صدای یک نوزاد توی کوچه پیچیده ، پسر بور همسایه که اونروز برای فوت پدر بزرگش کل صورت خیس اش رو با پشت دست پاک میکرد، حالا تلاش میکرد در حالی که یک نوزاد بغلشه از ماشین شاسی بلند مشکی پیاده بشه ، در حالی که چشم هاش هیچ جایی جز صورت نوزاد رو نمی دید مدام میگفت :جان ؟! جان ؟
+این نوزاد برادر پسر بور داستان ِ ، یعنی نوه ی اون مرحوم.
از این قصه هیجان زده و متحیرم و همه ی ناراحتی های امروزم تبدیل میشه به لبخند گنده و قطره اشک از شدت ذوق.
زندگی همینه امروز مرگ فردا تولد ... فقط باید تلاش کنیم باحال خوب متولد بشیم یا حتی بمیریم .
.
٢٨ بهمن :دیشب ساعت ٩ بود، همه کارهامونو کرده بودیم، دوش گرفته بودیم، مسجد رفته بودیم ،شام خورده بودیم ، خونه رو جمع کرده بودیم و واقعا کاری برای انجام نبود.خب من خیلی دلم میخواست مطالعه کنم یا زبان بخونم ولی با وجود امیروالا واقعا ممکن نبود. برای همین خوابیدیم که صبح زود بیدار بشیم. مثل همیشه امیروالا یک ربعی رو با پریزهای چسب زده بازی کرد و وقتی ناموفقه اومد پیش من.هرچی شعر و قصه میخواست واسش خوندم تا خودم خسته شدم و خوابم برد :))
دیروز : صبح با صدای زوزه ی سگی همین حوالی ها تنها شده بود از خواب بیدار شدم . چشم هام می سوخت و تنم خسته بود. نشستم و محو آرامش امیروالا شدم که چقدر بی دغدغه خواب بود ، هر از گاهی بینی اش میگرفت و خر خر میکرد. چراغ رو روشن کردم تا ساعت رو ببینم ، ٦ بود . نمازم رو خوندم و زیر کتری رو روشن کردم. آشپزخونه پر از ظرف های نشسته از مهمانی دیشب بود. تنها کاری که کردم در ماشین ظرفشویی رو باز کرد تا به وقتش ظرف ها رو جا گیر کنم. نشستم پشت میزم تا زبان بخونم ولی بی هدف توی اینترنت چرخ زدم و سعی کردم ذهنم رو از واژه ی مرگ دور کنم ، ولی اونقدر اینستاگرام و واتزاپ و ... پر از خبرهای راست و دروغ از ویروس جدید کرونا بود که همه چیز رو یک گوشه انداختم و حتی دلم نخواست زبان بخونم.... باز هم صدای زوزه ی سگ ، اینبار چندتا سگ شاید گرسنه و خواب زده.
بعد از ظهر پشت میز نهارخوری نشسته ام و زبان میخونم، پنجره رو باز میکنم ، هوای تازه ... صدای گریه یک زن و پسر بوری که به پراید سفیدی تکیه داده و گریه میکنه .و یک ماشین نئش کش که دو مرد کنارش ایستادن و یکسری برگه امضا میکنن.
سرشب همسرم با رنگ پریده میپرسه امروز رفتی بیمه ؟ و من از بس فکرم درگیر بیرون نرفتن از خانه به خاطر این ویروس لعنتی بود به کلی همه چیز را فراموش کرده بودم. دعوایمان میشود، هر دو عصبانی هستیم، همسرم کلی کار دارد، با امیروالا هم دعوا میکند که چرا نمی گذارد به کارهایش برسد. ساعت ١٢/٥ میخوابیم، ولی امیروالا خوابش نمیاد، کلی توی خونه تاریک گشت میزنه، پیغام های تلفن رو پلی میکند، کنارم میخوابد و باصورتم بازی میکند، دست آخر هم دوتا مشب حواله چشمم میکند، عصبانی میشوم میگذارمش کنار شوهرم، خوابم میبرد که باصدای فریاد همسرم سرامیروالا از خواب می پرم، تپش قلب میگیرم، امیروالا کنارم میخوابد و زیر گوشم آرام میگوید : گازش گرفتم! به روی خودم نمی آورم. دستهای کوچولواش را زیر چانه میگذارد و روبرو رو نگاه میکند،و برای خودش میخواند : It’s Gogo
صبح که بیدار میشوم خسته ام، چشمهایم میسوزد و زیر چشمهایم سیاه است، انگار تا صبح گریه کردم، من و همسرم به شدت از رفتارهای دیشبمان پشیمانیم، به خصوص درمورد امیروالا، همسرم میگوید : بخدا دیوانه یمان کردن، تاصبح صدبار بیدار شدم که مبادا دستم را به چشمم بزنم و کرونا بگیرم.فقط میگویم اشتباه میکنی، اینقدرها نگرانی ندارد.
