| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | |||||
| 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 |
| 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 |
| 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 |
| 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
| 31 |
یکی از هدیه های دوست داشتنی تولدم که یک هفته زودتر گرفتم :)
انقدر خسته ام که احساس میکنم کل بدنم خورد و خاکشیر شده. مچ درد که تقریباً همیشگی شده این روزها. بدن درد به خصوص گرفتگی عضلات پا هم حتی بعد از استراحت دست از سرم برنمیداره. نمیخوام غر بزنم. فقط میخوام حالم رو توصیف کنم
البته بخش عمده اش مقصر خودم هستم که پیاده روی و ورزش رو حذف کردم. انشالله از شنبه هردویشان شروع خواهد شد.
برای جمعه ی هفته ی پیش برنامه ریزی کرده بودم که با آمدن مامان بابا و خواهرم به هیچ کدام از برنامه هایم نرسیدم و این شد که بعضی هایشان که در طول هفته هم انجام نشد موکول شد به امروز. بعد از یک هفته ی پر کار واقعاً یک جمعه در خانه بودن می چسبد. دیشب طبق روال هر شب ساعت 10:30 خوابیدم و صبح هم ساعت 7 بیدار شدم. از صبح تا الان هم کلی از کارهایم را انجام دادم . از شستن حیاط تا مرتب کردن آشپزخانه.
یک سری چیز ها در زندگی ام کمرنگ شده که تصمیم گرفتم جمعه ها که فرصت بیشتری برای به خودم رسیدن دارم بهشان بپردازم. مثل کتاب خواندن ، مثل زبان خواندن ، مثل لاک زدن :)
دیروز به خواسته ی من با همسرم رفتیم بیرون تا برای همدیگر هدیه بخریم. هدیه سالگرد ازدوجمان . امروز سومین سالگرد ازدواج ما می باشد. نمیدانم چرا سالگرد عقد برایم همیشه پر رنگ تر است و 23 شهریور را همیشه مجلل تر برمیگذار میکنم.(باورم نمی شود که نزدیک پنج سال از اولین روز با هم بودنمان میگذرد). بیچاره سالگرد عروسیمان همیشه غریب واقع شده است.امروز هم حتی اگر بخواهم، دستم برای برگزاری یک مراسم دلچسب باز نیست. دلیل اش هم وجود دختر خواهر شوهر کنکوری ام است که نزدیک دو هفته ایی هست مهمان ما شده که اینجا بهتر درس بخواند و من با توجه به سابقه ی مشاوره بودنم در قلم چی راهنمایی های لازم را انجام دهم. با این حال دیروز بعد از ظهر برای خرید هدیه چندتا مغازه ی این شهر کوچک را بالا و پایین کردیم و همه چیز آنقدر گران و زشت بود که به این نتیجه رسیدیم که هدیه مان را بعداً از شهر خودمان بخریم.ولی دست خالی هم به خانه برنگشتیم و من یک ست ظرف درب دار گلی گلی خریدم و یک بسته استیکر برای خودم .
اول تصمیم داشتم برای امشب به رستورانی در شهر کناری شهر محل سکونتمان که کمی از شهر ما بزرگ تر است برویم که با تصور آشپزخانه های کثیف و مواد اولیه ی بی کیفیت منصرف شدم . و تصمیم فعلی ام درست کردن پیتزا برای افطار و یک کیک توت فرنگی است.ایده ی بهتری به ذهنم نرسید البته اگر مهمان نداشتم کلی برنامه می چیدم ولی خب معذب میشوم به خصوص جلوی خانواده ی همسر. نمیدانم شاید هم اشتباه باشد و نباید اصلاً بودنشان را در نظر بگیرم و کار خودم را بکنم اما هنوز به این مرحله نرسیده ام.
+پدر و مادرم امسال عازم مکه هستند و به مخالفت های ما سه خواهر هم اصلاً توجهی نکردند و اعتقاد دارند یک واجبی است که بر گردنمان است و باید برویم. بماند که من خودم هم با این سفر اصلاً موافق نیستم اما یاوه گویی های مردم آزار دهنده تر است و بد تر از همه فکر اینکه قرار است چه بشود و این سعودی ها چه خوابی برای زائران ایرانی دیده اند. شب هایی بود که از فکرشان خوابم نمیبرد و با گریه میخوابیدم. ولی الان کمی آرام ترم و دعا میکنم که اگر قرار است خدایی نکرده به عزت و جان پدر و مادرم خدشه ایی وارد شود این سفر کنسل شود.نمیدانم چه حکمتی است که بعد از نزدیک 10 سال انتظار برای حج امسال قسمت پدرو مادرم شود.از طرفی هم نمی خواهم وقتی راهی سفر هستند مدام نه بیاورم ولی دلم اصلاً راضی به رفتنشان برای این سفر نیست.
