امروز همسرم به خاطر پایان نامه اش ساعت ١١ رفت دانشگاه و من با یکی از همکارها که بهش آلرژی دارم تنها شدم، از قضا من با این آقا یک نسبت های فامیلی غیر خونی داریم و همین آشنایی باعث شد وقتی همسرم دنبال نیرو میگشت من این آقا را معرفی کنم و الان با هم همکار شویم ، اوایل این أقا من رو به فامیل همسرم صدا میکرد، بعد ها به فامیل خودم و وقتی دید همه من را به خانم مهندس میخوانند ایشون هم من را خانم مهندس صدا میکردند و هم اکنون من را مهندس میخوانند !! یعنی وقتی میگه مهندس خوبی؟ ... میخوام کل کارخانه رو تو سرش بزنم :))
ساعت استراحت رو کارهایم را انجام دادم تا زودتر بروم خانه و ساعت ٣ آژانس گرفتم و آمدم خانه ، این روزها خیلی خسته میشوم ولی به هر طریقی به خودم انرژی میدهم و سعی میکنم حالم عالی بماند، ناپرهیزی میکنم و چایی دم میکنم و با شکلاتی که چند ماهه به خودم وعده ی خوردنش را داده بودم ، آماده میکنم و واقعاً هیچ چیزی به اندازه ی چایی حالم را جا نمی آورد، حالم بهتر میشود وقتی حین استراحت خندوانه را میبینم و مسعود فروتن با ٧٢ سال سن انقدر پر انرژی است، و حالم عالی میشود وقتی اسم زادگاهم را در مسابقه به عنوان اولین شهر نام میبرد.
این پست را بعد از افطار بروز میکنم تا عکس گنه آلودم دل کسی را آب نکند :)) الان هم تا آقای همسر نیامده باید بروم خانه را مرتب کنم، شام بپزم و اگر هم رسیدم حیاط را هم جارو کنم .
پ.ن: بی صبرانه منتظر آمدن پنج شنبه عصر هستم تا برویم کنار خانواده یمان ، برویم کنار رودخانه ، برویم یکمی استراحت کنیم و نفس بکشیم، شنبه را هم مرخصی میکنم و ٤ روزی را حسابی استراحت میکنم.
خدایا به خاطر همه ی احساس خوشبختی و علاقه ایی که به زندگی و همسرم دارم بی نهایت ازت ممنونم .
فردایش نوشت : دیروز این پست رو نوشتم فرصت نکردم بروز کنم برای همین به امشب موکول شد و نمیدانید که چقدر خوشحالیم که فردا بعد از دوهفته به شهر خودمان بر میگردیم.
من تازه با این سیستم منتشر شدن خودکار یادداشت در بلاگ اسکای آشنا شدم :))
توتانه : چند روز پیش از سر کار که برمیگشتیم به پیشنهاد من رفتیم سراغ توتستان شهر. هر چند هر دویمان خسته بودیم و همسرم هم روزه بود ولی بعد از دوسال عزممان جزم شد که بروم ببینم اینقدر حرف توتستان است چه خبر است. 2-3 دقیقه جاده خاکی بود و بعد توتستان بزرگی که عمر درخت های توتش خیلی کم بودند. کمی توت چیدیم و از گرما سریع سوار ماشین شدیم و برگشتیم.