امروز : امیروالا رو بیدار میکنم و راه میافتیم، امیروالا رو میذارم خونه ی جاری ام و خودم میرم دنبال کار بیمه، اول قرار بود از فامیل دکترمون گواهی بگیرم که مثلا مریض بودم ولی وقتی خوب که فکر کردم دیدم چرا اینقدر دروغ گفتن واسمون راحت شده و دقت نمیکنیم داریم چی کار میکنیم و چه طوری پول درمیاریم و همیشه به خودمون حق میدیم ، تصمیم گرفتم راستش رو بگم که دیروز فراموش کردم بیام و همین طور هم شد ،فقط یک بار میتونم غیبت غیر موجه داشته باشم که خب دیروز بود. تا نزدیکی ظهر خونه ی جاری ام بودم و بعد اومدم خونه ، امیروالا تو راه خوابید و این باعث شد بعد از دیروز پر از استرس امروز خیلی آروم تر باشم، نماز خوندم و نهار خوردم ، زیر کتری رو روشن کردم، گلوم درد میکرد، یکی از علایم بیماری کورنا ... یه وحشتی توی دلم افتاد اگه بمیرم چی؟ قطعا خیلی از ما این واهمه رو داریم به خصوص که اگه تهران، قم ، اراک هم زندگی کنیم، به خصوص که کسی رو توی خانواده داشته باشیم که توی فرودگاه بین المللی کار کنه ! البته نه یک نفر ! دو نفر حتی ! خودم رو آروم کردم و الان واقعا از کرونا و داستان های پیش آمده ترسی ندارم ولی واقعا این سوال گوشه ی ذهنمه ، اگه بمیرم چی؟ نه با این ویروس ..با هر اتفاقی ! واقعا قراره چی باخودم ببرم واسه این سفر عجیب غریب . سوال بعدی که تو ذهنم جا خوش کرده اینه که واسه انسانیت چی کار کردی ؟ به خیلی چیزها فکر میکنم به کارهای بد و اشتباهم ، به رفتارهام ، به حتی غذا خوردن ... یه تصمیم هایی واسه خودم گرفتم ولی اون قدر ذهنم آشفته است که نمیدونم کدوم رو اول بگیرم!
پ.ن : هوا خیلی بوی عید رو داره فقط صد حیف که توی خونه قرنطیه ایم، دلم یکی از روزهای نوجوانی ام رو میخواد که بی دغدغه مرغ و خروس هامون رو برمیداشتیم و میرفتیم تو دل طبیعت کنار یه رودخونه ... باید خوب باشم ... باید .... تنها دغدغه ام سلامتی جسم و روح پسرمه !
به یاد دوران نوجوانی چایی ریختم و با آهنگ دارم درس میخونم :))
عکس نوشت : این ها نرگس های باغچه امونه که کنج حیاط توی همه ی روزهای سرد و سخت داشتن تلاش میکردن که سرازخاک بیرون بیارن و پر گل بشن و خونه ی ما رو پر ازعطر نرگس بکنن.
