
بعد از زایمان زندگی ناخواسته در یک شیب سرازیری می افتد که کمی کنترل کردنش سخت میشود، به یک باره فرشته ایی وارد زندگی می شود و باید ٧٠-٨٠ ٪ زمان خواب و بیداری را بهش اختصاص داد ، و وقتی استراحت کم میشود کلافگی و خستگی به آدم چیره میشود ، خیلی باید مقاوم بود که این برهه با عشق و خوشی بگذرد. و بیشترین کسی که میتواند همراه و کمک باشد همسر آدم است .
شب ها پسرم عموماً بین ساعت ١٢-١ میخوابد و گاهاً مثل دیشب و پریشب تا ٣-٤ صبح آشفته و گریون است، ولی با این وجود برخلاف همسرم سعی میکنم آرام باشم و از گریه ها و نق های پسرم کلافه نشوم و کمکش کنم آرام شود ، ولی اعتراف میکنم گاهی جسماً کم می آورم و یک جورهایی از حال میروم و هیچ چیز از گریه های پسرم را نمیفهمم.
سه شنبه هفته ی آینده برای مسابقه هوش برتر باید به تهران بروم، اصلاً آماده نیستم و فرصت هم نمی کنم آماده بشوم ، با اینکه میدانم همه برای مسابقه ی عید چقدر آماده هستند.و چقدر دوست دارم کاستی دوره ی قبلم را در این دوره جبران کنم.
پدر شوهر کمرش را عمل کرده و خانه ی پسر وسطیه (تهران)است، ما هم آخر هفته میرویم دیدنشان، همسرم میگوید خدا خیر بدهد زن داداش وسطیه را خیلی سخت است یک ماه بابا آنجا باشد، میگویم البته که سخت است و در اجر کار بزرگ جاری جان شکی نیست، ولی دل خوشی اش این است که قدر دان هم دارد ... همسرم تایید میکند.
این روزها بیشتر از هر چیزی فکرم درگیر روزهایی است که میخواهم سر کار بروم و پسرم را خانه ی مادرم بگذارم، درست زمانی که کودک اضطراب جدایی از مادر دارد، به صورت معصوم پسرم که نگاه میکنم دلم آتیش میگیرد که بخواهم ازش جدا شوم و تنهایش بگذارم ، ولی از طرفی با توجه به شرایط اجتماعی ، نگاه جامعه و بالخص همسرم حالا که شاغل شده ام به هیچ عنوان نباید شغلم را از دست بدهم، لعنت به نظامی که مرخصی زایمانش به جای ٩ ماه ٦ ماه است .بعد از ازدواج یقیناً و عمیقاً ایمان آوردم که باید زن دستش در جیب خودش باشد. هر چند من و همسرم به هیج عنوان سر مسایل مادی مشکلی نداریم و اصلاً کارتی که تمام پس اندازمان است دست من است و مدیریت مالی خانه به کلی دست من است ولی باز هم در این جامعه زن باید درآمد داشته باشد و در جامعه فعال باشد.
+ کمی از زنانگی هایم فاصله گرفته ام و فقط مادرانگی در زندگی ام پر رنگ شده و فکر میکنم این اتفاق خوبی نیست و باید تلاش کنم دوباره یک زن باهمه ی زنانگی هایش باشم که مادر هم هست.
+ دلگیرم ، از خیلی ها ولی سعی کردم ننویسم و به جایش کمی غر بزنم ....
عکس نوشت : و اینگونه خواه ناخواه یکسری ابزار ها عوض می شوندو این تفاوت فاحش تر میشود وقتی موقع خرید مغازه هایی که انتخاب میکنم و کالاهایی که میخرم با گذشته مقایسه میکنم.
با پسرم صحبت کرده ام که مامان چان اجازه بده وب لاگم را آپ دیت کنم بعد بیدار شو و پسرم فعلاً خواب است :))
دو روز پیش یک بساط دوست داشتنی برای خودم راه انداختم و عزمم را برای شروع دوباره زندگی جزم کردم. بعد از زایمان توی خانه ماندن و تکرار شیر دادن و آروغ گرفتن و پوشک عوض کردن و خواباندن نوزاد و در کنارش به هم ریختن کل سیستم جسمی و روحی مادر به نظرم اصلی ترین دلیل افسردگی بعد از زایمان است . خیلی تلاش کردم تا از تک تک لحظه هایم لذت ببرم و خسته نشوم و افسردگی بعد از زایمان برایم بی معنی باشد. اما انکار نمیکنم که حال خیلی خوبی هم نداشتم و از خانم مهندس پرانرژی و پر از شیطنت یک مادر خسته و عاقل مانده بود که به زور می خندید. وقتی خانه ی مادرم میرفتم و همه دور هم بودیم موقتاً حالم خوب میشد یا حتی روزهایی که خواهرم با دخترش به خانه یمان می آمدند. ولی خوب شدن حالم یک فکر اساسی و یک تغییر میخواست.
