یادداشت های یک مادر دانشجو

افکار و روزنوشت های یک خانم مهندسِ مادر

یادداشت های یک مادر دانشجو

افکار و روزنوشت های یک خانم مهندسِ مادر

خداحافظ شهر کوچک

خیلی دوست دارم از لحظه لحظه روزهایم بنویسم . اما صبح تا بعد از ظهر سرکارم و بعدش هم آشپزی و لابه لایش جمع وجور کردن وسایل برای اسباب کشی . شب ها هم زودتر از 11:30 نمی توانم بخوابم . البته باز هم میدانم لابه لای کار هایم فرصت نوشتن دارم اما لپ تاپ همیشه مشغول است و همسرم شدیداً درگیر پایان نامه اش است و باید تا شهریور کارهایش را تمام کند تا انشالله شهریور دفاع کند. (ضرب المثلی هست که می گویدسپلشت آید و زن زاید و  مهمان عزیزت برسد دقیقاً حال این روزهای ماست :))  )

از اینکه از این شهر کوچک میرویم بی نهایت خوشحالم ، خصوصاً که به خانه و محله ایی برمیگردم که یک سال زندگی آنجا برایم جزو بهترین روزهایم بود و احساس عشق و آرامش در آن خانه با همه ی خاطرات تلخ و شیرینش آنقدر برایم پر رنگ بود که بعد از دوسال هنوز یکسری از حال و هوایش که شاید برای خیلی ها عادی باشد ، برایم بوی عشق دارد. مثل اولین باری که ماشین لباسشویی ام را روشن کردم و لباس ها را پهن کردم و بعد از ظهرش بوی تمیزی و نور غروب آفتاب از لابه لای دیوار مشبک تراس روی لباس ها افتاده بود و لبخند من از شدت ذوق قابل کنترل نبود. اولین باری که دوستهایم آمدند خانه ام و محبوبه گفت بوی قرمه سبزی ات از پایین پله ها می آمد و سرمست شدم از لذت. وقتی هنوز دوستهایم میگویند در حسرت کیک ات که نتوانستیم بخوریم مانده ایم آنقدر که چیز پخته بودی و ما دیگر جا نداشتیم. عیدی که با همسرم آلکور خریدیم و کابینت های جیگری رنگ و زشت آشپزخانه را صفا دادیم ، کف پوش هایی که با پدر و مادرم از فروشگاهی که همسرم با کلی پرس و جو بهش رسیده بود را از  سهروردی خریدیم ، و وقتی به فروشنده گفتم همسرم آمده بود ... سریع گفت همان آقایی که قدش خیلی بلند بود ؟ :)) این مشخصه ی بارز همسر من است. حتی وقتی برای پروژه ام پیش یکی از استادهایی که همسرم هم با ایشان کلاس داشت می رفتم و گفتم همسرم شاگرد شما بوده و معرفی کردم ، گفت آهان همونی که قدش بلنده . و من تایید کردم و استاد دوباره گفت که خیلی خیلی قدش بلنده :))

یادم هست روزهایی که به این شهر می خواستیم بیایم هم خیلی خوشحال بودم و وقتی برادر شوهرم نامحسوس میخواست به من بفهماند که غربت توی شهر بی امکانات سخت است من لبخند می زدم و میگفتم من هرجایی که بخواهم بروم آنجا را دوست خواهم داشت. و همین طور هم بود. خیلی از بعد از ظهر ها آبجوش برمیداشتم و با همسرم میرفتیم پیاده روی و بعد توی پارک می نشستیم چایی یا کاپوچینو میخوردیم و کلی کیف میکردیم. گاهی هم از سوپر مارکت روبروی پارک آنقدر چپیس و پفک و تخمه میخریدیم که نمی رسیدیم همه اش را بخوریم. شام را توی حیاط میخوردیم و من با حوصله میز را می چیدم  و از لحظه لحظه هایمان با دوربین جدیدم عکس میگرفتم و تمام زندگی و لذت هایش برایم همین بود.صبح سوار اتوبوس میشدم و بعد از دوساعت میرسیدم به آموزشگاه و با علاقه سر کلاس دکوراسیون داخلی می نشستم و تغییراتی که یاد میگرفتم در خانه اعمال میکردم و همه هم این تغییرات را تحسین میکردند.با پتینه کاری آشنا شدم و روزهایم را با این کارهای هنری شب میکردم و از هنرمند بودنم لذت می بردم و حتی وقتی گردن درد میگرفتم از بس سرم پایین بود لذت میبردم. 