پیتزانه : چند روزی بود هردویمان حوس پیتزا کرده بودیم و اصلاً میلمان به این پیتزاهای بی کیفیت و پر ضرر بیرون نمیکشید. برای همین بالاخره دیشب دست به کار کالباس درست کردن شدیم و افطار پیتزای جانانه ایی میل کردیم.(تصمیم داشتم عکس پست ام عکس پیتزای دیشب باشد که گفتم شاید در ماه رمضان کار درستی نباشد)
کارانه : همیشه فکر میکردم محیط کاری مردانه سالم تر از محیط کاری زنانه است و از این داستان های خاله زنک بازی خبری نیست . ولی روز به روز برایم خووب جا می افتد که کار کردن در محیط زنانه خیلی آرام تر است.(تجربه ی هر دو را دارم ) مثلاً همین دیروز مدیر کارخانه برای شکراب کردن رابطه ی همسرم با نیروهایش sms ایی به همسرم داد که فلانی را بفرست برای آموزش CMM ، اگر کسی سررشته داشته باشد میداند که CMM عجب رشته ی به درد بخوری است و هرجایی فرصت آموزشش نیست. خب قطعاً اگر کسی باید آموزش میدید همسرم به عنوان سرپرست بخش بود. بعد مدیر کارخانه SMS را به فلانی هم نشان داده بود که ببین ما خواستیم تو بیایی حالا ببین میگذارد یا نه! بعد یکسری راهکارهایی را با همسرم انتخاب کردیم و به فلانی زنگ زدیم ، فلانی هم خودش را زده بود به آن راه ! CMM؟ من ؟ و این آقای مدیر کارخانه از آن آدمهای ... است که از کارشناس یک بخش شروع کرده و به مدیریت رسیده ، و مدیریت اش ، مدیریت فحش است. و دو روز پیش هم سر اشتباه یکی از کارگران که باعث شده بود همسرم اشتباه را بفهمد و گزارش کند کارگر را تهدید به اخراج کرده بود!! صرفاً به خاطر اینکه همسرم را زیر دین بگذارد که به خاطر گزارش تو این فرد از نان خوردن افتاد. همسرم خیلی تلاش کرد که هم وظیفه ی خودش را درست انجام بدهد و هم بهانه دست مدیرکارخانه ندهد. ولی مدیر کار خودش را کرد و دیروز این کارگر بیچاره تا بعد از ظهر پشت در کارخانه بود تا راهش بدهند!!! واقعاً نمیدانم وجدانشان کجا رفته؟ مرد بیچاره برای حقوق 800-900هزار تومانی که همیشه هم سه ماه تاخیر در دریافت دارد با دوتا بچه ، باید هر فحش و تحقیری را بشنود و ببیند و دم نزند!البته همسرم دیروز با مدیریت یک بخش دیگر که بسیار مرد شریفی است صحبت کرد و متقاعدش کرد این اشتباه ممکن است از هرکسی سربزند و این کارگر بهترین قسمت خودش است بگذارید برگردد . و خلاصه که از این دست ماجراها زیاد است. و اوج خاله زنک بازی به جایی میرسد که یک آقایی هم اتاق ما هست و با نیم وجب قد و لهجه ی شدید مدام در حال فیلم دانلود کردن و تخمه خوردن و چرت زدن است. و منتظر یک فرصت است که ما نباشیم و به همان آقای فلانی فوق الذکر بگوید که همسرم پشت سرش چه چیزهایی گفته ، این کار را کرد و خلاصه تا می تواند خبر چینی کند . حالا همه ی این اخبار از کجا میرسد، خودش باز میشود خبرچینی یک نفر دیگر. خلاصه ی کلام که محیط کاملاً صنعتی و مرادانه ایی که من دیدم شدیداً مسموم و افتضاح است.
توضیح نوشت : دلیل تلاش افراد کارخانه برای برهم زدن رابطه ی همسرم و آقای فلانی برمیگردد به 2 سال پیش که همسرم وارد این کارخانه شد و روی روابط اشتباه آقای فلانی و کارخانه خط کشید و همه را مجبور به درست کار کردن ، کرد. و با وجود سابقه ی کمتر در این کارخانه و سن کمتر شد سرپرست بخش .
این که می بینید ماشین های ایرانی یکی درمیان خوب در میاید به خاطر این است بازرس ها یکی درمیان درست بازرسی میکنند و کارخانه جات هم که اصلاً کیفیت برایشان مهم نیست فقط به دنبال کمیت و پول بیشتر هستند.
بعد از یک ماه کاری شدیداً به جمعه ایی نیاز داشتم که کلی به کارهای خانه ام سروسامانی بدهم و قبل از ظهرش هم کمی بخوابم و یک جمعه ی کشداری باشد که تمام نشود.
دیشب خیلی تلاش کردم که دیر بخوابم و مثل گذشته ها ساعت ١٢-١ بخوابم ، اما ساعت ١٠ که شد در حال چرت زدن بودن و از خستگی رفتم برای خواب و ١٠:١٥ خواب بودم :)) صبح طبق روال هر روزه ٦ صبح بعد از نماز نخوابیدم و صبح هم صبحانه را در حیاط خوردیم و کلی بهمان خوش گذشت، البته ساعت ٧ که همسرم را بیدار کردم برای صبحانه راضی نمیشد صبحانه را در حیاط بخوریم، چون اینجا هنوز صبح ها شدیداً سرد است و با لباس گرم باید صبحانه را میخوردیم ، ولی خب از جایی که من معمولاً در خواسته هایم اصرار میورزم به گونه ایی که دل همسرم به رحم می آید من پیروز شدم.(:<
این اولین جمعه ایی هست که بعد از شاغل شدنم میتوانم به کارهایم برسم، هفته ی پیش که کلاس بودیم، هفته ی قبلش هم مهمان داشتیم و به همین منوال جمعه ها هم پرکار بود.
