
دیروز صبح برای ادامه آزمایش ها رفتیم آزمایشگاه. صبح از گرسنگی یا استرس بود ولی حالم بهم خورد . آزمایش قند رو دادم و رفتیم توی پارک نشستیم تا ۲ ساعت بگذره و دوباره قند بدم.نسیم خنکی میومد و گرمای هوا قابل تحمل بود. بعد از دوساعت هم دوباره آزمایش دادم و جواب آزمایش های دیروز رو گرفتم که خدا رو شکر همه چیز خوب بود. به جز یکی دوتا پارامتر که مربوط به انعقاد خون بود و یک پارامترکه نشون دهنده ی یه عفونت توی بدنم بود.دیشب با یه دکتر دیگه هم مشورت کردم و از روی علایم بالینی میگفت باید سریعتر بری بیمارستان و تا نتایج آزمایش ها بیاد شاید نیاز به بستری و ترریق بتامتازون برای زایمان زودتر باشه. ولی جواب آزمایش ها خداروشکر خطری رو نشون نمیداد. رفتیم توی پارک خلوت ونهارمون رو که کتلت بود خوردیم و استراحت کردیم . بعد هم رفتیم ایران مال چون تنها جاییه که با وجود سرپوشیده بودنش خیلی بزرگ و خلوته . اونجا نمازمون رو خوندیم و آب و اینا خریدیم و رفتیم مطب دکتر. برق قطع بود و مطب دکتر طبقه سوم بود. برای همین وقتی رسیدم بالا علیرغم شلوغ بودن مطب راهی جز موندن نداشتم. چون نمیتونستم دوباره اینهمه پله رو برم و بیام. حدود ۴۰ دقیقه طول کشید تا نوبتم بشه. وقتی شرح حالم رو گفتم دکتر گفت اگه کرونا داشته باشی منم پذیرش نمیکنم. هیچ جا پذیرش نمیکنن. فقط بیمارستانهای دولتی امام خمینی و میلاد و ... . گفتم pcr ام منفی بوده و از روزی که تب و لرز کردم تا حالا که یک هفته گذشته هیچ علامتی نداشتم. یک هفته صبر کردم که اگه کرونا بود خدایی نکرده نیام مطب و کسی رو مریض کنم. گفت خوب کردی ولی دلیل نمیشه !آزمایش خون رو که دید با لحن ملایم تری گفت بعیده کرونا باشه. میگی تبت هم نهایت ۳۸ بود ؟ گفتم بله. گفت پس کرونا نیست. و بعد واسم تشکیل پرونده داد. اونقدر مضطرب بودم ولی خودم متوجه نبودم که دکتر فقط بهم آرامش میداد و میگفت چرا اینقدر نگرانی ؟ همه چیز عالیه. استرس اصلا نداشته باش. تا حالا مریضی نداشتم که اینقدر همه ی آزمایش هاش خوب باشه. خونسرد باش و نگران چیزی نباش. با همین حرفها همه ی حال بدم شد آرامش و لبخند. و من که با ذهنیت منفی رفته بودم پیش دکتر ، عاشق مهربونی اش شدم. واسم هپارین نوشت و نوار قلب جنین رو هم گرفت. از مطب اومدم بیرون . دم غروب بود. یه داروخانه همون روبرو بود رفتم و داروهام رو گرفتم. ویزیت و نوار قلب و دارو ها شدن یک میلیون !
دکتر گفت حتما هفته ی آینده سونو هم بکنم و دوباره برم پیشش. از دکتر خواستم همون حوالی بهم یه سونوگرافیست خوب معرفی کنه که یه دکترمرد بهم معرفی کرد و وقتی به منشی اش گفتم اگه اشکال نداره اونجا نرم چون مرده واسش اصلا حرفم مفهومی نداشت. ولی گفت پس یه جای خوب برو.
پی نوشت: چندروزه دارم کتاب زن (فاطمه فاطمه است) دکتر شریعتی رو میخونم و میبینم چقدر بی سوادم و از جاهای کتاب که واسم خیلی جالبه عکس میگیرم که داشته باشم. باخوندن این کتاب بیشتر عاشق دین ام شدم .