ولی این روزها واقعاً این شهر دلم را زده و همه ی روزها و خاطرات خوبم در اینجا با یک پایان تلخ به انتها میرسد. از اینکه این همه خانه دیدیم برای کرایه و مردمش اینطور بی انصاف بودند ، از اینکه برخورد صاحب خانه اینقدر با ما بد بود ذهنیت مثبت ام از این شهر و مردم تغییر کرد و الآن لحظه ها را میشمارم برای رفتن از این شهری که حتی با پایان بدش نمی توانم فراموش کنم که خاطرات خیلی خوبی را اینجا داشتم. شاید هم حال و هوای بارداری ام باشد و بعدش که حالم خوب شد دلم برای اینجا تنگ شود. حداقل مطمئنم دلم برای بوی نان تازه که صبح و بعد از ظهر در حیاط خانه می پیچید و هر وقت میخواستیم نان تازه سر سفره یمان بود تنگ میشود( نان بربری درست کنار خانه یمان بود و نان سنگک هم حدود 2-3 دقیقه با خانه یمان فاصله داشت)

پ.ن1: همیشه خیال میکردم حال آدم همه اش  دست خودش است. ولی بعضی وقت ها نمی شود خوب بود . واقعاً نمی شود. افسردگی بارداری برایم غیر منطقی بود . تا اینکه یک جورهایی خودم بهش دچار شدم. یک هفته ایی حال خیلی بدی داشتم و آن قدر از دست همسرم دلخور بودم که حتی سرکار هم بی اختیار گریه میکردم . خیلی تلاش میکردم به خاطر پسرکم ناراحت نباشم و گریه نکنم ولی نمیشد. همسرم کلافه میشد از حال من چون عادت نداشت من را اینطور ببیند و پیش خودش مدام میگفت ما که بدتر از این ناراحتی ها را با هم داشتیم ولی خانم مهندس سریع کوتاه می آمد و همه چیز خوب میشد ، اینبار که من خیلی هم کار بدی نکردم چرا اینقدر کشش میدهد! با همسرم خیلی حرف زدم حتی برایش نامه نوشتم ، از دلخوری هایم ،از بی توجهی هایش ،  از حال و هوایم ، از نیازهایم ، از اینکه از او چه می خواهم و ... و آخر هفته اش که به شهرمان برگشتیم و خانواده ام را دیدم کمی حالم بهتر شد و وقتی همسرم من را به یک کافه ی زیبا برد تا این یک هفته را از دلم در بیاورد حالم خیلی بهتر شد. بماند که فردایش با خواهرهایم به رستوران رفتیم و سر یک موضوعی باز همسرم کاری کرد که من شدیداً دلخور شدم اما اینبار حال خودم بهتر بود و خیلی زود فراموش شد.

پ.ن2: پدر و مادرم جمعه ی هفته ی پیش عازم مکه شدند و واقعاً جای خالیشان شدیداً احساس می شود و از خدا میخواهم به سلامتی برگردند . خواهرهایم آش پشت پا پختند و از جایی که من نمی توانستم بروم و شدیداً دلم به هوس آش افتاده بود خودم برای خودم آش پختم :)) و فردایش بردم سر کار و به همکارها هم دادم. 

پ.ن 3: کمی از خانواده ی همسرم دلگیرم چون با وجود اینکه میدانند پدر و مادرم مکه هستند و خودم باردار و شاغل و اسباب کشی هم دارم ، حتی یک بار هم بهم زنگ نزدند... به جایش خواهر شوهرم دیشب میگوید فردا خانه هستید ما بیایم برای دخترم انتخاب رشته بکنید ؟! من هم گفتم حداقل بگذارید جمعه بیاید که ما هم سر کار نباشیم و سر فرصت برایش انتخاب رشته بکنیم! از آن طرف هم یکی از جاری هایم شدیداً سرسنگین شده است که چرا برای تولدش بهش زنگ نزدم و توی اینترنت بهش تبریک گفتم!! نمیدانم شاید من این روزها کمی حساس شدم ولی خیلی از دستشان دلگیرم ....

عکس نوشت: عکس فوق مربوط به دوسال پیش ، همین روزها ... روزهای اول که به این خانه آمده بودیم.

