یادداشت های یک مادر دانشجو

افکار و روزنوشت های یک خانم مهندسِ مادر

یادداشت های یک مادر دانشجو

افکار و روزنوشت های یک خانم مهندسِ مادر

گلچهره مپرس

وقتی حجم کار و استرس زیاد می شود خیلی بتوانم به خودم حالی بدهم ، نهایتش می شود گوش کردن به یک آهنگ آن هم با صدای بلند و با هدفون و بستن چشمهایم و همراهی کردن خواننده و تصور اینکه اگر هدفون را هم بردارم به همین قشنگی خواننده حتماً می خوانم   دیگر فرصت قرتی بازی نمی ماند که شکلات را در ظرفی برای خودم بچینم و کافه را در زیر لیوانی زیبایی بگذارم و ببینم کدام سینی به خوراکی هایم می آید و این داستان ها ، نهایتش فرصت کنم آش را با جایش می آورم تجدید قوایی میکنم.

+ امیدوارم هیچ وقت افسوس این روزها را که در خانه ماندم و از پاییز عاشقانه ی این روزها خودم را محروم کردم ، نخورم.

+با تمام احترامی که برای استاد شجریان قایل هستم اما این آهنگ را با صدای آقای رسولی بیشتر دوست دارم. اصلاً یک جوری  بر دل می نشیند ها .به به ... 


بهترین خودم هستم

دیروز ، روز موعد بود و بالاخره بعد از چند ماه رسید . شب قبلش با پدر و مادرم هتل بودیم و خب من اصلاً خوابم نبرد و ساعت 3 به زور خوابیدم و ساعت 6 بیدار شدم . آن هم چه خوابی 10 دقیقه به 10 دقیقه بیدار میشدم. ساعت 11 رسیدم بوستان ولایت و هوا و محیط عالی بود برای داشتن حس های خوب . از کنار استودیو مدرسه ی موش ها هم رد شدم ، پاییز بود و هوا ابری و یک محیط تقریباً مخروبه. از دور آقای مجری را دیدم و درست مثل همیشه وقتی استرس ام زیاد می شود خنده امانم را برده بود. خودم را کنترل کردم که بیش فعال نباشم و مثل یک خانم متین لبخند گشادم تبدیل به یک لبخند باوقار شود و خیلی خانم وار سر تکان دهم و نیشم تا بنا گوشم باز نباشد. حالا چقدر موفق بودم یا نه بعداً در فیلم مشخص میشود.

وارد سوله شدم و هم گروهی هایم که سه پسر بودن و خودشان را به کوچه ی علی چپ زده بودند که مثلاً خیلی ضایع هستند را دیدم. اینقدر خودشان را پایین آورده بودند که من خوشحال با خیال راحت پیش خودم می گفتم اول شدنم راحت است. حتی خود پسرها می گفتند خوب نفر اول که شمایید ما داریم با هم سر دوم شدن به توافق میرسیم.این باعث شد که من به خودم مغرور شوم و فکر کنم از همه بهتر هستم. برای همین خیلی مرحله ی اول را جدی نگرفتم و کمترین امتیاز را گرفتم و تازه فهمیدم نه آن طور هم که نشان میدهند بدون آمادگی نیامده اند. مرحله ی دوم هم بیش از حد صبوری به خرج دادم و با اختلاف 1 ثانیه سوم شدم ، مرحله ی بعد که فهمیدم ای وای ِ من اینها هرکدام کلی برای خودشان آدم حسابی هستند. پسر کنار من فوق لیسانس مکانیک از دانشگاه شریف بود(رتبه 9 کنکور ارشد) یکی دیگرشان هم استاد دانشگاه بود و فوق لیسانس عمران ، آن یکی هم مهندس عمران بود و من کلی استرس به جانم افتاد و شدیداً خودم را باختم در این حد که کارگردان متوجه شد و گفت هنوز اتفاقی نیافته کلی وقت داری ، خودت را نباز.با این حال مرحله ی بعد هم اشتباهات فاحش زیادی داشتم ولی خوب خودم را بالا کشیدم و نفر دوم شدم، یکی از پسرها که ادعا میکرد بدون آمادگی آمده و گرایشی را که میگفت چیز به خصوصی نخوانده است مثل بلبل جواب میداد و بیشترین امتیاز را گرفت و اینجا بود که فهمیدم نباید حرفهای دیگران را باور کرد ، مرحله ی بعد هم در کمال ناباوری اصلاً در هپروت بودم و انگار صدای خانم گوینده را نمی شنیدم و برای خودم هر چه میخواستم جواب میدادم.اصلاً صدای قلبم را میشنیدم اینقدر که استرس داشتم. مرحله ی آخر تمام تلاشم را کردم و به خودم گفتم هر طور که شده باید بالا بیایم و اصلاً نه کاری به زمان داشتم و نه امتیازم فقط میدانستم باید هر کاری می توانم بکنم تا پشیمانی برایم نماید . و قتی زمان تمام شد امتیازم را که دیدم حتی نفهمیدم چندم شدم فقط فهمیدم که بالا آمده ام و خوشحال شدم.  بعدش فهمیدم اول شدم 

