاورم به اضافه ی اینکه حال مزاجی خودم هم اصلاً روبه راه نبود. باید صبر کنم تا این نمره هم ثبت شود و اگر معدلم زیر 16 شد ، معرفی به استاد جبرانی هم میگیرم .(انقلاب 10 ، تاریخ 10
)
دیروز از دانشگاه که بر میگشتم اتفاقی رسیدم به فولدر بنیامین بهادری آلبوم سال 1384. هوا ابری و بارانی بود. درست مثل همان روزی که هدفون توی گوشم بود و از پنجره اتوبوس ایران پیما به جاده ی نم دار نگاه می کردم . عاشق شدم کاش ندونه ، دست دلم رو نخونه، اگه بدونه میدونم ، دیگه با من نمی مونه. (هربار که صدای بنیامین را می شنوم با اینکه خواننده ی مورد علاقه ام به هیچ وجه نیست بی اختیار زیر لب خدابیامرزی برای همسرش میگویم. )درست رفتم به 11 سال پیش که اردوی مدرسه، ما را برد به همدان . اراک بودیم که هوای ابری نم ناک شد و صدای بنیامین درگوشم خاطره ایی می ساخت به یاد ماندنی که الآن با وجود 11 سال انگار همین چند روز پیش بود.تمام لحظاتش برایم شفاف و روشن است.
آن روزها بادی به غبغ می انداختم که من MP3 Player دارم آن هم از نوع بهترین مارکش Creative(که این روزها به گمانم منسوخ شده) و احساس غرور شدیدی داشتم.دیروز کل مسیر داشتم به دوران نوجوانی ام فکر میکردم. آن روزها یک سری چیزها نیاز زود گذر من بود و نیاز داشتم بر آورده شود گه گاهی مادرم درک میکرد و گاهی هم نمیکرد. البته چون مادر من شاغل بود فرصت آنچنانی نداشت که روی تک تک رفتارهای من ریز شود و من زیر زربین باشم به همین خاطر کارهایی که مادرم درک نمی کرد را در خلوت نبودش انجام میدادم یا تنهایی یا همراه خواهر هایم. آن روزها توی شهر کوچکی که ما زندگی میکردیم خیلی چیزها معنی نداشت و درک این موضوع برای ما که در آن سطح بالایی از انرژی بودیم خیلی سخت بود . وقتی دهه ی 80 با 206 مشکی که راننده اش خواهرم بود و عشق به سرعت ارثیه ایی بود از دایی خدا بیامرزم به ما ، در شهر می چرخیدیم محال بود که 3-4 تا ماشین دنبال ما راه نیافتند و سر به سر مان نگذارند. گردش های سه نفره ی دخترانه ، خریدن CD Man و MP3 Player و... اینترنت و بیرون رفتن با دوستها و تنهایی رفتن به شهر دیگری که خواهرم دانشجوی آن جا بود کل لذت های ما از دوران بود که خیلی وقت ها مادرم با همه نه و غر ها یش با تمام وجود همراهم بود و همین باعث شد اصل را نگه دارم ، هر چند گاهی یک جاهایی دست و پایم لرزید و خطاهایی هم کردم اما خدا رو شکر آنقدر بزرگ نبود که نشود جبرانش کرد چون همیشه اعتقاد داشتم که خدا حتی آنجاهایی هم که مادرم نیست ، هست و حواسش به من هست.جوانی کردیم و لذت بردیم و هیچ وقت در دلم حسرتی نماند که ای کاش.... همه ی این ها را نوشتم برای خودم که در آینده با فرزندم یادم باشد که باید درکش کنم و باید هرگز یادم نرود که من هم در زمان خودش خواسته هایی از نظر مادرم غیر معقول داشتم. زمان ما یک چیزی تابو بود و زمان آیندگان چیزهای دیگری اگر تابو شکسته ام باید درک کنم که فرزندم هم تابو شکن باشد.