نوشته شده در تاریخ ١٢ بهمن :کلاس زبان امیروالا شروع شده و دیروز روز اول ترم جدیدش بود.اول باید میرفتم کاریابی برای حضور غیاب . ساعت کاریشون از ۸/۵ تا ۱۴ بود. ولی خانم مسؤل ساعت ۱۰ دقیقه به ۹ اومد. و این ۲۰ دقیقه معطلی برای من با بچه ی کوچیک توی هوای سرد و به شدت آلوده واقعا سخت بود.برای همین بعد از کلی کلنجار های درونی به این نتیجه رسیدم که باید اعتراضم رو به زبون بیارم برای همین وقتی خانمه پشت میزش نشست گفتم : ببخشید خانم جسارتا شما اگه سر تایم خودتون بیاید من با یه بچه ی کوچیک توی سرما ٢٠ دقیقه معطل نمیشدم. اول که زیر باز نمیرفت دیر اومده بعد هم میگفت تایم حضور غیاب تو الان نیست و برای همین حق اعتراض نداری ! دست آخر هم گفت من میتونم اذیتت کنم و ال کنم و بل کنم ... خیلی ناراحت شدم و فقط در نهایت گفتم من کاملا دوستانه موضوعی رو با شما مطرح کردم ولی شما چی به من میگی !!
خیلی ناراحت و دلگیر بودم اینکه چقدر بعضی آدم ها خودخواه و بی مسئولیت هستن و اصلا انسانیت فراموششون شده، تک تک همین افراد هستن که باعث میشن وضعیت این روزها هر روز بدتر و بدتر بشه، این خانم که صرفا فقط یک منشی بود ... حالا تصور کنید امثال این ها به جایی برسن ! من عموما در اینجور موارد سکوت میکردم سابقا ولی حالا دیگه به خودم میگم اگه اعتراضی داری باید بگی حق نداری فقط غر بزنی برای خواسته ات کمترین کار بیان اون هستش، و تعجب ام از اون دوتا آقایی بود که من دیدم اونها هم مثل من ٢٠ دقیقه معطل شدن ولی هیچ اعتراضی نکردن... البته وضعیت ما به قدری خرابه که شایدن ترسیدن چوب لای چرخشون بذاره ، واقعا بعضی خانم ها خطرناکن !ولی در نهایت راضی بودم از کارم با خودم فکر کردم شاید این اتفاق یه تلنگر باشه که این خانم وقت شناسی و انجام وظایف اش رو یادبگیره .شاید هم نه !
نوشته شده به١٨ تاریخ بهمن : ارشد ثبت نام کردم، توی فرصت اضافه ایی که برای از جاماندگان گذاشته بودن، شاید صرف ارشد خوندن واسم مهم نباشه چون عمیقا تحلیل که میکنم هیچ علاقه ایی به ارشد خوندن ندارم چون احساس میکنم همه مهندسی میشه ادبیات و من آدم ارشد خوندن نیستم ! شاید بیشتر دلم بخواد برم لیسانس مکانیک بگیرم و بتونم برم نظام مهندسی ... فعلا ارشد ثبت نام کردم که یه هدف کوتاه مدت داشته باشم و برای اون هدف زبان بخونم :))
حال این روزهام باهمه ی فراز و نشیب اش عالیه ولی نمی دونم چرا دستم به قلم نمیره، وقتی عمیقا فکر میکنم هر چیزی که برای خوشبختی لازمه رو ما داریم ، البته کنار مشکلات شدید مالی ...
امیروالا رو دیگه کلاس زبان نمیبرم، چون یک جورایی فوبا پیدا کرده بود، و هربار میگفت اگه بریم کلاس زبان گریه میکنم . منم ترجیح دادم قید هزینه ایی که پرداخت مردم و بزنم و الویتم آرامش پسرم باشه.