من عموماً آدم مثبتی هستم و از درد و مشکلات کلایه نمی کنم و این میشود که اطرافیان فکر میکنند که همه چیز خیلی ایده آل و آرام است و حتی خواهرم هم می گفت تو زایمانت خیلی راحت بود و بعدش اصلاً مشکلی نداشتی . و من اینجا شرح مصیبت میخوانم J) یا مادر شوهرم میگوید باز خوب است پسرت آرام است و وقتی شب پسرم گریه میکند هول میشوند و دست و پایشان را گم می کنند و خواهر شوهرم میگوید وقتی اینطور گریه میکند نمی ترسی ؟ خلاصه که همه ی ما میدانیم نباید باطن زندگی خودمان را با ظاهر زندگی دیگران مقایسه کنیم ولی عملاً این کار را می کنیم . حتی خود من خیلی پیج هایی توی اینستاگرام بوده که اول عاشق سبک زندگیشان شدم و بعد از چند ماه زندگیشان دلم را میزند و آن فالو میکنم :))
بگذزیم... صبح با صدای غر های ریز پسزم که کم کم داشت تبدیل به گریه میشد بیدار شدم ، مثل همیشه پروسه های مربوط به پسرم دو ساعتی طول کشید و در حین اش کلی هم با هم کیف کردیم و پسرم با صدای بلند برایم میخندید و من اصلاً انگارکل دنیا را داشتم.بعد شروع کردم به خیاطی . با نوار کتانی که 1-2 دوشب پیشش خریده بودم مانتو نخی ساده ایی که برای مادرم خریده بودم اما چون برایش تنگ بود خودم برداشتم را کلی دلبر کردم و از دیدن و پوشیدنش سیر نمیشدم و لبخندم پاک نمی شد. شبش هم پیراشکی درست کردم وکلی همسرم کیفور شد . ازش پرسیدم خوب شده ؟ دیگه کم روغن و بی نمک نیست ؟! همسرم چشم هایش را بست و گفت عالیه . حرف نداره ... و اینطور با یک کار کوچک حال خودم و زندگی ام خوب میشود.جاری ام زنگ زد برای احوال پرسی . اما از اول تا آخرش غرولند بود از زندگی و خستگی . و من کل کلماتم به آخی ، نازی و واقعاً ؟ ختم میشد.پسرم را حمام کردم و با هم رفتیم برای خواب .
دیروز صبح هم ساعت 7 با صدای پسرم بیدار شدم و کارهایم را کردم . مانتویی را که دیروز دلبرش کرده بودم را پوشیدم و چادر و روسری ام را اتو کردم و کفش های تازه شسته شده ام را پوشیدم و حدود ساعت 8:30 بود که اسنپ گرفتم و رفتیم دکتر. مسافت نسبتاً زیادی بود اما کرایه شد 4500 تومان . تعجب کردم . ولی وقتی داستان تجاوز یکی از رانندگان را شنیدم پیش خودم گفتم این کاهش قیمت شاید به هم دلیل باشد. ولی به نظرم بی انصافی است که اینطور این موضوع را توی بوق و کرنا کردند . نه اینکه اتفاق کوچکی باشد ولی از این این جنایت ها توسط راننده تاکسی و راننده آژانس ها هم کم اتفاق نیافتاده ولی علم کردنش در مورد شرکتی که واقعاً دارد خدمت میکند کمی بی انصافی است. آدم بیمار توی هر شغل و صنفی هست ولی زیر سوال بردن کل مجموعه درست نیست . هر چند من هم قبول دارم باید کمی در مورد رانندگانش بیشتر دقت کند ولی من که به این مجموعه هنوز بی اعتماد نشدم و بیشتر فکر میکنم یک بازی است برای زدن زمین این مجموعه. چون خیلی برایم جالب بود که راننده را با هویت جعلی در عرض سه سوت دستگیرش کردند .