کلی تمیزکاری خانه را انجام دادم و کلی هم لباس برای اتو کردن و کلی هم لباس دارم که جدا کنم و بدهم بروند و کمی جایم باز شود، یخچال را تمیز کردم و هر چه در طول هفته ی اخیر مانده بود آوردم و با همسرم میل کردیم :)) کمی هم (خیلی خیلی ملایم) آهنگ گذاشتم و رقصیدم ،لاک زدم و کمی به احساسات دخترانگی هایم رسیدم. دیشب هم با همسرم از عقدمان تا کنون را با دیدن عکس و فیلم تجدید خاطرات کردیم ، این کار هر از گاهی واقعاً لازم است و هر دویمان یادمان می افتاد که چقدر در این پنج سال چیزهایی را از دست دادیم و قدرشان را ندانستیم و یادمان می آمد الان چه چیزهایی داریم و بیشتر قدرشان را بدانیم.
* از فردا ماه رمضان شروع میشود و من شدیداً ناراحت هستم که نمی توانم روزه بگیرم و سخت ترش این است که همکارها هم نمیدانند من باردار هستم و نمیدانم با چه رویی ٣٠ روز ماه رمضان رو بخورم و بهانه جور کنم :)) . مشکل هم اینجاست که دونفرشان اهل روزه نیستند و ظهرها میخواهند غذا گرم کنند و حتی ساعت استراحت را هم توی اتاق می ماند ، من هم اگر دو ساعت یک بار یک چیزی نخورم حالم بد میشود ، از طرفی هم اعتقاد دارم حرمت ماه رمضان و روزه دار واجب است، علاوه بر همکارهای خودم ،اتاقمان با مدیریت برق و برنامه نویسی ربات ها هم مشترک هست و آن دو آقا هم همیشه پشت میز نشسته اند و اینقدر کار دارند که پشت لپ تاپ شان خواب هفت پادشاه می بینند :))
* از روز اول کاری ام به همسرم قول دادم اگر پنج کیلو وزنش را کم کند شیرینی حقوقم یک رستوران فوق العاده ی سلف سرویس مهمانش کنم، یک ماه گذشت و همسرم هم اکنون شدیداً در تلاش کاهش وزن است تا این یک هفته ی باقی مانده ٣ کیلوی باقی مانده ی وزنش را هم کم کند و فقط به عشق کباب، نهار و شامش را کم کرده و حتی دویدن را هم شروع کرده :))
عکس نوشت: 70% صبحانه را من میل کردم و همسرم نیم ساعت پایانی نشسته بود و فقط من را نگاه میکرد. 5 دقیقه یک بار هم از سرما میخواست برود داخل خانه که من نمیگذاشتم. هر از گاهی که زیاد میخورم همسرم من را مهناز خطاب میکند(مهناز شخصیت باردار فیلم دیوار به دیوار) . شمعدانی هم توسط خودم قلمه زده شده و وقتی گل کرد کلی ذوق کردم و تا چند روز برایش شعر میخواندم."آلاله غنچه کرده :)) "
هر روز صبح که بیدار میشم با خودم میگم کارهامو بکنم میام خاطراتمو می نویسم، بعد مشغول کار میشم و درست لحظه ایی به خودم میام که همسرم بین در ایستاده و میگه بیا دیگه و من ساک نهار رو برمیدارم و میگم تو ماشینو بزن بیرون اومدم.و این رویه ی هر روز تکرار میشه .