بارها با دوستهام قرار گذاشتم و هربار به بهونه ایی کنسل کردن و دیگه هم سراغی از قرار گذاشتن نگرفتن، جالب بود که با افراد مختلف این اتفاق افتاد و همه اشون هم چقدر ابراز میکردن مشتاق دیدار من هستن ولی نتیجه میشد که بهم میگفتن حتما باهات هماهنگ میکنم و هیچ خبری ازشون نمیشد ، این باعث شد خیلی احساس تنهایی کنم و در این لحظه واقعا احساس میکنم که هیچ دوستی ندارم که بخوام برم ببینمش!حالا که توی این شهر اومدم خیلی دنبال پیدا کردن دوست هستم، سابقا حتی اگه از کسی خوشم میومد ابراز نمیکردم و اگر خودش راه دوستی پیش میگرفت باهم دوست میشدیم در غیر این صورت من آدم پیشقدم برای دوستی نبودم، ولی حالا خیلی عوض شدم، توی مسجد یه دوست پیدا کردم که میخواستم شماره اش رو بگیرم ولی پیش نیومد الان هم به خاطر مریض شدن امیروالا بیشتر از یک هفته است ازش بی خبرم و منتظرم اوضاع خوب بشه دوباره برم مسجد و شماره اشو بگیرم و این دوستی رو ادامه دار تر کنم، به خصوص که از اصول رفتاری اش با پسرش هم خیلی خوشم اومد، و همینطور کلاس زبان که میرفتیم از دوتا از مادرها خوشم اومد و باهم حسابی دوست شدیم و باهم در تماسیم ولی هنوز دل دل میکنم که بهشون بگم همدیگرو ببینیم .... یک جور ترس ... ترس از اینکه اتفاقی که دومورد دوستهای قدیمی ام افتاد در مورد دوستهای جدیدم هم بیافته !
خیلی چیزها از ذهنم میگذره برای همین شاید موقع نوشتن قاطی بشه ، اگه نوشته ام جاییش نامفهومه پیشاپیش عذر میخوام، باید بیشتر بنویسم که ذهنم نظم بگیره .
این روزها خیلی حالم بهتره و امید به زندگی ام بیشتر. این رو از اونجایی میفهمم که حسابی چایی بهم چسبه :) قبلاً برای همسرم یکسری مطالب از بهبود روابط زن و شوهر ضبط میکردم و با کلی آهنگ جدید میکس اش میکردم و تحت عنوان رادیو هفته ایی یک برنامه بهش میدادم. اوایل همسرم خیلی دوست داشت ولی کار به جایی رسید که فقط آهنگ هاش رو گوش میکرد :/ این شد که رادیوی خصوصی من تعطیل شد. البته خیلی تاثیرات مثبتی داشت. بارها همسرم سراغش رو ازم گرفته بود ولی واقعاً فرصت و انگیزه نداشتم ولی این روزها اینقدر حالم خوب شده که ضبط رو دوباره شروع کردم. شاید برای شما هم گذاشتم که شما هم استفاده کنید:)
کلاس زبان امیروالا از هفته ی آینده شروع میشه و به همین سرعت یک ترم مرخصی ما تموم شد و ایشالله از شنبه دوباره پر قدرت میریم و من کلی از شما میخوام دعا کنید که من هم کنار امیروالا بتونم برم کلاس زبان. گرامر خوندن هم دوباره جدی شروع شده و توی هر فرصت زبان میخونم :)
امشب بعد از چند ماه دوباره با امیروالا رفتم مسجد. میخواستم نماز بخونم که امیروالا گفت بدوم؟ گفتم نه هروقت نمازم تموم شد. نمازم که تموم شد گفت بدوم ؟ گفتم نه یه نماز دیگه مونده. ماشین هاش رو بهش دادم و مشغول بازی شد. وسط نماز صدای چندتا بچه رو شنید و گفت نی نی کجاست ؟ و بعد از کلی سرک کشیدن رفت پیش نی نی . من توی مسجد هم نمی تونم اعتماد کنم و نمیذارم امیروالا ازم جدا بشه.و تا رکعت آخر خدا رو شکر پشت سر خودم بود. دعا توسل بود و امیروالا با یه دختر 6 ساله هم بازی شد و کلی دنبال هم میدویدن. من هم موندم تا بازی کنه. ولی حال دل خودم هم خیلی خوب شد سال ها بود پای دعا ننشسته بودم و همیشه عجله داشتم که باید به کارهام برسم.درس خوندن ، زبان خوندن ، کارهای خونه ، تدریس ، کارهای هنری .... ولی امشب خوندن دست و پا شکسته ی دعای توسل حسابی حال دلم رو خوب کرد.