شمارش روزها

این روزها تعداد مرخصی هایم زیاد شده ، چون واقعاً کار بی وقفه و دکتر رفتن و مدام از خانه یمان تا شهر در رفت و آمد بودن سخت است. برای همین وقتی سه شنبه بعد از ظهر بعد از کار با همسرم به شهر میایم و من 4 شنبه میروم دنبال سونوگرافی و دکتر و ماما و پنج شنبه هم مراسم شوهر خاله ام است و جمعه هم باز دعوتیم نمی توانم بروم و برگردم و اینطور میشود که مجبورم دو روز را مرخصی بگیرم. ولی امروز یکسری کارهایم را از خانه انجام میدهم تا ساعت کاری ام خیلی هم کم نشود.(بله ما آنقدر از زندگی در این شهر کوچک خسته شده ایم که هر وقت میخواهیم به شهر خودمان برگردیم حال کسی را داریم که از یک روستای بی امکانات قصد رفتن به شهر را دارد و از دیدن شهر و شلوغی اش شگفت زده میشویم :)) )

دیروز هم بعد از کارهای دکترم با خواهرم به کافی ایی که خیلی وقت بود هوایش در سرم بود رفتیم وکلی از باهم بودنمان انرژی گرفتیم. به پیشنهاد من پیاده رفتیم و برگشتیم و چون بدنم این روزها خیلی خشک شده است تا شب از پا دردو گرفتگی عضلات لنگ میزدم . 

هفته ی پیش هم با مادرم رفتیم یک فروشگاه که لباس هایش را حراج زده بود و کلی لباس برای پسرم خریدم و آنقدر ذوق زده بودم که خدا میداند و دلم میخواست همه ی لباس های فروشگاه را بردارم برای پسرم .(عکس فوق کفشهایش است . زیرش یک پیراهن آبی فوق العاده شیک که وقتی تصور میکنم به تنش پوشاندم قند توی دلم آب میشود.) به قول همسرم وقتی لباس هایش را می بینم دلم آب میشود برای دیدنش. واقعاً تحمل و صبوری این ماهها آخر برایم سخت شده و هر روز در حال شمردن روزها هستم و همه اش میگویم کاش زودتر مرداد تمام شود. میدانم مرداد هم که بگذرد میگویم کاش زودتر شهریور تمام شود.

برای اسم پسرمان با همسرم به توافق نمیرسیدیم ، من دنبال انتخاب اسمهای مذهبی و ائمه بودم و همسرم اسمی که به مذاقش خوش بیاید.آخرش بین دو اسم با هم به توافق رسیدیم. اسم انتخابی همسرم پارسا بود و اسم انتخابی من امیر (لقب حضرت علی (ع) چون همسرم به هیچ عنوان برای انتخاب اسم علی راضی نمیشد) ، این دو اسم را موقع نماز مغرب  لای قرآن گذاشتم و همسرم بعد از کلی دعا قرآن را باز کرد و اسم "امیر" برای پسرمان انتخاب شد.

رفتنمان به خانه ی پدرم منتفی شد ، چون احساس میکردم پدرم راه دستش نیست برویم آن جا ، و حسم هم درست بود. اینطور شد که به پدر شوهرم گفتیم به مستاجر خانه ایی که 1.5 دنگ اش مال من است :)) بگوید بلند شود. آن بنده خدا هم یک زن و شوهر جوان هستند و با شندیدن این حرف کمی جا خورده بودند و گفته بودند اگر میخواهید کرایه را زیاد کنید ، پدر شوهرم هم گفته بود بحث کرایه نیست پسر خودم میخواهد بیاید. راستش ناراحت شدم از این که آنها را مجبور به جابه جایی کردیم ولی چاره ایی نداریم. و تمام دعایم برایشان این بود که انشالله یک خانه ی خیلی بهتر از خانه ی ما گیرشان بیاید. اینطوری اگر آنها انشالله تا شهریور بتوانند بروند ما دیگر مجبور نیستیم با صاحب خانه یمان برای روزهای بیشتر از قراردادمان بحث کنیم و جنگ اعصاب داشته باشیم. انشالله که همه چیز همین طور که تا الآن عالی بوده درست و سروقتش پیش برود. تعطیلات تابستانه ی ما هم از 9 تا 18 شهریور است و بسیار خوش موقع است. اگر بتوانم تا 9 شهریور را سر کار بروم تقریباً تا پایان قرار دادم را سر کار بوده ام و تعطیلاتمان موقع اسباب کشی است و نیاز به مرخصی نداریم. خدا را هزار بار شکر که همه ی اتفاقات هرچند سخت برای ما آسان میشود.خدایا هزار بار شکر