*عکس از خودم.امروز
چند شب پیش در حد چند دقیقه درگیر راه اندازی wifi دوربینم شدم اما چون اعتماد به نفس نداشتم و نیاز به wifi را احساس نمی کردم از خیرش گذشتم و موکولش کردم به وقتی که با حوصله دفترچه را بخوانم و wifi اش را نصب کنم. تا این که وقتی دیروز خواستم عکس های دروبین را روی لپ تاپ بریزم دیدم USB را نمیخواند. به نمایندگی زنگ زدم و گفت احتمالاً port USB را شکانده ایی و باید بیاوری ببینم. ناراحت و کلافه شدم.دلم پیش عکسهایم بود. دوربین که هم گارانتی دارد و هم بیمه نگرانی نداشت. امروز برای خودم جایزه گذاشتم که اگر خوب درس خواندم تلاشی برای انتقال عکس هایم روی لپ تاپ بکنم. 1 ساعتی درگیر شدم. اول تلاش کردم که memory card را مستقیم به لپ تاپ وصل کنم.اما لپ تاپ memory را نمی شناخت. دنبال cd درایور ویندوز گشتم و پیدا نکردم.توی اینترنت هم هر چی گشتم driver ایی تحت این عنوان پیدا نکردم. این شد که مجبور به کلنجار رفتن با همان wifi شدم و ضرورتش را احساس کردم.اول از روی دفترچه یکسری کارها کردم و وقتی به نتیجه نرسیدم دفترچه را کنار گذاشتم و اینقدر بالا و پایین کردم که بالاخره تحت عنوان DLAN به لپ تاپم شناساندمش.حس پیروزی و خوشحالی زیادی داشتم و حالا دوباره جایزه ی درس خواندم عکس گرفتن از سوژه های کوچک خانه ام شد.

وقتی تصمیمی گرفتید روی تصمیم خود بمانید مانند خطی که روی بتن کشیده اید(آنتونی رابینز)
با یک وقفه ی طولانی عزمم دوباره جزم شد برای خواندن کنکور ارشد. وقتی منطقی زندگی را بالا و پایین میکنم می بینم فعلاً شرایط رفتن سر کار را ندارم اما شرایط درس خواندن را دارم. پس بهتر است منطقی باشم و به درس خواندنم برسم. 1 ماه زمان کمی نیست برای من که می توان روزی 10 ساعت درس بخوانم.انشالله. روی برگه ایی جمله ایی از آنتونی رابینز نوشته ام که با اعتقاد قلبی ایمان دارم که باید روی تصمیمم بمانم.

پارسال به خاطر کوچک بودن خانه مان مجبور شدم میز نهار خوری 6 نفره ام را توی یکی از اتاق خواب ها بگذارم برای همین میز نهار خوری کوچکی که فقط چند سالی از خودم بزرگتر بود را از خانه ی مادرم آوردم و توی آشپرخانه گذاشتم تا استفاده کنیم. مادر شوهرم هر بار که می آمد غر میزد که این چیست و شکسته است و ... من هم چون به کارم می آمد اعتنایی نمیکردم. آمدیم خانه ی جدید که بیش از حد بزرگ بود و مادر شوهر میگفت این خیلی کهنه است بگذار توی حیاط میگفتم چوب است خراب میشود میگفت چوب باشد به درد نمیخورد. من هم کار خودم را کردم. تا اینکه بالاخره شوهرم رنگ خرید و یکی از روزهای عید وقت گذاشتم و میز صندلی را رنگ کردم.و به کلی نو شد. مادر شوهرم وقتی آمد خانمان بی وقفه میگفت حیف است میز و صندلی بذارید تو آفتاب میخورد باران میزند چوب است خراب میشود. و من باز هم کار خودم را کردم.:)
باور دارم که نباید به حرفهای ضد و نقیض دیگران گوش کنم و اهمیت بدهم زندگی من را خودم می سازم. کمی دلسرد شده ام به مفهوم خانواده .(خواهر ، مادر ....)
