| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | ||||
| 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
| 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
| 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
| 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
امروز خیلی اتفاقی توی اینستاگرام به عکس یکی از کارهای خودم رسیدم ولی توی یک پیج دیگه اون هم برای فروش ، اول خیلی حالم بد شد ولی بعد قبول کردم که متاسفانه آدم های این چنینی زیاد هستند، نمیدونم اون فرد با این عکس ها سر مردم رو هم کلاه گذاشته یا نه ، تنها کاری که از دستم بر میومد این بود که ریپورتش کردم ، و اینجاست که باید بیشتر موقع خریدهای اینترنتی دقت کنیم و به هر کسی اعتماد نکنیم.
جالبه اون زودتر من رو بلاک کرده :))
اگه گذرتون افتاد شما هم ریپورت کنید.
اینم آدرسشون توی اینستاگرامه :hoonar_kadee

بعد از یک دوره نقاحت طولانی (بیشتر روانی) ، این روزها حال خیلی خوبی دارم. تمام تلاشم لذت بردن از تمام زندگی ام است. و برعکس قبل که از روح بخشیدن به ظرف های خام اصلاً لذت نمی بردم و فقط به هزینه ایی که کردم و برنگشت فکر میکردم این روزها حسابی کیف میکنم و شب ها مدام هفت سین های آماده شده ام را نگاه میکنم و به ذوق می آیم.درست است که به فروششان خیلی فکر میکنم اما نه فکری که آرامش را از روزهایم بگیرد.
نمیدانم چرا دست به قلم که می گیرم نوشتن یادم می رود. شاید باید اتفاق هر روز را همان روز بنویسم .
عکس فوق مربوط به گلدان هایم است که به خاطر سرما به داخل خانه منتقل شده اند و گوجه هایم آنقدر بزرگ شده اند که منتظر میوه دادنشان هستم:)
+امروز صبح برنامه ی حالا خورشید را حین کارهای خانه نگاه میکردم . که یک دفعه آقای رشید پور از حال رفت و افتاد و برنامه قطع شد. خیلی ناراحت شدم و مدام دعا میکردم انشالله مشکل خاصی نداشته باشند. ولی باز هم خدا یادم انداخت که انقدر برای آینده نقشه نکش همه چیز دست من است. تلاش کن و آینده ات را بسپار به من، تو از یک لحظه بعدت هم خبر نداری.یادم هست سال کنکور بزرگترین ناراحتی ام پشت کنکور ماندن بود ، اینکه یک سال ازبچه ها عقب بیافتم. ولی حالا به جایی رسیده ام که گذر عمرم را می بینم و از همه ی آن بچه ها نمیدانم عقب ترم یا جلوتر . اما از زندگی ام لذت می برم. دوست هم کلاسی ام در تکاپوی دفاع پایان نامه ی ارشدش است ، دختر دایی یک سال از من کوچیک تر یه دختر 2 ساله دارد و من دنبال هیچ کدام از این ها نیستم. من رویاهای خودم را دارم.دلم برای یک سفر حسابی لَک زده . از آن سفرهای بی مقدمه و بی برنامه که شب در دل طبیعت توی چادر بخوابی.
+یک زمانی بود که از قرمه سبزی منتفر بودم . کلاً از خورشت سبزیجات دار و پلویش و این ها اصلاً خوشم نمی آمد. حالا کار به جایی میرسد که قرمه سبزی که سهل است وقتی به خورشت آلو اسفناج فکر میکنم آب دهانم راه می افتد :))
امروز به خاطر گلو درد شدید بیشتر روز را استراحت کردم و نهار و شام فقط سوپ خوردم. تنوع هم دادم البته ، نهار سوپ مرغ و شام سوپ شیر که بسیار خوشمزه و پرکالری است و همان یک بشقاب باعث شد کالری ام over شود. از صبح هم در حال خوردن شیر داغ و دمنوش آویشن و آب جوش هستم.