یک شنبه نوشت :دیروز اینجا کلی برف بارید.صبح که بیدار شدم بعد از سال ها دوباره صحنه ایی رو دیدم که منتظرش بودم.از پنجره کوچه رو نگاه میکردم که تا چشم کار میکرد سفید بود.به جز رد لاستیک یک ماشین و جای پای یک نفر همه برف ها دست نخورده بود.پسرم که بیدار شد صدای بچه ها از توی کوچه میومد که داشتن ادم برفی درست میکردن.اون هم ذوق زده رفت توی کوچه.و این اولین برفی بود که امیروالا داشت لمس میکرد.یواش یواش رفت پیش بچه ها یی که همه حداقل ۴-۵ سال از خودش بزرگتر بودن ایستاد و در حالی که فقط دو چشم ازش پیدا بود کنارشون ایستاد و با آدم برفی عکس گرفت.
مامانم چند روزی مهمونم بود و کلی کمکم کرد و بودنش خیلی به برگشتن آرامشم کمک کرد.جمعه هم برای جاری ام تولد گرفتم و غافلگیرش کردم اون هم از خوشحالی چشم هاش پر از اشک شد.
امروز هم هوا آفتابیه و به یاد دوران بچگی هام از صدای شنیدن آب شدن برف ها پر از عشق میشم .به یاد ناودون هایی که آب ازشون میریخت بیرون و جوب کوچه پر از آب میشد و ما ناراحت از آب شدن برف ها توی گودال های آب می پریدیم و با جوراب و کفش های خیس برمیگشتیم خونه.
این چند روز اینقدر خبرهای بد شنیدیم که دیگه نمیخوام اینجا تجزیه و تحلیل کنم.شهادت سردار سلیمانی،مرگ ۵۰-۶۰ نفر توی تشییع جنازه اش ،حمله ایران به پایگاه آمریکا،سقوط هواپیما درست بیخ گوش ما.صبح با شنیدن صدای انفجار از خواب پریدم...اینقدر همه مرثیه سرایی کردن که دیگه فکر میکنم واقعا کافیه تحمل این هجم از غم و ناراحتی... بدتر از همه نظرات کارشناسی مردم که غالبا بدون هیچ اطلاعاتی حرف میزنن... بگذریم!
در کنار همه ی اتفاقات بد خودم هم روزهای خوبی نداشتم.و تیر خلاص دیشب بود.وقتی توی آسانسور لب هام رو به هم فشار میدادم تا گریه نکنم.سوار ماشین شدم .همسرم داشت با برادرش در مورد جزییات اتفاق صبح حرف میزد(سقوط هواپیما).به بیرون نگاه میکردم و خودم رو سفت نگه داشتم.همسرم پرسید دکتر چی گفت ؟ بغضم شکست.خیلی از مسیر رو گریه کردم .سبک شدم... ولی حالم بد بود.
امروز صبح که بیدار شدم با خودم کنار اومده بودم.گفتم خدایا هر اتفاقی قراره بیافته امیدوارم خودت کمک ام کنی که به مصلحت تو راضی باشم. دوباره آرامش و امید تو وجودم زنده شد.
امروز هوا واسم هوای روزهای مجردی بود.همون روزهایی که با خواهر هام روی تخت زیر درخت توت می نشستیم و چایی میخوردیم با انواع شیرینی و شکلات.بازی میکردیم از منچ و پاسور گرفته تا راز جنگل...دکتر دیشب بهم گفت قندت هم بالاست باید دور شیرینی و شکر رو خط بکشی.پس من چایی رو با چی بخورم ؟
هفته ی پیش هم پیش خانواده ام بودم با اینکه خوش خبر رفتیم اما خبرها و اتفاقات خوبی انتظارم رو نمی کشید. از دوستهایی که برای دیدن هم لحظه شماری میکنیم و موقع قرار گذاشتن یک باره همه غیب میشن و قراره باهام هماهنگ کنن و هنوز هم که هنوزه خبری ازشون نیست خسته شدم.
ولی بعد از همه ی این سختی ها که البته هنوز هم ادامه داره،تمام تلاشم اینه که همون دختری باشم که توی عکس قاب شده روی شومینه پرانرژی و محکم داره لبخند میزنه.
+شاید بعدا گفتم چه اتفاقی واسم افتاده.شاید هم هیچ وقت ازش حرفی نزدم .