در کل اصلاً از خودم راضی نبودم اما آن چیزی که مهم است نتیجه ی نهایی بود که رضایت بخش بود.شما می توانید من را در تلویزیون به زودی ببینید 

+چند جایی یک سری سوتی هایی دادم که حالا که فکرش را می کنم میگویم کاش خانم وار تر برخورد می کردم ، اما من همان هستم که نشان میدهم چرا باید تظاهر کنم که خانم تر از اینی که نشان می دهم هستم ؟! مهم نیست کسی از من خوشش بیاد یا اصلاً من را ببیند چندشش شود. من همینم و از خودم راضی ام . بعد از مسابقه آقای کارگردان بهم گفت کُشتی من را تا آمدی بالا . برو حسابی تلاشت را بکن میخواهم جزو 16 نفر اصلی ببینمت. و شماره اش را هم داد که اگر کاری داشتم باهاش در تماس باشم.و این یعنی من میتوانستم بهتر باشم . 

+ شاید حدس زده باشید چه مسابقه ایی شرکت کردم ، پخش برنامه ام 23 آبان ماه است.

+ شاید به میهن بلاگ یا ورد پرس یا حتی اینستاگرام بروم چون نوشتن با تبلت در بلاگ اسکای برایم سخت است . می نویسم و یکهو می بینم همه اش پریده ، میخواهم جایی بنویسم که اپلیکیشن اش را داشته باشم. اما پراکندگی خاطراتم دود دل ام میکند. از سال 84 تا به حال که نوشتن را شروع کردم 5-6 بارخانه عوض کردم ، شاید در اینستاگرام بنویسم ، تا خودم را مجبور کنم از همه ی لحظاتم عکس بگذارم و خاطرات تصویری و نوشتاری را با هم داشته باشم چون بالاخره آدم حوصله ی عکس دیدن را بیشتر از خاطره خواندن دارد. اما هرکجا بروم اصلاً تعداد بازدید کننده و فالور برایم مهم نیست ، هرچه کمتر هم باشند راحت تر هستم ولی آدرس هر کجا رفتم را به دوست های خوب همیشگی ام میدهم چون آن ها برایم مهم هستند :)

پرواز

نمیدانم گاهی چطور میشود که حس و حال نویسندگی ازم دور می شود و حتی پاییز با همه ی ابرهایش هم  نمی تواند کاری کند. اما صدای رستاک اصلاً طوفان پاییز است ... و طوفانی  به پا می کند که انگار همین الان دست معشوق ات را گرفتی و در یک شب پاییزی زیر باران میدوی و از مردم شهر میگریزی.

پ.ن: کمی دلگیرم ، چون شاید مجبور شوم از دانشگاه انصراف دهم . اما من دست از تلاش برنمی دارم.

خدایا تو بر زندگی من بیشتر از خودم آگاهی، هر چه صلاحم است پیش آید و من به صلاح تو راضی خواهم بود.

پ.ن : ٢ روز مانده به روز موعود برایم دعا کنید .

یه صداهایی رو انگارنمیشه گوش نکرد

یه ترانه هایی رو میشه فراموش نکرد

گاهی یه ترانه اونقدر به دلت میشینه

 که مثل یه دسته نرگس نمیشه بوش نکرد

یه صداهایی-رستاک

روزهای آبی ِ پاییزی

این روزها شدیداً درگیر تمرین مسابقه هستم و گاهی نا امید ِ نا امید می شوم و گاهی امیدوار... به هیچ چیزی به جز موفقیت فکر نمی کنم. تلاشم هنوز به اندازه ی دلخواهم نرسیده باوجود اینکه روزی حداقل 6-7 ساعت در حال تمرین هستم.  فقط یک هفته فرصت دارم .