اوایل هنوز انرژی ام بیشتر بود و گاهاً تا ١١ بیدار بودم ولی یه روزی مثل دیشب از خستگی جلوی تلویزیون ساعت ٩ خوابم میبره و الان هم که ساعت ٨/٥ إ چشمهام اونقدر خسته است که دارم لحظه شماری میکنم برای خواب :)) قید نهار فردا رو زدم و گفتم سیب زمینی آب پز ساندویچ میکنم و به جای پخت و پز مشغول نوشتن بشم. نمیدونید که چقدر منتظر اون دو روز تعطیلی توی هفته های آینده هستم فقط حیف که ماه رمضونه و من هم نمی تونم روزه بگیرم و همسرم روزه است و یه خورده کا ر سخت میشه ولی میخوام کلی برنامه بچینم واسه هر دومون.
همکارهای من به جز همسرم ٤ تا پسر دیگه ان که رنج سنی اشون بین ٢٦-٢٨ ساله و من شدیداً علاقه دارم که هر مجردی رو می بینم به جرگه ی متاهل ها وارد کنم ، امروز هم با همکاری همسرم مقدمات آشنایی یکی از دوستهام و یکی از همکارها پیش اوردیم ، ایشالله که هر چی صلاحه پیش بیاد ، ولی واقعاً ناراحت میشم وقتی می بینم اکثر آقایون کارخونه مجردن حتی توی رنج ٣٥-٤٥ سال .
شدیداً دنبال پیدا کردن خونه ایم تا از اینجا جابه جا بشیم و کرایه کمتر بدیم، ولی مشکل اینجاست که قیمت خونه های اینجا با شهر اصلی که ١٠٠ کیلومتر فاصله و هیج امکاناتی نداره یکیه ، فقط به خاطر دوتا شهرک صنعتی که اطراف این شهره و مستاجر نسبتاً زیاد شده دندون گرد کردن و کرایه هاشون نجومیه ، مثلاً یه خونه دیدم ٣٥ میلیون رهن !!! یعنی وقتی اومدیم بیرون همکار همسرم که معرف بود گفت میخواست خونشو بفروشه ؟؟؟اونم توی شهری که تنها امکانش داشتن سوپر مارکته ، ساعت ١٠ شب دیگه نمیشه بیرون رفت و ساعت ١٢ شب فقط شغال توی خیابون هاست !!!
یادمه یه شب همسرم با همکارش میخواست بره تهران، ساعت ١١ پلیس راه باهم قرا ر گذاشتن، همسرم از ساعت ١٠ رفت بیرون منتظر ماشین ولی دریغ ، ساعت ١٠/٥ کلافه اومد خونه و من پیشنهاد دادم که می رسونمش ، از خونه ی ما هم تا پلیس راه ٠/٥ ساعت راهه، وقتی همسرم رو رسوندم و توی جاده ی تاریک و بدون چراغ داشتم برمی گشتم نزدیک بود با دو تا شغال تصادف کنم ، نزدیک شهر که رسیدم نگاهم به ساعت خورد که ١٢ شب بود ، هر چی آرامش داشتم یک دفعه بهم ریخت و تا خونه رو فقط صلوات فرستادم ، وحشتناک ترین صحنه هم اون موقعه ایی بود که باید پیاده میشدم و در و باز میکردم و فقط خدا خدا میکردم سگی ، شغالی نپره توی حیاط ... هر وقت به اون شب فکر میکنم با خودم میگم عجب جسارتی داشتم و چطور این کار رو کردم.
+ انقدر حرف برای گفتن دارم که یاد میره کجا بودم و چی میخواستم بنویسم :))
+ این روزها انقدر گرفتگی عضلات پیدا کردم که گاهی بلند شدن و راه رفتن برایم خیلی سخت میشه . 2-3 هفته ایی هم هست که مچ دست چپم شدیداً درد میکنه و به محض اینکه به شهرمان بروم باید مچ بند بخرم. وقتی هجوم درد ها عضلانی کارایی ام رو پایین میاره یاد بیمارهای MS می افتم که چقدر مقابله با این بیماری و از دست ندادن روحیه سخته . من که میدونم موقت و زود گذره کلافه میشم. خدا رو شکر به خاطر نعمت بزرگ سلامتی... انشالله که خدا همه ی بیمار ها رو شفا بده.
+انتخابات هم تموم شد و من همسرم با وجود هم عقیده بودن به دو نفر متفاوت رای دادیم . به این میگن دموکراسی:))
عکس نوشت : عکس مربوط به ماهگرد اردیبهشت ماهمان است. همان روزی که نرفتم سر کار و از لحظه لحظه ی خونه بودنم استفاده کردم.گل ها از حیاط خانه چیده شده است :))