9 مرداد 1400:
امتحان هام تموم شده و آرامش تا حدودی به زندگی ام برگشته ، هر چند آخرین امتحان رو خیلی بد دادم و تا دو سه روز از فکرش بیرون نمیومدم ولی کم کم خودم رو بازیابی کردم. وحتی با اینکه به خاطر تغییرات هورمونی بارداری بیش از حد بی حوصله و عصبی ام ولی سعی کردم کارهایی بکنم که حالم خوب بشه. تقریبا دو هفته ی تمام کامل توی خونه بودم و درس خوندم. و این خیلی خسته ام کرده بود. ولی درس و دانشگاه ، روزهای سخت بارداری رو واسم کوتاه کرد و الان بی صبرانه منتظر اومدن شهریورم تا مهمون عزیزم از راه برسه. برای همین بعد از امتحانها شروع کردم به تمییز کردن خونه. چند ماهی بود که خونه داشت خاک میخورد و من نمی تونستم پذیرای هیچ مهمونی باشم. چون صبح تا بعد از ظهر درگیر درس و کارهای روتین خونه ( آشپزی و شستن ظرفها) بودم و شب اونقدر خسته و کلافه از درد بودم که بعد از غروب عملا کاری ازم برنمیومد.ولی این چند روزه اساسی به تمیز کردن خونه مشغول شدم و از آشپزخونه شروع کردم و همه جا رو برق انداختم.
----
16 مرداد 1400:
تا اینکه چهارشنبه هفته ی پیش صبح که یک دفعه حالم بدشد . تب ۳۸ درجه و لرز و پا درد شدید. اولین گزینه کرونا بود. ۲۴ ساعت خیلی سختی بود و در حدی درد داشتم که مرگ رو جلوی چشمم میدیدم.تا ساعت ۴ صبح خیلی حال بدی داشتم و بعد از اون کاملا خوب شدم. تست هم دادم و نتیجه منفی بود. ولی کماکان تنها دلیل همون کرونا بود. پیش دکترم رفتم و اون هم میگفت کروناس و آزیترومایسین بهم داد. فشارم هم کمی بالا بود حدود ۱۳/۵ روی ۸.و این من رو میترسوند چون سابقه ی پره اکلامسی و دیابت و فشار توی این بارداری من رو محتاط کرده بود. وقتی رفتم دکتر، دکترم به شدت خسته بود چون میگفت دیشب تا ۱۲ داشتم زایمان اورژانسی مادرهای کرونایی رو انجام میدادم. در حدی که اصلا من رو نشناخت و واسم نوربیون تجویز کرد!
این شد که یکم ترسیدم و با چندتا متخصص دیگه آنلاین مشورت کردم و هر دو ضمن اینکه احتمال میدادن کرونا باشه میگفتن ممکنه پره اکلامسی هم باشه و حتما باید آزمایش های پره اکلامسی رو انجام بدم و تست کرونا رو هم چند روز دیگه تکرار کنم. و من که به شدت از دکترم دلگیر بودم که برخلاف اصرارهای من هیچ آزمایش دیگه ایی واسم ننوشت تصمیم گرفتم الان که هفته ی ۳۴ هستم دکترم رو عوض کنم.
الان هم چند روزه توی اتاق خودم رو قرنطیه کردم و مشغول کتاب خوندنم. اولین کتاب رو که جین ایر بود تموم کردم و چقدر آدم به مرور زمان سلیقه اش تغییر میکنه. ۱۲ سال پیش این کتاب رو خونده بودم و با اینکه هیچی ازش یادم نبود ولی به نظرم یه اثر فوق العاده بود که تا مدتها مجذوبش شده بودم.ولی اینبار که خوندنم واقعا بی نظیر نبود. توصیفات زیبای ادبی داشت و از لحاظ ادبیات واقعا قشنگ نوشته شده بود ولی اونقدر مفاهیم زیبا نداشت که بعدا هم دوباره بخونمش.