عیدی را که لباسم صورتی گل دار با دامن شطرنجی با لباس خواهرم که درست شبیه لباس من بود اما سورمه ایی بود را خوب به خاطر دارم. خانه ایی کاهگلی با دیوار هایی که تا نیمه آبی رنگ شده بودند و بعضی جاهایش هم گچ دیوار ریخته بود و از نو رنگ و گچ شده بود عجیب بوی عید میداد . همه جای خانه ی قدیمی ما برق میزد حتی زیر کابین های رنگ و رو رفته که عمر خودشان را کرده بودند. همه لباس پوشیده و مو شانه کرده منتظر سال تحویل بودیم تا برویم عید دیدنی خانه ی حاج آقا (پدر مادرم) و بعدش هم خانه آقاجون و تا دم دمای عصر همانجا بمانیم و بعدش هم خانه ی عمه ی بزرگم و برویم توی مطبخ ته حیاط و کلی بازی با عروسک های پارچه ایی دختر عمه ام بکنیم و دنبال پیدا کردن یک چیز خارق العاده بین آن همه خنزر پنزر باشیم و همیشه دست خالی اما با امید برگردیم شبش هم خانه ی دایی بزرگم . هر لحظه ذوق زده بودیم تا کسی به خانه ی ما بیاید یا ما به خانه ی کسی برویم و ذوق مضاعف لحظه ی خداحافظی بود که چشممان به دست صاحب خانه بود که امسال چقدر به ما عیدی میدهد و به محض دادن عیدی از صاحب خانه از دستش در هوا می قاپیدیم و تشکر میکردیم و مادرم که چادرش را سفت تر می گرفت میگفت ای بابا اینا بزرگ شدن دیگه عیدی نمیخوان.دست شما درد نکنه .و من و خواهرم هر شب عیدی هایمان را می شمردیم که ببینیم کداممان بیشتر پول جمع کردیم و من حتی خانه ی همه دایی و عمه و عمو و خاله ی پدر و مادرم هم می رفتم تا بتوانم عیدی هایم را بیشتر کنم و روز 13 عید که میرسید من بیشتر عیدی داشته باشم و بعد از تمام شدن عید هم همیشه به یک بهانه ایی مادرم پول هایمان را میگرفت و دیگر پس نمیداد اما ما هر سال منتظر عیدی بودیم که لباس نو بپوشیم و پول جمع کنیم و هوای عید را اسنتشاق کنیم.
آن روز ها از بحث ها و بگو و مگوهایی که پشت هر عید دیدنی بود بی خبر بودم و فقط به عید دیدنی و دیدن فامبل فکر میکردم حتی اگر گاهی صدای پدر و مادرم بلند میشد میدوم ته حیاط و با جوجه ها بازی میکردم و هیچ چیز از بحث هایشان را نمی فهمیدم .اما این سال هایی که بزرگ شده ام پشت هر عید دیدنی کلی گله و شکایت است و اصلاً عید انگار بوی خوشی ندارد . 4 سالی هست که هر سال یا لحظه ی سال تحویل چشمم گریان است یا اواسط عید یا اواخرش. بالاخره هر طور شده انتظارات و توقعات دیگران و نیش و کنایه ها و درک نشدن ها یک جوری عید را به مذاقم تلخ کرده و شور و شوق عید از زندگی ام رفته ، حتی هوا هم دیگر بوی عید نمیدهد. نمیخواهم منفی فکر کنم و هر سال ، عید پارسال را فرموش میکنم و میگویم امسال یک عید خاطره انگیز می سازم. امسال هم گذشت و با تمام وجودم می جنگم برای بهترین عید برای سال آینده.