دکتری که رفتیم یکی از بهترین متخصیصین نوزادان است یک دکتر با تجربه ، جا افتاده و دلسوز. یاد حرف دختر خاله ام که چند سالی است شدیداً مذهبی و افراطی شده می افتم... از آن مذهبی نما ها که ببینی دلت میخواهد از لجش هم که شده حتی روسری نپوشی:)) وقتی خواهرم گفت دخترم را میبرم پیش دکتر فلانی و عالی است دختر خاله ام گفت البته به خورده هم خل میزنه دکتره !! خلاصه مطب خیلی شلوغ بود. پسرم را معاینه کرد وزن بدو تولدش را که پرسید با تعجب گفت چرا انقدر کم ؟ گفتم به خاطر مسمومیت بارداری نزدیک یک ماه زودتر به دنیا آمد.به دکتر گفتم خیلی شیر بالا می آورد. دکتر گفت نوزادهایی که مادرشان مسمومیت بارداری دارند توی شکم خوب تغذیه نمی شوند و برای همین وقتی به دنیا می آیند علاوه بر این که میخورند سیر شود میخورند که کمبود های توی شکم مادرشان را هم جبران کنند برای همین بالا می آورند. گفتم من زمان های شبر دادنش را کوتاه کرده ام که بالا نیاورد . دکتر گفت اصلاً این کار را نکن . اجازه بده هر چقدر دوست دارد بخورد. چه اشکالی دارد بالا بیارورد ؟! از خودت جدایش نکن. تا میتونی پیش خودت نگهش دار و از خودت جدایش نکن اینطوری کل آینده اش را تضمین میکنی.گفت تا میتوانی خودت را برایش زیبا کن بچه ها می فهمند . نه زیبایی ظاهری ، اگر به این بود که شما نمره ات بیست بود ( و من کیفور میشوم از اینکه وقتی خودم به خودم احترام می گذارم انعکاسش را سریع می بینم ). منظورم از زیبایی این است که توی بغل خودت نگهش دار، روی قلبت بگذار، نوازشش کن ، باهاش خیلی حرف بزن ، قربون صدقه اش برو .همون حین یه صدایی آمد که پسرم یک دفعه پرید. دکتر گفت ببین میپره ، ماه های آخر پر استرسی داشتی ؟ گفتم نه اتفاقاً خیلی هم آروم بودم ولی پر کار بودم . به دکتر گفتم بعد از 6 ماه که مرخصی ام تمام میشود چی کار کنم ؟ گفت ماه 5 بیارش یک کاری میکنم که خودت هم باور نکنی.... با اینکه دکتر پیر بود اما پر انرژی و مثبت بود و اصلاً اثری از پیری و خستگی در چهره اش نبود . با بچه ها هم آنقدر مهربان بود که آدم سرحال می آمد. بعد از دکتر با خواهرهایم رفتیم خانه ی مامان بابام . ظهر بود که لباس هایی که سفارش داده بودم رسید. لباس های گل و گلی و دلبری که کل خانواده از دیدنشان به وجد آمدند. توصیه می کنم سری به پیچ الی وکیلی بزنید . من که کارهاشونو خیلی دوست دارم.
هوش برتر این سری را به خاطر پسرم نتوانستم شرکت کنم اما اگر عید برگزار شود تمام تلاشم را می کنم که در مسابقه ی عید باشم.
نوشته شده در تاریخ : 18/06/96
عاشق پاییز و دو هوا بودنش ، همیشه بودم . مهر که می شد همیشه دوست داشتم درس خواندن را شروع کنم، لوازم التحریر بخرم و کتاب و دفتر جلد کنم، یا حتی خواندن یک چیزی را شروع کنم، مثل زبان . امسال هم خیلی تلاش میکنم همان حال و هوا را داشته باشم ، اما بعد از زایمانم اصلاً گرم و سرد شدن هوا را نمی فهمم، فقط گاهی گر میگیرم و گاهی لرز به جانم می افتد ، این است که هنوز از چایی خوردن هم حتی آن طور که باید لذت نمی برم. ولی تلاش زیادی میکنم برای اینکه بوی پاییز را زودتر بشنوم.
ما هر سال برای تاسوعا و عاشورا به شهر همسرم میرفتیم، همسرم تمام عشق یک سالش حال و هوای محرم شهرشان و دور هم جمع شدنشان است، برادر هایش از تهران و اراک می آیند و کل مردم شهر که ساکن شهرهای دیگر هستند برای این مراسم به شهرشان می آیند، و شاید جمعیت شهر ٤-٥ برابر میشود در این ایام، خب طبیعی است که همسرم عشق کند و دلش برای تاسوعا عاشورای شهرشان پر بزند، ولی من متنفرم از این که این روزها آنجا باشم ، چون همسرم و برادر هایش که میروند دسته، جاری هایم که میروند خانه ی پدر و مادرشان و خواهرشوهرم به خاطر نذری اش یک پایش خانه ی خودشان و یک پای اش خانه ی مادر شوهرش است، این میشود که من غالباً در خانه ایی که نه تلویزیون دارد و نه اینترنت و نه حتی یک هم زبان تنها هستم، نهایت خوش گذارنی ام این است که زیر انداز برداریم و با مادر شوهرم بروم سر فلکه بنشینیم و مادر شوهر از هم صحبتی به زبان خودشان با خواهرها و خواهر زاده هایش کیفور شود و من فقط دسته هایی که یک ربع یک بار رد میشوند را نگاه کنم، خب البته من هم حق دارم از این روزها در شهر همسرم متنفر باشم. امسال به پا قدم پسرم توفیق اجباری نصیبم شد و ما نمیرویم ،به خصوص که طی این سه هفته حس بدی در دلم نسبت به برادر شوهر و مادر شوهر دارم .و از این بابت بی نهایت خوشحالم که بالاخره یک سال هم آمد که ما برای محرم پیش خانواده ام باشیم و ظهر عاشورا موقع نذری مادرم خانه یشان باشیم.