الان هم کتاب "زن" از دکتر شریعتی رو شروع کردم. میدونم هیچ سنخیتی با کتاب قبلی نداره ولی دلیل انتخاب اصلی ام هم همین بود .
عکس نوشت : عکس مربوط به دو هفته ی پیش هست وقتی از دکتر اومدیم و با فکر اینکه شاید تاریخ تولد امیروالا رو نتونم جشن بگیرم و تصمیم گرفنیم به قمری یه تولد واسش بگیریم. یه کیک کوچولو گرفتیم و چیتگر توی یه آلاچیق که هیچ کس اونجاها نبود با چندتا فشفشه بدون کادو یه جشن سه تایی گرفتیم.
۱۳ تیر گذشت و من سی ساله سعی مییکنم مدام حواسم باشد که دهه ی بیست گذشت و من باید خیلی باتجربه تر برای خواسته هام تلاش کنم. نمیدونم خوبه یا بد ولی اصلا شبیه دختر دانشجویی که تازه وارد دهه بیست شده بود نیستم. هیجان و خنده و امید توی اونروزها حرف اول رو میزد. رانندگی باسرعت ۱۵۰-۱۶۰ توی جاده ی دانشگاه و رکورد زمان رسیدن به دانشگاه خودم را زدن جزو لذت های اونروزهام بود.و شرکت توی مسابقات اتومبیلرانی آرزویی بود که هیچ وقت محقق نشد. شوخی وشیطنت و اظهار نظر در مورد خیلی از مسایل و افراد. کلاس های متفرقه و دوتا دانشگاه همزمان درس خوندن و منی که قرار بود دنیا رو عوض کنم. ولی کم کم همه چیز عوض شد . رانندگی با احتیاط و حفظ سرعت مطمینه . ساکت و آرام شدن و اظهار نظر نکردن در مورد حتی تخصصم . شوخی کردن جای خودش رو به لبخند داد که مبادا کسی از شوخی های من برنجه. تلاش برای تغییر دنیا شد تلاش برای تغییر خودم. شناخت خودم و تلاش برای یک زندگی درست و تربیت درست.الان به جای علاقه دنبال کارهایی هستم که آینده داشته باشه.
از تغییر خیلی چیزها توی زندگی ام راضی ام . از این آرامش و سکوت راضی ام. از من الانم راضی ام. و فکر میکنم این مهمترین اتفاق سی سالگی ام بود.
پ.ن : غلط تایپی و املایی زیادی ممکنه داشته باشم که با وجود امتحانات فرصت خوندن و اصلاح ندارم ولی در زمان استراحت اینکار را خواهم کرد.
راستش حس میکنم نوشتن این توضیحات بیشتر زمان برد تا اصلاح کردن نوشته ام :))
همیشه عادت داشتم از اتفاقات و حس های خوب زندگی ام بنویسم چون اعتقاد داشتم با نوشتن از خوبی ها و زیبایی ها ، این حس ها ی مثبت رو توی زندگیم پر رنگ تر میکنم. ولی این روزها خیلی دوست دارم از روزهای بارداری ایی قبلی ام بیشتر بدونم و اینکه یادم بیاد چقدر شاید شرایط الانم بهتره ! ولی هر چی میخونم میبینم همیشه همه چیز اونقدر خوب بوده که اصلاً واقعی نیست.
امروز صبح با صدای همسرم که با موبایل حرف میزد بیدار شدم ، از خواب بیدار شدم با خودم گفتم فقط صبحانه میخورم و درس خوندن رو شروع میکنم . اما تا پخته شدن نیم رو و گرم شدن نان ها امیروالا هم بیدار شد. باهم صبحانه خوردیم و من مشغول خالی کردن ماشین ظرف شویی شدم و ظرفهای باقی مانده رو شستم و تا حدودی هم آشپزخانه رو مرتب کردم. هوا خیلی از بارون دیشب هنوز خیلی خنک و دل پذیر بود. برای جوجه ها غذا و آب گذاشتم و چند دقیقه ایی نشستم و نگاهشون کردم.