سال نو همگی مبارک :)
پ.ن: عکس از آرشیو خودم
دیروز موبایلم زنگ میخورد و آقایی که پشت خط است میگوید که شما برای کارشناس و مدیر فروش رزومه فرستاده اید. میگویم اگر برای این شغل با من تماس گرفتید اشتباهی شده چون من علاقه ایی به کارشناس فروش ندارم چون مدت خیلی کوتاهی این کار انجام دادم و علاقه ایی به تجربه ی دوباره اش ندارم و وقت شما را هم نمیگیرم. میگوید سمت های دیگر هم هست اما به رشته ی شما و فعالیت هایتان نمیخورد میگویم من واهمه ایی از یاد گیری ندارم وبرای کارم اگر علاقه داشته باشم همه چیز را یاد میگیرم. میگوید با شما تماس خواهم گرفت.
مثل هر روز صبح اولین کارم در صبح چک کردن سایت های استخدامی برای پیدان کردن کار است. بالاخره بعد از1 ماه چک کردن هر روزه ی سایت ها به یک آگهی مهندسی مکانیک میرسم. شرایطش را میخوانم و شعف زده شماره را میگیرم. مردی که جواب موبایلش را میدهد میگوید که نیاز دارند کسی که کار را انجام میدهد علاوه بر نقشه کشی فنی هم باشد و توضیحات زیادی میدهد که من با هیچ کدامشان مشکلی ندارم . بی نهایت خوشحالم از اینکه بالاخره موقعیتی پیش آمد که به شرایط من اینقدر نزدیک باشد مخصوصاً از وقتی به خاطر کار همسرم و شرایط فیزیکی اش مجبور به ترک شهرمان شدیم و آمدیم 100 کیلومتر آنطرف ترپشت کوها های بلند . حالا کاری پیدا شده 20-30 کیلومتری محل زندگی فعلی ام. راستش را که بگوییم هر بار از کنار شهرک صنعتی بزرگ عبور میکردم ته دلم آرزو میکردم همان جا شاغل شوم چون به محل زندگی فعلی ام بیشتر از همه جا نزدیک بود و به نسبت سایر شهرک های صنعتی این دورو اطراف ابهت بیشتری داشت. مرد پشت خط خیلی از محیط کار می گوید و من پیشنهاد میدهم که یک روز حضوراً بروم و او هم تایید می کند ولی میگوید اول باید مشخصات خودم را برایش SMS کنم چون آگهی را امروز زده اند و برای بعد از عید میخواهند استخدام کنند و این برای من که CATIA را تا حدی هم فراموش کردم خیلی فرصت خوبی است. کمی که حرف میزنیم آقای پشت خط از اصلالتم سوال میکند و می فهمد که یک جورایی همشهری هم هستیم. نظرش تقریباً مثبت است و باید منتظر خبرشان باشم . با صدای بلند میخندم بیش از حد انرژی دارم . شماره ی همسرم را میگیرم و برایش همه چیز را تعریف میکنم. ولی مثل اینکه خیلی خوشش نیامده. شاید از اینکه من با مردی هم کلام شده ام ، شاید از اینکه ذوق زده ام برای رفتن به یک محیط فنی که قطعاً مردانه هم هست. نمیدانم و نمیخواهم به این فکر کنم که شاید همسرم اجازه ی کار کردن به من را ندهد . تلفن را که قطع می کنم بخشی از انرژی ام تحلیل رفته اما هنوز ته دلم برای کار قنج میرود و تنها چیزی که در سرم میچرخد برنامه ریزی برای به دست آوردن موقعیتی است که این بار نباید از دستش بدهم . شاید کار ایده آلی نباشد اما برای شروع ، همه ی خواسته هایم را برآورده میکند. به هیچ چیز منفی نمیخواهم فکر کنم. فقط میخندم و تلاش می کنم.
حالم بی نهایت خوب است در یک روز ابری که بوی عید دارد:)
+ کلاس عکاسی ام رو به پایان است . کلاس فتوشاپ در شرف شروع است و میخواهم کلاس دکوراسیون داخلی هم ثبت نام کنم. انشالله این هفته دوربین هم میخرم.همه چیز برای خوب بودن حالم مهیا است و حالم عالی است. 