صبح طبق عادت هر روز از زیر پتو در رختخواب صفحات اینترنت را از تلگرام و اینستاگرام و فیس بوک و امثالهم دنبال میکردم و تیتر همه ی اخبار پلاسکو بود، من نمیدانستم سرمایه گذار پلاسکو یک یهودی بوده که بعد از انقلاب به دست خلخالی اعدام شده ، نمیدانستم ساختمان آلومینیوم هم که پارسال آتش گرفت سرمایه گذارش همان یهودی بوده ، برایم جالب شد و کمی در مورد بیشینه ی این انسان ها مطالعه کردم که خوب واقعاً گیج و متعجب شدم، من آدمی بودم که تاریخ برایم نفرت انگیز بود و علاقه ایی به دانستنش نداشتم، اما این روزها که هر کدام از آدم ها سیاسیونی شده اند که تاریخ بلدند و شکر خدا علامه ی دهر اند دانستن واقعیات تاریخ لازم است ، البته اگر واقعی باشد ...
بی ربط نوشت : هفته های اول ازدواجمان بود،یک شب که همسرم امتحان داشت و من هم خواب آلود روی جزوه های مشغول خمیازه کشیدن بودن، همسرم هوس چایی کرد و من زیر کتری را روشن کردم و نکات لازم را برای دم کردن چایی گفتم و خوابیدم، صبح که بیدار شدم برای صبحانه چایی درست کنم، در کمال ناباوری دیدم آب کتری سیاه شده و یکسری چیزهای سیاه در کتری است، خواب به کلی از چشم هایم پرید، کمی فکر کردم و یاد دیشب افتادم، بله همسر کار کشته ی من در کتری چایی دم کرده بود، تازه میگفت ساعت ٣ صبح درحالی که کاملاً خواب بودم و فقط چشم هایم را به زور باز نگه داشته بودم کلی فکر کردم که اول باید آبجوش را بریزم بعد چایی یا برعکس ، و من با خنده گفتم مگر چاره ایی جز اضافه کردن چایی به آبجوش هم داشتی ؟
چند روز پیش به خاطر کار همسرم مجبور شدیم صبح ساعت ٦ بزنیم به جاده، هوا خیلی سرد بود و شیشه ی جلو یخ زده بود، به سختی میشد جلو را دید، همسرم خیلی آرام و با احتیاط رانندگی میکرد، هنوز از شهر خارج نشده بودیم که یک چیزی وسط خیابان دیدیم، هر دو فکر کردیم پلاستیک است تا اینکه به فاصله ١متری اش رسیدیم و آن جسم سرش را بلند کرد و ما تازه فهمیدیم یک سگ است ... برای ترمز کردن خیلی دیر بود ... از روی سگ رد شدیم ، البته از وسط ماشین و سگ زبان بسته نمرد و فقط آسیب دید، صدای ناله های سگ در سرم می پیچید ... همسرم کمی جلوتر ایستاد، رنگش پریده بود و حالش خیلی بد بود، جایش را با من عوض کرد و من پشت فرمان نشستم، هر دوی ما شدیداً از سگ می ترسیم، به قدری که تابستان سگ صاحب خانه یمان گاهی می آمد توی حیاط ، بعد از ظهر ها که همسرم به خانه می آمد من حواس سگ را پرت میکردم تا همسرم داخل خانه شود. همسرم ناراحت بود و صدای ناله های سگ درسرم بود و مدام از خدا میخواستم مارا به خاطر کاری که عمدی نبود ببخشد و به فکر راه چاره بودم، که به ذهنم رسید به آتش نشانی زنگ بزنیم تا به سگ زبان بسته که داشت درد میکشید کمک کنند . همسرم تماس گرفت و آنها گفتند نیرو اعزام میکنند . کمی از عذاب وجدانمان کم شد و من فکر میکردم چقدر آتش نشانی شغل سخت و پر اجری است، یک شغلی مثل شکارچی جان حیوانات را میگیرد و یک شغلی مثل آتش نشانی حیات به حیوان و انسان میدهد ... و چقدر زندگی زیبا و پر وخیر بربرکتی دارند این بزرگواران .
دیروز حادثه ی پلاسکو تهران به قدری حالم را بد کرد که تا شب بغض گلویم را فشارمیداد و گه گاهی امانم را می برید و به گریه میرسید، اینکه این انسانها چقدر روح بزرگی دارند اصلاً برای من غیر قابل باور است ، من که میترسیدم به سگی که خودم مجروح اش کرده بودم نزدیک شوم ، حالا آدمهایی هستند که جانشان را کف دستشان میگذارند و فرزند و همسر را فراموش میکنند و فقط به نجات جان آدمها فکر میکنند... برای سلامتی همه یشان دعا کنیم ، دعا کنیم ٢٠ آتش نشان جامانده زیر آوار صحیح و سالم پیدا شوند ....الهی آمین