کمی از هم کار : یکی از همکارانمان برای اقامت ایتالیا خیلی تلاش کرد و بالاخره توانست با بورس فقرا جهان سوم برای رفتن اقدام کند. من  اعتقاد دارم رفتن از ایران به هر قیمتی معنی ندارد و هرگز حاضر نیستم با این عنوان از ایران بروم. این در حالی است که مجبور شد قید مدرک فوق لیسانسش را که بیش از 10 میلیون برایش هزینه کرده بود بزند و دوباره از اول آنجا فوق لیسانس بخواند! خب باید درک کنم که بعضی ها خیلی سودای رفتن دارند آن هم به هر قیمتی. یک هفته ایی هست که یک نفر دیگر به جایش آمده و فعلاً در مرحله ی آموزش است و این بنده ی خدا هم از آن هایی بود که شغلش بندر عباس بوده و 6 ماه آنجا بوده و 6 ماه شهر خودش ، و با شرایط کاری سخت آنجا ، گرما و رطوبت شدید هوای جنوب و کاری که غالباً در خطوط گاز و نفت در محیط آزاد بوده ، کار اینجا را گذاشته روی چشمهایش و به جد در حال تلاش است که این شغل را به دست آورد و خیلی از محیط اینجا راضی است.

اواخر ماه پیش 4 نفر از کارگر های کارخانه به دلیل حقوق معوقه یشان از اردیبهشت ماه ، به مدت 2 دقیقه اعتراض کردند و کار نکردند. فردایش که آمدند سر کار گفتند قرداد شما تمدید نمی شود و بروید... و خیلی راحت اخراج شدند، بدون هیچ دردسری ، چون قراردادهایشان یک ماهه است و هیچ تعهدی ندارند. واقعاً تاسف بار است...

قرار بود به جای این آقای همکار جدید یکی از دوستهای همکارانمان بیاید. که از طرف شرکت این آقای جدید معرفی شد و قضیه ی آقای دوست مسکوت ماند. حالا آن بنده خدا هم با فوق لیسانس مکانیک و یک روزمه ی نسبتاً درخشان اپراتور یک دستگاه بود که از قضا آخر ماه پیش قراردادش تمام میشد و به دلیل از رده خارج بودن دستگاهی که این آقا اپراتورش بود قرار دادش را تمدید نکردند و ایشان بیکار شدند... خلاصه که با وجود خوب بودن اقتصاد صنعت خودرو ، فقط یک عده ی خاص دارند از سودش لذت می بردند و وضعیت کارگران و مهندسانش بی نهایت ناراحت کننده است...


مسابقه ایی در راه است

جمعه آزمون مرحله سوم هوش برتر بود، و من با کمی حساب کتاب دیدم ضبط برنامه انشالله بعد از زایمان من خواهد بود پس میتونم توی مسابقه شرکت کنم، برای همین آزمون مرحله ی آخر رو که  حضوری بود باید میدادم، آزمون توی دبیرستان البرز برگزار میشد.پنج شنبه بعد از ظهر راه افتادیم و توی راه کلی کیف کردیم، یک جایی کنار جاده نشستیم و چایی خوردیم، دم غروب بود و هوا ابری بارونی بود، بعد از اون هم یک مجتمع رفاهی بسیار شیک استراحت کردیم و از بس  بوهای خوب به مشاممان میرسید همسرم طاقت نیورد و یک چیپس و پنیر خرید ، من هم خیلی خودم را کنترل کردم که نخورم و خیلی کم خوردم ، بعد از اون راه افتادیم سمت خانه ی برادر شوهر،حدود ساعت ١١ بود که رسیدیم و کمی نشستیم و بدون تعارف رفتم که بخوابم، این روزها خیلی بیشتر از قبل هوای خودم را دارم و حرفها و فکرها دیگران برایم مهم نیست.

تا ظهر خانه برادر شوهر بودیم . جاری ام کمی از دست مادر شوهر شاکی بود اتفاقاتی که برای من عادی است و برای اون چون دوره سخت و غیرقابل تحمله .سعی کردم آرامش کنم و بهش بفهمانم که شرایط من همیشه همین است و غیر از این باشد تعجب می کنم :)). 