دیروز سوالی در ذهنم پیش آمد ، خانم های خانه دار واقعاً چه طور حوصله یشان در خانه سر نمی رود ؟ من از وقتی ازدواج کردم سال اولش درگیر لیسانس بودم ، سال دومش خواندن برای ارشدو رفتن به کانون قلم چی برای پشتیبانی (که عجب جای بدی بود  برای کسی که وجدان کار کردن داشت ) و سال سوم قبولی در دانشگاه و درگیر مسابقه و انجام کارهای هنری برای فروش . آن وقت بازهم احساس می کنم از حداکثر توانم استفاده نمی کنم و باید فعال تر باشم (البته این نارضایتی همیشگی من از خودم برای بهتر بودن اصلاً خوب نیست)

عادت های خوبی این روزها پیدا کرده ایم . مصرف چایی ام را به حداقل رسانده ام ( 1-2 لیوان در روز) به جایش روزی 2-3 لیوان شیر میخورم . غذایم را تقریباً نصف کرده ام و حالا می فهمم که چقدر پرخوری می کردم . شب ها ساعت 10 خواب هستیم و صبح ها ساعت 5:30بیدار  . خیلی احساس بهتری دارم اگر پیاده روی و یوگا هم اضافه شود کولاک کرده ام .

پ.ن : بی نهایت ظهر های پاییز را دوست دارم ، وقتی آفتاب تا نیمه ی اتاقم میرسد و مدام زیر ابر قایم می شود و دوباره سرک می کشد و اتاق من نورش کم و زیاد میشود. من عاشق پاییزم :)

+ عکس مربوط به شام این شب های ماست . تصمیم گرفتم موقع شام همه ی چراغ ها را خاموش کنم تا حتی برای 30 دقیقه هم که شده در ساعت اوج مصرف من سهمی داشته باشم در کاهش مصرف برق و ته ذهنم هنوز دغدغه ی آلودگی نوری را برای زمین دارم .البته قبول دارم اینقدر این روزها آب و هوا و همه چیز آلوده است که دیگر کسی به آلودگی نوری فکر نمی کند . دوست داشتید شما هم این کار را انجام بدین ، البته همراهی طرف مقابل خیلی مهم است .  اوایل شوهرم کلافه وسط شام چراغ ها را روشن می کرد و میگفت :" من این طوری نمی فهمم چی دارم میخورم."

گلچهره مپرس آن نغمه سرا از تو چرا جدا شد

گلچهره مپرس پروانه ی تو بی تو کجا رها شد

مپرس مپرس

فریدون مشیری-خواننده مسلم رسولی

+اگر دوست داشتید کانال princejan@  را دنبال کنید من از آهنگ هایش لذت می برم(البته کمی همی سیاسی شاید ) . دوست داشتم شما را هم در لذت هایم شریک کنم. شما هم اگر کانال خوبی می شناسید معرفی کنید :)