بعدا نوشت : اینقدر از تاریخ این نوشته گذشته که دیگه یادم نیست از چی میخواستم بنوسیم :))
بعضی روزها خیلی غمگین ان. با وجود اینکه باد خنک بهاری می پیچه لابه لای درخت ها و من زیر درخت مو نشستم و یه لیوان چایی برای خودم ریختم و نسیم بهاری اونقدر نوازشگرروحم رو نوازش میده بازم احساس میکنم از شدت ناراحتی روی پله ها مچاله شدم و با تاریک شدن هوا سر دردم هم بیشتر میشه. دیروز همکار شوهرم زنگ زد و گفت که مدیرشون زنگ زده و بهش گفته تو سرپرست گروه باش . و اون هم گفته بهم زمان بدین فکر کنم. و حسابی شوک شده بود که چرا به جای شوهرم اون رو میخواد سرپرست کنه !
اولین چیزی که به ذهنمون رسید تعدیل بود ولی هر چی فکر کردیم بعد از ۱۰سال همکاری با این شرکت این طرز خداحافظی اصلا انسانی نبود. همکار شوهرم به دلایل شخصی خودش سرپرستی رو قبول نکرد و مدیر مربوطه یکم بهش برخورد. که امروز مدیر به همسرم پیام داد که بیا دفتر. همسرم رفت. درست بود تعدیل ... بعد از کلی حرف و توضیح به همسرم گفته بود خیلی بهت لطف کنم فرودین رو واست رد کنم ولی اردیبهشت ساعتی میشه تا کس دیگه ایی پیدا کنم و کار رو ازت تحویل بگیره. یعنی با حقوق حدود ۲ میلیون !!!
دلیل این تعدیل هم ساعت پایین کاری همسرم بود . و این در حالی بود که خودش کاملا در جریان بود که همسرم به خاطر اینکه شغل دیگه ایی هم داره نمیتونه بیش از این سر کار باشه و با وجود همین شرایط از همسرم خواسته بود بیاد. تمام روزهایی که شوهرم ساعت ۸ صبح میرفت و ۲ نصفه بر میگشت خونه ، روزهایی که سه تا سازنده رو باهم میرفت ، روزهایی که امروز صبح میرفت و فردا شب میومد از جلوی چشمم رد شد. و در حالی که با صورت خیس داشتم برای کوییز بعدازظهرم درس میخوندم تند تند صورتم رو پاک میکردم که امیروالا متوجه نشه. به نظرم خیلی سیستم فاسدی داریم که فقط وقتی بی مزد و مواجب کلی کار میکنیم تو رو میخوان. و حالا که یه نیروی با تجربه و با سابقه شدی و مدیریت کار حسابی دستت اومده بهت بگن خداحافظ. اونم بی مقدمه. بدون هیچ اخطار و مهلت دوباره !
به همسرم گفتم بهش بگو من با ۲ تومن نمیام. میگردم دنبال کار. اونم گفته بود باشه باهمون حقوق قبلی ولی روزهایی که نیستی باید دوشیفت بمونی (یعنی تا ساعت ۱۰ شب ) . البته گفته بود بازم صبر کن فکرهامو بکنم.
بغضم به خاطر همه ی اون روزهاییه که نتونستیم از کنار هم بودن لذت ببریم چون همسرم تا ساعت ۱۲ شب درگیر کار بود . به خاطر اون شب هایی که تا صبح نخوابید تا کارهایی که ازش میخواستن رو به موقع تحویل بده. به خاطر همه ی سختی هایی که کشید و الان بی رحمانه ، خوردش کردن... دیدن چهره ی همسرم اینطور غمگین واسم سخته وقتی میبینم که تمام زحماتش نادیده گرفته شده !!!
خدا روشکر ازماه آینده همسرم یه جای دیگه با حقوق خیلی بهتر مشغول به کار میشه و من یقینا ایمان دارم که خدا هوای رزق و روزی بنده اش رو داره . ولی تعدیل شدن اونم به این شکل سخت ترین اتفاقی بود که میشد بیافته . و همه ی تلاش شوهرم این بود که این ماه رو هر طور شده بمونه چون خودش تصمیم داشت ماه دیگه از این شغل بیاد بیرون !