ساعت ٣ راه افتادیم سمت آزمون، برخلاف انتظارم از جمعه ظهر شهر خیلی شلوغ بود و همین دلیل شد ٢٠ دقیقه دیر به جلسه برسیم و زمان را از دست دادیم، من سه هزار سوال خوانده بودم ولی همسرم حدود ٢٣٠٠ سوال، وقتی سر جلسه از هم جدا شدیم و من تند تند سوال های تخصصی را جواب میدادم همه اش به فکر همسرم بودم که آن ٧٠٠ تای نخوانده اش چقدر بد میشود، یک صلوات فرستادم و از خدا خواستم خودش کمکش کند، در کل آزمون را خوب دادم و قطعاً اگر زمان داشتم خیلی بهتر میشد ، جو هوش برتر خیلی دوست داشتنی است و هر بار با کلی انرژی مثبت از این جو بیرون می آیم،و هر دوباری که برای ضبط سری قبلی برنامه با کلی خاطره و حس خوب برگشتم.بعد از آزمون فهمیدم سوالات موضوعی که همسرم نرسیده بود کامل بخواند ، اشتباهاً ناقص چاپ شده بود و به جای ٣٠ سوال فقط ١٥ سوال چاپ شده بود ، که از قضا ١٥ سوال از همان بخش های اولی بود که همسرم خوانده بود، و این شد که همسرمم هم آزمونش را خوب داده بود واین موضوع فوق العاده خوشحالم کرد.و باز هم بهم ثابت شد  وقتی خدا بخواهد همه چیز یک جوری ، جور میشود که باورش نمی شود کرد.

بعد از آزمون خیلی دوست داشتم با همسرم کمی توی خیابان انقلاب و کتابفروشی هایش پرسه بزنیم ولی با توجه به مسیر و حال خودم منصرف شدم، انقلاب یکی از خیابان های مورد علاقه ی من است که هر بار که میروم آنجا حالم عالی میشود.جمعه بود و بساط گل فروش های کنار جاده بهشت زهرا به راه بود. از همسرم خواستم یک دسته گل بخریم. و همسرم چون اصلاً از گل خریدن خوشش نمی آید و اعتقاد دارد پول حرام کردن است اولش مخالفت کرد. اما با اصرار من قبول کرد. وقتی دید دختر و پسرهای کوچک آنطور دنبال ماشین ما می دوند تا یک دسته گل رز 40 تایی را 10 هزار تومن بفروشند با نهایت رضایت یک دسته گل خرید. و من سرمست از عشق شدم.

برای اذان مغرب رسیدیم قم و به درخواست من بعد از چند سال قسمتمان شد برویم زیارت حرم حضرت معصومه، که بیش از حد شلوغ و گرم بود ، بعدش هم یکسره به راهمان ادامه دادیم و حدود ساعت ١ رسیدیم خانه.

صبح آنقدر خسته و کوفته بودم که ترجیح دادم شنبه را مرخصی بگیرم و استراحت کنم و به کارهای عقب افتاده ام از جمله نوشتن وب لاگم برسم.

پ.ن1: مریم میرزاخانی درگذشت و اینستاگرام و تلگرام پر شده از این خبر ، وقتی فهمیدم در اثر سرطان سینه فوت شد شوکه شدم، عجب سرطان عجیبی است که اینطور سریع و گسترده خانم ها را از پا در می آورد... حتی اگر چند سال قبلش در یک کشور که میگوید جهان سوم است و جاده هایش و ماشین هایش ایمنی ندارد ، با اتوبوس به ته دره برود زنده می ماندو چند سالی به پیشرفت بشریت خدمت میکند  و بعد یک روزی که در ینگه دنیا  با نهایت امکانات اگر خدا بخواهد از این دنیا میبردش. روحش شاد...

پ.ن 2: همان طور که مشخص است این نوشته ، شنبه 96/04/24 نوشته شده و امروز با نهایت سرعت :دی آپدیت شد. این روزها اتفاقات زیادی برایمان می افتد و هنوز تکلیف خانه مشخص نیست. از طرفی پدرم اصرار دارد که همین جا بمانیم و شاید مستاجرش تا آن تاریخ نتواند خانه را تخلیه کند. از طرفی وقتی به بعد از زایمان و حال و هوایش و غربت این شهر کوچک و تنهایی فکر میکنم دلم میگیرد ، از آن طرف هم رفتن و زندگی  با مادر شوهرم در آن زیرزمین که آدم نفسش بند می آید خیلی سخت است. آگهی های اجاره ی خانه را هم که بالا پایین میکنم می بینم حداقل باید 30-20 میلیون پول پیش داشته باشی با ماهی 600-700 تومن تا یک جایی قابل سکونت گیرمان بیاید.کم کم جمع کردن وسایلم را باید شروع کنم چون میدانم که 1-2 ماه خیلی زود میگذرد. زمان اسباب کشی ما درست وقتی است که من نه ماهه هستم و پدرم و مادرم مکه اند!دعا کنید همه چیز ختم به خیر شود.

