ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | ||||
4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
بعد از یک دوره نقاحت طولانی (بیشتر روانی) ، این روزها حال خیلی خوبی دارم. تمام تلاشم لذت بردن از تمام زندگی ام است. و برعکس قبل که از روح بخشیدن به ظرف های خام اصلاً لذت نمی بردم و فقط به هزینه ایی که کردم و برنگشت فکر میکردم این روزها حسابی کیف میکنم و شب ها مدام هفت سین های آماده شده ام را نگاه میکنم و به ذوق می آیم.درست است که به فروششان خیلی فکر میکنم اما نه فکری که آرامش را از روزهایم بگیرد.
نمیدانم چرا دست به قلم که می گیرم نوشتن یادم می رود. شاید باید اتفاق هر روز را همان روز بنویسم .
عکس فوق مربوط به گلدان هایم است که به خاطر سرما به داخل خانه منتقل شده اند و گوجه هایم آنقدر بزرگ شده اند که منتظر میوه دادنشان هستم:)
+امروز صبح برنامه ی حالا خورشید را حین کارهای خانه نگاه میکردم . که یک دفعه آقای رشید پور از حال رفت و افتاد و برنامه قطع شد. خیلی ناراحت شدم و مدام دعا میکردم انشالله مشکل خاصی نداشته باشند. ولی باز هم خدا یادم انداخت که انقدر برای آینده نقشه نکش همه چیز دست من است. تلاش کن و آینده ات را بسپار به من، تو از یک لحظه بعدت هم خبر نداری.یادم هست سال کنکور بزرگترین ناراحتی ام پشت کنکور ماندن بود ، اینکه یک سال ازبچه ها عقب بیافتم. ولی حالا به جایی رسیده ام که گذر عمرم را می بینم و از همه ی آن بچه ها نمیدانم عقب ترم یا جلوتر . اما از زندگی ام لذت می برم. دوست هم کلاسی ام در تکاپوی دفاع پایان نامه ی ارشدش است ، دختر دایی یک سال از من کوچیک تر یه دختر 2 ساله دارد و من دنبال هیچ کدام از این ها نیستم. من رویاهای خودم را دارم.دلم برای یک سفر حسابی لَک زده . از آن سفرهای بی مقدمه و بی برنامه که شب در دل طبیعت توی چادر بخوابی.
+یک زمانی بود که از قرمه سبزی منتفر بودم . کلاً از خورشت سبزیجات دار و پلویش و این ها اصلاً خوشم نمی آمد. حالا کار به جایی میرسد که قرمه سبزی که سهل است وقتی به خورشت آلو اسفناج فکر میکنم آب دهانم راه می افتد :))
وااای گلدووونش روووو
خاطرات دی ۹۴
البته شاید هم برداشتم اشتباه بوده و مسافر اون شهر بودید نه ساکنش
درسته
عع الان داشتم یکی از پست های قدیمیتون رو میخوندم متوجه شدم شهر محل زندگیمون هم یکیه ;-)
یادم نمیاد جایی اشاره کرده باشم
واقعا ممنونم ازین که تجربه تون رو در اختیارم قرار دادید
خیلی برام ارزشمنده به دلایل شباهتی که حس می کنم (شباهت شخصیتی شما و خودم)
خواهش میکنم دوست من
من سال اول دانشگاهم
به دلایلی سال اول که کنکور دادم انتخاب رشته نکردم .... الان فکرم همش اینه که با برداشتن ِ واحد تابستون و بالا رفتن معدل واسه ۲۴ واحد برداشتن ٬ این عقب افتادن یکساله رو جبران کنم ... انقدر گاهی درگیراین مدل مسایل میشم که یادم میره چیزای مهم تری هم هست مثل لذت بردن از زندگی
هیچ اهمیتی نداره که هم کلاسی شما یک سال از شما کوچیکتره و ارزشی هم نداره که یک یا دو ترم درس رو زودتر تموم کنید
اونچیزی که شما رو موفق میکنه ممتاز بودن شماست
اینکه هرجایی بهترین باشید
بیشتر روی معدل تمرکز کنید تا تعداد واحدها این خیلی مهم تره
اینطوری از خودتون بیشتر راضی میشید و از روزها و نتیجه ی روزهاتون حسابی لذت میبرید
ببخشید که حالت نصیحت داشت حرفم ولی بیشتر دوست داشتم تجربه امو بگم
موفق باشی دوست من :)
خب میدونی خانم مهندس ؟ من انگار شبیه گذشته ی شما هستم .... یه حس عقب افتادن از برنامه هام رو دارم نسبت به هم سن و سال هام . یعنی منم بعدش مثل شما به ارامش میرسم و میتونم از زندگی لذت ببرم ؟
عاشق عکس گرفتنم و عاشق دیدن عکس های قشنگ .... عکس این پست رو دیدم روحم تازه شد ^_^
دوست خوبم، من نمیدونم شما چند ساله هستی و کجای این روزگاری
ولیمن همیشه توی زندگی ام دنبال علایق ام رفتم و همین آرامش و لذت از زندگی رو واسم میسازه، اگر خوشی ها فراموش بشه از همه عقب افتادی
مهم اینه از زندگی چی بخوای
یادمه سال کنکور به دبیر گسسته گفتم که از بقیه افتادم و هیچ وقت حرف اونو یادم نمیره، گفت بعد واسه فوق لیسانس و دکترا به جایی میرسی که میبینی سر کلاس یکی ده سال ازت بزرگتره یکی بچه داره ، مهم اینه که توی هر سنی مقصد رو تا انتها بری
ممنون عزیزم، من از ٥ سال پیش دنبال عکاسی بودم و عاشق عکاسی ام