+ شوهر خاله ام چند روزی است که بیمارستان بستری شده و متاسفانه اول کلیه ها و اخیراً مغزش هم از کار افتاده و فقط یک معجزه میتواند کمک کند که به زندگی اش برگردد. می توانم بگویم شوهر خاله ام را بیشتر از خاله ام دوست داشتم. چون صورت خندان و مهمان نوازی همیشگی اش و اخلاق خوشش را هیچ کس نداشت و من حتی یک خاطره ی بد هم از شوهر خاله ام ندارم. بنده ی خدا شب اول که بیمارستان بستری بود حسابی کیفور شده بود از تجهیزات و رسیدگی و برای دایی ام با ذوق تعریف میکرد شام بهم چلو کباب دادند. ولی فردایش که حالش بد شده بود به مادرم گفته بود دعا کنید بمیرم و راحت شوم. و از آن شب تا به حال بیهوش است.... برای سلامتی همه ی بیمارها دعا کنیم....
عکس نوشت: یک سالی هست که از خرید این کتاب گذشته و به جز چند صفحه ایی هنوز فرصت نکرده ام بخوانمش. باورتان میشود در عکسم چایی نیست ؟:))
صبح ساعت 7:30 بیدار میشوم.تا ساعت 8:30 وقت دارم کارهایم را انجام دهم . شروع ساعت کار امروز به خاطر شب قدر ساعت 9 بود. از اینکه زمان دارم خوشحال و هیجان زده ام. تند تند کارهایم را میکنم که حتماً وب لاگم را هم آپدیت کنم. اما یک عالمه کار که تا لحظه ی آخر تمام نمیشود و من کمی حالم گرفته میشود از اینکه باز هم نرسیدم بنویسم. اما به خودم نهیب میزنم که نباید اینقدر زود صبح قشنگم غمگین شود. صبحانه را می چینم. چایی ، پنیر، کرم کنجد و عسل . یک آهنگ ملایم ،پشت میز روبه حیاط ، صدا کلاغ و گنجشک ها و باغچه ی کوچک و سبز. لبخند میزنم و زیر لب میگویم. خدایا شکر که می توانم نعمت هایت را ببینم و می توانم از دیدنشان لذت ببرم.
امروز حجم کارم خیلی زیاد است. دیروز هم همینطور بود. برای همین شدیداً خسته میشوم و حالم به کلی بد میشود. از همسرم میخواهم زمان استراحت را برویم خانه و دوباره برگردیم. همسرم چهره ام را که می بیند بدون هیچ چون و چرایی قبول میکند( فاصله ی محل کار ما تا خانه 7-8 کیلومتر است) وقتی میایم خانه ، همین که مقنعه و جوراب هایم را در می آورم حسابی سر حال می آیم. کمی دراز میکشم و نهارم را میخورم و دوباره بر میگردیم.
برای افطار کوکو سبزی درست کردم ، برای همین وقت اضافه می آورم و یخچالم را مرتب میکنم ، با گوجه سبز های مانده در یخچال لواشک درست میکنم، بادمجان ها را پوست میکنم. به این فکر میکنم که افطار را در حیاط بخوریم. همسرم تلویزیون می بیند. والیبال ایران و روسیه . با این وجود همسرم حتماً میخواهد افطار را با والیبال بخورد.برای همین اصلاً خواسته ام را مطرح نمی کنم. کمی دلگیر میشوم. موقع افطار همسرم از دستم عصبانی میشود که چقدر غر میزنم. نمیدانم چرا احساس می کنم همسرم کمی به من بی توجه است. افطار که تمام میشود آشپزخانه را جمع و جور میکنم. لواشک هایم را پهن میکنم و بادمجان هایم را سرخ میکنم. ساعت 10 شب میشود و من شدیداً خسته و دلگیرم. همسرم متوجه میشود. ولی اجازه میدهد در حال خودم بمانم. شاید او هم خیلی خسته باشد و حوصله ی غر های من را نداشته باشد. کارهایم را میکنم ساعت 10/5 میشود. نصف بادمجان ها مانده. و من واقعاً توان بیدار ماندن ندارم.از همسرم میخواهم بقیه بادمجان ها را سرخ کند . همسرم با حوصله قبول میکند. صبح که بیدار میشوم. می بینم همسرم همه ی بادمجان ها را طبق خورده فرمایش های من سرخ کرده و در یخچال گذاشته.
+گاهی خوشبختی همین است. همین که وقتی همسرم می بیند من اینقدر خسته ام بیدار می ماند و بادمجان ها را برای اولین بار سرخ میکند. همین که میگوید: خانمم اگه کاری داری بگو کمکت کنم. همین که با همه ی غر هایی که میزنم و عصبانی اش میکنم فردایش اصلاً هر دویمان یادمان میرود که دیشب بر ما چه گذشت.
پ.ن: این مطلب را امروز فرصت کردم کامل کنم و چاپ کنم. درست 24 ساعت بعد(امروز دو شنبه ساعت 20) . برای همین واقعاً فرصت هایم محدود است. نظرات به زودی با حوصله تایید میشود.ممنون که هستید دوستان مهربانم :)