پ.ن 3 : یک ماهی هست که ظاهرم تغییر کرده و نشان میدهد که یک خبر هایی هست. به خصوص محدوده بینی :)) اوایل همسرم گیر داده بود که بعد از زایمانت حتماً برو دماغت را عمل کن و من خوب خیلی دلم می شکست که همسرم اینطور با ظاهرم برخورد می کند ولی بعد که فهمید این افزایش حجم به خاطر بارداری است اعتراف کرد که : " با خودم هر روز میگفتم چرا بینی ات اینقدر بزرگ است. یعنی من تاحالا ندیده بودم؟! حالا که فهمیدم به خاطر چیه آرام گرفتم " . امروز یک آقایی از IT کارخانه آمده بود سیستمان را درست کند. دماغ عملی و لاغر. خودم را که باهاش مقایسه میکردم می دیدم عجب هیبتی دارم :)) ولی با همه ی اینها خدا روشکر ظاهرم طوری نیست که اگر کسی نداند بفهمد و این باعث شده هنوز توی محیط کار راحت باشم. انشالله که تا ماه 9 بتوانم به کار کردنم ادامه بدهم. هر بار که خواهر شوهر من را می بیند میگوید تو چرا اصلاً معلوم نیست بارداری؟ نکنه بچه ات خیلی ریز باشد؟! ولی من فقط میخندم و میگویم به این چیزها نیست. انشالله سالم باشد.

پ.ن 4: ساندویچ مونت کریستو به ادامه مطلب پست قبل اضافه شد.

روزهای عاشقانه

این مدت که سر کار میرم اصلاً روزها و شب هایم را نمی فهمم، آنقدر زود همه چیز دارد می گذرد که باورم نمیشود یک هفته ی دیگر ماه هفتم هم تمام میشود، با این وجود لحظه شماری می کنم برای هفته ی اول مهر و دلم میخواهد این دوماه هم هرچه زودتر تمام شود. این یکی دوهفته هم با همسرم بعد از ظهرها بعد از کار و کمی استراحت مشغول آماده شدن برای سومین مرحله آزمون ورودی هوش برتر میشدیم و شب ها برگه ی سوال به دست خوابمان می برد،این بود که واقعاً خسته میشدم و صبح ها ساعت ٦ که بیدار میشدم آنقدر کار برای انجام داشتم که ساعت ٨ اصلاً نای رفتن سر کار نداشتم و تازه دلم میخواست یک دل سیر بخوابم، این همه حجم کار و خستگی کمی بی حوصله ام کرده بود، نتیجه اش یک بحثی بین من و همسرم شد، و من از همسرم شدیداً دلگیرشدم و با وجود اینکه بحثمان تمام شده بودمن هنوز ته دلم  ازش گرفته بود، تا اینکه بعد از بحثمان به حل ریشه ایی موضوع پرداختیم و همسرم مثل همیشه گفت من که می گویم بگو کمک ات کنم و خودت نمی خواهی، همسرم راست میگفت ، اما من هم از اینکه مدام بگویم اینرا بردار، اینکار را بکن ،این را بگذار، اینرا جمع کن و  از این دست خورده فرمایش ها کلافه میشوم، تازه حالت بدترش زمانی است که یک خواسته را باید چندین بار بگویم و دست آخر اینقدر همسرم پشت گوش می اندازد که عصبی میشوم و خودم آن کار را انجام میدهم و باز بحثمان میشود، و من این بار فکر چاره کردم ، روی یک برگه برنامه ی روزانه غذا پختن را در طول هفته بین خودمان تقسیم کردم، اولش همسرم زیر بار نمی رفت و میگفت من صبح ها نمی توانم زود بیدار شوم صبحانه آماده کنم، من غذا پختن بلد نیستم  و من با توجیه روزهای نقاحت بعد از بارداری که نمی توانم کاری کنم قانع اش کردم که باید یادبگیرد، با این فکر کار را به طور کامل به همسرم سپردم و مسئولیت را تماماً به خودش واگذار کردم بدون اینکه مدام بخواهم غر بزنم و بگویم چه کند و چه نکند، اینطوری روزهایی که شام و صبحانه با همسرم است هم به کارهای خانه بیشتر میرسم هم زمان بیشتری برای استراحت دارم، اولش با سابقه ایی که از همسرم داشتم چشمم آب نمیخورد از پسش برآید و خودم را آماده کردم بودم که اولش خیلی سخت باشد و من باز بخواهم غرولند کنم و بینمان بحث شود، ولی از جایی که همسرم به آشپزی علاقه دارد ،شب اول یک خورشت بادمجان عالی پخت و من به جز یکسری کمک های کوچک اجازه دادم صفر تا صد با خودش باشد تا باور کند که مسئولیت این کار با خودش است ، و باور کردنی نبود این اعتماد به نفسی که به همسرم دادم باعث شد احساس مسولیت شدید کند و سفره بیندازد و جمع کند و تمام تلاشش را بکند که همه چیز عالی باشد. خلاصه که فوق العاده بود و فردایش هم ساعت ٧/١٥ همسرم برای اولین بار در طول چند سال زندگی مشترکمان صدایم زد که پاشو بیا صبحانه آماده است و من با صحنه ی عکس فوق مواجه شدم و سرشار ازعشق شدم که همسرم به این خوبی مسىولیتش را پذیرفته و از پسش به خوبی بر آمده،و باور کردم که تقصیر خودم بوداین همه  مدت اجازه ندادم همسرم خودش را ثابت کند.