پی نوشت : باید اعتراف کنم که در مورد همسرم زود قضاوت کردم. هرچند اصلاً خوشش نیامده بود که من از اصلاتم برای یک مرد غریبه گفته ام ولی توضیح داد که آن موقع نمی توانست صحبت کند و خیلی از این بابت که شغل این چنینی موقعیتش برایم پیش آمده خوشحال است.

دیروز بعد از کلی بالا و پایین کردن و کلنجار های درونی ساعت 5 بالاخره راهی حوزه انتخاباتی برای رای دادن شدم. هر چقدر با خودم فکر کردم به نتیجه ایی برای اصلاح طلب بودن یا اصول گرا بودنم نرسیدم چون از جبهه های افراطی مثل این دو جبهه هم هیچ خوشم نمی آید . ولی خوب میدانم اگر سید حسن خمینی تایید شده بود حتماً یکی از رای های من بود. با خودم فکر کردم چه بهتر نماینده هایی از هر دو جبهه داشته باشیم که دنبال مچ گرفتن از هم باشند و خیلی نتوانند باهم هماهنگ شوند برای دزدیدن سرمایه ی کشورم. همسرم حرف خیلی خوبی زد گفت :"من فقط به یک دلیل رای میدم . دلیلم هم قطعاً موافقت با وضعیت فعلی کشورم نیست، دلم نمیخواد کشورم مثل سوریه شود و دست داعش به خاک کشورم برسد و همین آرامش نسبی را هم که داریم از دست بدهیم." متاسفانه وضعیت کشورمان بحران سختی را درحال تجربه کردن است و نمیتوانیم فقط دولتمردان رو مقصر بدونیم ، وقتی هر کسی به هر نحوی تلاش میکند سر بقیه رو کلاه بگذارد و دزدی کند چه انتظاری میشود داشت از کسی که مملکت را اداره میکند و دستش برای دزدی خیلی باز است. وقتی با همسرم میرویم پاپ کرن بخریم و از فروشنده قیمت میپرسیم و قیمت هر کیلو اش را 10 تومان میگوید و بعد صندوق دار کیلویی 11 تومان حساب می کند و مغازه ی سر کوچه ی ما کیلویی 8/5 می فروشد خوب اسمش را چیز دیگری میتوان گذاشت ؟ خوب این آقای بقال اگر رییس فروشگاه بشود اگر رییس یک کارخانه بشود اگر رییس یک مملکت بشود اوضاع زندگی ما چه فاجعه ایی میشود ؟ از این آقای بقال ها هم در کشورمان زیاد است. فقط تمام باور و تلاشم حفظ ارزشهای خودم هست و انتقال این ارزش ها به فرزندانم . اعتقاد دارم من میتوانم از نسل خودم یک کشور را درست بسازم.
برای مجلس خبرگان فقط به 2 نفر رای دادم یکی شان اصلاح طلب و یکی شان اوصول گرا . من اصلاً نمیتوانم درک کنم کسی که مثلاً متولد 1318 هست چطوری می تواند کاندید شود ؟در آستانه ی 80 سالگی آدم به جز افکار حک شده در ذهنش چیز دیگری را هم میتواند بفهمد؟!
همسر خواهرم از اینکه خواهرم میخواهد رای بدهد شدیدا ً عصبانی شد وبحث شدیدی بینشان برای این حق انتخاب شده بود . مادر و پدرم با نگاهی تاسف بار به همسر خواهرم که رای نمیدهد نگاه میکنن .یک نفر میگوید خاک بر سر کسی که رای بدهد . یک نفر میگوید خدا لعنت کند کسی را که رای ندهد . احترام و دموکراسی بین خودمان کجا میرود ؟ باید احترام گذاشتن به عقاید یک دیگر را یاد بگیریم. باید یاد بگیریم.