همسرم بالاخره ٢٧ شهریور دفاع کرد و از ١٨ نمره اش ١٧.٦ شد ، باورمان نمیشد بعد از چهار سال زحمت و گذشتن از خیلی از خوشی ها بالاخره زحمات همسرم نتیجه داد ، همسرم شدیداً دنبال مقاله نوشتن است تا انشالله برای یک دانشگاه خارجی بورس بگیرد، این روزها اینقدر دلم از توقعات بیجا پر است که شدیداً باهمسرم برای رفتن از ایران موافق شده ام.
بعد از ظهر احساس کردم پسرم خیلی بی حاله. حتی وقتی هم بیدار شد اصلا گریه نکرد.از صدای بلند جیغ هاش خبری نبود. بهش شیر دادم. توی بغلم احساس کردم میخواد بالا بیاره. بدنش گرم بود. به مامانم گفتم. مامانم اولش میگفت نه چیزی نیست. یه ذره آب اورد و با قاشق بهش میداد. اما پسرم نا نداشت قورت بده. همه رو پس میداد. مامانمم ترسید.تبشو گرفتم ۳۷.۷ بود. من نسبت به اتفاقات معمولا خیلی قوی هستم و هر چیزی به راحتی نمی تونه مستاصل ام کنه. اما از روزی که پسرم به دنیا اومده با کوچک ترین اتفاق که در مورد پسرم باشه شدیدا آشوب میشم. گریه ام بند نمیومد. چهره ی معصوم و از حال رفته ی پسرم رو که میدیدم اشک از چشم هام میومد.به آقای دکتر زنگ زدیم. گفت چون نوزاده نمیشه تجویز کرد ببرینش دکتر متخصص حتما".با چشم گریون رفتیم کلینیک کودکان. دکتر معاینه کرد.گفت چون نوزاده و تب داره باید تحت نظر باشه. ببرینش بیمارستان.اونجا بستری اش میکنن.رفتیم بیمارستان. پرستارا میگفتن برای تب ۳۷ درجه که بستری نمی کنن. صبر کن دکتر بیاد. توی همون حین یکی از پرستارا پسرمو حموم کرد.پسرم سر حال اومد .دلم برای گریه هاش تنگ شده بود. وقتی گریه میکرد من کیف میکردم که حالش خوب شده. دکتر اومد.خیلی معاینه کرد. گفت همه رفلاکس ها خوبه. تبش اومده بود پایین ۳۶.۵، گفت فقط یه خورده زرده که خودتون کنترلش کنید که بالا نره. خیلی دکتر خوبی بود و کلی وقت گذاشت و همه چیز رو کامل و دقیق چک کرد. حال پسرم خوب شده بود.و من اصلا اینگار رو ابرها بودم. غرق بوسش میکردم و دلم برای نق های هر شبش که کنارم میخوابید و میزد تنگ شده...
+ دکتر پرسید اسمش چیه ؟همسرم گفت والا. پرستاره گفت اوه،چه اسمی داره پسرمون...
اول قرار بود اسم پسرمون امیر باشه. وقتی روز قبل عید غدیر به دنیا اومد به دلم علی خیلی افتاد. به خصوص که توی اون استرس زایمان خیلی دست به دامن حضرت علی شدم برای سلامتی پسرم. همسرم هم دو دل شده بود. اما کمی که فکر کرد گفت نه همون امیر.و من نمی دونم چرا توی سرم مدام صفات حضرت علی میچرخید. عرفان. والا. به همسرم والا رو گفتم. اونم خیلی به دلش نشست. و اینطور شد اسم پسرمون شد والا. از اون طرف هم مادر شوهرم سرخود همه جا رو پر کرده بود که چون موقع عید به دنیا اومده اسمش علیه. و مدام به ما گیر میداد که اسمش علی باشه. همسرم موافقت نکرد. گفت ما علی صداش میکنیم...