تازه فهمیدم همسرم دوست دارد کاری را بهش بسپاری و بدون اینکه یاد آوری کنی و بکن و نکن راه بیاندازی اجازه بدهی خودش را ثابت کند و باور کنی که می تواند انجام بدهد و مدام توی دست و پایش نپیچی که تو نمی توانی بگذار من بکنم. البته به شرط آنکه کاری که بهش می سپاری را دوست داشته باشد.

کمی صبر و برخورد درست اتفاق های نشدنی را میسرمیکند، اینکه یک روز بیاید و همسرم من را برای صبحانه بیدار کند یک آرزوی محال بود که اینروزها محقق شد. هیج وقت  روزهای اول زندگیمان باورم نمیشد همسرم یک روزی اینقدر خوب و مهربان درکنارم باشد و هوای زندگیمان را داشته باشد.

پ.ن : جای شما خالی امشب همسرم با ذوق وصف نشدنی ساندویچ مونت کریستو برای شام درست کرد . 

ادامه مطلب ...

نوشته ی یک مستاجر


چند ماهی هست که به فکر جابه جا شدن از این خانه هستیم. اما آنقدر کرایه ها در این شهر دور از همه چیز بالاست که هر چه حساب کتاب میکنیم می بینیم ارزش جابه جایی ندارد. از طرفی هم خانه ایی که الان هستیم در مقایسه با خانه های دیگر که دیدیم در همین رنج قیمت خیلی خیلی شیک تر و بهتر است. حتی از لحاظ موقعیت شهری هم بهترین جاست. از طرف دیگر از مهر که انشالله پسرمان به دنیا بیاید من نمی توانم سر کار بروم و درآمدمان پایین می آید و هزینه ها بالا میرود و کرایه سنگین اینجا پرداختش برایمان سخت میشود. خلاصه که همه ی فکرمان کجا برویم بود. که پدر و مادرم با سخاوت همیشگی اشون پیشنهاد فوق العاده ایی به ما دادند . گفتند هر میزان که برای رهن میخواهید بدهید، ما هم همان مقدار پول رویش میگذاریم و با دوست پدرت معامله میکنیم و سود معامله را تماماً شما بردارید و با تجربه ی قبلی معاملاتی که پدرم انجام داده اگر سود را بخواهیم ماهانه دریافت کنیم کرایه خانه یمان جور می شود. و این برای ما عالی بود ، من و همسرم شدیداً استقبال کردیم و قدر دان لطف آنها. به هوای حرف خانواده ام به محض اینکه به خانه برگشتیم همسرم سراغ صاحب خانه رفت. 1-2 روز پیش هم خود صاحب خانه گفته بود امسال می مانید یا میروید؟ من میخواهم سرویس های خانه را انجام دهم زودتر بهم خبر بدهید.(البته هنوز دوماه به پایان قرار دادمان مانده)  همسرم رفت سراغ صاحب خانه و با کلی بالا و پایین کرایه را 15 هزار تومان زیاد کرد و تا سال آینده قرارداد بستند. از فکر خانه تقریباً راحت شدیم. فردایش صاحب خانه زنگ زد که قول نامه را بیار مغازه . همسر من هم همین کار را کرد. که یک دفعه قول نامه را کشید و امضایش را خط خطی کرد. در این بین قول نامه هم پاره شد. و به همسرم گفته بود شما میخواهید سر من کلاه بذارید. امسال شما سه نفر هستید و من  خانه را به سه نفر این قیمت نمیدهم. همسر من هم عصبانی شد و گفته بود :ما اصلاً امسال اینجا نمی مانیم.