ایرانی بمانیم


بعضی آهنگ ها هستند که در ذهن آدم یک دنیا خاطره و احساسات ناب همراه یک لبخند می سازند و خدا بیامرزدش زنده یاد محمد نوری را ، آهنگ جان مریم اش برای من همیشه همین حس را داشت اصلاً انگار یک جورهایی این آهنگ برای من و نسل من خوانده شده بود ، امروز خیلی اتفاقی وقتی لپ تاپ مادرم را بالا و پایین می کزدم رسیدم به کلیپ کنسرت مرحوم نوری و اصلاً یک جور دیگری این آهنگ بر دلم نشست وقتی استاد می گفتند این آهنگ را برای فرزندهای شما میخوانم و مدام زیر لب می گفتم خدا رحمتت کند و یاد شب عروسیمان افتادم که یکی از آهنگ های انتخابی من برای ورودمان به تالار از همین استاد بزرگوار بود ... گل بریزید رو عروس و داماد .... یار مبارک باد مبارک باد
امروز برای بار نمیدونم چندم رفتم بیمارستان برای روند درمانی دستم، دکتر نیامد ، عمل اش طول کشیده بود ، با وجود اینکه ١٠٠ کیلومتر راه آمده بودم و نبودن دکتر باید عصبی ام می کرد خیلی خونسرد بودم ، دستیارش دستم را دید و منشی دکتر پانسمان کرد ، اما فکر میکنم حق همه ی ما این بود که یک عذر خواهی بشنویم... وقتی توی اتاق بودم خانمی وارد شد که فارسی را با لهجه ی خاصی صحبت میکرد به ظاهرش نمیامد ایرانی نباشد اما حرف زدنش هم روان نبود ، از صحبتهایش با منشی دکتر فهمیدم خیلی سال است که از ایران رفته و برای زیارت امام رضا به مشهد رفته بود که آنجا به خاطر برخورد بد پذیرش حالش بد میشود و سرش گیج می رود و روی زمین می افتد و لبش پاره میشود ، همانجا مشهد عمل کرده بود و بخیه زده بود حالا آمده بود بخیه ها را بکشد و خیالش راحت شود مشکلی پیش نمیاید و جای زخم نمی ماند و دوشنبه یک جلسه ی مهم دارد که نمیخواهد بخیه ها روی لبش باشند ، روانپزشک بود ، منشی خندید و گفت شما که خودتون شغلتون اینه دیگه باید به این موارد عادت داشته باشید ، خانم بغض کرد و گفت نه اصلا ً آنجایی که من هستم اصلا ً صدای بوق نمی شونی وقتی از نزدیکی کسی عبور می کنی عذر خواهی میکنی که به حریمش تجاوز کردی وقتی بیرون از خانه اییم اصلاً استرس و تشویش نداریم اما اینجا خیلی این برخوردها حالم را بد می کند ...وقتی برای پدرم تعریف کردم پدرم پوزخندی زد و گفت فکر نمی کنم  آنجایی که می گوید اینقدر ها هم مدینه ی فاضله باشد ...اما آن خانم چه دلیلی برای دروغ گفتن می تواند داشته باشد ؟
فکر می کنم همه ی این ها یک تلنگر به تک تک ماست که با یکدیگر با احترام بیشتری برخورد کنیم ما و اطرافیانمان لایق احترامیم .
پ.ن 1: وقتی برای مادرم تعریف کردم وقتی به قسمت درست فارسی حرف نزدن خانم اشاره کردم مادرم می گوید چقدر خود فروخته !اما راستش حالا که فکر میکنم شاید حق داشت آن خانم، من که ٨ سال است به این شهر آمده ام بدون اینکه بخواهم وتلاش زیادی هم کردم که لهجه ی این شهر را  نگریم وقتی برای خوابگاه با مسئول خوابگاه صحبت کردم سریع گفت  اصفهانی هستی ؟
پ.ن 2 :با درخواستم برای مهمانی موافقت نشد و من باید بعد از مسابقه ام به دانشگاه بروم برای کارهای حذف پزشکی این ترم ... راستش یک کمی دو دل شده ام از این که فوق لیسانسم با لیسانسم مرتبط نیست ، برای استخدام و یا هر شغل دیگری لیسانس و فوق لیانس باید یکسان باشد تا ترتیب اثر داده شود ، اگر برای دکتری هم مشکل ساز شود یا انصراف میدهم یا فقط برای رویاهای نوجوانی ام نجوم میخوانم و بعدش دوباره به همان رشته ی مهندسی ام بر می گردم.
پ.ن 3: بعد از چندماهی توفیق اجباری نصیبم شد به جای ماشین با اتوبوس به اصفهان بروم وقتی کرایه را دادم راننده صدایم زد و گفت کرایه ٧٠٠ تومن گران شده و1000 تومانی من قطعاً بقیه نداشت به خاطر مشکل پول خورد ، خوب برای من ٣٠٠ تومن واقعاً پولی نیست که بخواهم اعتراضی کنم ولی وقتی  برای برگشتن میروم سمت باجه تا بلیط بگیرم و از قضا راننده کنار دستم ایستاده و میگوید برو سوار شو بلیط نمیخواد یعنی طمع به جمع همین ٣٠٠ تومن ها که شاید در ماهش برای او خیلی شود و این است پول حرام که آرامش و اعصاب را از زندگی اش می گیرد ... چرا وقتی این همه زحمت میکشیم برای یک لقمه نون حلال با این کارها حق را ناحق می کنیم ، همیشه گفتم بازهم میگویم دولتمردان خود ما هستیم که دستشان به یک جا بند شده و می توانند حسابی به کام دلشان برسند ... از خودمان در هر جایگاه و مقامی هستیم شروع کنیم ، مهم نیست مردم چه می گویند و چه می کنند مهم این است که ما آزاده باشیم .... البته من هم نامردی نکردم و تمام کیفم را بیرون ریختم تا پول خورد پیدا کنم و با یک لبخند ملیح کرایه ام را به راننده دادم. 
+ بابت عکس بی کیفیت عذر میخواهم. ولی ثبت لحظه ی نوشتن من در اتوبوس است.
شنبه ، ساعت ١٨:٣٧ ، اتوبوس به مقصد خانه