وقتی همسرم آمد خانه و داستان را گفت خیلی دلم شکست و احساس غربت شدیدی داشتم، نمیدانم چرا بعضی آدم ها اینطورند، برای تفاوت ٣٠٠ هزار تومان کرایه آن هم در سال این کار را کرده بود، اگر درست حرفش را زده بود ما قطعاً می پذیرفتیم، وقتی نزدیک ٦ میلیون در سال کرایه خانمان میشود ما که برای ٣٠٠ هزار تومان جابه جا نمیشویم که هزینه و سختی جابه جایی خودش بیشتر از این حرفهاست، آن لحظه فقط به این فکر میکردم که ما آدم ها هر اتفاقی برایمان می افتد چوب کارهای خودمان در زندگی است، با این که شرایط ما را به طور کامل میدانست این رفتار را کرد و با خودش نگفت این زن باردار است و در این شهر غریب کمی باهاش مدارا کنم، یا نمی توانی مدارا کنی خواسته ات را درست مطرح کن، متاسفانه زندگی خوبی هم ندارند، دو پسرش به تازگی طلاق گرفته اند  پسر بزرگش یک بچه ی ٤-٥ ساله دارد.دیشب ساعت ١ نصفه شب وقتی به خانه برگشتیم و پسر کوچکترش را با آن ظاهر ژولیده و ریش های بلند دم در خانه دیدم ناراحت شدم و یاد حرف مادرش افتادم که میگفت پسر کوچیکم و زنش همدیگر را خیلی دوست داشتند و عاشق هم بودند، یکی از دخترهایش هم پارسال تا دم طلاق رفتند ولی خدا رو شکر به طلاق نرسید، زن صاحب خانه هم عید همین امسال به خاطر سرطان سینه شیمی درمانی شد.  زن صاحب خانه اعتقاد دارد ما را جادو کردند وگرنه ما خیلی خوش بودیم.ولی جادو همان اعمال و رفتار ما با آدم هاست ...

رفتار بد صاحب خانه و خانه های بی دلیل گران اینجا ما را به صرافت بازگشت به شهرمان انداخت ، اما کجا؟ هر چقدر بالا و پایین میکنیم با پول ما یک جای افتضاح  و غیر قابل سکونت باید کرایه کنیم، خانه ی قبلی مان هم مستاجر دارد، تا آخر سال، بعد از آن هم ٥٠ پله دارد که با شرایط کمر همسرجان کمی رفتن به آن خانه ی دوست داشتنی محال است، دست آخرش به این نتیجه رسیدیم که برویم طبقه پایین خانه پدر شوهرم که با وجود ١٥ پله، زیرزمین محسوب میشود و یک اتاق خواب بیشتر ندارد و شدیداً کوچک و دلگیر است و بعد از آن به محض خالی شدن خانه ی قبلی مان به آنجا برویم.

اعتقاد دارم که همه ی این اتفاقات صلاح و خیریت است که ازش بی خبریم و یقین دارم بعداً خواهم نوشت که خدا رو شکر در این شهر کوچک نماندیم.

از طرفی پدرم به صرافت افتاده است خانه اش را بفروشد و یک جای بهتر دو واحد آپارتمان بخرد، وقتی داستان ما را شنیدند، عزمشان برای خرید و فروش خانه جزم تر شد که اینطوری ما هم  صاحب خانه شویم ، چون ممکن است کمی پول کم بیاورند و ما با فروش سهم خانه مان به برادر شوهرم و پول پس اندازمان برای رهن خانه، با پدرم شریک شویم. که انشالله اینطور بشود ، زمان خیلی کم است و قرداد ما تا اوایل شهریور است و زودتر باید دست به کار شویم، ازطرفی هم اگر خانه ی پدرم فروش نرود من از مادرم خواستم تا آن زمان که خانه را بفروشند ما آنجا برویم، چون مستاجرشان تا پایان این ماه قرداد دارد و چون تصمیم به فروش دارند قرار داد را تمدید نمی کنند، همه چیز قاطی شده  تنها دعا و آرزویم خوش بودن آخر شاهنامه است.

پ.ن : نوشته مربوط به هفته ی پیش است که نرسیدم آپ دیت کنم. چند نوشته ی دیگر هم در راه است که چون فقط ویرایش و آپدیت لازم داره به زودی منتشر خواهد شد :))